This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, January 1, 2016

آموختم نباید کل طرح را پاک کرد


​​
new-years-eve-2015-5985438795825152-hp2x
دوستم سلام

خیلی دور، خیلی نزدیک

 تقـــــویم روی میز ورق خورد، ابـتـــــدا
در صفحه ای سفید نشان داد شنبه را


فاصله ی دیروز تا امروز چه نزدیک و چه دور است! فاصله ای به نزدیکی یک روز و به دوری یک سال. هنوز به 2016 عادت نکرده ام، راستش زمان می برد که هنگام نوشتن تاریخ روزنگارهایم ذهنم مردد نشود و دستم نلرزد، اما عادت می کنم درست مانند سال های پیشین.

2015 را دوست داشتم، سال زیبایی بود پر از نشیب و فراز، پر از خاطره و حادثه، پر از تلخ و شیرین.وقتی عقربه ی ساعت به شماره ی 12 نزدیک می شد، قلبم تند تند می زد، هنگام وداع بود با چشمانی اشکبار بدرقه اش کردم، عقربه روی 12 که ایستاد از ته دل خندیدم، هورا، هورا! سال 2016 آمد، یک سال تازه و نو؛ دوباره بهار و تابستان، پاییز و زمستان؛ دوباره خاطره سازی و نقش آفرینی؛ دوباره زندگی.

درست می گویید، من آدم نمی شوم، هنوز بچه هستم به گمانم هیچ وقت هم بزرگ نشوم. مثل بزرگترها نیستم که با حسرت از سال گذشته جدا می شوند و تأسف می خورند که ای دریغ یک سال گذشت، پیرتر شدیم، فرصت ها را از دست دادیم و از موفقیت دورتر شدیم. من مثل بچه ها برای رسیدن هر سال نو انتظار می کشم، آخر سال از خودم می پرسم چه به دست آورده ام و زیاد به چیزهای از دست داده فکر نمی کنم، چون غصه خوردن جز اینکه درد را بیشتر کند و فرصت لذت بردن از لحظه ی حال را از ما بگیرد، معمولاً حاصل دیگری ندارد-در کتابی خواندم یادآوری اشتباه برای بار اول خوب است، تا از اشتباهت عبرت بگیری، اما برای بارهای بعد مضر است، چون سرزنش خودباوری را پایین می آورد-

 معمولاً در اندیشه ی آینده غوطه ور می شوم و به دستاوردهایی که در پایان سال بعد می توانم به دست آورم فکر می کنم، مثلاً به کارهای تازه ای که می توانم یاد بگیرم و ...

راستش را بخواهید، من دیگر زیاد به تغییر خودم نمی اندیشم، تصمیم گرفته ام به جای این که انرژی و اعصابم را روی تغییر خودم ( یا دیگران) که ممکن است پایان خوشی هم نداشته باشد تلف کنم، از تمام ظرفیت های فعلیم استفاده کنم و بیشتر روی نقاط قوتم کار کنم تا نقاط ضعفم. در تغییر ما معمولاً نقاط ضعف را هدف می گیریم و می کوشیم تا نقایصمان را برطرف کنیم، بسیاری افراد موفق می شوند و بسیاری دیگر نیز شکست می خورند.

ولی اگر خود را همین گونه که هستیم بپذیریم، روحیه مان بالاتر می رود، کارهایمان را بهتر انجام می دهیم طوری که شاید دیگر نقطه ضعف مان آنقدرها به چشم نیاید. لابد این حرف از نظر بعضی ها احمقانه به نظر می رسد، زیرا تب تغییر مد روز است، همه خواهان دگرگونی اوضاع هستند. حتی خودم، ولی با نظریه ی برج کج را بکوب و از نو بساز چندان موافق نیستم، گاهی کافی است پایه های برج را تقویت کرد که تا ابد سرپا بماند.

