This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, July 24, 2015

گاهی به یک فریاد درست و حسابی نیاز داری :)




« گاهی اوقات تو به یک فریاد درست و حسابی نیاز داری . یادت باشه داد و فریادی که مخاطب نداشته باشد، بیشتر اوقات مؤثرتر از یک گفتگوست .
                                                                           آن ویلسن »

سلام ، صبح بخیر

این صبح، صبح امید است، جدی می گم؛ حدود بیست دقیقه بود که سعی می کردم جی میل را باز کنم اما نمی شد، کاملاً نومید که شدم سراغی از هات میل و یاهو گرفتم هر دو بسته بودند تا چند ماه قبل بعد از گوگل اینها امید من بودند اما ماه هاست اگر گوگل لود نشود هیچ سایت دیگری هم لود نمی شد (البته در رایانه ی من  و ربطی هم به تنظیمات اینترنت کامپیوتر ندارد آنها درست هستند، مدلش این طوریه دیگر چه می شد کرد )

ولی این قدر شوق داشتم که این صبح را با سلام به شما و به زندگی آغاز کنم که سراغ موبایل رفتم شاید حداقل رو صفحه ی فیس بوک یک یادداشت بگذارم البته به نظرم زیادی خوش خیال بودم وقتی کلش اجرا نمی شد فیس بوک بشه ؟ خب در حالیکه امیدم به گوشی هم رنگ باخته بود یک دفعه گوگل بالا آمد روی دسکتاپ ، وای، چه معجزه ای ! نگفتم امروز ، روز امید است ، واقعاً به یک فریاد درست و حسابی نیاز دارم ، فریادی از شوق :)


______________________________
_________



24th July Dearest Daddy-Long-Legs,

Isn't it fun to work--or don't you ever do it? It's especially fun when your kind of work is thing you'd rather do more than anything else in the world. I've been writing as fast as my pen would go every day this summer, and my only quarrel with life is that the days aren't long enough to write all the beautiful and valuable and entertaining thoughts I'm thinking.

I've finished the second draft of my book and am going to begin the third tomorrow morning at half-past seven. It's the sweetest book you ever saw--it is, truly. I think of nothing else. I can barely wait in the morning to dress and eat before beginning; then I write and write and write till suddenly I'm so tired that I'm limp all over. Then I go out with Colin ( the new sheep dog) and romp through the fields and get a fresh supply of ideas for the next day . It's the most beautiful book you ever saw--Oh, pardon--I said that before.
You don't think me conceited, do you , Daddy dear?

I'm not, really, only just now I'm in the enthusiastic stage. Maybe later on I'll get cold and critical and sniffy. No, I'm sure I won't! This time I've written a real book. Just wait till you see it.

اسم
limp لنگ، لنگی


صفت
limp شل ، آهسته رو ، نرم، قابل انعطاف
critical  بحرانی، وخیم، منتقادانه
enthusiastic مشتاق ، علاقه مند
sniffy  مغرور، فین فین کننده

فعل
romp با جیغ و داد بازی کردن


24 ماه ژوئیه

بابا لنگ دراز عزیزم،

آیا شما از کار کردن لذت می برید؟

شاید هم شما به هیچ عنوان کار نمی کنید تا بدانید آن کاری برای آدم لذت بخش است که آدم به آن علاقه دارد و آن را بر همه چیز ترجیح می دهد.

تمام تابستان با سرعت و بدون وقفه کار کردم، نوشتم . اما تأسف می خورم که چرا روزها طولانی تر نیستند که من بتوانم اندیشه های خوب و ارزشمند خودم را روی کاغد بیاورم.

فصل دوم کتاب را تمام کرده ام و فردا صبح ساعت 7:30 دقیقه فصل سوم را شروع می کنم. به خدا جالبترین کتابی است که شما در عمرتان خوانده اید. مدام به کتاب فکر می کنم. حتی دلم نمی آید صبح لباس بپوشم و بروم صبحانه بخورم. مدام دارم می نویسم، می نویسم ، می نویسم تا اینکه ناگهان احساس کنم از خستگی دیگر نفسم بیرون نمی آید . در این موقع کالین ( سگ جدید گله ) را صدا می کنم و با او میان کشتزارها قدم می زنم. هوای پاک را تنفس می کنم و برای فردا مطالب را در کله ام ردیف می کنم.

بابا به خدا این جالب ترین کتابی است که شما در عمرتان خوانده اید ( خدا مرگم بدهد، پیش از این چنین جمله ای را نوشته بودم )

بابا جان فکر نکنید که من آدمی از خود راضی هستم که این طور برای شما می نویسم. به خدا مطمئن هستم که این طور نیست ، حالا دارم یک کتاب واقعی می نویسم صبر کنید تا ببینید.


_______________________________________



M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com