This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, January 29, 2016

مثل غنچه بود آن روز


« مثل غنچه بود آن روز
غـنچه ای که رویــــیده
در هــــــوای بهمن ماه
بر درخــــت خشکیده »

« مثل غنچه بود آن روز ...» برایم پر از نوستالژی است، پر از مزه، بو، صدا، رنگ، تصویر و خاطره. اگر شما دهه ی پنجاه، شصتی نیستید، بعید است بدانید از چی حرف می زنم و اگر دهه ی پنجاه یا شصتی هستید به احتمال زیاد چهره در هم می کشید، رو ترش می کنید و می گوید چه خاطراتی؟

چه خاطراتی؟ شما را نمی دانم، اما من کلی خاطره دارم . هر وقت دهه ی فجر می آید پرچم های مثلثی کاغذی، بادکنک ها و فانوس های رنگی در ذهنم جان می گیرند، گروه سرود، نمایش، آهنگ های انقلابی، خاطره گویی بزرگ ترها، چاق و لاغر، مسابقه ی بخور بخور با اجرای شورانگیز آقای شهریاری، این کدام یار انقلاب است؟ و ... آن قدر زیاد هست که اگر بخواهم بنویسم باید همین طور بنویسم، بنویسم و بنویسم.

دهه ی فجر اوایل خیلی پر هیجان برگزار می شد، مردم خوشحال بودند یا شاید وانمود می کردند خوشحالند این را دقیقاً نمی دانم، چون کودک بودم، اما ما بچه ها واقعاً از ته ته ته دل خوشحال بودیم، چون بچه ها جشن و سرود ، بادکنک و شیرینی را دوست دارند. بهتر از آن، بچه ها حس غرور را دوست دارند، من که کلی به خودم می بالیدم، فکرش را بکن به یک بچه ی شش هفت ساله بگویند تو باید خیلی خوشحال باشی چون درست بعد از یک حماسه ی بزرگ به دنیا آمده ای، تو اولین نسل پس از انقلابی و من راستی راستی به خودم افتخار می کردم، انگار کار خیلی خیلی بزرگی انجام داده بودم. در حد پخش کردن اعلامیه یا حضور در تظاهرات و تحمل سخت ترین شکنجه های ساواک.

یکی از آرزوهایم این بود که زمان شاه به دنیا آمده بودم تا روی دیوار « مرگ بر شاه » بنویسم، بعد تا مأمورها سر می رسند فرار کنم ته کوچه و در تاریکی شب ناپدید شوم. واقعاً که این شاه چه آدم بدی بود!

کم کم که بزرگتر شدیم رنگ و لعاب مراسم کمتر شد، اما تا سال آخر راهنمایی هنوز مراسم دهه ی فجر تقریباً باشکوه برگزار می شد، خاطره ی اجرای مسخره ی سرود خمینی ای امام! را که سه چهار سال پیش برایتان نوشته بودم- خب، نه در این وبلاگ در آن یکی- بله، پس از آن اجرای تاریخی و ورود به دبیرستان مراسم دهه ی فجر ابهتش را از دست داد، با این حال ما هنوز یک مراسم مختصری برگزار می کردیم البته از تزیین کلاس ها خبری نبود. فکر کنید من دهه های فجر با چه حالی پله های دبیرستان صادقی را بالا و پایین می رفتم، وقتی که آنجا دبستان می رفتم، دبیرستانی ها چه با سلیقه این راهروها را تزیین کرده و پرده های کلاس ها را عوض کرده بودند، از تزیین کلاس که دیگر نگو، سنگ تمام گذاشته بودند، آن وقت خودم که دبیرستانی شدم، راهروها و کلاس ها نه تنها تزیینی نداشت، دیگر هیچ کس نمی گفت شما اولین نسل بعد از انقلاب هستید، و من تازه متوجه شده بودم که هیچ کار مهمی انجام نداده ایم ،تصادفی پس از انقلاب به دنیا آمده ایم، می توانستیم قبل انقلاب به دنیا بیاییم. اکنون بچه هایی که دو سه سال بزرگتر از ما بودند (متولدین قبل از انقلاب) به ما فخر می فروختند که ما شاهی هستیم ،شما امامی.