از طرفی، اگر زندگی چند تا آدم موفق را زیر نظر بگیریم و زندگیشان را خوب بررسی کنیم احتمالاً کلی نقطه ضعف در آنها کشف می کنیم، شاید فرق آنها با اشخاص معمولی این است که بخش های تاریک وجودشان در روشنی خیره کننده ی نقاط قوتشان ناپیداست.

بنابراین رویه ی من برای سال جدید، تغییر نیست، متأسفم که ناامیدتان کردم، فقط هدفم بهتر شدن است در همه ی ابعاد. حالا نگاهی می اندازیم به تقویم 2015



زمستان: شوک

شنبه تــو آمدی به سراغم که هفته را
با تو قدم زنان بروم تا به انتــــــــــــــــها

سال 2015 را با یک دنیا امید و آرزو آغاز کردم، و امیدوار بودم که کوچه پس کوچه های دوست داشتنیش را قدم زنان به انتها برسانم، که یهو گلس( عینک گوگل) غافلگیرم کرد. همانند کارکنان گلس که وقتی خبر انتقال شرکت را شنیدند، هاج و واج ماندند، مبهوت شدم. تا چند هفته کارم فقط تعقیب نشریات معتبری مثل فوربس و غیره بود، که هر روز، یا یک روز در میان یک مقاله از گلس منتشر می کردند، اصلاً سر در نمی آوردم که چرا تولید چنین محصولی باید متوقف بشود، با خودم می گفتم شاید زیادی گران بود.

ولی پاسخ قانع کننده ای نبود، در مقایسه با اپل واچ قیمتی نداشت، اگر مردم ساعت می خرند حتماً عینک هم می خرند، تازه گلس خدمات پس از فروش داشت، اصلاً قیمت بالایش به همان سبب بود، یعنی اگر عینکت می شکست گوگل با کمال میل عینک را تعویض می کرد. بعضی ها می گفتند مشکل تعرض به حریم خصوصی مردم است. مردم خوش ندارند یک نفر با گلس آنها را دید بزند. ولی باز دلیل مزخرفی بود، چون کارایی عینک تقریباً مشابه یک موبایل است، چرا کسی گوشی های هوشمند را خطری برای حریم خصوصی نمی داند، با گوشی هوشمند هم می شود از مردم فیلم گرفت، با ساعت هوشمند هم می شود. در ثانی، چنان عینکی زیادی تابلوست، هر کسی متوجه می شود که این یک عینک عادی نیست و حواسش را جمع می کند.

برخی کارشناسان اعتقاد داشتند محصول نقص فنیی داشت که می بایست برطرف شود، در این مورد نظر خاصی ندارم - چون آن را تست نکرده ام.- عده ای هم معتقد بودند که بازاریابی محصول اشتباه بوده است، این محصول بیشتر به درد عکاسان حرفه ای و جراحان می خورد، نه مردم عادی.

هر چه بود گذشت، هنوز هم معتقدم که ایده ی عینک هوشمند، ایده ی هوشمندانه ای است، چون گاهی اوقات مثل رانندگی، آشپزی، دو ، کوهنوردی و ... عینک هوشمند از گوشی هوشمند بسیار کاربردی تر است. « نباید کل طرح را پاک کرد.» این نظر یکی از استادان نقاشی است، ایشان می گویند که یکی از اشتباه شاگردانش این است که وقتی از کارشان راضی نیستند کل طرح را پاک می کنند و دوباره از نو می کشند. بهتر است به جای این کار فقط بعضی قسمت ها را پاک کرد تا طرح اصلاح شد. پس از خواندن نظر استاد نقاشی، در نوشته هایم از همین اصل استفاده کردم، به جای این که مدام از نو بنویسم بعضی قسمت ها را پاک می کنم و خط های جدید اضافه می کنم.


