This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, March 2, 2016

داستان آن دسته اسکناس



با جیغ بنفش ترمه، دختر همسایه ی دیوار به دیوارمان از خواب پریدم؛ لابد دوباره داشتند دعوا می کردند؛ این خواهر و برادر سالی دوازده ماه کارشان همین بود: دعوا و مرافعه، قهر و گریه. همان طور که گوش ها را گرفته بودم، آرزو کردم که هرچه زودتر این سر و صداها بخوابد، بلکه کمی بیشتر بخوابم، ناسلامتی امروز جمعه بود. بعد دست هایم را از گوش ها برداشتم و لبخند زدم آخر دیگر هیچ صدایی نبود. خوشبختانه، این بار جنگ زود تمام شده بود. حالا می توانستم یک ذره بخوابم تا رویاهایم جان بگیرند، افسوس! تا آمدم پلک ها را رو هم بگذارم، در آهنیِ همسایه چنان با صدای گوشخراشی بسته شد که غنچه ی نشکفته ی رویا در جا پرپر شد و قصه ی همیشگی تکرار شد: تیمور رفت، ترمه ماند با موسیقی رپی که یکهو می رفت بالا. دیگر خواب از سرم پریده بود.

کوله پشتی را به دوش انداختم، پله ها را دو تا یکی کردم و از خانه بیرون رفتم، در را چنان آرام بستم که رویای شیرین آخر هفته ی همسایگان گرامی را بر هم نزنم، درست که ساعت نزدیک ۱۰ بود، ولی جمعه بود و عادی بود که مردم تا لنگ ظهر بخوابند. کسی در کوچه نبود، جز بچه گربه ای که زیر ۲۰۶ آقای اصلانی با ته سیگار بازی می کرد، به بالا نگاه کردم، پنجره نیمه باز بود، ترمه را ندیدم اما در پس زمینه ی موسیقی تند، هق هق گریه اش را می شنیدم. طفلی! چه سوزناک می گریست، دلم برایش کباب شد.

ساعتم می گفت باید تمام راه را بدوی، پس بنا گذاشتم به دویدن. با نوحه ی برگ های پاییزی زیر کفش هایم و ناله ی ترمه در گوش هایم دوان دوان از بغل خودروهای پارک شده گذشتم و به سر کوچه رسیدم. ناگاه چنان باد تندی از کوچه گذشت که افراها به خود لرزیدند. باد دیوانه موهایم را که حسابی به هم ریخت، رفت سر وقت افراها و لای موهایشان چنگ انداخت، برگ ها در هوا می چرخیدند و دسته دسته به زمین می ریختند، من بی تفاوت می دویدم و ابری از گرد و غبار دنبالم می دوید.
 سر کوچه، احساس کردم که چشم چپم تار شد، مثل این که خاک تو چشمم رفته بود، ایستادم، چند بار پلک زدم، چیزی نبود و دیدم عالی عالی بود. باد هم دیگر دست از شیطنت برداشته بود ، آرام و باوقار بالای درخت ها نشسته بود، حوصله اش که سر می رفت، شاخه ای را قلقلک می داد، یا برگی را می رقصاند.
خم شدم بند کفشم را محکم کنم که چشمم به آن افتاد، درست کنار سطل بازیافت. اول خیال کردم خطای دید است به راهم ادامه دادم، اما هنوز دو قدم جلوتر نرفته، برگشتم. نه، خواب ندیده بودم، لای برگ های زرد و قهوه ای و نارنجی، نیمی از یک دسته اسکناس پیدا بود: اسکناس های سبز خوشرنگ. رل اسکناس بسان ابری سفید نیمی از چهره ی آفتابی امام را پوشانده بود و یک بسته ی صدتایی را فریاد می زد. چشمان از حدقه درآمده ی من به شماره ی ۱۰۰.۰۰۰ و چشم مهربان امام به من بود. قلبم تندتند می زد و دست و پاهایم از هیجان می لرزید: « خدایا شکرت! می دانی چقدر پول لازمم.» به سمت پول ها خیز برداشتم، همین که خواستم آن ها را بردارم، دستم بی حس شد، به گمانم یک جای کار می لنگید، دسته اسکناس خیلی با دقت زیر برگ های پنهان شده بود. ناگاه قطار افکار پریشان با سرعت تمام از خاطرم گذشت و اراده ام را سست کرد:« نکند صاحب پول ها همین دور و برها کمین کرده است! شاید دوربین مخفیه؟ بی خودت به دلت صابون نزن، اسکناس ها تقلبی است. تازه، اگر هم واقعی باشد صاحب دارد، صاحبش هم آن را لازم دارد، نکنه خیال داری دنبال صاحبش بگردی؟ بیکاری؟ دنبال دردسر می گردی؟ نه آقا، اشتباه می گویی، نشنیدی می گویند پولی که رو زمین پیدا کردی، مال خودته؟ این که نشانی ندارد که بخواهم صاحبش را پیدا کنم .... هی، پول را بی خیال شو، مدرسه ات دیر شد، یالا بجنب.»

