This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, February 28, 2015

Someday I will be a Very Excellent Citizen




درود

"دور و برت را با افرادی که استعداد، توانایی، درک و تجربه های معادل و یا بالاتر از خودت دارند، پر کن به استعداد جدید تلنگر زده و موفقیت بالاتری را تجـــــربه کن. نه تنـــها تــــــو، بلکه اطــــرافیانت هم از این قضیه بــهره مند می شوند.                  تویس اسمبلی "

_________________________________

The people are Mr. and Mrs. Semple and hired girl and two hired men. The hired people eat in the kitchen, and Semples and Judy in the dinning-room. We had ham and eggs and biscuits and honey and jelly-cake and pie and pickles and cheese and tea for supper-- and a great deal of conversation. I have never been so entertaining in my life; everything I say appears to be funny. I suppose it is, because I've never been in the country before, and my questions are backed by an all-inclusive ignorance.

The room marked with a cross is not where the murder was committed, but the one that I occupy. It's big and square and empty, with adorable old-fashioned furniture and windows that have to be propped up on sticks and green shades trimmed with gold that fall down if you touch them. And a big square mahogany table-- I'm going to spend the summer with my elbows spread out on it, writing a novel.

Oh, Daddy, I'm so excited! I can't wail till daylight to explore. It's 8.30 now, and I am about to blow out my candle and try to go to sleep.  We rise at five. Did you ever know such fun? I can't believe this is really Judy. You and the Good Lord give me more than I deserve. I must be a very, very, VERY good person to pay. I'm going to be.

You'll see.
 Good night, Judy

PS. You should hear the frogs sing and the little pigs squeal and you should see the new moon! I saw it over my right shoulder.


اسم

murder جنایت، قتل
mahogany چوب ماهون، درخت ماهون
squeal جیغ ممتد
صفت
inclusive شامل

فعل
to deserve سزاوار بودن ، شایسته بودن ، استحقاق داشتن
to occupy تصرف کردن، مشغول کردن ، سرگرم کردن
to commit  مرتکب شدن، سپردن

افرادی که در این ساختمان زندگی می کنند عبارتند از : خانم و آقای سمپل، یک دختر جوان که پیشخدمت است و دو مستخدم . همه ی پیشخدمتها در آشپزخانه غذا می خورند ، اما سمپل ها و جودی در سالن غذا خوری. امشب شام عبارت بود از : ژامبون ، تخم مرغ ، بیسکویت ، کیک که با عسل درست شده بود. نان شیرینی ، ترشی ، پنیر ، چای و مقدار زیادی حرف و صحبت . تاکنون اینقدر به من خوش نگذشته ، من هر چه می گویم آنها می خندند، شاید به خاطر این است که من تاکنون به ییلاق نرفته ام . هر چه سؤال می کنم ناشیانه است


اتاقی که با علامت ضربدر مشخص شده ( درست مثل داستانها ی پلیسی) اتاقی نیست که در آن جنایتی رخ داده، بلکه اتاقی است که در اختیار من است. اتاق بزرگی است. چهار گوش و خالی با مبل های قدیمی و دوست داشتنی . پنجره هایش سایبان سبز با حاشیه طلائی دارد . اگر بخواهم آنها را بالا نگه دارم باید چوب زیر آنها بگذارم. اگر دست به آنها بخورد می افتد.

یک میز ناهار خوری چهار گوش در وسط گذاشته شده که فکر می کنم تمام تابستان آرنج هایم را روی آن تکیه بدهم و مدام کتاب بخوانم.

راستی بابا، آنقدر هیجان زده شده ام که نمی توانم صبر کنم تا هوا روشن بشود و برای گردش به اطراف بروم. حالا ساعت 8:30 دقیقه است . به زودی شمع ها را خاموش می کنم و می خوابم . اینجا مردم صبح ساعت 5 از خواب بیدار می شوند.

خیلی به من خوش خواهد گذشت. مگر نه؟

باورم نمی شود. جودی به چنین بخت و اقبالی رسیده باشد. شما و خداوند مهربان بیش از اندازه به من لطف کرده اید من باید خیلی تلاش کنم تا جبران محبت های شما را بکنم

قول می دهم که این کار را بکنم خواهید دید.

شب بخیر
جودی


( پیوست نامه)

کاش اینجا بودید و صدای آواز قورباغه و فریاد بچه خوک ها را می شنیدید. قرص کامل ماه را تماشا می کردید. من به نشانه ی سعادت و سلامت از طرف شانه ی راستم به ماه نگاه کردم



_________________________________
دهم ژوئن

بابای عزیز



این سخت ترین نامه ایست که من تاکنون نوشته ام. اما به هر حال من تصمیم خودم را گرفته ام و تغییر ناپذیر هم هست


این کمال لطف جنابعالی است که می خواهید تابستان مرا به اروپا بفرستید. اول وقتی این موضوع را خواندم لذت بردم. اما یک لحظه بعد که به خودم آمدم گفتم «نه» .
آیا این درست هست که پول هزینه ی دانشکده را از شما قبول نکنم آن وقت برای گردش و تفریح از شما پول بگیرم؟ این درست نیست که شما مرا به تجمل بازی عادت بدهید

آدم تا چیزی را نچشیده هوس آن را ندارد. اما به محض این که چیزی را چشید آن وقت نداشتن آن برایش محرومیت تلقی می شود مشکل است چون از آن به بعد آدم خودش را مستحق داشتن آن چیز می داند

زندگی با جولیا و سالی به اعتقادات انسانی من لطمه می زند. آنها از کودکی هر چه خواسته اند به دست آورده اند. آنها حالا سعادتمندی را حق مسلم خودشان می دانند. به نظر آنها دنیا باید هرچه آنان می خواهند به آنها بدهد. شاید هم این طور باشد، چون دنیا این بدهکاری را قبول کرده است اما این دنیا از همان روز اول به من فهمانده است که به من هیچ بدهکاری ندارد. حالا من حق ندارم بدون هیچگونه اعتباری از دنیا چیزی قرض کنم. چون هیچ بعید نیست دنیا حق مرا نشناسد و به من جواب منفی بدهد

