This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, September 11, 2015

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من

​​




« مطمئن باش که مهرت نرود از دل من
                                               
گرامی می داریم یادِ از دست رفتگان حادثه ی دلخراش 11 سپتامبر را



​​
« مطمئن باش که مهرت نرود از دل من
                                                 مگر آن روز که در خاک شود منزل من»

سلام پارمیس، حالت چطوره؟

این بیت را  با خطی خوش بالای تخته ی کلاس نوشته بودند
؛ من این سعادت را داشتم که دو سال پایانی دبستان و چهار سال دبیرستان را در یک مدرسه ( دبیرستان شهید صادقی ) بگذرانم.

 مدرسه در کوچه ی صادقی قرار گرفته است، زمینش وقفی و متعلق بود به شهید دکتر سیاوش صادقی - یکی از خیابان های بزرگ تهران پارس هم به نام ایشان است - ساختمان مدرسه سه طبقه است.

در دوران ما، یک حیاط نسبتاً بزرگ داشت با چهار درب ورود و خروج: دو تا بزرگ و دو تا کوچک. در کوچک پشتی همیشه بسته بود ( به گمانم یکی دو بار شاهد باز شدنش بودم) ،درب بزرگ شرقی فقط در مواقع اضطراری گشوده می شد. مسلم است که رفت و آمد از دو در جلویی ساختمان صورت می گرفت: در بزرگ صبح، ظهر و غروب، زمان شروع و تعطیل مدرسه، برای ورود و خروج دانش آموزان باز می شد و در کوچک که نگهبانش بابای مدرسه بود تقریباً همیشه نیمه باز بود، برای ورود اولیا، دبیران، دانش آموزان و دیگران.


آجرهای امضا شده

ساختمان آجری بود، آجرهای قرمزی که گفتی دفتر خاطرات دبیرستان بودند، بر تک تک آجرهای حیاط ردی از شاگردان سال های نه چندان دور و گاه بسیار دور دیده می شد: شعر: عصر بر ما سخت و بر دیگران آسان گذشت / بهترین دوران ما در این دبیرستان گذشت؛ خاطره ی تلخ: سه نفری تو حیاط نشستیم و داریم گریه می کنیم، زهرا رد شده است. خاطره ی شیرین: تو کنکور قبول شدم، الآن خبرش را به خانم ... گفتم.


زنده باد پله های کنار دکه

حیاط مدرسه دورتادور ساختمان را در بر گرفته بود، تقریباً L شکل و کاملاً شبیه همه ی حیاط-مدرسه های دیگر بود. در حیاط جلویی نزدیک به پله های اصلی ساختمان، سکوی مراسم مدرسه، دو حلقه ی بسکتبال
و تور والیبال خودنمایی می کرد، دقیقاً در غرب این حیاط سرویس های بهداشتی، خانه ی بابای مدرسه و اتاق پینگ پونگ قرار داشتند، بوفه  هم درست نزدیک درب اصلی مدرسه بود.

حیاط کوچکتر دو مورد جالب توجه داشت: یکی پله های فرعی ساختمان و دیگری یک دکه ی زنگ زده ی مخروبه ،درست بغل دست درب کوچک پشتی؛ راستی چاله ی پرش سه گام از قلم افتاد.

این حیاط کوچیکه مکان مورد علاقه ی من و دوستانم بود، در زمستان مناسب سرسره بازی و پرتاب گلوله برفی، در بهار ایده آل برای بدمینتون؛ زنگ ورزش بهترین جا برای قایم شدن، به منظور از زیر ورزش در رفتن و مرور درس زنگ بعد ( روی پله های کنار دکه می نشستیم) و ایام امتحانات محیطی دنج و آرام برای قدم زدن با کتاب زیست.


میز ناهار خوری

 اتاق ها: ب
ا گذر از راهروی ورودی که شامل دفتر مدیر مدرسه (نوبت صبح)، دفتر معاونان و آبدارخانه در دست چپ راهرو ، دفتر معلمان و دفتر مدیر (نوبت بعد از ظهر ) در جانب دیگر راهرو و پشت سر گذاشتن راهروی باریک ورودی فرعی ساختمان، به کلاس ها می رسیدیم.

کلاس ها نسبتاً بزرگ بودند و نورگیر. پنکه های بزرگ سقفی به ندرت می چرخیدند حتی در هوای داغ خرداد، زیرا صدای پروانه ها بسیار بلند بود و بر هم زننده ی آرامش اتاق درس ، نسیم بسیار سردش نیز باعث سردرد بچه ها می شد.