گلس رفته بود، اما زندگی جریان داشت . باید به زندگی ادامه می دادم، بی گلس یا با گلس؛ خوشبختانه، داستانهایم رفقای خوبی بودند، تمام زمستان با نوشتن داستان سپری شد، به سرم زد حالا که این همه کتاب انگلیسی خوانده ام به دانشگاه هم بروم، پس در کنکور ثبت نام کردم. اوضاع سیاسی فرقی نکرده بود، پرونده ی هسته ای پا در هوا بود.


بهار: بی سر و صدا؟!

شنبه شبیه یک گل سرخ است، یک بــهار
اما، شب اش چه زود رسید و چه بی صدا


بهار چه زود از راه رسید و چه بی صدا! من که از نا افتاده بودم، تعطیلات نوروزی  را بی قلم سپری کردم. از نمایشگاه کتاب اردیبهشت ماه، دو،سه کتاب خوب به دستم رسید: بالاخره یک روز قشنگ حرف می زنم ِ دیوید سداریس و اشعار هنری چیناسکی و فدریکو گارسیا لورکا. آزاد شدن قیمت بنزین داد رانندگان تاکسی را درآورده بود. گوگل در نمایشگاه جدیدش روی اندروید تمرکز کرده بود و از عینک حرفی نبود. خودروی بی سرنشین گوگل نیز هر چند وقت یکبار صفحه ی اول یکی از نشریات معتبر می شد، هنوز پچ پچ هایی از گلس شنیده می شد.


بهار: ارقام
شب پشت شنبه، یک عدد یک نوشت و رفت
یکشـنبه را گـذاشت میان مــــــن و شـــــــما


هرچه اول بهار معطر است با بوی شکوفه و باران، آخر بهار فقط بوی ریاضی می دهد و آمار. گویی خرداد تنها با ارقام و اعداد معنا می شود. من که سرسری یک سری کتاب خوانده بودم، رفتم خانه های شماره دار را سیاه کردم و در راه بازگشت فقط به درصدها فکر می کردم، خواهرم به معدل کارنامه اش فکر می کرد، مادرم به قیمت هایی که بالا رفته بودند و بزرگترها به 1+5

حرفی از عینک گوگل نبود، من اما به قدری مسابقه ی بزرگ را جدی گرفته بودم، که یک عینک سفارش دادم، درست دو سه روز مانده به امتحان؛ از آخرین باری که عینک خریده بودم نزدیک پانزده، شانزده سال می گذشت، آخر عینک زیاد به من نمی آید و من لنز را ترجیح می دهم. ولی با این فکر که عینک بیش از لنز برازنده ی یک دانشجوست، به عینک سازی رفتم و او هم یک عینک ساده ی گران قیمت به من انداخت. به گمانم خل شده بودم.


تابستان :جام جهانی
یکشــنبه در نگاه تو افتاد عکس من
یکشنبه دوست داشتنی بود بین ما



new-years-eve-2015-5985438795825152-hp2x

عین پارسال جام جهانی بود، این بار جام جهانی زنان و در کانادا. از اواسط خرداد شروع شده بود و کمتر از یک ماه طول کشید. آمریکا همانند دوره ی قبل قهرمان شد و ژاپن نایب قهرمان. من هم در لیگ بودم ، لیگ کلش. گاهی هم می نوشتم.

پرونده ی هسته ای روی بورس بود، آخرش هم ختم به خیر شد و خیال ما برای همیشه (؟) راحت شد. اتفاقات زیادی اتفاق افتاد که خودت بهتر می دانی.


گرما کلافه کننده، ولی قابل تحمل بود، اواخر تابستان از گوشی تازه ی اپل رونمایی شد، چه خوب! چند هفته بعد توانستم گوشی را از نزدیک بررسی کنم، چون یکی از آشنایان آیفون اس سیکس خرید؛ تاچ سه بعدیش حرف ندارد!