مثل این است که من با گفتن این جمله خودم را در گردابی انداخته ام و دارم دست و پا می زنم. اما امیدوارم شما منظور مرا فهمیده باشید

به هرحال من بطور جدی اعتقاد دارم که راه درست این است که این تابستان درس بدهم و برای زندگی خودم قدم مثبتی بردارم



_________________________________

MAGNOLIA, Four days later


I'd got just that much written, when--what do you think happened? The maid arrived with Master Jervie's card. He is going abroad too this summer; not with Julia and her family, but entirely by himself I told him that you had invited me to go with a lady who is chaperoning a party of girls. He knows about you, Daddy. This is, he knows that my father and mother are dead, and that a kind gentleman is sending me to college; I simply didn't have the courage to tell him bout the John Grier Home and all the rest. He thinks that you are my guardian and a perfectly legitimate old family friend. I have never told him that I didn't know you--that would seem too queer!

Anyway, he insisted on my going to Europe. He said that it was a necessary part of my education and that I mustn't think of refusing. Also, that he would be in Paris at the same time, and we would run away from the chaperon occasionally and have dinner together at nice, funny, foreign restaurants.

Well, Daddy, it did appeal to me! I almost weekend; if he hadn't been so dictatorial, maybe I should have entirely weakened. I can be enticed step by step, but I WONT be forced. He said I was a silly, foolish , irrational, quixotic, idiotic, stubborn child ( those are a few of his abusive adjectives; the rest escape me) , and that I didn't know what was good for me; I ought to let older people judge. We almost quarreled--I am not sure but that we entirely did!

In any case, I packed my trunk fast and camp up here. I thought I'd better see my bridges in flames behind me before I finished writing to you. They are entirely reduced to ashes now. Here I am at Cliff Top ( the name of Mrs. Paterson's cottage) with my trunk unpacked and Florence ( the little one) already struggling with first declension nouns. And it bids fair to be a struggle! She is a most uncommonly spoiled child; I shall have to teach her first how to study--she has never in her life concentrated on anything more difficult than ice-cream soda water.

We use a quiet corner of the cliffs for a schoolroom--Mrs. Paterson wishes me to keep them out of doors--and I will say that I find it difficult to concentrate with the blue sea before me and ships a -sailing by! And when I think I might be on one, sailing off to foreign lands--but I WON'T let myself think of anything but Latin Grammar.

The prepositions a or ab, absque, coram, cum, de e or ex, prae, pro, sine, tenus, in ,subter, sub and super govern the ablative.

So you see, Daddy, I am already plunged into work with my eyes persistently set against temptation. Don't be cross with me, please, and don't think that I do no appreciate your kindness, for I do--always--always.

The only way I can ever repay you is by tuning out a Very Useful Citizen (Are women citizens? I don't suppose they are. ) Anyway, a Very Useful Person. And when you look at me you can say, 'I gave that Very Useful Person to the world.'

That sounds well, doesn't it, Daddy? But I don't with to mislead you. The feeling often comes over me that I am not at all remarkable; it is fun to plan a career, but in all probability I shan't turn out a bit different from any other ordinary person. I may end by marrying an undertaker and being an inspiration to him in his work.
Yours ever, Judy



M.T

تا توانی رفع غــــــــم از خاطــر غمناک کن


"همه توجه کنید! علامت مخصوص مأمور حاکم بزرگ، میتی کومان . احترام بگذارید." رفقا شما را میتی کومانِ دستگیر می شناسند یا گرفتارِ وامگیر؟


" تا توانی رفع غــــــــم از خاطــر غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن"
گاهی دهقان فداکار ،میتی کومان یا زورو می شویم: نوجوان که بودم برای یکی از دوستانم خواستگار آمد؛ دختر خیلی ذوق زده شد و بست پای تلفن نشست، انگار چند سال گذشت، دقایقی که به بی خبری و انتظار رفت، اما از خواستگار خبری نشد که نشد.
مأیوسانه پیشم آمد و گفت :« لطفاً به مامان خواستگارم زنگ بزن و بپرس چرا تماس نگرفتند.» گفتم : « باشه، حتماً.»
گوشی را برداشتم و شماره را گرفتم. مادر پسر حسابی جا خورد و با گفتن این جمله که « اصلاً انتظار نداشتم تماس بگیرید.» آب پاکی رو ریخت رو دستم، و بعد از کلی بهانه و ایرادهای الکی گفت:« حقیقتش پسرم، دختر خانم را نپسندیدند، گفته بودم اگر نظر ایشان مثبت بود تماس می گیریم .»  من که حسابی عصبانی شده بودم ، تلفن را قطع کردم.
دست از پا درازتر نزد دوستم برگشتم و حرفهای مادر پسر را با سانسور کف دستش گذاشتم، پکر شد و بعد توپید:« اصلاً تقصیر توست ، تو خوب حرف نزدی باید به مادرش التماس می کردی، از من تعریف می کردی، من شنیده ام او همه کاره ست، حرف آخر را او می زند....» از این که دهقان فداکار شده بودم ، احساس پشیمانی می کردم.
فقط این نبود که، هر بار یکی از رفقا پول لازم بود ، اگر خودم داشتم که هیچ، اگر نداشتم دوره می افتادم و از دوستان دیگر پول قرض می گرفتم، فکر می کردم این اِند مرام است.
گاهی حتی سر امتحانات جزوه ام را به همکلاسی ها امانت می دادم و خودم ...؛ خلاصه ذهنیت منجی من پیوسته دنبال خودنمایی است ، فربانی هم که متأسفانه کم نیست.
جالب تر این که خودش (ذهنیتم) قربانی حرفه ای است ؛ مواقعی که کارها خوب پیش نمی رود و به مشکل برمی خورم، نگرش بیچاره بودن نمود بیشتری پیدا می کند: قربانی درمانده به مانند گل آفتاب گردان از خاک وجودم سر بر می آورد و ناله کنان در جستجوی آفتاب هستی بخش سر را به هر سو می چرخاند، بلکه یک منجی بیابید ، فردی که حمایتش کرده و به امورش سر و سامان بدهد.
تاب خوردن از روند منجی به قربانی فقط دردسر من نیست - سوای اشخاصی که همواره منجیند همچون قدیسان ، یا همیشه قربانیند مانند گرفتاران و بحران زدگان دائمی - سایرین وضعیت مشابهی دارند، پاره ای اوقات منجی هستند و زمانهایی قربانی.


