This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, May 12, 2015

دل پاک معبد خدا



صبح بخیر


« اشخاص مقدس، قلبی صاف و خالص دارند، زیرا آن ها خدا را خواهند دید.
                                                                                     انجیل متی 5:8»


_______________________________________


He is an awfully companionable sort of man, though you would never believe it to see him casually; he looks at first glance like a true Pendleton, but he isn't in the least. He is just as simple and unaffected and sweet as he can be--that seems a funny way to describe a man, but it's true. He's extremely nice with the farmers around here; he meets them in a sort of man-to-man fashion that disarms them immediately. They were very suspicious at first. They didn't care for his clothes! And I will say that his clothes are rather amazing. He wears knickerbockers and pleated jackets and white flannels and riding clothes with puffed trousers.

Whenever he comes down in anything new, Mrs. Semple, beaming with pride, walks around and views him from every angle, and urges him to be careful where he sits down; she is so afraid he will pick up some dust. It bores him dreadfully. He's always saying to her:

'Run along, Lizzie, and tend to your work. You can't boss me any longer. I've grown up.'



اسم

Knickerbocker اهل نیویورک
knickerbockers شلوار گشاد کوتاهی که نزدیک زانو جمع شده باشد

صفت
companionable  خوش برخورد
unaffected  ساده، صمیمی ، بی ریا
suspicious  بدگمان، مشکوک
pleated  پلیسه دار
puffed  پف دار

فعل

to disarm خلع سلاح کردن، به حالت آشتی درآمدن
to beam نور افکندن، پرتو افکندن





وقتی کسی بطور عادی و معمولی آقای جروی را ببیند ، هرگز حتی فکر هم نمی کند که او چه مرد اجتماعی است، در نگاه اول یک پندلتون واقعی هست ، حال آن که حتی یک ذره هم به آنها شباهت ندارد، مردی ساده دل است . خب، هر چند که این تعریف برای یک مرد خنده آور است ، اما این حقیقت دارد. آقای جروی نسبت به کشاورزان این ناحیه خیلی مهربان است

اول کشاورزان با احتیاط و شک و تردید با او روبه رو می شدند، اما به محض اینکه او را شناختند، تسلیم شدند. آنها از لباس های آقای پندلتون خوششان نمی آید . راستش این است که لباسهای او برای من هم عجیب و غریب است

برای مثال، یک نیم شلوار کش دار و ژاکت چین دار، شلوار فلانل سفید، لباس سواری با شلوار پف دار می پوشد

هر مرتبه که با لباس تازه از اتاق بیرون می آید، خانم سمپل لبخندی به او می زند ، از هر طرف او را برانداز می کند و به او تذکر می دهد مواظب باشد جایی ننشیند که لباسش کثیف یا چروک شود

این حرف ها برای آقای پندلتون خسته کننده به نظر می آید ، هر مرتبه به او می گوید
- لیزی بدو برو به کار خودت برس. من حالا دیگر بزرگ شده ام ، تو نمی توانی مثل بچه ها با من صحبت کنی




_______________________________________



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com