در هر صورت، نرفتم، همان جا ایستادم، دقیقاً روی دسته اسکناس. بعد موبایلم را درآوردم و به بهانه ی چک کردن پیامک ها، زیر چشمی کوچه را پاییدم. چند دقیقه ای سپری شد، نه تنها رهگذری نگذشت، هیچ شاخساری نلرزید، کلاغی قار قار نکرد و برگی هم بر زمین نیفتاد، دیگر مطمئن بودم که تنهای تنها هستم، پس رفتم سر وقت گنجم.

 دسته اسکناس را که از زیر برگ ها بیرون کشیدم، کوچه در آرامش مرموزی فرو رفته بود، اما پلک چشمانم مدام می پرید. از دیدن دسته اسکناس طوری خشکم زد انگار روی صندلی الکتریکی نشسته بودم، نمی دانستم بخندم یا بگریم،منظره ی مضحکی بود، مطمئناً یکی سرکارم گذاشته بود؛ ۱۰۰ عدد اسکناس نصفه، چه ارزشی داشتند؟! راستی کدام گیوتینی این اسکناس های بیچاره را نصف کرده بود؟ آخر برای چه یک میلیون را هیچ کرده بود؟ خواستم همان جا رهایشان کنم، راهم را بگیرم و بروم، اما احساساتی شدم و با تأسف دسته اسکناس را در جیبم گذاشتم، سپس همچون میلیونری نصفه، سبک بال تا مدرسه چون باد دویدم.




 *******


 گمان می کردم چون جمعه است، آقای ناظم خانه مانده است تا به نظم خانه و خانواده رسیدگی کند، برای همین سوت زنان و با حرکات مارپیچ از حیاط مدرسه گذشتم، اما با ورود به راهروی مدرسه غافلگیر شدم تابلوی ایست با چهره ای برافروخته منتظرم بود:« بختیاری، بازم که تأخیر داری؟» سر به زیر انداختم:« آقا این اولین بار مونه، صبح خواب موندم، آخه امروز جمعه ست.» زیر لب غرولند کرد:« نصف سال گذشت و تو هنوز نمی دانی جمعه کلاس داری؟» ببخشیدی گفتم و از کنارش رد شدم.

صدای گرم و آشنای آقای صمیمی در راهرو پیچیده بود، جلوی کلاس چند لحظه مردد بود، بالاخره به خودم جرئت دادم، در زدم و وارد کلاس شدم. از زیر نگاه سرزنش بار آقا معلم که رد شدم، سر جای همیشگی؛ یعنی،نیمکت آخر کنار دست آرمین حقیقی نشستم و مشتاقانه به تخته چشم دوختم.

