This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, August 2, 2015

به طبیعت عمیق نگاه کن



« به طــبیعت عمیق عمیق نگاه کنید، آن وقت همه ی مسائل را بهتر درک خواهید کرد.
                                                                             آلبرت اینشتین »


دوباره سلام


« طــبــیــعــت در بالای فهرست مسکّن های نیرومند و کاهش دهنده ی استرس قرار دارد. معلوم شده که صدای جریان آب به تنهایی فشــار خون را کاهش می دهد.                                                                
                                                                                        پچ آدامز »


_______________________________________


Thursday Morning My very Dearest Master-Jervie-Daddy-Long-Legs Pendleton-Smith,

Did you sleep last night? I didn't. Not a single wink. I was too amazed and excited and bewildered and happy. I don't believe I ever shall sleep again-- or eat either. But I hope you slept; you must, you know, because then you will get well faster and can come to me.

Dear Man, I can't bear to think how ill you've been-- and all the time I never knew it. When the doctor came down yesterday to put me in the cab, he told me that for three days they gave you up. Oh, dearest, if that had happened, the light would have gone out of the world for me. I suppose that some day in the far future--one of us must leave the other; but at least we shall have had our happiness and there will be memories to live with.

I meant to cheer you up-- and instead I have to cheer myself. For in spite of being happier than I ever dreamed I could be, I'm also soberer.

The fear that something may happen rests like a shadow on my heart. Always before I could be frivolous and care-free and unconcerned, because I had nothing precious to lose. But now--I shall have a Great Big Worry all the rest of my life. Whenever you are away from me I shall be thinking of all the automobiles that can run over you , or the signboards that can fall on your head, or the dreadful, squirmy germs that you may be swallowing. My peace of mind is gone for ever-- but anyway, I never cared much for just plain peace.

Please get well--fast--fast--fast. I want to have you chose by where I can touch you and make sure you are tangible. Such a little half hour we had together! I'm afraid maybe I dreamed it. If I were only a member of your family ( a very distant fourth cousin) then I could come and visit you every day, and read aloud and plump up your pillow and smooth out those two little wrinkles in your forehead and make the corners of your mouth turn up in a nice cheerful smile. But you are cheerful again, aren't you? You were yesterday before I left. The doctor said I must be a good nurse, that you looked ten years younger. I hope that being in love doesn't make every one ten years younger. Will you still care for me, darling, if I turn out to be only eleven?

اسم
squirm حرکت ماروار



صفت
bewildered  ژولیده، سردرگم
soberer هوشیار، متین، سنگین
frivolous  سبکسر، احمق، سبک رفتار
tangible محسوس، قابل لمس



پنجشنبه صبح
آقای جروی، بابا لنگ دراز ، پندلتون اسمیت عزیزم

تو دیشب خوابیدی؟ من که نخوابیدم. حتی یک لحظه خواب به چشمم نیامد؛ از بس که گیج و هیجانزده و متعجب و خوشحال بودم . فکر نمی کردم بعد از این بتوانم چیزی بخورم یا بخوابم . ولی امیدوارم تو خوابیده باشی . می دانی که باید زود حالت خوب شود تا پیش من بیایی.

محبوب من! وقتی فکرش را می کنم که تو چه بیماری سختی داشتی و من بی خبر بودم، ناراحت می شوم. دیروز وقتی دکتر مرا تا درِ تاکسی بدرقه می کرد، گفت که سه روز از تو قطع امید کرده بودند . عزیزترینم! اگر این اتفاق می افتاد ، دنیا در نظرم تیره و تار می شد. مرگ حق است و روزی به سراغ یکی از ما می آید و دیگری تنها می ماند. ولی تا آن زمان، لااقل مدتی با هم خوشبخت بوده ایم و خاطراتی خوش برایمان باقی مانده است که با آن بتوانیم بقیه ی عمر را سر کنیم.

می خواستم تو را خوشحال کنم، ولی مثل اینکه باید به خودم دلداری بدهم، با این که از هر زمان دیگری شادترم ، باز غمگینم. ترس از این که اتفاقی برای تو بیفتد، مثل سایه ای قلبم را کدر می کند. قبلاً می توانستم دختری بی فکر و بی خیال و آسوده باشم، چون چیز ارزشمندی نداشتم که از دست بدهم. ولی حالا تا آخر عمر یک نگرانی بزرگ خواهم داشت و هر وقت که تو از من دور باشی، به همه ی اتومبیلهایی فکر می کنم که ممکن است تو را زیر بگیرند، یا همه ی تخته های اعلامیه که ممکن است روی سرت بیفتند، و یا همه ی میکروبهای وحشتناکی که ممکن است بخوری . آرامش خیالم تا ابد از بین رفته است، اما مگر من آرامش ساده را دوست داشتم؟
خواهش می کنم زود زود خوب شو، می خواهم نزدیکم باشی تا مطمئن شوم که وجود داری.

چه نیم ساعت زیبایی را با هم گذراندیم. می ترسم فقط خواب بوده باشد. اگر من عضوی از خانواده ی تو بودم ( شاید یک فامیل دور) می توانستم هر روز به دیدنت بیایم و برایت کتاب بخوانم و متکایت را مرتب کنم و آن چین و چروک های روی پیشانی ات را صاف کنم و لبخندی بر چهره ات بیاورم.

ولی تو سرحال هستی؛ مگر نه؟ دیروز که پیش تو بودم، دکترت گفت که من پرستار خوبی هستم، چون تو ده سال جوانتر به نظر می رسیدی. امیدوارم عشق سبب نشود که همه ده سال جوانتر به نظر برسند. عزیزم اگر من ده سال جوانتر می شدم و فقط یازده سال داشتم، باز هم به من علاقه داشتی؟

_______________________________________





M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com