چتری برای همه
نگرش حمایتگری ریشه در دوران کودکی ما دارد، ما با اندیشه ی :« آفرین، مراقب خواهر و برادرت باش! » بزرگ می شویم. قهرمان های کتاب ها، کارتون ها و فیلم ها نیز این غریزه را بیش از پیش تقویت می کنند؛ به بزرگسالی که می رسیم می پنداریم حمایت از دیگران در هر شرایطی وظیفه ی ماست، حتی اگر خودشان توانایی حل مشکلشان را داشته باشند، حتی به قیمت چشم پوشی از نیازهای خودمان.
رهایی از منجی
چرا منجی به سمت قربانی می رود؟ زیرا درد خودش را در او می بیند. انسان موجودی احساساتی است، ما وقتی به یاری دیگران می رویم که دردشان را حس کرده باشیم، اگر درکی از غم و رنج نداشتیم ، بعید بود که اشکی بریزیم یا دستی را بگیریم.

"هر وقت دردی را در کسی دیدیم آن درد در ما نیز هست."

هنگامی که منجی نگرانی ها و دردهای سرکوب شده و غم و غصه های فرو نشسته اش را در آیینه ی سیمای قربانی می بیند، می کوشد تا با کمک به او بار مشکلات روحی خودش را سبک تر کند، یک شادی لحظه ای به دست می آورد ، اما قلبش در یک خیابان بن بست اسیر می شود.
برای منجی زندگی با خدمت به دیگران معنا پیدا می کند، او محتاج تأیید است و واهمه دارد که با نه گفتن به دیگران از دستشان بدهد، فکر می کند دیگران به خاطر خدماتش دور و برش هستند، نه به خاطر شخصیتش .

اگر کسی نباشد که کمکش کند، دنیایش خالی و پوچ می شود، از همین رو به مراقبت از سایرین ادامه می دهد، گاهی زیر بار کمک خم می شود، چون مدام باید از خودش ، رفاهش و امکاناتش مایه بگذارد، تا به اطرافیان ثابت شود که به راستی خوب، بخشنده و مهربان است، به این ترتیب بیشتر و بیشتر در مرداب مددکاری فرو می رود.
از سویی پری مهربان با مراقبت دائمی از قربانی ناخودآگاه با زبان بی زبانی به او می گوید که چقدر بی دست و پا، ضعیف و ناتوان است ، که نمی تواند به تنهایی مسئولیت زندگی خودش را برعهده بگیرد؛ در حقیقت منجی نه به خودش کمک می کند و نه به قربانی.

دنباله رو روزگار

شخصیت مکمل منجی ، قربانی است، او پرنده ی بال و پر شکسته ای است که شوق پرواز را از دست داده ، یا گرده ای در دستان باد است ، که بی هدف این سو و آن سو می رود ، از خود اراده و اختیاری ندارند، می پندارد که نیاکان ، ژنتیک و شرایط اقتصادی ، سیاسی سرنوشتش را رقم می زنند، او خود را دنباله رو روزگار می داند ، و از احساس درماندگی عمیقاً رنج می برد.


تغییر آگاهی ، تغییر زندگی



چطور از ذهنیت منجی و قربانی رها شویم؟ پاسخ بازگشت به درون و اعتماد به خودِ برتر، سرچشمه ی قدرت حقیقی ماست.
لازم است که منجی با خودش مهربانتر باشد، غم درونش را تأیید کند و به مراقبت از خودش بپردازد و باور کند که نه گفتن به دیگران خطری ندارد، اتفاقاً هرقدر خودمان را  بیشتر دوست بداریم ، محبت و حمایت بیشتری را دریافت می کنیم، به این ترتیب هر بار منجی با میل باطنی و قلبی به یاری دیگران می رود ،به احساس رضایت شگفت انگیزی دست می یابد.
قربانی هم بایست از حس درماندگی و بیچارگی  دست بردارد، ایمان بیاورد که از پس زندگیش برمی آید، او قدرتمند است، نیرویی الهی و ازلی درون او جاری است که همواره مراقب و نگهبانش است، کافی است در مواقع بحرانی از نیروی برتر خود یاری بجوید: « خدایا! چطوری این مسأله را حل کنم؟» 
شاید در همان وقت دوستی به او سر بزند یا تلفن زنگ ؛ و اوضاع به همین سادگی از این رو به آن رو شود، بی آنکه خودش را بدبخت، بیچاره یا درمانده ببیند؛ هنگامی که می گوییم قربانی باید روی پای خودش بایستد ، اصلاً مقصودمان این نیست که کمک های بیرونی را نپذیریم ، بلکه یعنی در هر شرایطی خودمان را مقتدر، مختار و حاکم بر سرنوشتمان ببینیم. 

نگرش منجی و قربانی هیچ یک خودِ راستینِ ما نیستند ، خودمان را محترم بشماریم ، ما نه درمانده و بیچاره هستیم و نه نجات دهنده ی دنیا. بکوشیم تا با کشف قدرت حقیقیمان ،با مراقبت از خودمان و دیگران از زندگی در روشنایی هرچه بیشتر لذت ببریم.

زندگی در روشنایی : شاکتی گاوین
                                                                  M.T


M.T

Friday, February 27, 2015

A trip to Europe!! Isn't it too luxurious?



