This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, November 4, 2015

آش رشته با اشک


روز دانش آموز را به همه ی دانش آموزان ایران زمین تبریک می گویم

چو گویی که وام خرد توختم / همه هر چه باید آمـــــوختم
یکی نغز بازی کند روزگـــــار  / که بنشاندت پیش آموزگـــار




گفتند فردا یک کاسه ی کوچک با یک قاشق بیاورید، فراموشتان نشود! تو کلاس همهمه ای برپا شد، بچه ها با خنده می گفتند: قرار است آش بخوریم. معمولاً هر وقت حرف کاسه و قاشق به میان می آمد یا آش رشته داشتیم یا لوبیا چیتی. 

خودم لوبیا را ترجیح می دادم، ولی آش رشته هم هی، بدک نبود، این شتری نبود که در خانه ی همه بخوابد، تقریباً هر انسانی از نعمت دانش آموزی بهره مند است، ولی هر دانش آموزی این سعادت را ندارد که دستپخت خانم معلمش را بخورد، دروغ می گویم؟ نه، واقعاً همین طور است.

به هر حال، فردا؛ یعنی 13 آبان کاسه ی تپل کوچولو را به زور تو کیف لاغر مدرسه چپاندیم و راهی شدیم. در بدو ورود به مدرسه اولین چیزی که سراغش را گرفتیم دیگ آش بود، بله، تو حیاط کوچیکه روی اجاق یک دیگ گنده گذاشته بودند، سه چهار تا خانم معلم هم وایستاده بودند سرش؛ ناظم مدرسه هم طبق معمول انگار گربه دیده باشد ما را کیش می کرد: اینجا نایستید، دیدن ندارد، مگر تا حالا دیگ ندیدید؟


بعد، مراسم سیزده ی آبان برگزار شد مطابق سنت نیاکان: سخنرانی، سرود و شعارهای کوبنده ( بیشتر زمزمه بود) و آتش زدن پرچم ( همیشه فکر می کردم چرا یک کمی بیشتر پول خرج نمی کنند پرچم های با کیفیت تری تهیه کنند که حداقل مراسم یک قدری طول بکشد،آهـــــ تا کبریت را کنار پرچم می گرفتند خاکستر می شد.) مراسم تمام شد، همین؟ همیشه آخرش می پرسیدیم ساعت چند است؟ یک زنگ رفت یا نه؟ نه؟ ای داد بیداد، ما کلی رو این مراسم حساب کرده بودیم. 

اسمش روز دانش آموز بود، ولی معلم ها طوری رفتار می کردند انگار که روز معلم است، درس می پرسیدند، امتحان می گرفتند، نمی گفتند آخر بالاخره یک روز سال هم این دانش آموز بدبخت باید خوش باشد؟!

دو زنگ اول که نصف شده بود به خاطر مراسم، به خوبی سپری شد، هنوز از آش رشته خبری نبود، اما بوی نعنا داغ که تو مدرسه پیچیده بود، شکم ها را به قار و قور انداخته بود. مخصوصاً آن هایی که زنگ تفریح خوراکی نخورده بودند، به هوای این که شکمشان برای آش رشته حسابی جا داشته باشد ، آره، همان زرنگ هایی که کاسه های بزرگ آورده بودند.

زنگ آخر ریاضی داشتیم، درس محبوب من؛ ولی متأسفانه آن 13 آبان ریاضی درس مورد علاقه ام نبود، چون هفته ی قبل امتحان ریاضی داشتیم ، چه امتحانی؟؟ خدا نصیب گرگ بیابان نکند، و با خودم فکر می کردم حالا نمی شد خانم معلم برگه ها را یک روز دیرتر می آورد و این روز را زهر مارمان نمی کرد؟ ظاهراً نمی شد.

بله، همان لحظه ای که دبیر ریاضی پایش را تو کلاس گذاشت، ناظم گفت که نوبت آش خوری ما فرا رسیده است، کاسه و قاشق ها رو میز آمد و برگه ها از کیف خانم معلم بیرون.