هر چند تمام مدت حواسم پیش پولها بود؛ تخته با ارقام ریز و درشت، حروف، علایم و فرمول ها سیاه می شد ، سفید می شد؛ آقای صمیمی ویترین چشمانش را برمی داشت، پاک می کرد، سرجایش می گذاشت؛ دست بچه ها بالا می رفت، پایین می آمد؛ قلم ها شتابان روی اوراق سفید می دوید، اما بر تخته سیاه ذهنم فقط ده هزار تومان نقش و در صد ضرب می شد. یک ریز از خودم می پرسیدم صد تا اسکناس ده هزار تومانی چقدر می شود؟ صد هزار تومان؟ پسر! دوباره که یک صفر کم گذاشتی، چرا حواست را جمع نمی کنی؟ می شود یک میلیون تومان، آن وقت آه بلندی می کشیدم داغ دلم تازه می شد، با غصه می نوشتم یک میلیون برابر است با صفر و تخته را پاک می کردم، دقایقی به کتاب خیره می ماندم و مجدداً محاسبات را از سر می گرفتم: اول ذهنی، بعد روی کاغذ و دست آخر با ماشین حساب. آقای صمیمی پنج بار به من تذکر داد که حواسم به کلاس باشد. آرمین هم داشت از فضولی می مرد که چرا این قدر تو فکرم، هر دو دقیقه یک بار می پرسید:« آیدین، چته؟ اتفاقی افتاده؟ حواست کجاست؟ چرا دیر آمدی؟ و ...؟» محلش نمی گذاشتم و بسان عاشقی شیدای درس ریاضی به تخته میخ می شدم و در چشمان شیشه ای آقا معلم دنبال راه حل مسئله می گشتم: با چه ترفندی اسکناس ها را نقد کنم؟

کاش به جای یک بسته ده هزار تومانی نصفه، یک بسته پنج هزار تومانی درسته داشتم، اگر فقط نیم میلیون داشتم، فقط نیم میلیون، کارم راه می افتاد. این دسته اسکناس می توانست رویای چندین و چند ساله ام را برآورده کند، اگر کامل بود! حیف که نیست، آهـــــــــــــــــــــ! و شیطان مدام در گوشم می خواند:« خدا بی جهت این پول ها را سر راه تو نگذاشته، حتماً هدفی داشته است.» می پرسیدم:« راستی؟!» می خندید:« چرا که نه؟ می خواهد ببیند چند مرده حلاجی. پسر! این یک فرصت استثنایی است تا خودت را نشان بدهی. کله ات را به کار بینداز و با این دسته اسکناس رویایت را بساز، شانس در خانه ات را زده، تو الآن درست در یک قدمی رویایت هست، فقط یک گام فاصله داری، اگر، اگر درست گام برداری، ملتفتی چی می گویم؟» شاید راست می گفت، دوباره کامپیوتر ذهنم به کار افتاد و داده ها را پردازش کرد، ساده ترین راه این بود که بروم بانک مرکزی و پول ها را تحویل دهم. مطمئن نبودم پولی دستم را بگیرد، بابا که می گفت آن ها در عوض پول های نصفه، کهنه یا پاره مبلغی ناچیز تقدیمت می کنند، به هر حال اگرهم حرفش درست بود، برای من این بهترین راه حل نبود.

یک ساعت از درس رفته بود که آقای صمیمی اجازه داد برویم بیرون هواخوری . به حیاط که آمدم یواشکی اسکناسی را از دسته بیرون کشیدم، آن را به دقت تا زدم و رفتم سمت بوفه.
متأسفانه، غیر از رفیق تپل ما، کاظم رستمی، دانش آموز دیگری دور و بر بوفه آفتابی نشد. چه انتظاری داشتم، آن روز فقط دانش آموزان کلاس ما به خاطر کلاس تقویتی ریاضی میهمان مدرسه بودند و یک ساعت دیگر هم که وقت ناهار بود! آره، روز خوبی برای اجرای نقشه ی زیرکانه ام نبود، آهسته از بوفه دور شدم، اسکناسم هم به جیبم برگشت، تا سر فرصت مناسب نبوغم را آشکار کند.