صبح بخیر

"وقتی تشخیص دهی که گاهی اوقات عواطف تو و دیگران حالت دمدمی مزاج دارد، بهتر می توانی ببخشی و فراموش کنی.              دیپاک چوپرا"



_________________________________

LOCK WILLOW FARM,                   Saturday night
Dearest Daddy-Long-Legs,


I've only just come and I'm not unpacked, but I can't wait to tell you how much I like farms. This is a heavenly, heavenly, HEAVENLY spot!
​​

The house is square like this: And OLD. A hundred years or so. It has a veranda on the side which I can't draw and sweet porch in front. The picture really doesn't do it justice--those things that look like feather dusters are maple trees, and the prickly ones that border the drive are murmuring pines and hemlocks. It stands on the top of a hill and looks way off over miles of green meadows to another line of hills.

This is the way Connecticut goes, in a series of Marcelle waves; and Lock Willow Farm is just on the crest of one wave. The barns used to be across the road where they obstructed the view, but a kind flash of lightning came from heaven and burnt them down.
اسم
veranda ایوان ، رواق ، بالکن
porch  ایوان، دالان ، هشتی
justice درستی، عدل ، انصاف
duster گردگیر
hemlock شوکران
meadow چمن زار، مرغزار، علف زار
crest  تاج ، قله، ستیغ
barn انبار کاه و جو و کنف و  غیره ، انبار غله، طویله

صفت
prickly  تیغ دار، زبر، خراش دهنده

فعل

to obstruct مسدود کردن، مانع شدن، جلوی چیزی را گرفتن


ییلاق لاک ویلو
شنبه شب

بابا لنگ دراز بسیار عزیز


من همین حالا وارد اتاق شده ام و هنوز اثاث خودم را باز نکرده ام. اما تحمل صبر کردن ندارم. باید بگویم که من چقدر از این ییلاق خوشم می آید ، اینجا یکی از با صفاترین نقطه های کره زمین است عمارت چهار گوش اینطور است

ساختمان ها همه قدیمی است . متعلق به یکصد سال پیش است. شاید هم بیشتر. ایوانی جلو دارد که نمی توانم آنرا نقاشی کنم، این تصویری که کشیده ام درست و حسابی گویای منظور نیست. توی شکل آن قسمتی که شبیه بادبزن پردار است، درختان صنوبر است. آنهایی که سیخ سیخ و شبیه کاج است، در حقیقت بید مجنون است


ساختمان روی تپه درست شده که چشم اندازش یک سلسله تپه است که تا فرسنگها ادامه دارد و از چمن پوشیده شده. لاک ویلو ، روی تپه ی اول است. چند طویله و انبار پیش از این در امتداد جاده بود که جلو منظره را گرفته بوده، اما طبیعت مهربان چند برق از آسمان فرستاده و آنها را سوزانده است



_________________________________

4 ماه ژوئن

بابای عزیز

سرم خیلی شلوغ است. ده روز بیشتر به جشن فارغ التحصیلی نمانده، امتحانات فردا شروع می شود باید چندین چمدان لوازم و اثاث را بسته بندی کنم. با این حال، بیرون و خارج از اتاق آن قدر قشنگ و دوست داشتنی شده است که هیچ دوست ندارم توی اتاق بمانم

اما به هر حال عیبی ندارد به زودی تعطیلات فرا می رسد

جولیا تعطیلات امسال را به اروپا می رود. این چهارمین مرتبه ای است که به اروپا می رود

جای هیچ تردید نیست که لذات زندگی عادلانه تقسیم نشده است باباجان . سالی هم مثل همیشه به " آدیرون داکز" می رود. به نظر شما من کجا خواهم رفت؟

می توانید حدس بزنید. "لاک ویلو" نه. با سالی به "آدیرون داکز" نه ( پارسال شرمنده شدم و حالا دیگر فکر آدیرون داکز به سرم نمی زند.) مثل این که نمی توانید حدس بزنید. خودم می گویم. اما به شرط این که قول بدهید مخالفت نکنید داد و بیداد هم راه نیندازید. از همین حالا به منشی شما اطلاع  می دهم که من از تصمیم خودم دست برنمی دارم

امسال تابستان من می خواهم کنار دریا بروم و تابستان را با خانمی "چارلز پاترسون" بگذرانم. می خواهم آنجا به دخترش که تازه وارد دانشکده می شود درس بدهم. من به وسیله ی خانم مک براید با این خانم آشنا شدم. خانم بسیار خوبی هست. قرار هست که به دختر کوچک او هم انگلیسی و لاتین درس بدهم، اما روزی چند ساعت هم بیکارم که برای خودم سرگرمی ایجاد می کنم و بابت تدریس، آنها ماهی 55 دلار به من می دهند. به نظرتان مبلغ کلانی نیست؟

خانم پاترسون خودش این پول را پیشنهاد کرد، چون در غیر این صورت من خجالت می کشیدیم از 25 دلار بیشتر بگیرم. کار من در مانگولیا ( خانه ی خانم پاترسون در مانگولیا هست) اول سپتامبر تمام می شود و احتمال دارد سه هفته ی آخر تعطیلات را به لاک ویلو بروم. دلم برای خانم سمپل و دوستان دیگر- چه انسان چه حیوان- تنگ شده . خب نظر شما در مورد این برنامه ی من چه هست؟ ملاحظه می فرمایید که دارم متکی به نفس و مستقل می شوم. به هر حال این شما هستید که مرا تا اینجا رسانیده اید. اما حالا فکر می کنم بقیه ی راه را خودم می توانم بروم

جشن فارغ التحصیلی پرینستون و امتحانات ما بطور اتفاقی با هم افتاده است. خیلی دشوار است. من و سالی می خواستیم به پرینستون برویم . اما حالا دیگر غیر ممکن است


