This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Tuesday, June 9, 2015

راز یک زندگی خوشحال و پربار



سلام، صبح بخیر

« در زندگی از 100% مواردی که با آن سروکار داریم ؛ 10% مهم اند و 90% بی اهمیت. راز یک زندگی خوشحال و پربار سروکار داشتن با آن 10% و رها کردن آن 90% دیگر است.
                                                                   سالی ازبری و پادی سلوین»


______________________________
_________


11th January

I meant to write to you from the city, Daddy, but New York is an engrossing place.

I had an interesting--and illuminating--time, but I'm glad I don't belong to such a family! I should truly rather have the John Grier Home for a background.

Whatever the drawbacks of my bringing up, there was at least no pretense about it. I know now what people mean when they say they are weighed down by Things. The material atmosphere of that house was crushing; I didn't draw a deep breath until I was on an express train coming back. All the furniture was carved and upholstered and gorgeous; the people I met were beautifully dressed and low-voiced and well-bred, but it's the truth, Daddy, I never heard one word of real talk from the time we arrived until we left. I don't think an idea ever entered the front door.

Mrs. Pendleton never thinks of anything but jewels and dressmakers and social engagements. She did seem a different kind of mother from Mrs. McBride! If I ever marry and have a family, I'm going to make them as exactly like the McBrides as I can. Not for all the money in the world would I ever let any children of mine develop into Pendletons. Maybe it isn't polite to criticize people you've been visiting? If it isn't, please excuse. This is very confidential, between you and me.
اسم

drawback مانع، اشکال، بی فایده
pretense  وانمود سازی، تظاهر، ظاهر سازی

صفت
engrossing  جاذب
illuminating منور
weighed  سنجیده
carved  حک شده
gorgeous مجلل، پرزرق و برق
well-bred با تربیت

فعل
upholster مبلمان کردن

11 ژانویه

می خواستم از نیویورک برای شما نامه بنویسم اما نیویورک آدم را توی خودش غرق می کند.

از هر نظر که بگیرم به من خیلی خیلی خوش گذشت. اما خوشحالم که من عضو چنین خانواده ای نیستم. حالا دارم می فهم که اسیر پول و ثروت شدن چه مفهومی دارد.

محیط زندگی مادی خانواده ی پندلتون کشنده بود. من درست وقتی به راحتی نفس کشیدم که سوار قطار شدم و برگشتم، مبل ها منبت کاری و روکش دار بودند.

من آن جا کسانی را ملاقات کردم که همه بسیار شیک و خوش لباس بودند و با کمال ادب و آهسته صحبت می کردند.

اما باباجان راستش را بگویم از وقتی که وارد شدم تا وقی که عزیمت کردم یک کلمه حرف درست و حسابی نشنیدم.

گاهی مواقع فکر می کنم که اندیشه و تفکر هرگز توی این خانه پا نگذاشته است.

خانم پندلتون مدام به جواهر، خیاط و مشکلات اجتماعی و دید و
بازدیدها فکر می کند. این مادر با مادر سالی خیلی فرق دارد. هر وقت که من عروسی کنم و خانواده دار بشوم دوست دارم مثل خانواده ی مک براید بشوم. به هیچ عنوان دوست ندارم بچه هایم مثل پندلتون ها تربیت بشوند.

شاید این درست نباشد که آدم وقتی مهمان کسی هست از صاحب خانه بدگویی کند. اگر این طور فکر می کنید من خیلی عذر می خواهم. این حرف ها فقط میان ما دو نفر است و بس.

_______________________________________



M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com