******


کلاس که تمام شد، یاد ساندویچی فری افتادم: یک مغازه ی کوچک و دنج برِ یک فرعی پر تردد. با این که یک ماه پیش افتتاح شده بود، عجیب مشتری داشت، قیمت هایش که مناسب بود، ساندویچ هایش هم که حرف نداشت. اگر یک بار آنجا غذا می خوردی، نه تنها مشتری دائمی می شدی، فست فود را به خانواده، دوستان و آشنایانت هم معرفی می کردی.
 راستیتش پاتوق خودم آنجا نبود، برای آنکه در مسیرم نبود، راهم به خانه خیلی دور می شد. ولی آن قدر رفته بودم که بدانم سر ظهر غلغله است. خب، دو سه تا مدرسه و آموزشگاه در همان کوچه ی فرعی بود، مدرسه ها که تعطیل می شد، بچه مدرسه ای ها ساندویچی را قرق می کردند، فری هم که دست تنها بود، آخر دستیارش مجید پیک موتوری بود و مسؤول تحویل سفارش ها.

بیرون فست فود یک اسکناس ده هزار تومانی سالم را رول کردم و اسکناس نصفه را ماهرانه وسط آن گذاشتم، طوری که در یک نگاه سریع دو تا اسکناس به نظر برسد، بعد هم وارد ساندویچی شدم. رستوران به حدی شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود، درسته که جمعه مدرسه ها تعطیل بود،اما شکم که تعطیل نبود.
رو پیشخوان چندتا اسکناس سبز ده هزاری بود، اسکناس های خودم را پهلوی آنها گذاشتم و بلند گفتم:« یک همبرگر با سیب زمینی و سالاد و یک نوشابه ی مشکی.» فری پاتر با دستهای فرزش اسکناس ها را از رو پیشخوان جمع کرد و در دخل ریخت، یک دو هزاری بر پیشخوان گذاشت و گفت:« نوشابه مشکی نداریم.» و دوید سمت همبرگرها. یاد کارتون کاراگاه گجت افتادم، خنده ام گرفت فری پاتر واقعاً به دستهایی مشابه کاراگاه گجت نیاز داشت. پولم را برداشتم و منتظر ایستادم تا ساندویچم حاضر شد. ساندویچ را با نوشابه ی زرد خوردم، سیب زمینی و سالاد را تو کوله پشتی گذاشتم و بیرون زدم. خب، اولین اسکناس را خرج کرده بودم، ۹۹ تای باقی را چطوری خرج می کردم؟ همین طور به این سئوال فکر کردم تا به خانه رسیدم.

آیدا تلویزیون تماشا می کرد، سالاد و سیب زمینی را روی کانتر آشپزخانه گذاشتم و گفتم:« آیدا کوچولو، برات سیب زمینی و سالاد آوردم.» حرفی نزد، بدجنس وانمود کرد چیزی نشنیده است. می فهمیدمش، بی هیچ حرفی به اتاقم رفتم.پای کامپیوتر نشستم و مطابق معمول قیمت روز موبایل را چک کردم، گوشی محبوبم حدوداً پنجاه هزار تومان گران شده بود، چنان محکم روی میز کوبیدم که مامان پرید تو اتاق و با نگرانی پرسید:« دوباره سوسک؟» با عصبانیت جواب دادم:« نه بابا، سوسک کجا بود؟!    بابا که می گفت قیمتش نصف می شه، حالا ۵۰ تومان رفته بالا.»
لبخند کجی زود و گفت:« حالا بابات یه چی گفت- اونه که علم غیب نداره.»
آه سردی کشیدم و با تأسف سر تکان دادم:« شانس ما رو ببین، همین یک هفته قبل ۲۰ تومان پایین آمده بود، حالا ۵۰ تا رفته بالا، با این نوسان قیمت ها بعید می دونم حالا حالاها صاحب یک آیفون فایو اس بشم.»
 

با خنده پرسید:« چقدر کم داری؟»
ابروهایم را در هم کشیدم و با قیافه ی بسیار جدی گفتم:« هیچم کم ندارم، خیلی هم باهوشم.»
دوباره زد زیر خنده و گفت:« خوب، کم داری که می خواهی پول بی زبون را بدی بالای یک اسباب بازی، مگر گوشی خودت چشه؟! - باهوش، منظورم این بود که چقدر پول کم داری؟»
-« نیم میلیون.»
با شنیدن نیم میلیون حسابی جا خورد، همین طور که از اتاق بیرون می رفت، گفت:« اصلاً رو من یکی حساب نکن، اوضاع مالیم حسابی بی ریخته، کلی قسط دارم.»