باباجان خدا نگهدار. امیدوارم این تابستان به شما هم خوش بگذرد و حسابی استراحت کنید و با نیرویی تازه تر دو مرتبه به کار مشغول شوید ( این جمله را شما باید به من می نوشتید) چون من به هیچ عنوان نمی دانم که شما تابستان ها چکار می کنید؟ چطور وقت می گذرانید؟ برای من غیرمممکن است که حتی حدس بزنم وضع زندگی شما چطور است

آیا شما گلف بازی می کنید؟ شکار می کنید؟ اسب سواری می کنید؟ یا این که در آفتاب می نشینید و چرت می زنید؟
 
به هر حال هر چه می کنید امیدوارم به شما خوش بگذرد و جودی را هم فراموش نکنید



_________________________________

10th June Dear Daddy,

This is the hardest letter I ever wrote, but I have decided what I must do, and there isn't going to be any turning back. It is very sweet and generous and dear of you to wish to send me to Europe this summer--for the moment I was intoxicated by the idea; but sober second thoughts said no. It would be rather illogical of me to refuse to take your money for college, and then use it instead just for amusement! You mustn't get me used to too many luxuries. One doesn't miss what one has never had; but it's awfully hard going without things after one has commenced thinking they are his--hers( English language needs another pronoun) by natural right.

Living with Sallie and Julia is an awful strain on my stoical philosophy. They have both had things from the time they were babies; they accept happiness as a matter of course. The World, they think, owes them everything they want. Maybe the World does--in any case, it seems to acknowledge the debt and pay up.
 But as for me, it owes me nothing, and distinctly told me so in the beginning. I have no right to borrow on credit, for there will come a time when the World will repudiate my claim.

I seem to be floundering in a sea of metaphor--but I hope you grasp my meaning? Anyway, I have a very strong feeling that the only honest thing for me to do is to teach this summer and begin to support myself.



M.T

Wednesday, February 25, 2015

You may have three guesses: Lock Willow? Adirondacks? or ....




صبح بخیر خدا

"انتخاب با توست: می تواند به صورت "صبح بخیر خدا" و یا " خدا، صبح بخیر" باشد.
                                       
                                        وین دایر"

_________________________________

9th June
Dear Daddy-Long-Legs,

Happy day! I've just finished my last examination physiology. And now:

Three months on a farm!
I don't know what kind of a thing a farm is. I've never been on one in my life. I've never even looked at one ( except from the car window ), but I know I'm going to love it, and I'm going to love being FREE.

I am not used even yet to being outside the John Grier Home. Whenever I think of it excited little thrills chase up and down my back. I feel as though I must run faster and faster and keep looking over my shoulder to make sure that Mrs. Lippett isn't after me with her arm stretched out to grab me back.

I don't have to mind any one this summer, do I?
Your nominal authority doesn't annoy me in the least; you are too far away to do any harm. Mrs. Lippett is dead forever, so far as I am concerned, and the Semples aren't expected to overlook my moral welfare, are they? No, I am sure not. I am entirely grown up. Hooray!

I leave you now to pack a trunk, and three boxes of teakettles and dishes and sofa cushions and books.
Yours ever, Judy

PS. Here is my physiology exam. Do you think you could have passed?

اسم
teakettle قوری چای ، کتری چای
physiology  زیست شناسی
cushion ، پشتی ، متکا، کوسن
authority  نویسنده ی معتبر، توانایی، خوش نامی، اختیار، قدرت
harm آسیب، زیان ، ضرر
welfare آسایش ، سعادت ، شادکامی
moral  روحیه، اخلاق، سیرت، معنی

صفت
  nominal  اسمی ، صوری ، جزئی ، کم قیمت
concerned علاقه مند

فعل
to harm آسیب رساندن، ضرر زدن، خسارت وارد کردن
to be concerned  پروا داشتن، نگران بودن
to overlook مسلط یا مشرف بودن بر، چشم پوشی کردن

ژوئن

بابا لنگ دراز عزیز

روز خوشی است. همین حالا آخرین امتحانم که امتحان فیزیولوژی بود، تمام شد. حالا سه ماه تعطیلی در ییلاق در پیش دارم. من درست نمی دانم ییلاق چطور چیزی است. تاکنون ییلاق ندیده ام یعنی نرفته ام. ( گاهی از پشت شیشه اتومبیل دیده ام ). اما اطمینان دارم از ییلاق از پرورشگاه جان گریر عادت نکرده ام.

هر وقت حس می کنم که دیگر آنجا نیستم خیلی خوش حال می شوم. احساس می کنم دوست دارم بدوم. خیلی تند، خیلی سریعتر ، گاهی هم به پشت سرم نگاه کنم. می خواهم نگاه کنم که آیا خانم لیپت دستش به طرف من دراز است تا مرا باز بگیرد و با خودش ببرد یا نه؟

دستورات شما هرگز مرا ناراحت نخواهد کرد. چون فاصله میان ما زیادتر از آن است که شما مرا ناراحت کنید. خانم لیپت هم برای همیشه از یاد رفته و خانواده ی سمپل هم که در ییلاق هستند کاری به آداب و رفتار و اخلاق من ندارند، مگر نه؟ من اطمینان دارم.

من حالا دیگر بزرگ شده ام ... هورا ...
همین جا نامه را تمام می کنم چون باید یک چمدان و سه جعبه قوری و کتری و بشقاب و کتاب و از این چیزها جمع آوری کنم.

دوستدار همیشگی شما
جودی

( پیوست نامه)
امتحان فیزیولوژی من خوب شد، آیا شما می توانستید به این خوبی امتحان بدهید؟


 _________________________________


یک هفته بعد

باید زودتر از حالا این نامه را به پایان می رساندم. اما نشد. بابا، اگر زیاد خوش خط و مرتب نمی نویسم شما که ناراحت نمی شوید؟

خیلی دوست دارم که به شما نامه بنویسم. چون احساس می کنم که دارم به خانواده ام نامه می نویسم و من از این احساس خیلی خوشم می آید. باعث اتکا به نفس می شود ، باعث احترام می شود
.

