This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, July 18, 2015

عید رمضان



« عـــــید رمضــــان آمد و مـــاه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت »


دوباره سلام و شادباش به مناسبت فرا رسیدن عید سعید فطر


 عاشقان عیدتان مبارک

_______________________________________


Sunday

Just back from church-- preacher from Georgia. We must take care, he says, not to develop our intellects at the expense of our emotional natures--but methought it was a poor, dry sermon (Pepys again) . It doesn't matter what part of the United States or Canada they come from, or what denomination they are, we always get the same sermon. Why on earth don't they go to men's colleges and urge the students not to allow their manly natures to be crushed out by too much mental application?

It's a beautiful day--frozen and icy and clear. As soon as dinner is over, Sallie and Julia and Marty Keene and Eleanor Pratt ( friends of mine, but you don't know them) and I are going to put on short skirts and walk 'cross country to Crystal Spring Farm and have a friend chicken and waffle supper, and then have Mr. Crystal Spring drive us home in his buckboard. We are supposed to be inside the campus at seven, but we are going to stretch a point tonight and make it eight.
Farewell, kind Sir.

I have the honor of subscribing myself, Your most loyal, dutiful, faithful and obedient

servant, J. Abbott
اسم
preacher سخنران
intellect قوه ی درک، خرد، هوش
denomination  مذهب، لقب یا عنوان، نامگذاری ، تسمیه
buckboard درشکه بدون کروک

صفت
manly  جوانمرد، مردانه
dutiful مطیع ، وظیفه شناس
obedient  رام، فرمانبردار، حرف شنو


methought : past of methinks


فعل
preach  موعظه کردن، نصیحت کردن، سخنرانی مذهبی کردن


یکشنبه

حالا از کلیسـا برگشتم. امروز موعظه گر اهل جورجـــیا بود. هیچ تفاوتی ندارد که موعظه گر اهل کجاست. از ایالات متحده یا از کانادا یا از چه گروه و دسته ای است چون همه ی سخنرانی ها یکسان است، خشک و کسل کننده

روز قشنگی است ، همه جا یخ زده اما فضا و هوا روشن است

قرار گذاشتیم که پس از صرف شام من و سالی و جولیا و مارتی کین و الینور پارت ( دوستانم که شما آنها را نمی شناسید) دامن کوتاه بپوشیم و پیاده به کشتزار "کریستال اسپرینگ" برویم و جوجه کباب بخوریم و بعد از آقای کریستال اسپرینگ خواهش کنیم که با درشکه خود ما را به دانشکده برساند

پس، طبق مقررات ما باید ساعت 7 در دانشکده باشیم ، اما ما قرار است کمی وقت آزاد خود را طولانی تر کنیم و ساعت 8 برگردیم

خدانگهدار آقای دوست داشتنی. اینجانب مفتخر است که ارادتمند وفادار، درستکار ، وظیفه شناس و مطیع اوامر شما باشد

ج- آبوت

_______________________________________



M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com