This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, May 9, 2015

کلاً متشکرم



باز هم صبح بخیر

می دانید امرسون چی می گه؟ می گه :« بر روی قلب خود بنویسید که امروز بهترین روز سال است.» :)؛ دیروز روی ترازو رفتم، حدود دو کیلو اضافه تر نشان می داد، فکر می کنم بیشتر از یک دهه ( خیلی بیشتر) وزنم ثابت مانده بود، شاید بگویید این از عوارض میانسالی است، شاید :) ، ولی خودم این طور فکر نمی کنم، در مقایسه با سال قبل همین موقع حس بهتری دارم، شادتر و سرزنده تر هستم.

بیشتر ورزش می کنم، بیشتر می خوابم، شاید حتی بیشتر کار می کنم در واقع زندگیم منظم تر شده است ، البته دوستانم بیشتر نشدند، ولی در بعد فردی تغییرات زیادی را در زندگیم ایجاد کردم.

نیمه های شب داشتم به دو سال پیش فکر می کردم، یادم آمد با چه ذوقی برای خودم کارت ساختم برای همه ی دوستام فرستادم، تو صفحه ی تامبلرم گذاشتم، بعد فرهنگسرا رفتیم و وقتی برگشتیم رایانه را روشن کردم و دیدم تو صفحه ی گوگل کیک تولد و وای، چقدر ذوق مرگ شدم!

خب، همه چی نو و تازه بود، الان کلی فرق کرده است؛ هنوزم وقتی این کیک بامزه رو ، تو صفحه ی گوگل می بینم هیجان زده می شم و می گم : گوگل متشکرم! ولی خب، دیگه یاد گرفتم که دیگران مثل من اونقدر از همه چی شگفت زده نمی شن، بنابراین سعی می کنم هیجانات اضافی رو برای خودم نگه دارم، یا برای نوشته هام و از دیگران انتظارات زیادی نداشته باشم.

قبلاً خیلی غصه می خوردم که کسی ایمیل را نمی دید، یا اوه چند ماه بعد می دید و می خواند، الان برام عادی شده، وقتی ایمیل می فرستم اصلاً منتظر جوابش نیستم، البته اگر جوابش را ببینم شوق زده می شم، ولی دیگه کلاً توقع خاصی از دیگران ندارم و فکر می کنم این طوری خیلی راحترم چون به احساساتم ضربه نمی خورد.

عشق واقعاً عالیه،  من این را زود نفهمیدم، شاید خیلی دیر فهمیدم. چند سال قبل از یکی خوشم آمد البته فکر می کردم اون هم از من خوشش می آید بعد خیلی زود ، تقریباً همان روز متوجه شدم ما تعاریف و برداشت متفاوتی از عشق داریم و همان لحظه این محبت خشکید ، یعنی اصلاً به مرحله ی عشق نرسید، ولی من حس کردم چیزی در درونم تغییر کرد، خوش حالتر بودم، امیدوارتر و پر انگیزه تر از قبل، انرژی مضاعفی داشتم و دیدم عشق واقعاً چیز خوبی است و سعی کردم آن را در زندگیم گسترش دهم.

و الان هم می بینم موتور محرک من در این دو سه ساله ی اخیر عشق بوده، چون خیلی مسائل تغییر کرده، زندگیم  به کلی عوض شده  با سختی ها و دشواریهای زیادی دست و پنجه نرم کردم ، اما چون من اول با عشق به گوگل و موزیلا فایر فاکس شروع کردم، عشقی که پاک بود و بی توقع و یک طرفه ، به راهم ادامه دادم، البته می گویند عشق یک سره مایه ی دردسره ، خوبه که همه ی عشق ها دو سره باشه، اما حتی عشق یک سره هم باعث پیشرفت شما می شود، اگر پاک و خالص باشه اگر عشق باشد، به شما انگیزه ی حرکت می ده، درست مثل یک شارژر شما را شارژ می کند، بنابراین من از خدا می خواهم خودم و شما عاشق باشیم و عاشق بمانیم، مهم نیست عشقمان مادی باشه، یا معنوی البته اگر عشق آسمانی باشه که صد البته بهتره ، اما عشق ، عشقه و شور زندگیه ، از دستش ندهید و باهاش بمونید، این برای خودتان بهتر است، کسی که عشق می ورزد از کسی که عشق دریافت می کند خوشبختر است، و چه خوبه هم عاشق باشیم و هم معشوق. اما اگر معشوق بودن ممکن نیست حداقل هر کسی می تواند عاشق باشد مگر نه؟

