This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, September 26, 2015

وضو با نور



از قلب تان پیروی کنید

سلام، کتاب زندگی در روشنایی هفته ی پیش تمام شد، اما برای ما زندگی در روشنایی تازه شروع شده است: چه لحظاتی خوشی با این کتاب سپری شد، امیدوارم سفر به سرزمین نور برای شما نیز سرورانگیز بوده باشد.

شاکتی گاوین رسم نوین زیستن را به ما آموخت، دست ما را گرفت و گفت : چشم ها را باید با نور شست، یک جور دیگر هم می شود دید، نه یک جور، بلکه هزار جور، میلیون ها و میلیاردها جور دیگر هم می شود به زندگی نگاه کرد. آری؛به قدر ما آدم ها برای زیستن راه هست، دیگر بس است پیروی از یک الگوی تکراری، چرا که زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود، باید از تکرار گسست و به نور پیوست، باید به اصل بازگشت و با نور یکی شد.

برای ما که عمری از روی کتاب ها مشق نوشته ایم، سرمشق شدن آسان نیست، می پنداریم که دنباله روی از دیگران کم هزینه تر است، اگر به مقصد نرسیم حداقلش این است که تنها نمی مانیم با دیگرانیم، به همین خاطر است که تنها یک درصد مردم سرشناس می شوند و بقیه ی مردم یکی مثل همه.


یک چرت کوچولو
شما به خواب نیمروز عادت دارید؟ چند سال قبل مقاله ای خواندم از یک ایرانی مقیم آمریکا، نوشته بود برای بسیاری از ایرانی ها خواب نیمروز از نان شب واجب تر است غربی ها این گونه نیستند، ظاهراً تا وقتی که ایشان در ایران کار می کردند ظهرها کار را تعطیل کرده، به خانه می رفتند تا نیم ساعتی چرت بزنند، اما وقتی به آمریکا مهاجرت کردند، باید از خیر خواب نیمروز می گذشتند، پس از مدتی کوشش بیهوده دریافتند که ترک عادت از محالات است، چاره ای نبود باید سرکار استراحت می کردند، ناگزیر دفترشان را با یک قالی ایرانی مفروش کردند تا سر ظهر با خیال راحت روی قالی بخوابند به منشی هم سپردند که ورود ممنوع است.

مدتی به خوبی گذشت تا این که یک بار رئیس سرزده به دفتر ایشان وارد شد و مچش را گرفت. شانس آورد که رئیس خوبی داشت و تصدیق کرد یک چرت کوچولو که ضرری ندارد، به این ترتیب آقای ایرانی به صورت کاملاً علنی و با خیالی آسوده به خواب نیمروز ادامه داد.



خود بودن خطری ندارد؟!

حتماً می پرسید این قضیه چه ربطی به خود بودن دارد؟ الآن توضیح می دهم: خب،در زمان های بسیار دور خانواده ی ما هم به خواب نیمروز عادت داشتند برعکس من، بر طبق قانون خانوادگی خواب نیمروز اجباری بود حتی برای میهمانان! بر خلاف حالا که همه اش از کم خوابی رنج می برم ، آن وقت ها شب ها هم به زور خوابم می برد ( البته فردایش تا لنگه ی ظهر می خوابیدم) ، با این وصف تصور کنید که خواب نیمروز چه مصیبتی بود برای بنده، حتی اگر قرص خواب هم می خوردم محال بود خوابم ببرد، اوایل سعی کردم به طریقی فرار کنم، یا خودم را مخفی کنم ولی فایده ای نداشت چند دقیقه دستگیر شده ، بالش به دست گوشه ی اتاق ایستاده ،مجبور بودم بخوابم، گاهی بالاخره خوابم هم می برد.

خردسالی به همین منوال سپری شد، سرانجام در کودکی فکری به ذهنم رسید، تصمیم گرفتم نقش آدم های خواب را بازی کنم، یک کیهان بچه ها زیر بالشم می گذاشتم، چشم بسته، بی حرکت دراز می کشیدم، وقتی مطمئن می شدم که همه به خواب رفته اند، کیهان بچه ها را برداشته، لبه هایش را تا زده و با دقت می بریدم.