دوست دارید چیزی را برایتان بگویم؟ شما تنها مردی نیستید که من برایش نامه می نویسم، به دو مرد دیگر هم نامه می نویسم. امسال من از آقای جروی نامه های طولانی دریافت کردم. ( روی پاکت را ماشین می کند تا جولیا متوجه نامه نگاری او نشود) شما حتی حدس هم نمی زنید
.
گاهی هم یک نامه بد خط مثل این که خرچنگ قورباغه روی کاغذ راه رفته باشد از پرینستون دریافت می کنم.

من به همه نامه ها خیلی رسمی جواب می دهم. ملاحظه می فرمایید که دیگر هیچ تفاوتی میان من و بقیه ی دخترها نیست. من هم مثل دیگران با مردها مکاتبه دارم.

نمی دانم برایتان نوشتم یا نه که من جزء انجمن دراماتیک سال آخری ها انتخاب شده ام. تشکیلات درست و حساب شده ای است، از میان هزار دانشجو فقط هفتاد و پنج نفر را به عضویت پذیرفته اند
.
به نظر شما چون من یک سوسیالیست دو آتشه هستم باید عضو این انجمن باشم یا نه؟ هیچ می توانید حدس بزنید که در حال حاضر کدام بحث جامعه شناسی فکر مرا به خودش مشغول کرده است؟

 توجه بفرمایید: من دارم مقاله ای در مورد توجه به زندگی اطفالی که تحت تکفل دیگران هستند می نویسم
.

استاد جامعه شناسی همه دانشجویان را مورد مطالعه قرار داد و من مورد توجه او قرار گرفتم ( به راستی که خنده دار است ، مگر نه؟

زنگ شـــام را زدند. هنگامی که به ناهار خوری می روم در بین راه این نامه را پست می کنم
.

با تقدیم احترام
ج


_________________________________


4th June Dear Daddy,

Very busy time--commencement in ten days, examinations tomorrow; lots of studying, lots of packing, and the outdoor world so lovely that it hurts you to stay inside.

But never mind, vacation's coming. Julia is going abroad this summer-- it makes the fourth time. No doubt about it, Daddy, goods are not distributed evenly. Sallie, as usual, goes to the Adirondacks. And what do you think I am going to do? You may have three guesses. Lock Willow? Wrong. The Adirondacks with Sallie? Wrong. (I'll never attempt that again; I was discouraged last year.) Can't you guess anything else? You're not very inventive. I'll tell you, Daddy, if you'll promise not to make a lot of objections. I warn your secretary in advance that my mind is made up.

I am going to spend the summer at the seaside with a Mrs. Charles Paterson and tutor her daughter who is to enter college in the autumn. I met her through the McBrides, and she is a very charming woman. I am to give lessons in English and Latin to the younger druthers, too, but I shall have a little time to myself, and I shall be earning fifty dollars a month! Doesn't that impress you as a perfectly exorbitant amount? She offered it; I should have blushed to ask for more than twenty-five.

I finish at Magnolia (that's where she lives) the first of September, and shall probably spend the remaining three weeks at Lock Willow--I should like to see the Semples again and all the friendly animals.

How does my program strike you, Daddy? I am getting quite independent, you see. You have put me on my feet and I think I can almost walk alone by now.

Princeton commencement and our examinations exactly coincide--which is an awful blow. Sallie and I did so want to get away in time for it, but of course that is utterly impossible.

Goodbye, Daddy. Have a nice summer and come back in the autumn rested and ready for another year of work. ( That's what you ought to be writing to me!) I haven't any idea what you do in the summer, or how you amuse yourself. I can't visualize your surroundings. Do you play golf or hunt or ride horseback or just sit in the sun and meditate?
Anyway, whatever it is, have a good time and don't forget Judy.



M.T

اعتیاد



کفشدوزک با قیافه ای درهم پشت میزش نشست و به دامنش زل زد ، شروع کرد به جویدن ناخن هایش ، خیلی آشفته به نظر می رسید، زیر لب زمزمه می کرد:« دیگه ازین زندگی خسته شدم ، خسته.» بعد پا شد و بلندتر فریاد زد:« آره ، خسته شدم، دیگه نمی تونم تحمل کنم، نمی تونم.»

هزاری با سگرمه های درهم وارد اتاق شد و پرسید:« چه خبر شده؟ چرا دوباره داد و هوار را انداختی؟»

بغض کفشدوزک شکسته شد و با گریه گفت:« دیگه خسته شدم، تا کی باید جورابهای تو رو رفو کنم، می خوام این عادت را ترک کنم، می گن آخرو عاقبت معتادا کنار خیابونه، نمی تونم تصور کنم گوشه ی خیابون مثل ولگردا روی روزنامه یا یک تکه مقوا شب و روزم رو سر کنم، آخه من خیلی حساسم، طاقت سرما رو ندارم، آه ، خدای من، نه » با دستهایش صورتش را پوشاند و هق هق گریه کرد.

هزاری قاطی کرد:«چی گفتی، می خوای جورابام رو رها کنی؟ خل شدی ؟ تو عاشق این کار بودی! چند دفعه بهت گفتم روزنامه نخون، یک مشت چرندیات می نویسن و به خورد آدم های ساده ای مثل تو می دن، حالا هم بس کن این ادا اطوارا رو، برو به کارت برس.» و با شتاب از اتاق بیرون دوید.

چند دقیقه بعد هزارپا با یک سبد جوراب در رفته برگشت، اونها رو روی میز گذاشت و گفت :« به جای آبغوره گرفتن ، زودتر اینها رو رفو کن، از قدیم گفتن بیکاری آفته عامل جنایته، بیکار که می شی حرفهای صدتا یه غاز می زنی ، اعتیاد دیگه چیه، اگه همه ی مردم دنیا بخوان اعتیادشون را ترک کنن که کار دنیا می خوابه.»

