This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, June 24, 2015

لبخندی روی چهره ای بنشان


سلام، صبح بخیر

« اگر کاری کنی که شخصی روی این زمین لبخند بزند، زندگی ات ارزشمند بوده است.
                                                                       موی کرایستل ماکالوسو »
تعطیلات خوش بگذرد
_______________________________________


10th June Dear Daddy,

This is the hardest letter I ever wrote, but I have decided what I must do, and there isn't going to be any turning back. It is very sweet and generous and dear of you to wish to send me to Europe this summer--for the moment I was intoxicated by the idea; but sober second thoughts said no. It would be rather illogical of me to refuse to take your money for college, and then use it instead just for amusement! You mustn't get me used to too many luxuries. One doesn't miss what one has never had; but it's awfully hard going without things after one has commenced thinking they are his--hers( English language needs another pronoun) by natural right.

Living with Sallie and Julia is an awful strain on my stoical philosophy. They have both had things from the time they were babies; they accept happiness as a matter of course. The World, they think, owes them everything they want. Maybe the World does--in any case, it seems to acknowledge the debt and pay up.
 But as for me, it owes me nothing, and distinctly told me so in the beginning. I have no right to borrow on credit, for there will come a time when the World will repudiate my claim.

I seem to be floundering in a sea of metaphor-- but I hope you grasp my meaning? Anyway, I have a very strong feeling that the only honest thing for me to do is to teach this summer and begin to support myself.

اسم
strain درد سخت، کشیدگی عضله، تقلا، صفت موروثی
 metaphor استعاره، کنایه، تشبیه


صفت
intoxicated مست
illogical  غیر منطقی، نامعقول

قید
distinctly به وضوح، به روشنی
فعل
repudiate رد کردن، انکار کردن، منکر شدن


دهم ژوئن
بابای عزیز

این سخت ترین نامه ایست که من تاکنون نوشته ام. اما به هر حال من تصمیم خودم را گرفته ام و تغییر ناپذیر هم هست

این کمال لطف جنابعالی است که می خواهید تابستان مرا به اروپا بفرستید. اول وقتی این موضوع را خواندم لذت بردم. اما یک لحظه بعد که به خودم آمدم گفتم «نه» .
آیا این درست هست که پول هزینه ی دانشکده را از شما قبول نکنم آن وقت برای گردش و تفریح از شما پول بگیرم؟ این درست نیست که شما مرا به تجمل بازی عادت بدهید
آدم تا چیزی را نچشیده هوس آن را ندارد. اما به محض این که چیزی را چشید آن وقت نداشتن آن برایش محرومیت تلقی می شود مشکل است چون از آن به بعد آدم خودش را مستحق داشتن آن چیز می داند

زندگی با جولیا و سالی به اعتقادات انسانی من لطمه می زند. آنها از کودکی هر چه خواسته اند به دست آورده اند. آنها حالا سعادتمندی را حق مسلم خودشان می دانند. به نظر آنها دنیا باید هرچه آنان می خواهند به آنها بدهد. شاید هم این طور باشد، چون دنیا این بدهکاری را قبول کرده است اما این دنیا از همان روز اول به من فهمانده است که به من هیچ بدهکاری ندارد. حالا من حق ندارم بدون هیچگونه اعتباری از دنیا چیزی قرض کنم. چون هیچ بعید نیست دنیا حق مرا نشناسد و به من جواب منفی بدهد

مثل این است که من با گفتن این جمله خودم را در گردابی انداخته ام و دارم دست و پا می زنم. اما امیدوارم شما منظور مرا فهمیده باشید

به هرحال من بطور جدی اعتقاد دارم که راه درست این است که این تابستان درس بدهم و برای زندگی خودم قدم مثبتی بردارم


_______________________________________



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com