This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, July 4, 2015

جست و جوی خدا




​درود بی پایان
​«  اگر زندگی را با  🔎 خدایی آغاز کنید که در اطراف شماست، هر لحظه یک عبادت است.
                                                                  
                                                                        فرانک بیانکو »

🔍🕛⛪🏯​


_______________________________________


Not on the whole flattering, is it, Daddy? And I thought I was making a notable addition to American literature. I did truly. I was planning to surprise you by writing a great novel before I graduated. I collected the material for it while I was at Julia's last Christmas. But I dare say the editor is right. Probably two weeks was not enough in which to observe the manners and customs of a great city.

I took it walking with my yesterday afternoon, and when I came to the gas house, I went in and asked the engineer if I might borrow his furnace. He politely opened the door, and with my own hands I chucked it in. I felt as though I had cremated my only child!

I went to bed last night utterly dejected; I thought I was never going to amount to anything, and that you had thrown away your money for nothing. But what do you think? I woke up this morning with a beautiful new plot in my head, and I've been going about all day planning my characters, just as happy as I could be. No one can ever accuse me of being a pessimist! If I had a husband and twelve children swallowed by an earthquake one day, I'd bob up smilingly the next morning and commence to look for another set.

Affectionately, Judy.
اسم
literature ادبیات
customs عادات
furnace کوره، تنور، دیگ
pessimist بدبین

صفت
flattering چاپلوس
dejected پژمان، نژند، افسرده
smiling متبسم، خندان، خوشرو

قید
utterly کاملاً

فعل
furnace گرم کردن، مشتعل کردن
cremate سوزاندن، سوازانیدن و خاکستر کردن
deject پژمان کردن، افسردن، دل شکسته کردن
swallow بلعیدن، فرو بردن
commence آغاز کردن، شروع کردن


بابا، خیلی هم اظهار نظر خوشایندی نیست. فکر کردم که اثری در ادبیات آمریکا به جا می گذارم. به خدا باور کنید ، می خواستم پیش از اتمام دانشکده یک کتاب خوب و پسندیده بنویسم و باعث تعجب شما بشوم

مطالب و موضوعات داستان را سال قبل- کریسمس- که منزل جولیا بودم تدارک دیدم، اما حق با ناشر است

دو هفته کافی نیست تا کسی به آداب و رسوم شهر بزرگی آشنا بشود. دیروز وقتی برای قدم زدن رفتم ، کتاب را هم با خودم بردم . وقتی به اتاق موتور خانه حرارت مرکزی رسیدم ، داخل آنجا شدم و از مأمور آنجا پرسیدم که آیا می توانم چند لحظه از کوره آتش استفاده کنم؟ او با کمال ادب در کوره را باز کرد و من با دست خودم کتاب را در کوره آتش انداختم

درست مثل این بود که با دست خودم بچه ام را سوزانده باشم

دیشب با دلی شکسته و نومید به رختخواب رفتم. فکر کردم که به هرحال من چیزی نمی شوم و شما پول خودتان را هدر داده اید. اما باور کنید که صبح با ایده و فکر و موضوعی تازه برای یک داستان خوب از خواب بیدار شدم. امروز هر جا که رفتم و مشغول هر کاری که بودم تمام اندیشه ی من پیرامون نقش آفرینان آن داستان بود. خیلی حالم خوش بود. هیچکس نمی تواند مرا به بدبینی متهم کند. اگر شوهر و 12 بچه ام بر اثر زلزله در یک روز زیر خاک بروند. روز بعد با قیافه ای باز و متبسم دنبال شوهر و بچه های دیگری خواهم گشت
 
با تقدیم احترام
جودی

_______________________________________



M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com