This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, June 6, 2015

بدنی زیبا و متناسب رویا نیست



به عنوان یک کودک نوپا زیادی تپل بودم و البته بسیار دوست داشتنی؛ به گفته ی بزرگترها عاشق غذا خوردن بودم، بزرگتر که شدم از مزه ی گوشت - جز گوشت کبابی - خوشم نمی آمد، این شد که آرام آرام وزن از دست دادم و باریک شدم هرچند به عنوان یک کودک و نوجوان نسبتاً لاغر مشکلی نداشتم، به نظرم کاملاً عادی بودم، تا این که از دبیرستان فارغ التحصیل شدم و نظم زندگیم کاملاً به هم ریخت.

در ماههای اولی که سر کار رفتم چند کیلویی کم کردم، گرچه خودم اصلاً متوجه نشدم، ولی هر کسی که مرا می دید می پرسید کمی لاغرتر نشده ای؟ بدتر از همه دوستی بود که هر وقت به من می رسید می گفت تو خیلی لاغری، خیلی! داری می میری :)

من در آیینه به قیافه ام نگاه می کردم و اثری از مرگ نمی دیدم، اما به خاطر نگرانی بیش از حد همکارم گذرم به مطب دکتر افتاد. قبراق و با نشاط  نشسته بود، و حالش  حسابی گرفته شد از دیدن دختری که ماتم زده رو به رویش نشسته بود، پرسید مشکلت چیه؟
گفتم: همه می گویند زیادی لاغرم .

دکتر مدتی بربر نگاهم کرد ، سپس گفت : وایستا.
ایستادم؛ ابروهایش را بالا انداخت و گفت: از نظر من که جای هیچ نگرانی نیست.
گفتم : ولی یکی از دوستانم می گوید زیادی لاغری.
گفت: رو ترازو وایستا.

لبخندزنان سرش را تکان داد و گفت: البته شما نسبت به وزنتان لاغر هستید، بد نیست هفت هشت کیلو چاق شوید، ولی اگر من جای شما بودم همین وزن را حفظ می کردم، به هر حال برایتان یک مقدار ویتامین می نویسم ....

حرفهای پزشک پاک خیالم را راحت کرد، ولی هنوز در تالاب متلک های رفیقم دست و پا می زدم که اتفاق جالبتری به وقوع پیوست: دختری با دماغ عقابی به بخش ما پیوست، شهرستانی بود، می پنداشتم دخترِ بینوا حتماً حسابی پول لازم است که تک و تنها پاشده آمده تهران.

در همین افکار پوچ غوطه ور بودم که صحبت هایش به گوشم رسید: زیاد مهمانتون نیستم، پول عمل زیباییم که جور شد زحمت را کم می کنم.

من و می گی ؟!!!! عمل زیبایی؟!
تا لحظه ی استعفا هر روز از صبح تا عصر، از چهره ی قشنگی که با آن دماغ یغور نامیزان شده بود، سخن می راند. بعد جراحی سه چهار دفعه به شرکت آمد تا به قول یکی از همکاران ، آقا منصور ،دماغِ عملیش را پز بدهد، ما دخترها می گفتیم: وای چه خوشگل شدی! واقعاً به جراحی نیاز داشتی.
می گفت: آره، به همین زودی ها ازدواج می کنم.
پسرها نیشخند می زدند.

چه دردسرتان بدهم، هنوز برگه تسویه حسابش تکمیل نشده بود که ویروس جراحی زیبایی در شرکتمان واگیر شد، همه به صرافت افتادند که دماغشان را عمل کنند، آنهایی هم که اصلاً دماغ نداشتند ، تصمیم گرفتند فک شان را عمل می کردند، یا گونه ها  و یا ...


خوشگلی خودشان کم بود، بقیه را هم با مزایای زیبایی وسوسه می کردند: یکی مدام تو گوشم می خواند: تو چرا دماغت را عمل نمی کنی؟

یواشکی تو گوشش زمزمه می کردم: بسه رفیق، این بینی به قدر کافی سربالاست، دیگه آنقدر بی رگ و ریشه نشدم که از قدش هم بچینم. والاه، اون دنیا کی جواب آبا و اجداد ایرانیم را می دهد؟ تو؟ تو که خودت با اون دماغت حسابی روسیاهی.


القصه، عجب زندگی قشنگی داریم ما انسان های قرن 21، شدیم دنباله های بادبادک، تو خیابان قدم می زنی سه چهارم دماغها سرشون بالاست، ابروها تتو، هیکل ها ترکه ای ؛ تو میهمانی ورد زبان همه : مرسی ،رژیم دارم؛ تو پارک : وسایل ورزشی تعطیل؛ وام می گیریم یا سرکار می رویم فقط به خاطر جراحی زیبایی، فقط برای چشم و هم چشمی، گاهی هم برای حفظ زندگی مشترکمان. خنده دار نیست؟ به نظر من که هست.

خودم زیبایی را دوست دارم، مگر کسی هست که از آن بدش بیاید؟ حتی پروردگار زیبا هم دوستدار زیبایی هاست ، مسئله این است که گفتی قدرت تشخیص مان را از دست داده ایم، می گذاریم دیگران به جای ما بیندیشند و درباره ی زیبایی مان به داوری بنشینند؛ به قدری خود باوریمان کم است ، که حاضریم زیر تیغ جراحی رویم تا شبیه فلان شخص شویم.

« قشنگ؛ یعنی
                تعبیر عاشقانه ی اشکال »


مخالف جراحی زیبایی نیستم، اما به نظرتان با این آمار بالای زیبایی به خودمان و خدا توهین نمی کنیم، وقتی پا می گذاریم تو مطب جراح زیبایی؛ یعنی، پذیرفته ایم که نازیبا هستیم، این همه نازیبا، عجب صبری خدا دارد!

به بدنمان بی اعتمادیم و ازش توقع همکاری داریم؛ یعنی، زندگی رژیمی ما حق ماست، خودمان تصمیم گرفته ایم که متناسب نباشیم و از اضافه وزن یا کمبود وزن رنج ببریم....



                     زندگی در روشنایی: شاکتی گاوین

                                                  M.T


​جراحی زیبایی گاهی اوقات واقعاً نیاز است، اصلاً اگر نیاز نبود که این رشته به وجود نمی آمد، ولی واقعاً چند درصد به جراحی نیاز دارند؟​



​​






M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com