This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, June 17, 2015

رمضان بهار قرآن



سلام ، دوباره بهار قرآن رسید، نماز ، روزه هاتون قبول


رمضان دیگری هم آمد تا به ما یادآوری کند روزها در گذرند ؛ شاید به همین خاطر این صبح دچار ترک عادت شدم؛ ساعت از 9 و نیم گذشته بود که تازه شروع کردم به نوشتن.

این سومین رمضانی است که با هم هستیم ، و من ناگزیر خاطراتم را دوره می کنم: اولی برایم بسیار هیجان انگیز بود : پر از تازگی، به دومی که رسیدم داستان نویس شده بودم و سومی واقعاً نمی دانم، امیدوارم آخر و عاقبت سومی هم به خیر شود ولی فقط این من نبودم که این قدر فراز و نشیب داشتم محیط دور و برم نیز تغییرات اساسی داشته و به کلی چهره عوض کرده است.

رمضان سال قبل روبه روی خانه مان یک ساختمان سه طبقه بود، هنوز به روشنی ساخته شدنش را به خاطر دارم به دوران کودکیم بر می گردد، بعد رمضان کوبیدنش و خیلی زود داربست ها پدیدار شد .

تابستان و پاییز و زمستان و بهار طی شد و هنوز که هنوز است پا در هواست و قژ قژ جوشکاری و تق تق دیوار سازی برقرار است، نمی دانم روزه هستند یا نه ولی کار در زیر آفتاب گرم تابستانی آن هم دهان روزه واقعاً طاقت فرساست ؛ حتماً پاداشش هم ده برابر است .

به هر حال، زندگی همین است دیگر؛ هیچ گاه زمان به عقب برنمی گردد و هیچی مثل گذشته ها نمی شود. گردش عقربه های ساعت و ورق خوردن برگهای تقویم می گویند :

« بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشــارت ز جهان گذران ما را بس  »

سخن آخر :

« عــــزیزان قـــدر یکـــــدیگر بــــــدانیم
اجل ســـنگ است و آدم مثل شیشه »

ایام به کامتان

_______________________________________


24ht April Dear Daddy,

Spring has come again! You should see how lovely the campus is. I think you might come and look at it for yourself. Master Jervie dropped in again last Friday--but he chose a most unpropitious time, for Sallie and Julia and I were just running to catch a train. And where do you think we were going? To Princeton, to attend a dance and a ball game, if you please! I didn't ask you if I might go , because I had a feeling that your secretary would say no. But it was entirely regular; we had leave-of-absence from college, and Mrs. McBride chaperoned us. We had a charming time--but I shall have to omit details; they are too many and complicated.
صفت
unpropitious کامل، بی حد و حصر، نامحدود، فاقد شرایط لازم

فعل
chaperone نگهبانی کردن

آوریل

بابای عزیز،

باز بهار فرا رسید. کاش شما هم می دیدید که باغ دانشکده ما چقدر زیبا شده است. خوب خودتان تنها بیایید و بدون این که من بفهم آن را تماشا کنید
جمعه گذشته آقای جروی برای چند دقیقه اینجا آمد . اما خیلی بی موقع آمد . چون درست در همان لحظه من و جولیا و سالی داشتیم می دویدیم تا به قطار برسیم. حدس بزنید می خواستیم کجا برویم؟

داشتیم می رفتیم پرینستون ، می خواستیم در جشن باله آنجا شرکت کنیم

من از شما اجازه نگرفتم چون می دانستم در پاسخ من منشی شما خواهد نوشت " نه" اما هیچ ناراحت نباشید، من خیلی دختر منشانه رفتار کردم مؤدب و متین. از دانشکده به طور رسمی اجازه گرفتم . خانم مک براید هم به عنوان سرپرست با ما بود

بابا، به ما خیلی خوش گذشت. اما چون حالا وقت ندارم نمی توانم جزئیات را برای شما شرح بدهم . خیلی درهم است

_______________________________________



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com