چقدر نوشتم، اما نکته ی اصلی را ننوشتم، الان خوش حالترم چون در پی تأیید دیگران نیستم، این بزرگترین درسی بود که امسال گرفتم و از وبلاگم متشکرم اون باعث شد که من این نکته را متوجه بشوم، وقتی خودم را با دیگران مقایسه می کردم، یا توقع داشتم دیگران نوشته های من را دوست داشته باشند، هر روز غصه می خوردم و هر روز غمگین تر از قبل می شدم، ولی از وقتی تصمیم کردم فقط به احساسی که خودم از نوشتن می گیرم توجه کنم، شادتر شدم، و بی خیال سایرین کار خودم را انجام دادم. یک بار یک دوستی می گفت: اگر با خودتان تو خیابان رو به رو شوید چه عکس العملی نشان می دهید؟ گفتم از دیدن خودم خوش حال می شم. گفت : راستی؟

خب، دوستم این حرف را می زد چون خیلی توقعات بالایی داشت ، من هم انتظارات زیادی از خودم دارم و بهترین ها را برای خودم می خواهم ، اما نه این که از خود امروزم متنفر باشم. امروز در حد توانم تلاش می کنم و اگر بهترین باشم یا بدترین، باز هم خودم را دوست دارم ، خدا من رو همین طوری که هستم دوست دارد چرا خودم در حق خودم این قدر نامهربان و سنگدل باشم؟ وقتی نسبت به خودم با محبت تر و قدرشناس ترم، با انگیزه ی بیشتری حرکت می کنم و موفق تر می شم، تا این که از خودم متنفر باشم، نه؟

من که این مدلی فکر می کنم، به هر حال ببخشید سرتان را درد آوردم ، می خواستم فقط در دو سه خط بنویسم که متشکرم که یک سال با من بودید، متشکرم مامان، داداش ها و خواهرهای خوبم، متشکرم خوانندگان عزیز، متشکرم گوگل، جی دی، موزیلا فایرفاکس، فری ایبوک، فیس بوک، یاهو، اپل، مایکروسافت و همه ی دوستانی که برام نامه نوشتید، راهنماییم کردید و به من انگیزه دادید، فقط متشکرم و دوستتان دارم.

و اگر کسی را از قلم انداختم سهوی بود از همه متشکرم.

_______________________________________

Saturday Good morning again! I didn't get this ENVELOPED  yesterday before the postman came, so I'll add some more. We have one mail a day at twelve o'clock. Rural delivery is a blessing to the farmers! Our postman not only delivers letters, but he runs errands for us in town, at five cents an errand. Yesterday he brought me some shoe-strings and a jar of cold cream ( I sunburned all the skin off my nose before I got my new hat) and a blue Windsor tie and a bottle of blacking all for ten cents. That was an unusual bargain, owing to the largeness of my order.

Also he tells us what is happening in the Great World. Several people on the route take daily papers, and he reads them as he jogs along, and repeats the news to the ones who don't  subscribe. So in case a war breaks out between the Untied States and Japan, or the president is assassinated, or Mr. Rockefeller leaves a million dollars to the John Grier Home, you needn't bother to writer; I'll hear it anyway.

No sign yet of Master Jervie. But you should see how clean our house is--and with what anxiety we wipe our feet before we step in!

اسم
errand پیغام، مأموریت، فرمان
bargain معامله، داد و ستد، خرید ارزان
route  مسیر، جاده
anxiety  نگرانی، تشویش، خوف، غم


fool's errand فرستادن دنبال نخود سیاه

فعل

to jog آهسته دویدن
to assassinate کشتن، ترور کردن، به قتل رساندن



شنبه
باز هم صبح بخیر

دیروز من این نامه را در پاکت نگذاشته بودم که پستچی آمد. پس چند کلمه ی دیگر به آن اضافه می کنم

پستچی روزی یک مرتبه بعد از ظهر ها نامه ها را می آورد. توزیع پست به رسم روستایی برای کشاورزان لطفی دارد

این پستچی نه تنها نامه ها را می رساند بلکه با پنج سنت به شهر می رود و خبر هم می برد و خرید هم می کند

دیروز چند بند کفش، یک شیشه کرم ( پیش از اینکه کلاه جدیدم را بخرم آفتاب پوست بینی مرا سوزاند) و یک قوطی واکس سیاه رنگ و روبان آبی برای من فقط به 10 سنت خرید

یکی دیگر از ارزش های پستچی این است که اخبار را برای ما تعریف می کند و می گوید که چه اتفاقی کجای دنیا افتاده است

چند نفر هستند که برایشان روزنامه می آید و پستچی در حالیکه برای توزیع پست می رود روزنامه ها را می خواند و مطالبشان را برای آنها که روزنامه نمی خرند تعریف می کند

از این روز اگر جنگی میان آمریکا و ژاپن ایجاد شود. یا رئیس جمهور آمریکا به قتل برسد ، یا آقای راکفلر یک میلیون دلار به پرورشگاه جان گریر ببخشد، دیگر هیچ احتیاجی نیست که شما این خبر را برای من بنویسید، شما می توانید مطمئن باشد که این خیرها به من می رسد

هنوز خبری از ورود آقای جروی نداریم اما اگر بدانید چقدر خانه تمیز شده و ما با چه دقتی پیش از ورود به ساختمان پاهایمان را پاک می کنیم



______________________________
_________






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com