This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, July 5, 2015

تیم آمریکا جام را به خانه برد



سلام، طاعات و عباداتتان قبول درگاه حق

نمی دانم ایام سوگواری مولای متقیان ، حضرت علی (ع) ، را تسلیت بگویم یا قهرمانی تیم فوتبال زنان آمریکا را تبریک ؟!

هر چند جام جهانی فوتبال زنان در رسانه ها بازتاب گسترده ای نداشت و به قول گوگل متأسفانه ،فقط 1% جست و جوگران گوگلی به فوتبال دختران علاقه نشان دادند و حتی خودم سالهاست که به تماشای جام جهانی فوتبال مردان نشسته ام و نه جام جهانی زنان :( - با وجودی که سطح کیفی رقابت ها به گفته ای حتی بالاتر از سطح فوتبال پسران بود، راستی چرا عده ای می گویند فوتبال پسرانه است؟ دنبال یک توپ دویدن و گل زدن چه ربطی به جنسیت دارد؟ مگر زنها انسان نیستند؟؟ شاید آنان بر این باورند که فوتبال زیادی خشن است و زنها موجوداتی لطیف؛ جدی! پس چرا موقع دعوا  زنها اصلاً کوتاه نمی آیند و با لنگه کفش یا هرچه که دم دستشان هست دمار از روزگار حریف در می آورند؟؟  -
 

ولی واقعاً جام جهانی فوتبال دختران برایم مهم است خیلی ! و امیدوارم روزی فوتبال دختران جایگاه واقعی خودش را در جهان پیدا کند و قلب مردم سراسر دنیا را تسخیر .


تابستان ، گل کوچیک، فوتبال دستی، پلی استیش ... در یک کلام فوتبال ... اوه، چه خاطره انگیز! یادش بخیر! فوتبال تنها ورزش گروهی مورد علاقه ی خانواده ی ما بود، بخصوص تابستان که مدرسه ها تعطیل می شد : من خواهر و برادرهایم، دو تا تیم می شدیم و با یک توپ پلاستیکی تو حیاط یا تو اتاق یک دست فوتبال می زدیم-  بماند که من چقدر با خطا توپ ها را به دروازه می رساندم چون از برادرهایم بزرگتر بودم- دوران خوشی بود، یادش بخیر و یاد زمین فوتبال محله همچنین بخیر!
 
100 متر پایین از خانه یک زمین خاکی بود با دو تا دروازه ی بزرگ، رو دیوارش نوشته بود: ورزش وسیله است هدف نیست.

 نوجوانان و جوانان محله ، آخر هفته یا در تعطیلات فوتبال آنجا بازی می کردند، بعد یک روز صبح از خواب بیدار شدیم و دیدیم در آن زمین یک رشته آپارتمان سبز شده، دیگر نه اثری از زمین فوتبال بود و نه از فوتبال نسبتاً حرفه ای .
 
بچه های آماتور محل اکثراً در کوچه یا وسط خیابان فوتبال می زدند ، دو تا آجر دروازه شان بود و یک توپ پلاستیکی راه راه صورتی و توسی توپشان ، از غروب تا شب دنبال توپ می دویدند، فحش می دادند، سوت می زدند و گل هم می زدند، بندرت شیشه ای نیز شکسته می شد.
رقابت ها پایان خوشی نداشت، اغلب به دعوا ختم می شد، مسن ترهای محل که حوصله ی سر و صدا را نداشتند با داد و هوار به میدان آمده ، بساط  فوتبال را برمی چیدند، ( همیشه می گفتند چرا تو خیابون ؟برید یک جای دیگر . بچه ها می گفتند کجا؟ )  اما بعدازظهر بعد دوباره همین آش بود و همین کاسه، بچه های سمج که از رو نمی رفتند.


الآن گاهی برادرانم در زمین خاکی فوتبال بازی می کنند ولی در خانه نه، دیگر توپ پلاستیکی را تو اتاق پیدا نمی کنی؛ تو حیاط یا رو پشت بوم چرا ، گاهی پیدا می شود؛ بچه های محل هنوز هم گل کوچیک بازی می کنند بیشتر با توپ چهل تیکه، دو تا دروازه هم دارند، گاهی توپشان شوت می شود تو باغچه یا روی پشت بام خانه ی ما.

 راستیش را بخواهید تا این ساعت هنوز توپ های دریافتی را با هندوانه ی به شرط چاقو اشتباه نگرفته ایم، البته اگر تردد توپ ها به خانه مان از حد مجاز فراتر رود، ممکن است خدای نکرده به آن مرحله نیز برسیم :)

اینها که گفتم جوک نبود خاطره بود از روزگاران گذشته، بعضاً دوستانمان می پندارند که لطیفه می گوییم، نه دوست عزیز این فقط خاطره ی از ایام دور بود.

 و راستش دلم خیلی برای یک دست گل کوچیک تنگ شده :)

_______________________________________


14th December Dear Daddy-Long-Legs,

I dreamed the funniest dream last night. I thought I went into a book store and the clerk brought me a new book named The Life and Letters of Judy Abbott. I could see it perfectly plainly--red cloth binding with a picture of the John Grier Home on the cover, and my portrait for a frontispiece with, 'Very truly yours, Judy Abbott,' written below, But just as I was truing to the end to read the inscription on my tombstone, I woke up. It was very annoying! I almost found out whom I'm going to marry and when I'm going to die.

Don't you think it would be interesting if you really could read the story of your life--written perfectly truthfully by an omniscient author? And suppose you could only read it on this condition: that you would never forget it, but would have to go through life knowing ahead of time exactly how everything you did would turn out, and foreseeing to the exact hour the time when you would die. How many people do you suppose would have the courage to read it then? or how many could  suppress third curiosity sufficiently to escape from reading it, even at the price of having to live without hope and without surprises?

اسم
frontispiece  سرلوحه، دیباچه ی کتاب
inscription  نوشته، کتیبه،
صفت
omniscient علامه، واقف به همه چیز

فعل
suppress فرونشاندن


14

 ماه دسامبر

بابا لنگ دراز عزیز

دیشب خنده دارترین خوابها را دیدم. به نظرم آمد که به کتابخانه ای رفته ام. متصدی کتابخانه، کتابی برایم آورد به نام : " زندگانی و نامه های جودی آبوت"
جلد کتاب از پارچه قرمز بود و تصویر پرورشگاه جان گریر روی جلد آن بود

در صفحه ی اول عکس مرا چاپ کرده بودند و زیر آن نوشته بودند: " ارادتمند واقعی جروشا آبوت

شروع کردم به خواندن کتاب، خواندم ، خواندم . به محض این که خواستم صفحه ی آخر آن را ورق بزنم و ببینم روی سنگ قبر من چه نوشته شده از خواب بیدار شدم. خیلی ناراحت کننده بود، چون فهمیدم با چه کسی عروسی می کنم و چه وقتی خواهم مرد

فکر می کنم خیلی عالی است اگر شرح زندگی آدم توسط یک غیبگو خیلی روشن و صریح نوشته شود. اما مشروط بر این که بگذارند آدم شرح حال خودش را بخواند تا هیچ وقت آن را فراموش نکند ، بعد آدم لحظه به لحظه زندگی می کند در حالی که می داند چه می کند و چه خواهد کرد و چه هنگامی خواهد مرد

به نظر شما چند نفر آدم پیدا می شوند که شهامت خواندن شرح زندگی خود را داشته باشند؟


_______________________________________



M.T😓

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com