This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, April 8, 2015

تو با امید به انتظار من نشسته بودی



مهلا با دفتر مشقش رو به روی تلویزیون نشسته بود، صدای جلز ولز روغن از آشپزخانه شنیده می شد، مامان از آشپزخانه فریاد زد:« مــــادَرِ ِ اُمیــــــــــد » مهلا مدادش را تراشید، شتابان به آشپزخانه دویدم و دست به کمر رو به روی مامان ایستادم و گفتم :« لباس ورزشی منو نشستی ؟»
یک ماهی توی تابه گذاشت، به کتاب فارسی نگاهی انداخت و گفت:« کجا بودم؟»
با بی حوصلگی گفتم:« مادرِ امید-- مهلا داره کارتون می بینه.»
مامان فریاد زد :« مهلا، تلویزیون خاموش .»
مهلا جواب داد:« خاموشه.»
آهی کشیدم و گفتم:« لباس من چی شد؟»
مامان :« می شورمش ، الان دستم بنده.»
-- :« اما فردا ورزش داریم.»
ماهی را برگرداند و گفت :«شام رو که پختم می شورمش ،می ذارمش کنار بخاری تا صبح خشک می شه، حالا برو که کار دارم .»
مهلا داد زد :« مامان نوشتم »

مامان کتاب را آورد بالا :« در بــــاران از دَبِستان» بعد با اخم به من زل زد یعنی تو که هنوز وایستادی.
به ماهی اشاره کردم و گفتم :« می دونی که من ماهی دوست ندارم.»
سگرمه هاش در هم رفت و گفت:« بی خود، بی خود، باید دوست داشته باشی.»
بغض کردم :« چون مهلا دوست داره ؟» ، مهلا داد زد :« نوشتم.» صدای ونگ ونگ مهبد خانه را ور داشت، مامان از آشپزخانه بیرون دوید، ماهی توی تابه به من می خندید، باید انتقامم را می گرفتم، دویدم تو هال و تلویزیون را خاموش کردم و گفتم :« که تلویزیون خاموشه نه؟» مهلا جیغ کشید و من به اتاقم پناه بردم.
مهبد آرام شده بود، گل سر نیلوفر کجا بود، همه جا را گشتم نبود، صدای مامان هنوز می آمد:« من با اُمید ...» حسابی جوش آورده بودم.
از اتاق پریدم وسط هال ، مامان رو به روی مهلا نشسته بود، سیب زمینی پوست می کند و به او دیکته می گفت. من جیغ کشیدم:« گل سر نیلوفر نیست، کی به وسایلم دست زده؟»
مامان هول کرد، سیب زمینی ها قرمز شدند، مهلا جیغ کشید:« مامان ،دستتو بریدی؟»
ناراحت شدم ، اما با گریه ادامه دادم:« گل سر نیلوفر نیست.»
مامان با دست دیگر انگشت زخمیش را فشار داد و گفت :« اتاقت مثل بازار شام بود ، منم مرتبش کردم ، بد کردم، گل سرت همان جاهاست، خوب بگردی پیداش می کنی .»
-- :« جارو برقی کشیدی؟»
مامان لبخند زد.
می خواستم به سمت آشپزخانه بدوم که مامان گفت:« آشغالها را سر کوچه گذاشتم، ولی مهتاب مطمئنم که گل سری نبود.»
مهلا :« نوشتم.»
مامان:« در اتوبوس نشسته بود.» ونگ ونگ مهبد خانه را ور داشت.

همین طور که به اتاقم می دویدم گفتم :« آره ، مثل سری قبل که مطمئن بودی گوشواره م رو جارو برقی نخورده و دیگه پیدا نشد.»
روی تختم دراز کشیدم و هق هق گریه کردم ، حالا به نیلوفر چی می گفتم . مامان به اتاقم آمد  و گفت:« مهتاب، شام حاضره ، برای تو همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده که دوس داری درست کردم ، من هم زیاد ماهی دوس ندارم ، اما مهلا هوس ماهی کرده بود.»
-- : « من شام نمی خورم.»
--:« اما من برای تو همبرگر درست کردم.»
--:« بگو مهلا بخوره، من شام نمی خورم.»
--:« لوس نشو، تو که دختر حسودی نبودی، بیا شامت را بخور، بعد با هم اتاقتو می گردیم.»
--: « نیازی نیست، چطور چیزی را که دیگه نیست پیدا کنیم.»
-- : « پس شام نمی خوری؟»
--:« نه، نه ، برو دست از سرم بردار.»