آه، چقدر همه چیز زود عوض می شود! تا دو سه سال قبل می گفتند حماسه، یک دفعه همه می گفتند بدبختی، مصیبت! ما که واقعاً تکلیف خودمان را نمی دانستیم ، همین الآن هم نمی دانیم و سردرگمیم، یکی می گوید شاه بد بود، سریال ضد شاه می سازد، دیگرانی که همان سریال را تماشا می کنند می گوید عجب مرد بزرگی بود! من که یاد ابوالفضل بیهقی و قصه ی حسنک وزیر می افتم، چقدر این متن را دوست داشتم خصوصاً سطر آخرش را « بزرگا مردا، که این پسرم بود که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.»  ( یکی از دوستانم می گفت کج سلیقه، آخر متن به این سختی و پر از توضیحات دوست داشتن دارد واقعاً دیوانه ای! ولی من می گفتم بیهقی الحق نویسنده ی توانا و بی نظیری است. یعنی اصلاً امید ندارم که هیچ وقت جا پای او بگذارم.)


 نمی دانم این خصلت مشترک ایرانی هاست یا باقی مردم دنیا هم عین خودمان هستند، تا یک چیزی خوب است که خوب است، خودمان را برایش می کُشیم و به به و چهچه می گوییم، اما همین که به این نتیجه رسیدیم که بد است، روی تمام خوبی هایش خط می کشیم و به کلی طردش می کنیم،یا رومی روم یا زنگی زنگ.

مسلماً رژیم گذشته یک خوبی هایی داشته است، کارهای عالی زیادی انجام داده است، نویسندگان، دانشمندان و هنرمندان زیادی را پرورانده است و بی شک بدی های زیادی هم داشته است، فساد بوده، اختلاف طبقاتی بوده، فقر فرهنگی بوده و کلی دیگر، من که کارشناس نیستم ولی مطمئنم اگر نظام فوق العاده خوبی بود، جوان های تحصیل کرده، نویسندگان و روشنفکران به فکر اصلاحش نمی افتادند، بنابراین نمی توانم بگویم کاش، این انقلاب نمی شد، یا چه مصیبتی! به هر حال مردم دلشان می خواست بهتر زندگی کنند، درست مثل الآن ما، که دوست داریم بهتر زندگی کنیم.

و این انقلاب هم واقعاً حماسه بود و هست، دلیلش هم کاملاً روشن است حداقل برای خودم، حماسه یعنی خرق عادت، اثری مردمی و ملی « حماسه داستانی روایی است با زمینه ی قهرمانی و رنگ قومی و ملی که در آن حوادثی بیرون از حدود عادت جریان دارد. ادبیات فارسی سوم دبیرستان.» انقلاب ایران مثل یک معجزه بود، حتی الآن هم باورش سخت است که دولت شاه با آن همه امکانات به قول عده ای ، از پس یک سری بچه برنیامد، البته یک عده ای هستند که به این استدلال شبهاتی را وارد می کنند، مثلاً می گویند اصل قضیه این طوری نبوده، حقیقتش این است که آمریکا و دولت های غربی پشت شاه را خالی کردند و این انقلاب نه با امداد غیبی و همت مردم و رهبری امام بلکه به خاطر حمایت قدرت های غربی به پیروزی رسید. این فرضیه درست است یا غلط؟ نمی دانم، خودم که تا مدرک کافی وجود نداشته باشد حرفی را باور نمی کنم و شدیداً هم به معجزه اعتقاد دارم.


به هر حال، به عنوان نخستین نسل بعد از انقلاب از انقلاب اسلامی شرمسار نیستم ( خیلی ها هستند، دلایلشان محترم است) توقعات زیادی هم دارم مثل فضای آزادتر برای اندیشیدن. اما فکر نکنم برای ایجاد این فضا دوباره باید انقلاب کرد و تو یک چاه دیگر افتاد که نسل های بعد بگویند چرا این کار را کردید؟

به نظرم این انقلاب خوب است، به هر حال شاه رفت چه مرد خوبی بود چه مرد بدی! ما می توانیم خوبی هایش را گرامی بداریم و از خطاهایش بگذریم و بچسبیم به زمان حال، ببینیم برای بهتر شدن ایران امروز چه باید کرد، چطور می توان اقتصاد ایران را تکان داد؟ چطور می توان هنر، ادبیات، فرهنگ و تمدن آن را به دنیا نشان داد؟ چطور می توان راه مردان و زنان بزرگ ایران زمین را ادامه داد و از میراث فردوسی پاسداری کرد.

