This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, June 19, 2015

تولد .... مرگ ، از زندگی لذت ببر



سلام، تازه چه خبر؟

گاهی تو تعطیلاتم، هفته ی قبل هم به تعطیلاتم اضافه شد :)

«
برای تولد و مرگ علاج و چاره ای وجود ندارد، باید از فاصله ی بین این دو لذت برد.
   
                                                                                   جارج سانتایانا
»

______________________________
_________


Saturday

Up before dawn! The night watchman called us--six of us--and we made coffee in a chafing dish ( you never saw so many grounds!) and walked two miles to the top of One Tree Hill to see the sun rise. We had to scramble up the last slope! The sun almost beat us! And perhaps you think we didn't bring back appetites to breakfast!

Dear me, Daddy, I seem to have a very ejaculatory style today; this page is peppered with exclamations.

I meant to have written a lot about the budding trees and the new cinder path in the athletic field, and the awful lesson we have in biology for tomorrow, and the new canoes on the lake, and Catherine Prentiss who has pneumonia, and Prexy's Angora kitten that strayed from home and has been boarding in Fergusson Hall for two weeks until a chambermaid reported it, and about my three new dresses--white and pink and blue polka dots with a hat to match--but I am too sleepy. I am always making this an excuse, am I not? But a girls' college is a busy place and we do get tired by the end of the day!
Particularly when the day begins at dawn.

Affectionately, Judy.
اسم
slope سراشیبی
appetite اشتها، میل و رغبت ذاتی، آرزو
exclamation فریاد، بانگ، ضجه
bud شکوفه، جوانه
cinder  زغال نیم سوز، خاکستر
pneumonia ذات الریه، سینه پهلو
chambermaid  خدمتکار، کلفت
polka dot طرح نقطه نقطه در پارچه
polka  رقص لهستانی پولکا
boarding پانسیون

صفت
slope شیب دار
ejaculatory دافع
affectionate مهربان، خونگرم

فعل
scramble با دست و پا بالا رفتن، تقلا کردن
stray سرگردان بودن، سرگردان شدن، آواره بودن

board پانسیون شدن


شنبه

امروز سحرخیز شده بودیم. نگهبان کشیک ما را بیدار کرد. ما شش نفر بودیم ، روی آتش قهوه درست کردیم و بعد پیاده دو مایل راه رفتیم  تا به تپه ی تک درخت رسیدیم. به خاطر این که آفتاب را تماشا کنیم، ناچار شدیم آخرین سر بالایی را با دو دست و پا و با سختی طی کنیم

هیچ نمانده بود که آفتاب زودتر از ما سر بزند. شاید فکر کنید در مراجعت به هیچ عنوان اشتها نداشتیم، اما باباجان توی این صفحه علامت تعجب گذاشته بودم

تصمیم داشتم درباره ی غنچه ی گلها ، راه جدید زمین ورزش ، درس چرندی که فردا در زمینه ی زیست شناسی داریم . قایق های روی دریاچه ، " کاترین پرنتیس " که ذات الریه گرفته، گربه ی پشمالوی "پرکسی" که از خانه اش فرار کرده و دو هفته در ساختمان فرگوسن مانده بود که سرانجام پیشخدمت متوجه این موضوع شده بود و خبر داده بود ، در مورد سه دست لباس خودم ( صورتی ، سفید و آبی با کلاه قشنگ) در مورد همه اینها برای شما بنویسم. اما خوابم گرفته بود و نمی توانستم این کارها را بکنم

عذر من همیشه همین است مگر نه؟ اما دانشکده دختران جای پرجوش و خروشی است و تا غروب آدم حسابی خسته می شود . بخصوص اگر این جنب و جوش از صبح زود هم شروع شده باشد

با تجدید احترام
جودی

_______________________________________



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com