تابستان :سایه های تردید
چرخید باد و صفحه ی بعدی که باز شد
افتاد ســـایه ی من و تو بر دوشنبه هـا

کارنامه ی کنکورم را دیدم خیلی به خودم امیدوار شدم، نه کتاب درست و حسابی ، نه منابع خوب، نه وقت زیاد، نتیجه ی بدی نبود. در کنکور منابع حرف اول را می زند، یک مسابقه ی کاملاً ناعادلانه، هر قدر امکاناتت به روزتر باشد موفق تری، این را می گویم چون چندین بار مزه اش را چیده ام، مثل امتحان های مدرسه نیست که فقط کتاب بخوانی و بیست بگیری. تصمیم گرفتم که سال بعد هم شرکت کنم، اگر وقت بیشتری می گذاشتم و یک سری کتاب خوب تهیه می کردم موفق می شدم.

 راستی شماری کتاب خوب هم مطالعه کردم، که قبلاً درباره اشان نوشته ام. کتابی که بیشتر تحت تأثیر قرار داد، کتاب : انضباط شخصی در ده روز، تئودور برایانت بود ، که مرا با خرابکارهای ذهنم آشنا کرد. اینک آقای هاید را می شناختم و بیشتر مراقب بدبینی، منفی بافی، سرخوردگی ، شانه خالی کردن و تعلل ورزی بود.
به هرحال، تابستان پر از تصویر هم رفت.



پاییـــــز:سایه های تردید
چرخید باد و صفحه ی بعدی که باز شد
افتاد ســـایه ی من و تو بر دوشنبه هـا
پاییز: اینجا چه می کنی؟
چیزی به نام روز دوشـــنبه که داد زد:
آیا چه می کنید در این جا؟ شما دو تا!

نه من زیادی خوش بین بودم، حتی خبر توافق ایران و آمریکا هم قیمت ها را پایین نیاورد، یک بسته کاکائو خریدم برچسب قیمتش را که دیدم کلی ذوق کردم، فکر کردم قیمتش برگشته به چند سال قبل که مامانم پرسید: چرا این بسته این قدر کوچیک شده است؟
دیدم وزن بسته  100 گرمی رسیده به 50 گرم، با همان قیمت سابق.


مهر که شد، یک خرده افسرده شدم، هی از خودم می پرسیدم: اینجا چه می کنی؟ واقعاً، با آن عینک حس یک دانشجو را داشتم و یک مدت گذشت تا با شرایط جدید کنار آمدم. تصمیم گرفتم که امسال دیگر به دانشگاه فکر نکنم، با این که احتمال موفقیتم خیلی بیشتر از پارسال است.

شاید به این خاطر، که آخر تابستان کتابهای سال نهم را خواندم و دیدم چقدر از خواندن و یادگیری بدون استرس لذت می برم. در صورتی که وقتی برای کنکور درس می خوانم هیچ لذتی ندارم، همه اش به گزینه ها فکر می کنم و در هر خط دنبال نکته می گردم، مجبورم واژه های مهم را هایلایت کنم و به آموخته های قبلیم پیوند بدهم.

در خواندن معمولی نیز این کارها را انجام می دهم، ولی با ذهنی آزاد، آرام و با اطمینان از اینکه قرار نیست تمام دانسته ها را تا یک روز خاص در مغزم تلنبار کنم. چرا وقت خودم را برای دوباره خوانی و مرور یک کتاب بگذارم، در صورتی که در همان وقت می توانم حداقل ده کتاب مختلف که به پیشرفت فردی و اجتماعیم کمک کند بخوانم.

 با این که هنوز دانشگاه و تحصیل را دوست داشتم، آن را عامل کلیدی برای موفقیت خودم نمی دانستم.

در اواخر پاییز با نوع سوم هوش، هوش مثبت آشنا شدم. پیشتر با هوش شناختی و هوش هیجانی آشنا شده بودم، به هر حال از بررسی زندگی خودم و تکرار دوره های اوج و فرود به این نتیجه رسیده بودم که باید موفقیت را در فاکتور دیگری جست و جو کنم

با خواندن کتاب انضباط شخصی در ده روز متوجه شدم، خرابکارهای اصلی در ذهن خودم هستند، وقتی داستانی می نویسم و بعد خودم را قضاوت می کنم:خیلی بد نوشتی ، خیلی کند نوشتی، تو استعداد نداری، بهتر است کنارش بگذاری. مسلماً پیشرفت خودم را به پسرفت تبدیل می کنم، چون انگیزه ام را آنقدر از دست می دهم که برای کار بعدی دست دست می کنم.