                                                              M.T








M.T

Tuesday, February 24, 2015

I really do love to write to you


source: wikimedia, An aerial view of Mob Quad, Merton College, Oxford

سلام، صبح بخیر

" اگر خودت را دوســت نداشته باشی ، دیگران هم دوستت ندارند و تو هم نمی توانی دیگران را دوست بداری
دوست داشتن را اول از خودت شروع کن.               وین دایر "

_________________________________

We walked all over the campus from the quadrangle to the athletic grounds; then he said he felt weak and must have some tea. He proposed that we go to College Inn--it's just off the campus by the pine walk. I said we ought to go back for Julia and Sallie, but he said he didn't like to have his nieces drink too much tea; it made them nervous. So we just ran away and had tea and muffins and marmalade and ice-cream and cake at a nice little table out on the balcony. The inn was quite conveniently empty, this being the end of the month and allowances low.

We had the jolliest time! But he had to run for his train the minute he got back and he barely saw Julia at all. She was furious with me for taking him off; it seems he's an unusually rich and desirable uncle. It relieved my mind to find he was rich, for the tea and things cost sixty cents apiece.

This morning (it's Monday now) three boxes of chocolates came by express for Julia and Sallie and me. What do you think of that? To be getting candy from a man!
I begin to feel like a girl instead of a foundling.
I wish you'd come and have tea some day and let me see if I like you. But wouldn't it be dreadful if I didn't ? However, I know I should.
Bien!
I make you my compliments.

'Jamais je ne t'oublierai.'
Judy

PS. I looked in the glass this morning and found a perfectly new dimple that I'd never seen before. It's very curious. Where do you suppose it came from?

اسم
quadrangle  مربع، چهار دیواری؛ حیاط کالج
Inn مهمانخانه، رستوران
dimple  چال،

صفت
athletic  ورزشی
desirable  خواستنی، مطلوب، خوشایند
jolliest بانشاط ترین، مفرح ترین، خوشحالترین

فعل
to propose پیشنهاد کردن، طرح کردن
to relieve خلاص کردن، آسوده شدن،تسلی دادن



source: wikimedia,Grande Mosquée de Kairouan
quadrangular courtyard of the Mosque of Uqba, in Tunisia

ما همه ی ساختمان را گشتیم . بعد آقای پندلتون پیشنهاد کرد برای چای نوشیدن به رستوران دانشکده برویم ، این رستوران کنار دانشکده است و از خیابان کاج به آنجا می روند . من گفتم بهتر است برویم و جولیا و سالی را هم بیاوریم . اما آقای پندلتون گفت که چای زیاد برای جولیا خوب نیست ، ممکن است او را عصبانی کند

خلاصه از دست آنها فرار کردیم و به رستوران رفتیم و چای و نان شیرینی و مربا و بعد هم یک بستنی و کیک خوردیم . به خاطر این که آخر ماه بود و پول بچه های دانشکده ته کشیده بود ، رستوران خلوت بود، به ما خیلی خوش گذشت، اما به محض این که برگشتیم آقای پندلتون آنقدر گرفتار بود و دیرش شده بود که نتوانست جولیا را ببیند ، باید خودش را به قطار می رساند

جولیا می خواست سر مرا ببرد که چرا عمویش را به رستوران برده ام ، مثل این که عمویش هم ثروتمند و هم دوست داشتنی است. وقتی این موضوع را فهمیدم خیالم راحت شد ، چون چای و مخلفاتش 60 سنت شد

امروز که دوشنبه است، صبح سه جعبه شکلات با پست سفارش به دست من رسید. یکی برای جولیا ، یکی برای سالی و یکی هم برای من

راستی نظر شما در مورد دریافت شکلات از یک مرد چه هست؟ من ناگهان احساس کردم دیگر بچه سرراهی نیستم ، و حالا یک دختر درست و حسابی شده ام

چه خوب بود اگر شما هم روزی اینجا می آمدید تا باهم چای بخوریم و من ببینم از شما خوشم می آید یا نه. وای اگر خوشم نیاید! اما مطمئن هستم از شما خوشم می آید.

با تقدیم احترام
آن کس که فراموشتان نمی کند
جودی

( پیوست نامه)
امروز صبح که خودم را توی آینه تماشا کردم یک چال قشنگ توی صورتم دیدم ، پیش از این نبود، فکر می کنید این چال چطوری پیدا شده؟

_________________________________

15 ماه می

بابا لنگ دراز عزیز،

آیا این حرکت مؤدبانه است که وقتی آدم توی اتومبیل می نشیند به جلوی خودش خیره نگاه کند و به هیچکس نگاه نکند؟

امروز خانمی بسیار خوش لباس ( لباسش از مخمل بود) داخل اتومبیل شد و با قیافه ای بی حالت به مدت 15 دقیقه به آگهی مربوط به بند جوراب خیره خیره نگاه کرد.

من فکر می کنم این عمل خیلی بی ادبی است که آدم دیگران را نادیده بگیرد و تظاهر کند که خودش خیلی مهم است.

هنگامی که او داشت به آن آگهی بند جوراب نگاه می کرد ، من داشتم یک اتومبیل پر از آدم های جالب را تماشا می کردم.

این عکسی که برایتان می فرستم تازگیها چاپ شده است، به نظر می آید که یک عنکبوت است که به سرنخی بسته شده است اما این طور نیست. این عکس مرا در حالی که در استخر ورزشگاه داشتم شنا یاد می گرفتم نشان می دهد.

مربی شنا طنابی را با حلقه به پشت کمربند من می بست و طناب را از قرقره ای که در سقف بود می گذراند و سرش را به دست می گرفت.

اگر آدم به دانایی مربی اش ایمان داشته باشد خیلی خوب است. اما من مدام نگران بودم که مبادا طناب پاره شود . از این رو مدام چشمم با دلشوره و نگرانی متوجه مربی بود. در واقع من در یک لحظه متوجه دو جا بودم، از این روز درست و حسابی شنا یاد نگرفتم.

هوا متغیر شده است. هنگامی که شروع به نوشتن کردم باران داشت به شدت می بارید. اما حالا آفتاب شده، من و سالی می خواهیم تنیس بازی کنیم ، بلکه از ژیمناستیک معاف بشویم
.


