This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, August 1, 2015

خلاقیت منبع اصلی معنا در زندگی ماست




« خلاقیت منبع اصلی معنا در زندگی ماست... انسان و بیشتر چیزهایی که جالب توجه و مهم اند نتایج خلاقیت اند... وقتی درگیر آن می شویم، احساس می کنیم که کامل تر از بقیه ی مدت عمرمان زندگی می کنیم.                     میهالی سیکزنت میهالی »


سلام، صبح بخیر، حالتون چطوره؟


تقویم تاریخ

امروز دوم اوت 2015 است ، سه سال پیش درست در چنین روزی" Clash of clans" ، جنگ قبایل، متولد شد. تولدت مبارک!

مطمئناً خبر دارید که به مناسبت تولد جنگ قبایل، می شه فقط با یک الماس به مدت یک هفته تولید منابع دهکده را دو برابر کرد. این ویژگی از جمعه فعال شده است، مرسی سوپر سل، امیدوارم سلولهایت همیشه سرشار باشد از اکسیر خلاقیت 👏


من 13 تا جم خرج کردم، کاش هر روز تولد جنگ قبایل بود!

_______________________________________


6th October Dearest Daddy-Long-Legs,

Yes, certainly I'll come-- at half-past four next Wednesday afternoon. Of COURSE I can find the way. I've been in New York three times and am not quite a baby.  I can't believe that I am really going to see you-- I've been just THINKING you so long that it hardly seems as though you are a tangible flesh-and-blood person.

You are awfully good, Daddy, to bother yourself with me, when you're not strong. Take care and don't catch cold.   These fall rains are very damp.
Affectionately, Judy

PS. I've just had an awful thought.   Have you a butler?   I'm afraid of butlers, and if one opens the door I shall faint upon the step.  What can I say to him? You didn't tell me your name. Shall I ask for Mr. Smith?

اسم
flesh جسم، گوشت، جسمانیت
butler پیشخدمت، ناظر، آبدارچی

صفت
tangible  قابل لمس، محسوس، لمس کردنی
damp نمناک


ششم اکتبر

بابا لنگ دراز بسیار عزیزم!

بله، حتماً ساعت چهار و نیم بعد از ظهر چهارشنبه ی آینده خدمت می رسم. البته که می توانم نشانی را پیدا کنم. من تا به حال سه بار به نیویورک آمده ام. بچه که نیستم. باورم نمی شود که می خواهم شما را ببینم. من مدتها به شما فکر کرده ام. حالا سخت باور می کنم که شما هم آدمی هستید که گوشت و پوست و خون دارد. شما چقدر خوبید باباجان، که با وجود این همه ضعف و ناراحتی به خاطر من خودتان را به زحمت می اندازید. مواظب باشید که سرما نخورید. بارانهای پاییزی خیلی خطرناکند. با محبت
 
جودی


حاشیه

همین الان فکری آزار دهنده ای به مغزم خطور کرد. آیا شما خدمتکار دارید؟ من از خدمتکاران می ترسم و اگر خدمتکارتان در را باز کند، همان جا روی پله ها غش می کنم . به او چه بگویم؟ شما که اسمتان را به من نگفته اید. آیا باید سراغ آقای اسمیت را بگیرم ؟


_______________________________________



M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com