This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, November 30, 2015

چیزی که بدشانسی به نظر می آید، در واقع ممکن است خوش شانسی باشد

 
مرد جوانی برای فارغ التحصیلی از دانشگاه آماده می شد. ماه ها بود از یک اتومبیل اسپرت، که در نمایشگاهی دیده بود، تعریف و تمجید می کرد و چون می دانست پدرش می تواند آن را برایش بخرد، به پدرش گفت این اتومبیل تنها چیزی است که از او می خواهد. وقتی که روز فارغ التحصیلی اش رسید منتظر علائمی بود تا نشان دهد پدرش آن را برایش خریده است.

بالاخره، صبح روز فارغ التحصیلی اش پدرش او را از اتاق مطالعه اش صدا زد. پدرش به او گفت که چقدر به داشتن چنین پسری افتخار می کند و چقدر او را دوست دارد. یک بسته ی کادوپیچ شده ی زیبا هم به پسرش داد.

مرد جوان کنجکاو ولی نومیدانه بسته را باز کرد، انجیل زیبایی با جلد چرمی داخل آن بود که نام مرد جوان روی آن طلاکوب شده بود. پسر با عصبانیت صدایش را برای پدرش بلند کرد و گفت:« با این همه پول به من انجیل می دهی؟» سپس با ناراحتی از خانه بیرون زد و انجیل را همان جا گذاشت.

سال ها گذشت و مرد جوان در تجارت موفقیت زیادی کسب کرد. صاحبِ خانه ی زیبا و خانواده ی خوبی شد. به یادش آمد که پدرش باید الآن خیلی پیر شده باشد، بنابراین تصمیم گرفت به دیدنش برود.

از روز فارغ التحصیلی او را ندیده بود. قبل از این که برنامه ای برای دیدن پدرش بریزد، تلگرافی به دستش رسید با این مضمون که پدرش از دنیا رفته است و همه ی دارایی اش را به پسرش بخشیده است. لازم است که فوراً به خانه ی پدرش بیاید و مراقب اموالش باشد.

وقتی به خانه ی پدرش رسید، ناگهان قلبش مملو از غم و اندوه شد. داخل اسناد و اوراق پدرش به جست و جوی اسناد مهم پرداخت و همان جا انجیل را دید. هنوز نو بود و درست همان جایی قرار داشت که سال ها پیش خودش گذاشته بود. با اشک انجیل را باز کرد و شروع به ورق زدن آن کرد. همین طور که مشغول خواندن بود، کلید اتومبیلی از داخل آن بیرون افتاد. روی آن برچسبی با نام همان فروشنده بود که مالک همان ماشین اسپرتی بود که او از آن خوشش آمده بود. روی برچسب، تاریخ فارغ التحصیلی خودش بود و جمله ی « ... به طور کامل پرداخت شد.»

بعضی اوقات، شانس خوبی را که داریم یا می توانستیم داشته باشیم، درک نمی کنیم . زیرا انتظار داریم که در بسته بندی متفاوتی باشد. آن چه که به نظر بدشانسی می آید، در واقع ممکن است دری باشد که منتظر باز شدن برای شماست.


همیشه یک برنده باشید: پرمودا باترا، ویجی باترا












M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com