کتاب هوش مثبت به همین موضوع توجه کرده بود. برایم جالب بود که نویسنده ی کتاب یک پروفسور ایرانی مقیم کالیفرنیاست. اول تصور کردم هوش مثبت همان هوش هیجانی است، ولی با خواندن فصل اول کتاب از اشتباه درآمدم، اشخاص موفق زیادی با هوش هیجانی بالا می توانند هوش مثبت پایینی داشته باشند، چنین اشخاصی در ظاهر موفق هستند و در باطن نگران و بی قرار.


با این که هنوز کتاب را تمام نکرده ام، با خودم قرار گذاشتم مراقب خرابکارها باشم، نگذارم قاضی یکریز سرم غر بزند، یا آقای کمال طلب مرا به تعلل و سستی سوق دهد. بهترین کتابی که در این فصل خواندم: از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم.



زمستان: رفتی؟
دستت رها شد از من دیدم که رفته ای
من مانده بودم از همه ی روزها جـــــدا


این جا زمستان و آخر خط سال 2015 بود، رفتی؟ بی خداحافظی دستم را رها کردی و مرا در انبوه خاطراتت تنها گذاشتی؟

عجب زمستان بی بخاری! اگر چه زمستان زیاد بی بخار بود ( و هست) بی هیچ برف و بورانی، دیگران نبودند. مردان سیاسی عجیب به تکاپو افتاده بودند، آمریکایی ها برای ایران خط و نشان می کشیدند و خون ایرانی ها را به جوش می آوردند. جمهوری خواه ها دموکرات ها را زیر سئوال می بردند، دموکرات هم کم نمی آوردند. در ایران هم اصول گراها و اصلاح طلب ها صلاحیت همدیگر را زیر سئوال می بردند، اوضاع قمر در عقربی بود که همچنان ادامه داد. امیدوارم نتیجه ی انتخابات به نفع مردم باشد و سیاستمداران منافع ملی را به منافع حزبی ترجیح ندهند.


این جدایی بوی وصال می داد با امیدواری چشم به راه سال نو بودم.



فصلی نو:2016
برگشتم از کنار سه شنبه که شـعر را
از نـــــــــــــو بگویم و برسانم به انتــها

بدخواه زیاد داریم، قیمت نفت واقعاً پایین است، چند سال قبل چند برابر الآن بود. بسیاری از کارگاه ها و کارخانه ها خوابیده اند، دولت مایل است فرهنگ کارآفرینی را در ذهن مردم جا بیندازد، ولی برای رفع موانعی و دست اندازهایی که در سر راه کارآفرینان قرار دارد، هنوز گام مؤثری برنداشته است؛ با این همه، از آینده واهمه ای نداریم، با مثبت نگری ترانه ای تازه می سراییم و پیش می رویم

« باید ریشه ی ترس و اندوه در برابر آن چه را از آینده بر سر انسان خواهد آمد، در روحمان بخشکانیم.                 رودلف اشناینر »


« خواندن یک شعر در ژانویه به اندازه ی قدم زدن در ماه ژوئن دوست داشتنی است.
                                                                                        جین پال »


غروب جمعه: انتهای غزل
دیدم غروب جمعه ترا دار می زنند
در منتهاالیه غزل، روی بـــیت هــا

این غروب های جمعه عجب حکایت تلخی دارد، هر لحظه حس می کنم همین جاست که غزلم/ نامه ام را دار بزنند؛ناگزیر هر چند دقیقه یکبار نامه را به یادداشت هایم کپی می کنم، که در صورت بروز حوادث ناگوار بیت هایم را از دست ندهم.