احساس می کنم همه گم شده ایم، چه بزرگتر ها، چه میانه ها و چه جوان ها و چه نوجوان ها، بعضی ها به گذشته های دور چشم دوخته اند، بعضی ها به گذشته ی پنجاه سال قبل، بعضی به سی و هفت سال قبل و بعضی به غربی ها. راستی چند نفر چشمشان به همین لحظه و به همین جاست؟ نمی دانم، فقط می دانم این انقلاب مفتی به دست نیامده است، با خون نوجوانان و جوانان زیادی که هم میهن ما بودند شکل گرفته است، آنها هدف بدی نداشتند می خواستند دنیای قشنگ تری برای ما بیافرینند، درست مثل سبزی های امروز! اگر امروز وضعیت دانشگاه ها، روزنامه ها، زندان ها این است، تقصیر آن ها نیست، آرمان زیبای آنها هنوز محقق نشده است، آنها می خواستند دیکتاتوری از بین برود، آزادی بیان باشد، حالا هست؟ همین هفته به یکی از بازیگران ایران توهین شد، فقط به خاطر بازی در یک فیلم سینمایی که اتفاقاً مجوز هم گرفته بود، این به معنای آزادی بیان است؟ تا حرف می زنیم می گویند ما انقلاب کردیم که اسلام را برقرار کنیم، همه ی مردم برای برقراری اسلام انقلاب کردند؟ دغدغه ی همه ی مردم اجرای قوانین اسلام بود؟ درست است که ما جامعه ای اسلامی هستیم، درست است که اکثر ایرانی ها به اصول اخلاقی پایبند هستند، ولی این تنها حرف مردم برای تظاهرات نبود، آنها آرمان بزرگتری داشتند، استقلال، آزادی و آخرش جمهوری اسلامی ، الآن اول جمهوری اسلامی بعد استقلال و اگر شد آزادی آن هم آزادی تعریف شده توسط یک عده ی خاص و مردم چی؟ نقش مردم فقط شرکت در انتخابات است، آن هم انتخاباتی که خیلی از نمایندگان منتخبشان رد صلاحیت می شوند و اجازه ی حضور ندارند، خب پس انقلاب اسلامی واقعی کی ظهور می کند؟ یعنی به قول بعضی ها باید تا آخرالزمان صبر کنیم یا به قول بعضی دیگر باید برویم تو خیابان ها شعار بدهیم و انقلاب دیگری راه بیندازیم.


احساس خطری  که گروهی از روحانیون از آن دم می زنند کاملاً بجاست. جالب نیست که همان هایی که انقلاب کردند الآن مقابل یکدیگر ایستاده اند و هریک دیگری را به خیانت به راه امام و شهدا متهم می کنند؟

احساس خطر؟ درست است، با این طرز فکر باید هم احساس خطر کنید، کجا حضرت علی (ع) یا پیامبر یا ائمه مثل بعضی از آقایون فکر می کردند، دیگران نباشند فقط ما باشیم تا انقلاب پابرجا بماند. خب زبانم لال، بعد صد و بیست سال که شما رفتید چه؟ تکلیف این انقلاب چه می شود؟ آن موقع چطور از این انقلاب دفاع می کنید؟ بسیج؟ اگر جای شما بودم زیاد به بسیجی ها دلخوش نمی کردم این ها فرزندان همین ملت هستند، همان طور که رفیق های گرمابه و گلستان شاه پایش نایستادند، بسیجی ها هم از زمانه پیروی می کنند.

منظورم این است که اگر می خواهید نام انقلاب اسلامی جاودانه شود، آرمان های دوران جوانی خودتان را به یاد آورید، برای همه ی ایده ها و اندیشه ها راه باز کنید، مردم را به خودی و غیر خودی تقسیم نکنید؛ زندانی های سیاسی را آزاد کنید؛ مردم را برای اندیشه هایشان به بند نکشید، تعصب و افکار جاهلی را در جامعه رواج ندهید، حق آن ور آبی ها ( غربت زده ها) را محترم بشمارید، نگذارید ایرانی های دیگری آرزوی دیدن کشورشان را به گور ببرند. کمی مهربان تر باشید ضرر نمی کنید. به قول حافظ « آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/ با دوستان مروت با دشمنان مدارا.»


