This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, May 2, 2015

دفترچه ی خوبی ها



صبح بخیر،

طاعات و عبادات تان مقبول درگاه باری تعالی

" هر وقت اتفاق خوبی افتاد آن را در دفترچه ای مخصوص بنویسید و از آن برای فهرست کردن تمام خوبی ها در زندگی تان استفاده کنید.
   
                                                      پیتر مک ویلیمز و جان راجر"



_______________________________________

9th June Mr. John Smith,

SIR:  Yours of the 7th inst. at hand. In compliance with the instructions received through your secretary, I leave on Friday next to spend the summer at Lock Willow Farm.

I hope always to remain,
(Miss) Jerusha Abbott



LOCK WILLOW FARM,
3rd August Dear Daddy-Long-Legs,

It has been nearly two months since I wrote, which wasn't nice of me, I know, but I haven't loved you much this summer--you see I'm being frank!

You can't imagine how disappointed I was at having to give up the McBrides' camp. Of course I know that you're my guardian, and that I have to regard your wishes in all matters, but I couldn't see any REASON. It was so distinctly the best thing that could have happened to me. If I had been Daddy, and you had been Judy, I should have said, 'Bless you my child, run along and have a good time; see lot of new people and learn lots of new things; live out of doors, and get strong and well and rested for a year of hard work.'

But not at all! Just a curt line from your secretary ordering me to Lock Willow.

It's the impersonality of your commands that hurts my feelings. It seems as though, if you felt the tiniest little bit for me the way I feel for you, you'd sometimes send me a message that you'd written with your own hand instead of those beastly typewritten secretary's notes. If there were the slightest hint that you cared, I'd do anything on earth to please you.

اسم
compliance  قبول ، موافقت، اجابت
guardian پشتیبان، قیم
hint  اشاره، ایما

صفت
frank رک، صمیمی
distinct روشن، متفاوت، مجزا
curt  مختصر، کوتاه و مختصر
slightest  کمترین

ششم ژوئن
آقای جان اسمیت

قربان، نامه هفتم ژوئن شما رسید، طبق دستوری که به وسیله ی منشی جنابعالی به اینجانب ارسال شد. اینجانب روز جمعه آینده برای رفتن به ییلاق لاک ویلو حرکت خواهم کرد.

ارادتمند همیشگی
دوشیزه جروشا آبوت



ییلاق لاک ویلو

سوم ما اوت

بابا لنگ دراز عزیز،

حدود دو ماه است که برای شما چیزی ننوشته ام

می دانم که کار خوبی نکرده ام، اما رک و راست بگویم که امسال شما را خیلی دوست نداشته ام

شما نمی دانید که نرفتن به اردوی خانوادگی مک براید تا چه اندازه موجب دلتنگی و ناراحتی من شد

البته این را قبول دارم که شما سرپرست من هستید و باید در همه کاری به نظر شما احترام بگذارم، اما من دلیل این کار شما را ندانستم

به نظر خودم من فرصت مغتنمی را از دست دادم، اگر من بابا بود و شما جودی آن وقت می گفتم

" برو بچه جان ، برو خوش بگذران . با اشخاص تازه آشنا شو ، چیزهای تازه یاد بگیر، در هوای آزاد گردش و زندگی کن . حسابی استراحت کن و خودت را برای یکسال دیگر حاضر کن در پناه خدا."

اما اینکار را نکردید ، در یک جمله ی خشک و خالی که توسط منشی شما به من ابلاغ شد قرار شد من به ییلاق لاک ویلو بروم

همین دستورات غیر مستقیم است که روی احساسات ساده من اثر می گذارد. اگر یک ذره از آن علاقه ای که من به شما دارم شما به من می داشتید به جای آن نامه های کوتاه و ماشین کرده، گاهی چند کلمه با دستخط مبارک خودتان مرقوم می فرمودید. حداقل اگر من می فهمیدم که شما کمی مرا دوست دارید، برای دلخوش کردن شما هر کاری می کردم


_______________________________________






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com