شنبه: نقطه سر خط
تقویم ها که شنـبه ندارند کدام روز
آغاز می کند پس از این هفته مـرا؟
                                                               شعر از : محمد رضا حاج رستم بگلو

راستی ویندوز را یادم رفت، ویندوز 10 همین چند ماه قبل آمد، دانلودش رایگان بود، من هم دانلود کردم، هر چند هنوز نصب نکرده ام. دل کندن از ویندوز قدیمی به همین سادگی ها که نیست، تازه کلی دردسر انتقال فایلها و نسخه ی پشتیبان را که در نظر بگیری، شاید از اندیشه ی تعویض ویندوز منصرف شوی، من در فکرش هستم تا ببینیم چه می شود.

گوگل هم تابستان شد آلفابت، درست است که همان فرداش به آقای پیج ( تو صفحه ی پلاسش) تبریک گفتم، ولی هنوز با این قضیه کنار نیامده ام. گوگل برای ما کلی معنا دارد، گوگل یک فعل است، سخت است به این زودی ها تسلیم آلفابت شویم.

همان طور که محبوبترین بازی آن لاین برایم کلش آو کلنز بود، پاکت افزونه ی مورد علاقه ام در سال 2015 بود، هر وقت می خواستم صفحه ای را ذخیره کنم، روی دکمه ی پاکت که در نوار ابزار مرورگرم بود کلیک می کردم و پاکت یک متن تمیز بدون هیچ حاشیه، تبلیغ یا قسمت اضافه ای تحویلم می داد.

بین افزونه های فارسی هم واژه یاب را دوست داشتم، هرچند زیاد نشد از آن استفاده کنم، بیشتر از خود سایت واژه یاب برای پیدا کردن مترادف ها، یا چک کردن معانی استفاده می کردم.

آمار وبلاگم واقعاً خوب بود، تابستان سال قبل که آمار را چک کردم فکر کردم چرا برای نوشتن یک مقاله این همه وقت بگذارم، بی خیال آمار و ارقام شدم و فقط رو کار خودم تمرکز کردم. تابستان و پاییز امسال نرسیدم سری به وبلاگم بزنم، اما دیدم بی صدا برای خودش پیش می رود. برای سال آتی و سالهای بعد ( اگر بودیم) باز بنا را می گذارم بر نادیده گرفتن آمار و ارقام و توجه به کار و هدفم. از همه ی خوانندگان عزیز وبلاگم بسیار متشکرم.


و  دوست خوبم خدانگهدار

   دیزرائیلی گفته است:« زندگی کوتاهتر از آن است که دست کم گرفته شود.» می کوشم قدر 2016 را بیشتر بدانم، بیشتر و بهتر کار کنم، کمتر خودم و دیگران را قضاوت کنم و با زندگی در اینجا و اکنون زندگی شادتری داشته باشم.



« با دوستان خود همان گونه رفتار کنید که با تابلوهایتان رفتار می کنید و آنان را زیر بهترین نور قرار دهید.                         جنی جروم چرچیل »


راستی سال نو مبارک

دعای اسقف اعظم تهران برای سال جدید

 «دعای اصلی من در آستانه سال نو این است که خدا قلب‌ها و ذهن ما را روشنگری بخشد به عشق، صلح و احترام به همدیگر چون در مسیحیت باور داریم هر کاری که برای دوستانمان انجام می‌دهیم برای خداست؛ بنابراین شادی دیگران شادی ما نیز خواهد بود و وقتی شادی را در شادی دیگران پیدا کنیم آن‌ وقت خواهیم توانست خدا را عبادت و تقدیر کنیم. من همیشه از مردم می‌خواهم که برای صلح و عدالت دعا کنند. این موقعیت‌ها برای تجلیل و تقدیر از خداست و برای این است که صلح را برقرار کنیم و برای مردم دنیا شادی به همراه بیاوریم.»




M.T☺









0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com