در دوران دبیرستان تخته وایت برد روی تخته سیاه دوران دبستان نصب شده بودند. عاشق میز و نیمکت ها بودم، یکی از ویژگیهای بارز مدرسه همین میز و نیمکت ها بود؛
خاطرم هست نخستین روزی که به این مدرسه پا گذاشتم از دیدنشان ذوق مرگ شدم، دوستم گفت: « اوه، میزاشو ببین عین میز ناهار خورین.» ؛ میزها بزرگ سبز و براق بودند، نیمکت ها تقریباً بلوطی و جدا از میز . هیچ نیازی به کنده کاری روی میز نبود، می توانستی عقده هایت، حتی تقلب هایت ، را به راحتی با هر ابزاری از مداد و خودکار گرفته تا ماژیک و روان نویس، روی میز خالی کنی بدون نگرانی از تنبیه شدن، آخر برای از بین بردن آثار جرمت یک دستمال مرطوب نیز کافی بود.


شعر پرسش بر انگیز

طبقه ی همکف معمولاً به سال آخری ها اختصاص داشت، خب از نظر خانم مدیر بچه های سال چهارم خانم تر و عاقل تر از کلاس های پایین تر بودند(؟)، کلاس مورد بحث همین جا بود بنابراین در همین طبقه متوقف می شویم .

بله، بر دیوار یکی از کلاس های طبقه ی اول - در ردیف  رو به رو به حیاط کوچکتر- درست در بالای تخته سیاه شعری نظر هر تازه وارد نکته سنجی را می گرفت: « مطمئن باش که مهرت نرود از دل من/ مگر آن روز که در خاک شود منزل من ، وای، چه شعر قشنگی ! چرا این شعر را این جا نوشتند؟ می دانی چرا؟ » این پرسش یکی از همکلاسانم بود ،آه بلندی از ته دل کشیدم و به
علامت تأیید سر تکان دادم، قصه ی تلخ این شعر به دوران دبستانم بر می گشت.

یک ظهر که مطابق معمول سرحال و پرنشاط به دبستان آمدیم، احساس کردم مدرسه حال و هوای دیگری دارد، دانش آموزان دبیرستانی نوبت صبح که همواره سر به سرم می گذاشتند و با من خوش و بش می کردند خیلی پکر و افسرده به نظر می رسیدند، کسی نمی دانست چرا؟

زنگ اول خانم معلم با چهره ای درهم و عبوس به کلاس وارد شد ، بی مقدمه از شوخی های نابجا برایمان صحبت کرد، زیاد توضیح نداد فقط گفت یکی از دانش آموزان دبیرستانی به خاطر شوخی دوستش دیگر بین ما نیست، همه غمگین شدیم.

 ماجرای دختر نوجوان سوژه ی داغ زنگ تفریح بود، هم مدرسه ای ها وحشت زده درباره اش صحبت می کردند، هر یک داستانی از خویش می ساخت، یکی از دوستانم با اطمینان می گفت: « نه خیر ماجرا همین است که من می گویم، دو تا دوست صمیمی داشتند با هم حرف می زدند و می خندیدند، یکی از دخترها برای شوخی با دست محکم به دوستش می زند، ولی دوستش نقش زمین می شود، چون قلبش در جا می ایستد، فوراً به بیمارستان منتقلش می کنند ولی خیلی دیر شده بود.»، دوست دیگرم پرسید:« الآن دختر مجرم تو زندانه؟»،از سرنوشت دختر ضارب هیچ چیزی نشنیدم، ولی نشد که به او فکر نکنم، مطمئن بودم که شدیداً ماتم زده است؛ یعنی توانسته بود مثل سابق به زندگی شادش ادامه دهد؟ شک داشتم، دلم برایش می سوخت، این حادثه ی وحشتناک ممکن است برای هرکسی اتفاق بیفتد، واقعاً بدشانسی آورد.

خیلی زود، برای تسلی همکلاس های دانش آموز مرحوم ، این بیت زیبا بالای تخته سیاه کلاس نقش بست تا دخترک بداند که تا ابد نه تنها در یاد همکلاسانش بلکه در ذهن و خاطره ی کلاس درس نیز جاوید خواهد ماند.


سالهاست که قدم به مدرسه ی سابقم نگذاشته ام؛ هر چند شنیده ام تغییرات زیادی داشته است ،شدیداً کنجکاوم  راجع به این شعر حزن انگیز؛ یعنی، هنوز همان جای سابق است، درست بالای تخته سیاه؟


تازه چه خبر؟

راستش خبر خاصی ندارم، سرگرم مراسم کفن و دفن پیشی ها بودیم؛ در هفته های اخیر دو تا از گربه هامون شربت شهادت را نوشیدند و ما را با کوله باری غم و غصه تنها گذاشتند، چند ماه قبل برای یکی شان شعری سروده بودم که برای گوگل هم فرستادم، حالا رفته است. شاعر می گوید:


                          بیا تا قــــــــــدر یکــــــــــــــدیگر بدانیم
                             اجل مانند سنگ است، آدم مثل شیشه  





M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com