مامان با بغض گفت: « باشه، من از اینجا می روم.» رفت و در را پشت سرش کوبید.
صدای قار و قور شکمم را می شنیدم، اما نمی توانستم تسلیم شوم، باید به آنها یک درس حسابی می دادم، کمی بیسکویت خوردم، پلکها را روی هم گذاشتم و به خواب رفتم.

آفتاب بی رمق بی رحمانه به اتاقم تاخته بود، چاره ای نبود، باید بیدار می شدم ، پا شدم و و حشت زده به اطرافم نگاه کردم، ساعت چند بود؟ چرا مامان بیدارم نکرده بود؟  ساعت هفت و نیم بود، الان سرویس مدرسه می رفت.
هول هولکی روپوش مدرسه ام را پوشیدم، سرسری موهایم را شانه زدم، بعد آن را یک گوشه پرت کردم و با کوله پشتی و ژاکتم به آشپزخانه دویدم، مامان نبود کجا بود؟ به اتاق مهبد دویدم او هم نبود، مهلا هم نبود، یاد حرفهای دیشب افتادم :« باشد من از اینجا می روم.»
وحشت کردم :« نکند برای همیشه از اینجا رفته باشند، نکند مرا تنها گذاشته باشند، نه ، نه » احساس کردم دنیا دور سرم می چرخد، روی مبل نشستم و به گرمکن ورزشی ام که شسته و تا شده روی دسته ی مبل بود زل زدم، اشک در چشمانم حلقه زد، برداشتمش، خیلی دیرم شده بود باید می رفتم، ژاکت را پوشیدم و گرسنه و غمگین از خانه بیرون زدم.

سرد بود و یخبندان، کسی در کوچه نبود، حتماً سرویس مدرسه رفته بود، روی پله نشستم، جیبم برجسته به نظر می رسید، حتماً چیزی توش بود، تازه یادم افتاد دیروز ظهر که از مدرسه برگشتم ، گل سر را دیدم که رو زمین افتاده بود ، برش داشتم و تو جیب ژاکتم گذاشتم ، مثل همیشه حق با مامانم بود، مامان خوبم، مامان خوبم، او از صبح تا شب کار می کرد ولی من مدام نق می زدم و ایراد می گرفتم، منِ همیشه شاکی، من دختر خوبی نبودم، آره، ولی  او خیلی صبور بود و  همیشه با من راه می آمد ،سر روی زانو گذاشتم و هق هق گریه کردم ، اگر دیگر هیچ وقت برنگردند، اگر واقعاً و برای همیشه رفته باشند، کاش اینها یک خواب باشد، یک کابوس.

گرمای دستی را روی شانه ام احساس کردم، سر بالا آوردم و از لای شیشه ی اشک به چهره ی مهربانش خیره شدم.
--:« مهتاب، چرا اینجا نشسته ای؟»
--:« آخه، سرویس مدرسه رفته.»
مامان خندید:« رادیو گفت که امروز مدرسه ها تعطیلند، پاشو بریم خانه ، سرما می خوری.»
--:« مدرسه ها تعطیلن، آخ جون ! شما کجا رفته بودید؟»
مهلا :« رفتیم نون بخریم.»
مامان :« صبح دیدم نون تازه نداریم، با بچه ها رفتیم نون خریدیم-- آخه بعضیا صبحونه را با نون تازه دوست دارن، تو خواب بودی، دلم نیومد بیدارت کنم.»
از خجالت سرخ شدم، من بودم که همیشه غر می زدم که نان بیات نمی خورم. گفتم:« ترسیدم ، خیلی ، ترسیدم از اینجا رفته باشید.»

مامان مرا بوسید:« بدون دختر گلم؟؟ »
نه، من با امید به انتظار تو نشسته بودم.



Happy Mother's Day





M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com