This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, June 26, 2015

کسی بهتر می خندد که بیشتر بخندد



سلام

« تقسیم کردن خنده با دیگران مانند آن است که دریچه های اتاقی نیمه تاریک را ناگهان باز کنی و بگذاری هوای تازه و نور خورشید وارد آن شود.                  
                                                                        لیلا گرین »

______________________________
_________



MAGNOLIA, Four days later

I'd got just that much written, when--what do you think happened? The maid arrived with Master Jervie's card. He is going abroad too this summer; not with Julia and her family, but entirely by himself I told him that you had invited me to go with a lady who is chaperoning a party of girls. He knows about you, Daddy. This is, he knows that my father and mother are dead, and that a kind gentleman is sending me to college; I simply didn't have the courage to tell him bout the John Grier Home and all the rest. He thinks that you are my guardian and a perfectly legitimate old family friend. I have never told him that I didn't know you--that would seem too queer!

Anyway, he insisted on my going to Europe. He said that it was a necessary part of my education and that I mustn't think of refusing. Also, that he would be in Paris at the same time, and we would run away from the chaperon occasionally and have dinner together at nice, funny, foreign restaurants.

Well, Daddy, it did appeal to me! I almost weakened; if he hadn't been so dictatorial, maybe I should have entirely weakened. I can be enticed step by step, but I WONT be forced. He said I was a silly, foolish , irrational, quixotic, idiotic, stubborn child ( those are a few of his abusive adjectives; the rest escape me) , and that I didn't know what was good for me; I ought to let older people judge. We almost quarreled-- I am not sure but that we entirely did!

اسم
guardian قیم، پشتیبان
appeal  درخواست، التماس، جذبه

صفت
legitimate  مشروع، برحق، قانونی
queer عجیب و غریب ، غیرعادی
irrational غیر منطقی، نامعقول
quixotic آرمان گرای وابسته به دون کیشوت
idiotic ابلهانه
stubborn  کله شق، لجباز
abusive  توهین آمیز

فعل
chaperon نگهبانی کردن

مانگولیا
چهار روز بعد

داشتم مطالب بالا را می نوشتم که ... می دانید چه شد؟ پیشخدمت کارت آقای جروی را برایم آورد

آقای جروی هم تابستان به اروپا می رود. البته نه با جولیا و خانواده اش ، خودش تنها
من برایش گفتم که شما از من دعوت کرده اید که همراه با یک عده دختر به سرپرستی یک خانم به اروپا بروم

آقای جروی از وضع شما مطلع است. می داند که پدر و مادر من مرده اند و یک آقای مهربانی مرا به دانشکده فرستاده است

اما راستش این است که من آن شجاعت را نداشتم که در مورد پرورشگاه جان گریر چیزی به او بگویم. او فکر می کند که شما سرپرست من هستید، یک دوست قدیم و قابل اطمینان خانواده من هرگز به او نگفته ام که حتی شما را ندیده ام و نمی شناسم. چون خیلی خنده دار می شد

به هر حال آقای جروی اصرار داشت که من دعوت شما را قبول کنم و به اروپا بروم . او عقیده دارد که سیاحت و سفر یک نوع آموزش و پرورش است و من نباید این دعوت را رد کنم. آقای جروی هم به پاریس می رود. می گفت اگر من هم به پاریس بروم می توانیم یواشکی به رستورانهای قدیمی برویم و شام بخوریم . همانجاهایی که اغلب خارجی ها می روند
 
به هر حال آقای جروی می گفت که من دختری خود رأی، لجبار، حرف نشو و کم عقلی هستم. ( اینها چند تا از صفاتی است که او به من نسبت داده است. بقیه را فراموش کرده ام

بعد می گفت من حس تشخیص ندارم . درک نمی کنم که چه چیزی برای من خوب است و چه چیزی بد است. باید بگذارم بزرگترها در مورد من تصمیم بگیرند. به هر حال حرف ما به جرو بحث کشید



_______________________________________



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com