الآن را نمی دانم، اما قدیم ها لبه های اوراق کاهی کیهان بچه ها رنگی بود، من با این کاغذهای باریک رنگی آدمک های ساده ای می ساختم و برای خودم یک نمایش کوچولو راه می انداختم، آنها می شدند هنرپیشه و من کارگردان؛ آنها را حرکت می دادم و قصه ای را که در ذهنم بود اجرا می کردم.

کم کم این بازی که ابتکار خودم بود به بلای جانم تبدیل شد، مادرم اسمش را گذاشته بود کاغذ بازی، خلاصه هر وقت که بیکار بودم سراغ این نمایش می رفتم، آدمک هایم با تغییر مکانم عوض می شد، اغلب آنها را در زیر فرش ها مخفی می کردم، اغلب در همه ی اتاق ها یک دسته آدمک داشتم، مادرم که اتاق را جارو می زد آدمک ها را روانه ی سطل آشغال می کرد، مامان تصور می کرد من خیلی عجیب و غریب و غیر عادی هستم، آرزو داشت یک دختر عادی که عاشق گلدوزی، قلاب دوزی و کارهای خانه باشد نصیبش می شد، همیشه به بخت بدش لعنت می فرستاد، خلاصه ما سر این بازی زیاد با هم دعوا داشتیم، تا این که به نوجوانی رسیدم و این عادتم را ترک کردم، البته اعتراف می کنم که مامانم واقعاً حق داشت.

راستش شاید به خاطر این بازی و به خاطر خیلی بازیهای دیگر که اختراعی خودم بود، مثل موشک بازی، عادت داشتم با دفتر مشق های باطله موشک بسازم و در بزرگترین اتاق خانه که هنوز مجزا نشده بود، مسابقه ی پرواز برگزار کنم، آنها را پرتاب می کردم و دور بردترین را برمی گزیدم.

یا وسایل شخصیم :کیف و عروسک و شانه و ... را می چیدم و کلاس برگزار می کردم، از آنها امتحان می گرفتم، برایشان کارت امتیاز درست می کردم و کارهایی شبیه این، همچون یک معلم و مدرسه ی واقعی، یکی از درهای خانه هم تخته سیاهم شده بود، مادرم از این یکی هم حسابی حرص می خورد، چون با گچ می نوشتم ، نه تنها گرده های گچ در محیط پراکنده می شد که اثر گچ هم روی در می ماند.

با وجود همه ی این کارها به اضافه ی عادت کتابخوانی، تماشای بیش از حد تلویزیون ( همه ی برنامه ها حتی اخبار سیاسی ، گزارش هفتگی، اخبار ناشنوایان و ... را می دیدم) یا گیاهخواری ( که مادرم می گفت جایی نگو واقعاً مایه ی آبروریزی است)؛ واقعاً باورم شده بود که به قول مادرم زیادی غیرعادی هستم، حتی تصور می کردم خانواده ی ما هم غیر عادی هستند ، چون ما مثل دیگر همکلاسی هایم که تابستانها به شهرستان و به دیدار پدربزرگ و مادربزرگشان می رفتند، نمی رفتیم، خب، آخر آنها در شهرستان نبودند و در تهران زندگی می کردند.

یا آن قدرها به میهمانی و جشن نمی رفتیم، بابای من تا بعد از ظهر در اداره بود و بعدش هم اکثراً سرگرم دلالی و کار آزاد، خلاصه به نظر می رسید ما متفاوت هستیم سالها از این موضوع ناراحت بودم .

و حالا با خواندن این کتاب کاشف به عمل آمده است که اصلاً غیر عادی نیستم و خانواده ام هم کاملاً معمولی هستند، چون اصلاً قرار نیست مثل دیگران باشیم یا باشم فقط باید خودم باشم و می توانم به انجام کارهای غیرعادی از نظر سایرین ، ادامه دهم؛مطمئنم آن ها نیز یواشکی کارهای غیرعادی زیادی انجام می دهند ولی رو نمی کنند.


تا بعد
M.T☺
درباره ی کتاب بعدی هنوز مرددم.




M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com