اولین برگه حتماً برای من بود نه؟ بالاترین نمره ی کلاس، بله من بالاترین نمره را گرفته بودم، اما پوزخند خانم معلم نمره ی افتضاحم را اعلام می کرد، چشمم که به نمره افتاد نزدیک بود غش کنم، بقیه ی بچه ها هم رنگشان پرید، بالاترین نمره که این باشد ....


کاسه آش رو میزم بود کنار برگه ی امتحانی، من اشک می ریختم، بچه ها با خنده آش می خوردند، خانم معلم بی خیال در کلاس قدم می زد و زیر چشمی مرا می پایید، آخرش خسته شد، گفت: این آش از دهن افتاد، بخورش دیگر، با اشک های تو که این نمره پاک نمی شد.

ناچاری قاشق را برداشتم یک قطره اشک یک قاشق آش؛ آش رشته را هم با کشک خوردم و هم با اشک. عوضش تا آخر سال به یاد این سیزده آبان فراموش نشدنی نمره های ریاضی واقعاً خوبی گرفتم.


  الآن که این همه سال از آن موقع گذشته، من هنوز متوجه نشدم چرا سفارت آمریکا تسخیر شد؟ یا چرا پرچم آمریکا را آتش می زنیم، راستش وقتی بچه بودم، ساده تر بودم و به بزرگترها اطمینان صددرصد داشتم، بنابراین وقتی می گفتند: آمریکایی ها جاسوس بودند باید بیرونشان می کردیم باورم می شد.

بزرگتر که شدم به خودم گفتم خوب می شد با کلام خوش آن ها را اخراج کرد،یعنی؛ سفیر آمریکا یا کاردار را به وزرات خارجه فراخواند و گفت: آقا، متأسفم شما اخراجید.
 خیلی مؤدبانه و متمدنانه.

نه مؤدبانه که نمی توانستیم دست خیلی ها را رو کنیم درسته؟ باید از دیگران آتو می گرفتیم یا نه؟ بنابراین باید یکهویی حمله می کردیم ( مثل بازی کلش) و آمریکایی ها را غافلگیر می کردیم، همه ی اسناد ، مدارک و کاغذها را جمع می کردیم برای روز مبادا ( آقای فلانی حواست باشد ما می دانیم تو به آمریکایی ها آدم می فروختی؟!)

گرچه نظریه ی جالبی است هنوز ابهاماتی وجود دارد، مثلاً این که ایرانی ها از دیرباز انگلیس را به عنوان جاسوس می شناختند، پس چرا حمله فقط نصیب سفارت آمریکا شد؟

خب، این که آمریکا به شاه پناهندگی داد، تمام ابهامات را برطرف می کند؟ یعنی قضیه فقط انتقام و گوشمالی دادن آمریکا بود؟!

اگر این طور است ملت ایران و آمریکا چه تاوان سنگینی پرداخت فقط برای یک سری خرده حساب های شخصی.

بگذریم، ما با ذهن دانش آموزانه و کودکانه خود به این نتایج رسیدیم، حتماً بزرگترها دلایل بسیار منطقی تری دارند ، دلایلی که اصلاً تو کَتِ ما نمی رود.


حرف آخر :بعد از این حرف های صد تا یک غاز یک کلمه حرف حساب بشنویم:

 حرف فردوسی بزرگ را آویزه ی گوش کنیم و همیشه دانش آموز باقی بمانیم؛ که اگر حس آتشفشان معلومات بودن به ما دست دهد، روزگار بی مرام یک آموزگار سر راهمان می گذارد.
  

چو گویی که وام خرد توختم / همه هر چه باید آمـــــوختم
یکی نغز بازی کند روزگـــــار  / که بنشاندت پیش آموزگـــار 

M.T :)

M.T :)

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com