This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, July 10, 2015

گل افسونی زندگی بخش است



صبح بخیر

« گل ها همیشه حال مردم را بهتر، آن ها را خوشحال تر و مفیدتر می کنند. گل ها برای جان ها نور خورشید، غذا و دارو هستند.                     لوتربربنک»



کمتر از یک هفته به اختتامیه ی جشنواره ی رمضان باقی مانده ، تا این ساعت از نحوه ی برگزاری مراسم راضی بوده اید؟  هوا گرم است؟ 17 ساعت خیلی زیاد است ؟ قیمت ها چند برابر شده ؟ و ... اوه، چقدر گلایه !  از پارسال که بهتر بود نبود؟

باری چند روز دیگر تحمل کنید، تمام می شود بعد باید یک سال چشم به راه بمانید تا برگردد از ما گفتن، بنابراین فرصت های باقیمانده را مغتنم شمارید.
                                               با سپاس، ستاد برگزاری رمضان در جهنم
_______________________________________

9th January

Do you wish to do something, Daddy, that will ensure your eternal salvation? There is a family here who are in awfully desperate straits. A mother and father and four visible children-- the two older boys have disappeared into the world to make their fortune and have not sent any of it back. The father worked in a glass factory and got consumption-- it's awfully unhealthy work-- and now has been sent away to a hospital.  That took all their savings, and the support of the family falls upon the oldest daughter, who is twenty-four. she dressmakes for $1.50 a day ( when she can get it ) and embroiders centerpieces in the evening. The mother isn't very strong and is extremely ineffectual and pious. She sits with her hands folded, a picture of patient resignation, while the daughter kills herself with overwork and responsibility and worry; she doesn't see how they are going to get through the rest of the winter--and I don't either. One hundred dollars would buy some coal and some shoes for three children so that they could go to school, and give a little margin so that she needn't worry herself to death when a few days pass and she doesn't get work.

You are the richest man I know. Don't you suppose you could spare one hundred dollars? That girl deserves help a lot more than I ever did. I wouldn't ask it except for the girl; I don't care much what happens to the mother--she is such a jelly-fish.

The way people are for ever rolling their eyes to heaven and saying,  'Perhaps it's all for the best,' when they are perfectly dead sure it's not, makes me enraged. Humility or resignation or whatever you choose to call it, is simply impotent inertia. I'm for a more militant religion!

اسم
salvation رستگاری، نجات ، رهایی
strait تنگنا، تنگ، تنگه
consumption بیماری سل
resignation تسلیم، سرافکندگی
Humility  حقارت، تواضع، فروتنی
inertia جبر، سکون
militant  جنگ طلب، محارب

صفت
eternal ابدی، جاودان
strait باریک، درتنگنا، در مضیقه
desperate  بی چاره، بسیار سخت، فرومانده
ineffectual  بی فایده، بی اثر، غیر مفید
militant  ستیزه جو

فعل
embroider قلاب دوزی، گلدوزی
deserve سزاوار بودن، شایسته بودن
enrage خشمگین کردن، عصبانی کردن
spare  بخشیدن


9
ماه ژانویه

بابا جان دوست دارید کاری بکنید که تا ابد پیروزمند شوید؟ من خانواده ی بدبختی را می شناسم که از هر نظر دچار فقر و فلاکت هستند. این خانواده شامل پدر، مادر و چهار فرزند هستند. دو تا از پسرهای بزرگتر آنها دنبال کار و زندگی رفته اند و دیگر به خانواده بر نگشته اند

 پدر این خانواده در یک کارخانه ی شیشه سازی کار می کرده و مسلول شده و حالا او در بیمارستان است و تمام پس انداز آنها خرج پدر مسلول شده است

حالا بار این خانواده بر دوش دختر بزرگتر که 24 ساله است، می باشد. این دختر اگر کاری پیدا کند حاضر است با روزی یک دلار و نیم خیاطی کند و شبها هم کارهای دست دوزی انجام می هد

مادر، ناتوان و از کار افتاده و بسیار هم مؤمن است. ساعت ها دست روی دست می گذارد و به حالت تسلیم می نشیند

در حالیکه دختر با آن همه تلاشی که برای گرداندن زندگی می کند، خرد و خسته شده است. دارد از شدت زحمت و کار می میرد. مدام نگران است که زمستان آینده چه خواهد شد

من فکر می کنم با یکصد دلار می توان مقداری ذغال خرید و برای بچه ها کفش و پوشاک تهیه کرد که بتوانند به مدرسه بروند و با بقیه ی پول دختر می تواند کمی کمتر کار کند و اگر روزی کاری پیدا نکرد ناراحت نشود

با توجه به این که شما ثروتمندترین کسی هستید که من می شناسم، آیا ممکن است یکصد دلار بدهید؟

این دختر خیلی بیشتر از من محتاج کمک است. من فقط به خاطر دخترک این تقاضا را دارم. در غیر این صورت سرنوشت مادر زیاد مرا نگران نمی کند چون مادر خودش را از زحمت قبول پذیرفتن مسئولیت معاف کرده و کنار کشیده است

باباجان، من بطور کلی از مردمی که دست روی دست می گذارند و چشم به آسمان می دوزند و می گویند هر چه پیش آید خوش آید ، لجم می گیرد، مگر می شود؟

تسلیم و رضای سرنوشت شدن یا هر نام دیگری که این عمل را بخوانیم نشانه ی سستی و درماندگی است. من مذهب و آیینی را که پرتحرک تر است می خواهم



_______________________________________



M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com