This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, July 20, 2015

ریشه ی مشکل را قطع کنید، نه ریشه ی خودتان را




زمانی که احساس کرد اوضاع روز به روز بدتر می شود، تصمیم گرفت از آموزگار معنوی اش کمک بگیرد.

آموزگار پس از شنیدن مشکلاتش پرسید: « می توانی تمام روز را در مکانی که برای تو شادی آورترین محل است، سپری و از دستورهای من پیروی کنی ؟»
مرد پاسخ داد : « بله.»
آموزگار ادامه داد: « ولی به خاطر داشته باش در آن جا می توانی غذا بخوری، ولی نباید با هیچ کس حرف بزنی، مطالعه کنی، بنویسی یا به چیزی گوش بسپاری. من برای تو چهار دستور می نویسم و تو آن ها را در ساعات : نه، دوازده ، سه و شش باز می کنی. »


بنابراین او روز بعد به ساحل رفت. وقتی نخستین دستور را باز کرد، چنین خواند : « به دقت گوش بده. » اندیشید، « چگونه می توانم سه ساعت گوش بدهم ؟ » ولی هیچ راهی جز دنبال کردن دستورهای آموزگار معنوی اش نبود، بنابراین گوش داد ... به صدای دریا گوش داد. پس از مدتی، توانست صداهای دیگری را نیز که در ابتدا آشکار نبودند بشنود. سپس سعی کرد آن صداها و همچنین سکوت را بشنود ... و به تدریج آرامش را احساس کرد.

ظهر هنگام، تکه کاغذ دوم را گشود و خواند : « سعی کن به گذشته دست یابی. »
فکر کرد :« چه گذشته ای ؟» سپس فکری در ذهنش جرقه زد که بی گمان خاطرات کودکی مورد نظر بوده است. بنابراین راجع به گذشته اش فکر کرد و تمام لحظه های شادی اش را به خاطر آورد و با یاد آن ها ، خود را فردی دیگر یافت.

در ساعت سه، سومین برگه را گشود ولی به نظر آسان نمی آمد دستور این بود :« انگیزه ی خود را بیازما.» در ابتدا نتوانست بفهمد معنی آن چیست ... آیا درباره ی پول ، شهرت یا امنیت بود؟ سپس این فکر به ذهنش راه یافت که این انگیزه ها به اندازه ی کافی خوب نیستند. بنابراین انگیزه های خود را عمیق تر بررسی کرد و پس از آن این جواب به ذهنش رسید: « تا وقتی که احساستان این است که به دیگری خدمت می کنید، تخصص و حرفه تان اهمیتی ندارد، چون آن زمان ، آن کار را خوب انجام می دهید . وقتی قصد کمک کردن به خود را دارید این کار را چندان خوب انجام نمی دهید ... بنابراین بر خود تسلط بیابید. »


وقتی ساعت شش فرا رسید، زیاد طول نکشید تا آخرین دستور را انجام دهد :« نگرانی هایت را بر روی شن بنویس. » زانو زد و نگرانی هایش را بر روی شن نوشت . سپس برگشت و قدم زنان از آنجا دور شد به پشت سرش نگاه نکرد ، چون می دانست به زودی زمان جزر و مد فرا خواهد رسید.


هیچ گاه هیچ وقت هرگز تسلیم نشوید : ری آریا
مترجم : کیانا اورنگ



تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
زمانی که از دروازه ی مرگ گذر نکنید،
 نمی توانید به بهشـــــــت دست یابید.





M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com