یک بار دیگر با تصویر آیفون تنها شدم، باید زودتر می خریدمش، از کجا معلوم قیمتش تا هفته ی بعد دو برابر نشود؟ اما چه جوری؟ در حسابم دقیقاً یک میلیون بود: نه یک ریال بیشتر، نه یک ریال کمتر . و در جیبم یک دسته اسکناس ده هزاری نصفه: نه یک میلیون تومان، نه نیم میلیون تومان.
دسته اسکناس را روی میز گذاشتم و به فکر فرو رفتم. پنج دقیقه ی بعد، آیدا وارد اتاق شد، سالاد یک دستش بود و سیب زمینی دست دیگرش. سالاد و سیب زمینی را با شدت رو میز کوبید و سرم فریاد کشید:« داداشی، نگفتم دیگه برای من سالاد و سیب زمینی نخر؟ نگفتم؟»
-:« شرمنده آیدا جون، همش یادم می ره، آخه تو که خیلی سیب زمینی و سالاد دوست داشتی.»
با بغض گفت:« دیگر ندارم.» و از اتاق بیرون دوید.
یاد روزهایی افتادم که درسا، دختر همسایه پایینی، به هوای آیدا می آمد خانه ی ما. چقدر شیطنت می کردند، خانه را روی سرشان می گذاشتند، من هم کم سر به سرشان نمی گذاشتم، همیشه جیغ شان از دست من بلند بود. بعد از ظهر که می شد، دوتایی می نشستند پای تلویزیون، کارتون تماشا می کردند و خوراکی می خوردند. درسا عاشق سالاد و سیب زمینی بود. برای همین هر وقت می رفتم ساندویچی یک چیپس و سالاد هم برای دوقلوها می گرفتم. روزهای خوشی داشتیم تا این که درسا کوچولو مریض شد. از وقتی درسا در بیمارستان بستری شده، آیدا دیگر به چیپس و سالاد لب نزده است.
 دوقلوها؟ ناگهان فکری به سرم زد. یکی از اسکناس های نصفه را روی یک اسکناس کامل قرار دادم، می توانستم از نیمه ی دوم اسکناس ۹۹ تا پرینت رنگی بگیرم و با چسب نواری به اسکناس های نصفه بچسبانم. چطوره؟ مزخرفه! اگر کاغذ مخصوص اسکناس داشتم، این ایده می توانست انتخاب اولم باشد، برای آن که جعل اسکناس همیشه ایده ی فوق العاده هیجان آوری به نظر می رسد، ولی با کاغذ معمولی، نه، زیادی بچگانه است، این طور نیست؟ 



*******


شنبه
شنبه، زنگ تفریح دور حیاط مدرسه قدم می زدم و زیر چشمی بوفه را می پاییدم؛ از بوفه بوهای خوشی به مشام می رسید که مرا وسوسه کرد تا شیرین کاری دیروز را تکرار کنم. اسکناس را با دقت تا زدم و رفتم سمت بوفه. بچه ها با نظم در صف ایستاده بودند، جعفر آقا هم با حوصله مشتری ها را یکی یکی راه می انداخت، اوضاع نسبتاً آرام بود، تا این که یک سال هفتمی ریزه میزه با زرنگی پرید جلوی صف و اعصاب همه را به هم ریخت، دیگر صف مفهومی نداشت؛ کلاس هفتمی ها و کلاس نهمی ها به جان هم افتادند، سال هشتمی ها آن ها را تشویق می کردند، جعفر آقا با تهدید به بستن بوفه سعی داشت آرامش را برقرار کند، من هم با طمأنینه به سمت دکه پیش می رفتم، اوضاع لحظه به لحظه متشنج تر می شد که نور امیدی تابید، امید نوری دوان دوان به بوفه نزدیک شد و به جعفر آقا گفت آقای مدیر در دفتر مدرسه منتظر ایشان هستند، جعفر آقا هم بوفه را به دست مشتری پر و پا قرصش، کاظم رستمی، سپرد و رفت.