و شکوه این انقلاب را به یاد نسل جوان بیاورید؛ من پر از نوستالژی هستم، اما خواهر کوچکم نه. او و همسالانش هیچ تصویری از دهه ی فجر ندارند، چون ما یادشان ندادیم، انقلاب انتظارات ما را برآورده نکرد، کودکی در جنگ گذشت، جوانی در نابرابری ، فاصله ی طبقاتی، کنکور، بیکاری، درد مسکن، غول ازدواج و تشکیل خانواده و هزار مشکل دیگر. وقتی دستمزد من سی هزار تومان بود، ایران جوان از پول تو جیبی میلیونی بچه های بالا شهر تیتر می زد و حرف امام خمینی را در ذهنم تداعی می کرد: « ما باید خدمتگزار آنها { مردم} باشیم.» مردمی که تصور می کردند با انقلاب ،حکومت ارباب رعیتی از بین می رود، سرخورده شدند؛ ارباب و رعیت که از بین نرفت هیچ ، چه بسیار فرصت طلبانی که یک شبه میلیاردر شدند، دلاری 10 تومانی 700 تومان شده بود، ظاهراً مستقل بودیم اما باطناً اقتصادمان متکی به دلالانی بود که نفت ایران را مفت می خریدند و به قیمت گزاف می فروختند، چه کسانی را که ثروتمند نکردیم!   وقتی حماسه در نظرمان رنگ باخت، تابلو را دور انداختیم، برای همین است که نسل حاضر دیگر به انقلاب افتخار نمی کنند، از نظرشان این انقلاب حکومتی است همچون سایر حکومت ها.


من هنوز به این انقلاب افتخار می کنم، چون هنوز از نوستالژی پرم ، اما با آن جوانی که می گوید با تحریم از دنیای علم و دانش عقب افتادیم همدردی می کنم و به استدلال جوانی که می گوید عوضش توانستیم از سیستم عامل و نرم افزار رایگان استفاده کنیم لبخند می زنم، حق با این جوان است قفل برنامه ها را شکستیم و مجبور نشدیم پول بپردازیم، اما همه ی ما هایی که با این حرف دل خودمان را خوش می کنیم چند نکته را خوب می دانیم: اگر دلار هنوز 10 تومان بود خرید این برنامه ها برای همه امکان پذیر بود  و نیازی به شکستن قفل و نقص قوانین کپی رایت نداشتیم . دوم این که برنامه ی کرک شده مشکلات زیادی دارد، پشتیبانی ندارد، گاهی حتی مشکلاتی برای سیستم عامل به وجود می آورد. تازه همه ی دنیا می گویند اینها از برنامه های ما مجانی استفاده می کنند و ....


بهتر است سخن را کوتاه کنم و این نامه را به پایان ببرم، ولی چون زیاد از انقلاب حرف زدم و گفتم دهه ی فجر پر از مزه و نوستالژی است،بگذارید یک خاطره ی شاهی هم تعریف کنم.

بعد انقلاب سکه ها و اسکناس های شاهنشاهی باطل شدند و جای خودشان را به سکه و اسکناس های جمهوری اسلامی دادند. سه چهار ساله که بودم هنوز سکه ی شاهی در خانه مان پیدا می شد: زیر فرش ها، توی ظرف و ظروف یا قفسه و کمدها . اوایل وقتی سکه ها را پیدا می کردم و از بزرگترها می پرسیدم این چند تومان است؟ و پاسخ شان را می شنیدم لب و لوچه ام آویزان می شد:حیف نیست سکه ای که می شد یک قاقا لی لی خوشمزه شود دوره اش گذشته؟

 چه شانسی! این آرزو با ورود برادرم به دبستان برآورده شد، او می توانست سکه ها را به نان قندی تبدیل کند. برای همین ما خانه را وجب به وجب می گشتیم تا دو تومانی شاهی پیدا کنیم. تعجب نکنید، او هری پاتر نبود، فقط سر راه مدرسه مغازه ای را پیدا کرده بود، که هنوز پول شاهی قبول می کرد. حالا دو تومانی های شاهی مزه ی شیرینی می دادند، به شیرینی نان قندی.


M.T☺

پی نوشت :می دانم که متن شسته رفته ای ننوشتم، دوباره مثل انشاهای مدرسه تند تند و پشت سر هم ،فقط خوبیش این است که خط خوردگی ندارد. به هر حال این مدلیم دیگر چه می شود کرد، البته امید است که روزی روزگاری به راه راست هدایت شوم، به اعتقاد بزرگان محال است و برادر کوچکم مثل همیشه شاکی: تو را چه به حرف های سیاسی.



M.T☺

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com