This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, November 16, 2015

درست نیست که



شنیدید می گویند « هر کی نان دلش را می خورد.» ؟ با داستان امروز به یاد یکی از دوستان خوش قلبم افتادم، در حالی که همه ی دوستانم درآمدشان را برای آینده ی خودشان سرمایه گذاری می کردند، او با حقوقش جهیزیه ی خواهرش را فراهم کرد، خواهری که هم بزرگتر از خودش بود و هم بیکار .دوستانش می گفتند چقدر ساده است! چرا او کار کند خواهرش خوشبخت بشود؟ پر بیراه هم نمی گفتند.

به هر حال، دوستم بدون توجه به حرفهای مردم راه خودش را رفت و از خوشبختی خواهرش واقعاً خوشحال بود، هر وقت از خواهرش صحبت می کرد، چشمانش چنان برقی می زد که هر کسی از فاصله ی چند فرسخی می توانست محبت قلبی این دختر را احساس کند و فکر می کنید او ساده بود؟ سال ها بعد متوجه شدم که چه دختر باهوش و دوراندیشی بوده، او زودتر از تمام کسانی که تنها به آینده ی خودشان فکر می کردند ازدواج کرد و به قدری که او خوشبخت شد، دوستانش سعادتمند نشدند.

نه بار از ده باری که دستانت را به سوی کسی دراز کنی، به سوی تو می آید، زیرا به راستی او همان چیزی را نیاز دارد که شما نیاز دارید.
                                                 لئو بوسکالیا






دو برادر در مزرعه ای با یکدیگر کار می کردند. یکی از آن ها ازدواج کرده بود و خانواده ی پر جمعیتی داشت. برادر دیگر مجرد بود. در پایان روز، دو برادر، همه چیز را به طور مساوی با هم تقسیم می کردند، هم محصول و هم سود را.

یک روز برادر مجرد با خودش گفت: « درست نیست که ما محصول و سود آن را به طور مساوی تقسیم کنیم. من مجردم و نیاز زیادی ندارم.» بنابراین هر شب کیسه ای گندم از انبار خودش برمی داشت ، سینه خیز وارد مزرعه ای که بین خانه هایشان قرار داشت، می شد و در انبار برادرش می ریخت.

در این ضمن برادری که متأهل بود با خودش گفت :« درست نیست که ما هم محصول و هم سود را به طور مساوی بین هم تقسیم کنیم. من متأهلم و همسر و چند بچه دارم که در آینده از من مراقبت خواهند کرد. برادرم کسی را ندارد که در آینده از او مراقبت کند.» بنابراین هر شب کیسه ای گندم برمی داشت و داخل انبار برادرش می ریخت.


سال ها هر دو مرد گیج شده بودند که چرا مقدار گندم شان کم نمی شود، تا این که شبی تاریک دو برادر به یکدیگر برخوردند. مشخص شد که چه اتفاقی افتاده بود. هر دو کیسه هایشان را به زمین انداختند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.

همیشه یک برنده باشید: پرمود باترا، ویجی باترا














M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com