شانس به من سلام کرده بود، کاظم رستمی یک بستنی برداشت و کارت را از دست پسرک قد بلندی که جلوی بوفه ایستاده بود، قاپید و گفت:« خوب، رمزت؟» کاظم داشت رمز پسر را وارد دستگاه می کرد که خودمانی گفتم:« کاظم، داداش، بی زحمت یک ساندویچ . فقط زودتر، دارم از گشنگی می میرم.» کاظم سرش را بالا آورد، نیشخندی به من زد و گفت:« ای به چشم، رفقا در اولویت هستند، کارت داری؟» نچی گفتم و یک لحظه اسکناس تا خورده را نشانش دادم و بعد با مهارت آن را انداختم درون جعبه ی کوچکی که جعفر آقا اسکناس ها را درونش می ریخت. کاظم از سرعت عملم به وجد آمده بود، ایول، ایولی گفت و یک ساندویچ برایم آورد. چقدر این ساندویچ به من چسبید! از خوش اقبالی خودم و نبوغم چنان ذوق کردم که مصمم شدم برای خرج کردن ۹۸ اسکناس باقی مانده همین روش را در پیش بگیرم، اما آدم فروشی کاظم رستمی زنگ خطر را برایم به صدا در آورد.  

******


سر زنگ ادبیات، سر و کله ی جعفر آقا تو کلاس پیدا شد و از دبیر ادبیات، آقای نگارنده، خواست تا چند دقیقه ای با کاظم رستمی صحبت کند. کاظم رستمی رفت و چند دقیقه بعد با قیافه ای درهم و عصبانی به کلاس برگشت، چند ثانیه با خشم به من نگاه کرد، بعد برگشت طرف آقای نگارنده و گفت:« جعفر آقا می خواهد با بختیاری صحبت کند.»
رنگ از رخسارم پرید، قضیه لو رفته بود، آرمین پرسید:« چی شده، آیدین؟» ، سعی کردم قیافه ی خونسردی به خود بگیرم، به آقای نگارنده خیره شدم، لبخند تلخی که گوشه ی لبش نشسته بود، مجوز خروجم بود، از جا برخاستم و با لبخند احمقانه ای کلاس را ترک کردم.