_________________________________

A week later

I should have finished this letter long ago, but I didn't . You don't mind, do you, Daddy, if I'm not very regular? I really do love to write to you; it gives me such a respectable feeling of having some family. Would you like me to tell you something? You are not the only man to whom I write letters. There are two others! I have been receiving beautiful long letters this winter from Master Jervie ( with typewritten envelopes so Julia won't recognize the writing) . Did you ever hear anything so shocking? And every week or so a very scrawly epistle, usually on yellow tablet paper, arrives from Princeton. All of which I answer with business-like promptness. So you see--I am not so different from other girls--I get letters, too.

Did I tell you that I have been elected a member of the Senior Dramatic Club? Very recherche organization. Only seventy-five members out of one thousand. Do you think as a consistent Socialist that I ought to belong?

What do you suppose is at present engaging my attention in sociology? I am writing (figurez vous!) a paper on the Care of Dependent Children. The Professor shuffled up his subjects and dealt them out promiscuously, and that fell to me. C'est drole ca n'est pas?

There goes the gong for dinner. I'll post this as I pass the box.

Affectionately, J.



M.T

All I Want For Christmas Is You


​​​
Guten Morgen, December 23


"Guten Morgen, Parmis", on hearing this song from my tablet, my sweet dream was broken; having covered my head with the pillow, I searched about me to silence my tablet; a few minutes later I succeeded, the song had gone off, and I could keep dreaming.

It was the first day of my holidays, and I intended to stay in bed a while longer; last night I had a long chat with my uncles and Gloria.



Uncle Larry said that they would arrive at 6 o'clock tomorrow. How exciting was  the news, I spread it right away; Armis, Mino, Tina, and my mommy were happy too.

Next I packed my suitcase, and went to bed; I was tired out, and it was too late, around midnight.

So In this morning I wanted to sleep a little more, after silencing the tablet some minutes had gone calmly, until I felt the door opened, and someone crept inside; and next I frosted as if I had been in a fridge.

I shrieked and sat up on bed swiftly, and looked around me, I couldn't believe what I saw; my blanket, pajamas, pillow, and mattress were wet, and that naughty boy was standing in front of me pointing to his empty bucket.

I bit my lip, and felt my face turn red, Kiarash took a step back, grinning, 'Wake up, Lazy! it's snowing.'

My look shifted from his knitted hat, sweater and mittens to the window where the little snowflakes came down slowly.

I smiled, 'How beautiful!' in a flash I grabbed my pillow, and threw it at his face; he shouted, 'Crazy!'

My mom appeared in the door, 'What are you doing?'
I complained, 'Kiarash dumped a bucket of snow on me.'

The mom's forehead creased in a frown; Kiarash, running out of the room, he said, 'I only wanted to tell her that Martin was on the phone.'

I stared at the mom with wide eyes, she nodded her head, 'Yes, Martin called several times, but  you were asleep.'

I asked, 'Indeed?' and checked my messages; one from Martin, "Parmis! Come here right away!"



Oh, I had to go, so I got up. On the way to bathroom I saw my mom want to go shopping with Kiarash; she ordered me, "It's cold, Parmis. Put on you coat, when you go out, and Return Soon. We're going to leave here for our winter home at the noon!"
I nodded, 'All right!"



Five minutes later I was ready to meet my friends. A snowflake slipped on my cheek, as I closed the front door, looked up at the sky; It was still snowing slowly, and ornamenting the trees, cars, lights and buildings beautifully. "What a beautiful Christmas!"

Our car still faced the home; they had not gone yet. My mom was talking to our new neighbor wearing high heels. she looked so attractive today, Mr. Nancy placed her pretty basket in the snow.

That was too surprising! Kiarash was sitting quietly in the car, watching the snow fall.


I was waiting for my Christmas presents from Iran, so I checked the mail box; unluckily, it was too clean, I frowned , and saw the mom jumped into the car, and Mrs. Nancy passed by me.

I began waving my hands; Kiarash smiled, and didn't make any faces, "How polite!"

The car moved, Kiarash put his head out of the window, and swiftly threw a snowball to me; I jumped aside, and it hit our neighbor by mistake.

She slipped, and fell down on the snowy sidewalk, also her basket tipped, and all of the x-mas ornaments spilled out.

Poor Nancy sat up holding her painful leg, crying.

I was afraid a lot, and raced to Martin's building; Luckily, the front door was open, I crept in, and went up the steps quickly; in the second floor landing I stopped to look out window; no one was in the street, and the tire marks were fading under the snow.   



The Emergency Meeting

There was a consultative meeting; I was too late and the others who had arrived before seemed tired of waiting, I got red with embarrassment, 'I'm sorry.'

The chairman was very angry, 'Why didn't you answer my message?'

While I was pulling up a chair, I said, 'I'm sorry, I was asleep. Now tell me what's happened?'

Martin let out a bitter sigh, 'Renate is coming here.'
I, 'Renate? When?'

Martin , 'About an hour ago, I had a message from her, she had written:
"Guten Morgen, Martin
We'll arrive there at 10 A.M.
Stay At The Feech Company. You Can Never Scape from Me!

Frl. Renate. "



After reading the message, Martin turned pale. Sara was very anxious about Renate, 'I'm afraid. I've heard she's very violent."

Lucas laughed, "That sounds exciting! We're in luck, it's a special occasion to draw people's attention to our app."

Sara shouted, 'You Are crazy! Martin is sad, and our clients are dubious about our honesty, and you believe that's great!'

Billy's looked at them with surprise, but didn't remark.

Lucas, 'I'm not cruel, but am a businessman! We should use our opportunity, I'm thinking of our future."

I was thinking about Renate too, when the door opened; we had cold feet, and the silence surrounded the room; Martin closed his eyes, and kept his voice down, 'I'm sorry, Renate; Believe that I didn't know anything about the photos!" ...


All the Best
M.T





M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com