This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, September 9, 2015

چشم های فیروزه ای




دوشنبه


اتوبوس شلوغ بود، شبیه تمام اتوبوس های ماه مهربان؛ پر از بوی مهر؛ پر از غوغای مدرسه. سر پیچ، چنان تکان شدیدی خورد که شیشه ها به لرزه افتاد، نشستگان نیم خیز شدند و ایستادگان کم مانده بود به سجده بیفتند، خودم هم محکم رفتم تو شیشه، یک دستم از شدت درد نشست رو سرم و دست دیگر بی اختیار سُر خورد تو جیب بارانی؛خوبه! نشکسته بود، نفس راحتی کشیدم.

دستی که نوازشگر سَرم بود، بالاخره کوتاه آمد ولی دیگری نه، همان جا تو جیبم جا خوش کرد و چتری شد برای پاکت نامه ی بلورین. روشنایی بلور لبریزم کرد از حس پرواز، بال ها را باز کردم وقت پریدن بود که لولوی پشت شیشه ها بی هوا سر رسید و جسارتم را بلعید؛ نامه ی بلور یک تکه یخ شد و دستم بی حس، یخبندان که به دلم رسید پیوند دست و بلور از هم گسست و من از خواب خرگوشی بیدار شدم، گویا عاقل شده بودم.

بله،سایه ی دراز شک و تردید روی دیوار کوتاه دلم افتاده بود و کنار نمی رفت؛ مدام نهیب می زد بلکه منصرفم کند:« هی، دختر! با تو هستم، حواست هست چیکار داری می کنی؟ از سنت خجالت بکش ، تو که دختر سیزده ساله نیستی .... استغفرالله، از خدا بترس ... ضایع! این بچه بازیا چیه که در میاری ، مگه تو اون کله ی پوکت مخ نداری؟ معلومه که نداری اگه داشتی که حال و روزت این نبود... اَصَن به عاقبتش فک کردی؟ آخرش که چی؟ .... »

پر بیراه نمی گفت، منطقی و حساب شده حرف می زد، به ناچار پرچم سفید را بالا بردم، داشتم به زندگی تو شب سرد و تاریک قطبی خو می گرفتم که تیله های فروزان در آسمان بالا آمدند، آفتاب قطبی که سر زد، یخ ها ذوب شدند و شدم توده یخی شناور در اقیانوس ناآرام چشمانش.

برای بار آخر نقشه را مو به مو در ذهن مرور کردم: « آرام در امتداد جدول قدم می زنم، به پنج قدمی سوژه که رسیدم، دور و برم را خوب می پایم، اگر کسی نبود، با احتیاط شیشه عطر را از جیبم در می آورم، رو می کنم به سمت سوژه ، مثل دلقک ها به او لبخند می زنم تا توجه اش جلب شود، بعد تندی شیشه را پرت می کنم روی برگ های کپه شده ی کنار نیمکت و تیز پا می گذارم به فرار؛ همین، خیلی تمیز، درست مثل فیلم های جنایی. »


از فکر نقشه ی ماهرانه ام خنده ام گرفته بود که قطرات ریز باران زد به شیشه و همه ی رشته هایم را پنبه کرد، آه بلندی از ته دل کشیدم:« آه،خدایا! این چه وقت باران بود؟ آرزوهایم را تازه کاشته بودم، می گذاشتی حداقل پا بگیرند.» باران تندتر شد.

اتوبوس نگه داشت، پیاده شدم، چتر را باز کردم، لحظه ای ایستادم به تماشا، تا اتوبوس جدا شد و رفت؛ من ماندم و باران که بی امان می بارید و خیابان را می شست.
« وای باران، باران
     شیشه ی پنجره را باران شست
                                          از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.»
        
کوچه خلوت خلوت بود؛ رهگذری نمی گذشت حتی با شتاب ؛ جان می داد برای رد و بدل کردن نامه ها و بوسه های عاشقانه؛ حیف! حیف که حضور باران جمع عشّاق را پریشان کرده بود: « چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟»


نومیدانه در راستای جدول گام برمی داشتم و اشعار بارانی را زیر لب زمزمه می کردم، که با  منظره ی باورنکردنی سر جا میخ کوب شدم درست در بیست قدمی نیمکت؛ یعنی درست می دیدم؟ غریبه و رفیقش روی نیمکت همیشگی زیر رگبار باران نشسته بودند با این تفاوت که دیگر روزنامه نمی خواندند، آخر زیر چتر روزنامه ای پناه گرفته بودند.

نیشم تا بناگوش وا شد، از خوشحالی قند تو دلم آب شد، دیدی اشتباه نکرده بودم، منتظرم بود؛ یعنی خیلی دوستم داشت؛ برای اجرای مأموریتم تندتر قدم برداشتم. در کوچه صدایی نبود،جز ارکستر ما : ترانه ی باران، غرّش جوی خیابان و تق تق پاشنه های عاشقی شتابان، رهبر ارکستر هم ضرباهنگ قلب بی قرارم بود، پاکت بلورین را از جیبم در آوردم، فقط چند قدم مانده بود، دیگر می دویدم؛ بین ما تنها پنج گام فاصله بود، که هارمونی بر هم خورد، متأسفانه صدای پایی آمد، مورچه ای گام برداشتم بلکه بگذرد و برود؛ نرفت، ماند و همراه شد؛ چتر را از دستم قاپید:« عجب بارونی! مامانی خوب بود؟»

سامان بود، برادرم، دستپاچه گفتم:« آره... خوب بود ... ترسیدم .»
-- :« مگه من لولو خورخوره ام؟»
-- :« شک داشتی؟ ... زود اومدی؟»
-- :« آره،به خاطر بارون تعطیل کردم. رگباری می بارید، ترسیدم خیابونا رو آب برداره.»
لبخندی الکی زدم و فکر کردم باید زودتر از شر شیشه عطر خلاص شوم نمی خواستم آتو دست سامان و سوده بدهم، پس بی معطلی شیشه را انداختم درون جوی آب، غریبه از نیمکت برخاست، شیشه بسان قایقی سوار بر امواج آب از برابرش گذشت و رفت.

سامان کنجکاو شد،« چی تو جوب افتاد؟» و به سمت جوی خیز برداشت تا شیشه را بردارد، تندی پریدم جلو : « هیچی، ادکلنم تمام شده بود، دورش انداختم.»
پکر شد:« چرا تو جوب؟ سطل زباله که هست، نشنیدی میگن شهر ما خانه ی ما--»، پریدم تو حرفش :« حدس بزن کی اومده؟»
پوزخند زد:« لابد سوده، نمی دونم خونه زندگی نداره این دختر؟ عجب چتربازیه! سال به دوازده ما خونه ی ما افتاده.»
نیشم تا بناگوش باز شد:« عمو می گفت هر روز بهش سر می زنی، بابای سوده را می گم.»
سرخ شد، چتر را بست و گفت:« هر روز که نه، گاهی سری می زنم ، نیس سر راهمه--» صحبتش تمام نشده بود که سوده به استقبالمان آمد. باران هنوز می بارید، می خواستم نامه ی تازه ای بنویسم،
                     کاش فردا باران نبارد!


M.T☺







M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com