جعفر آقا عصبانی، بیرون کلاس منتظر بود، تا مرا دید، پرسید:« شما بختیاری هستی؟» با تکان سر تصدیق کردم،:« بله، اتفاقی افتاده؟» پوزخندی زد؛ یعنی خودتی و اسکناس نصفه را نشانم داد و گفت:« این اسکناس شماست؟»
می دانستم انکار بی فایده است، نمی خواستم به خاطر ده هزار تومان آبروی خودم را پیش مسؤولان مدرسه ببرم، بنابراین قیافه ی آدم های گیج و سرگشته را به خود گرفتم، چند ثانیه مات و مبهوت به اسکناس خیره شدم، سپس گفتم:« اجازه می دهید ببینمش؟» اسکناس را گرفتم و همانند یک کاراگاه خبره با دقت آن را بررسی کردم، یکهو قیافه ام متأثر و چشمانم ابری و بارانی شد، همین طور که تاهای اسکناس را با عشق صاف می کردم، گفتم:« بله، خودشه، خود خودشه، این اسکناس منه، چرا پیش شماست؟ » آه بلندی کشیدم:« این اسکناس یادگار پسر عموی خدا بیامرزمه، پدرام، سال قبل- سال قبل تو سد غرق شد.» هق هق گریه ام بلند شد:« جوان ناکام شد، این اسکناس منه، چرا پیش شماست؟» جعفر آقا با سؤظن نگاهم می کرد، مطمئن نبود دارم نقش بازی می کنم یا حقیقت را می گویم، گفت:« شما امروز با اون ساندویچ خریدید.»
با کف دست محکم کوبیدم رو پیشانیم:« آهـــــــ! راستی؟ » با سرعت چند تا اسکناس ده هزاری تا خورده از جیب شلوارم درآوردم و گفتم:«ببینید من اسکناس تاخورده زیاد دارم، همه هم سالم هستند، فکر کنم اسکناس یادگاری با بقیه ی اسکناس هام قاطی شده        بس که حواس پرتم     با این همه درس حواس برا آدم نمی مونه،می مونه؟   دیروز که رفته بودم سرخاک اسکناس را با خودم برده بودم، بعدش گذاشتم تو جیبم، خوب شد شما حواستون جمع بود، جعفر آقا وگرنه با چه رویی جمعه می رفتم سر خاک پسر عمو؟ خدا پدر و مادرتون را بیامرزه، لطف بزرگی به من کردید، خیلی ممنون.»
جعفر آقا اسکناس ها را یکی یکی صاف کرد و همه را خوب بررسی کرد، وقتی مطمئن شد کلکی در کار نیست، یک ده هزار تومانی برداشت و بقیه ی اسکناس را گذاشت کف دستم و گفت:« شما که تحصیلکرده هستید باید بدانی که این اسکناس سرمایه ی ملیه، نباید این ها را تا کنی، عمرشون کم می شود.»
--:« بله، می دانم، اما عصبی که می شوم هر کاغذی دم دستم باشد، تا می زنم، اسکناس، روزنامه، مجله، گاهی دفترهایم را پاره می کنم و تا می زنم، هنر کاغذ و تا رو دوست دارم.» چپ چپ به من نگاه کرد، سر به زیر انداختم و با بغض گفتم:« عادت کردم دیگه.»
--:« عادت بسیار بدیه، ترکش کن، یا از کارت استفاده کن، کارت که داری؟»
--:« بله، دو سه تا. چشم، دمت گرم که یادگاریم به من برگرداندید، پیش پدرام رو سفیدم کردید.» پیشانیش پر از چین بود، به نظرم هنوز باور نداشت که حقیقت را به او گفتم، اما پیله نکرد و رفت.



در راه بازگشت به خانه، هنوز ۹۹ تا اسکناس نصفه داشتم و یکی از راه حل هایم هم خط خورده بود. این بار قسر در رفتم،شانس با من یار بود و جعفر آقا با جوانمردی از اشتباهم گذشت، ولی از کجا معلوم که دفعه ی بعد هم می توانستم قسر در بروم؟ ارزش نداشت برای چند تا اسکناس نصفه خودم را پیش دوست و آشنا سکه ی یک پول کنم، باید به دنبال راه حل دیگری می گشتم، راهی برای ارزشمند کردن اسکناس های بی ارزشم.



******


بازیافت

غروب در اتاقم نشسته بودم، به موسیقی سنتی گوش می دادم و راجع به راه های ارزشمند سازی یک شئی بی ارزش می اندیشیدم، راه خاصی به ذهنم نرسید، کلافه شده بودم که یکی از پوسترهای ورزشیم از دیوار کنده شد و کف اتاق افتاد و فکری را در سرم انداخت: امضاء. درسته، امضای یک شخص مشهور می توانست اسکناس باطله ام را با ارزش کند. مشکل این جا بود که گرفتن امضا از یک آدم مشهور کار چندان آسانی نبود، بعلاوه من هیچ بازیگر مشهور یا فوتبالیستی را نمی شناختم. البته می شد آخر هفته بروم استادیوم و از چند تا فوتبالیست مشهور امضا بگیرم، ولی این راه حل زیاد به مذاقم خوشم نمی آمد، دوست نداشتم دنبال آدم ها راه بیفتم و التماس کنم اسکناسم را امضا کنند، تازه، حرف یک امضا نبود، صحبت از ۹۹ تا امضا بود، ۹۹ تا. 
هرچند این راه حل مناسب من نبود، ولی با امضا ایده ی نقاشی در ذهنم جرقه زد، نقاشی روی اسکناس از آن یک اثر هنری می ساخت، یک اثر ارزشمند و قابل فروش. وقتی به نقاشی افتضاحم که اسباب خنده ی دوستان و آشنایان بود، فکر کردم از این ایده هم منصرف شدم، باید راه ساده تری برای تبدیل اسکناس به یک اثر هنری وجود داشته باشد،نه؟ چشمانم در اتاق دنبال یک اثر هنری کاغذی بسیار ساده می گشت که کتاب اوریگامی توجهم را جلب کرد.
تابستان گذشته، خاله زری این کتاب را برایم آورد تا به قول خودش خلاق تر بشوم، اما راستیتش من حال و حوصله ی این جور کارهای ظریف و دخترانه را ندارم؛ یک بار خواستم برای آیدا یک قایق بسازم، یک ساعت تمام کاغذ را دقیقاً مثل خود کتاب تا زدم آخر سر یک موشک شد؛خوبه، که آیدا خودش بلد بود قایق بسازد.
کتاب را برداشتم، طرح های مختلف را امتحان کردم، سرانجام، پس از ساعتها تلاش بی وقفه توانستم یک درنا بسازم. درنا، درسا را به یادم آورد و درسا ساداکو را. چشمانم چنان درخشیدند که اتاق تاریک مثل روز روشن شد، پنج شنبه می روم پارک ملت.


********
پنج شنبه

همانند لحظات پایانی سال گذشت؛ همان لحظاتی که یک چشمت به ساعت است و یک چشمت به گوشیت؛ همان دقایقی که دلت در سینه بی تاب است و دستت بر دکمه ی ارسال معطل؛ همان ثانیه هایی که دانه، دانه می شماری تا سال تحویل شود و تو دکمه ی ارسال پیام را بزنی، بلکه در مسابقه ی تبریک سال نو از دیگران پیشی بگیری و اول شوی. آره، همان قدر سخت و کند گذشت، فاصله ی یک شنبه تا پنج شنبه را می گویم.
هوا هم سر ناسازگاری گذاشت و حسابی رفت رو اعصاب،سه روز پشت سر هم بارید: یکشنبه ابری بود و نم نمک می بارید، دوشنبه بارانی بارانی بود و سه شنبه تقریباً طوفانی. چهارشنبه که آفتابی شد به خوش اقبالی خودم ایمان آوردم. روز موعود؛ یعنی، پنج شنبه آسمان نیمه ابری بود، خدا خدا می کردم که بخت با من یاری کند، بغض آسمان نشکند و به گریه نیفتد.
صبح آیدا یک گوشه کز کرده بود و به گل های قالی خیره شده بود، شاید در باغ قالی خودش را می دید که با درسا آواز می خواند و می رقصد. دلم گرفت، گفتم:« دوست داری با هم کتاب بخوانیم؟» قبول کرد.
کتاب «ساداکو و هزار درنای کاغذی» را با جمله ی « و ساداکو ساساکی ۲۵ اکتبر ۱۹۵۵ به خواب ابدی فرو رفت.» تمام کردم. آیدا دلش برای ساداکو خیلی سوخت و یک ساعت اشک ریخت، چشمه ی اشکش که خشک شد، گفتم:« می دانی چرا ساداکو به خواب ابدی رفت؟»
سر تکان داد و گفت:« آره، چون درناهاش ۱۰۰۰ تا نشد.»
نیشم تا بناگوش وا شد:« آفرین، آفرین، درست گفتی. می دانی اگر ۳۵۶ تا درنای دیگه ساخته بود، شاید آرزوش برآورده می شد و سرطانش درمان می شد.»
آیدا با صدای لرزانی گفت:« داداشی، اگر ما هزار تا درنا بسازیم، درسا خوب می شود؟»
--:« معلومه، یعنی فک کنم که خوب شه.»
--:« پس بیا درنا بسازیم.»
اسکناس های نصفه را نشانش دادم و گفتم:« عصر می ریم پارک و با این اسکناسا درنا می سازیم، عکس درسا هم می بریم ، باشه؟»
چشمانش از دیدن آن همه اسکناس نصفه گرد شد و پرسید:« داداشی، تو همه ی این ها رو قیچی کردی؟»
--:« نه، یکی برای خنده اونها را نصف کرده، حالا ما باهاشون برای سلامتی درسا، درنا می سازیم، خب؟»
--:« هزار تاست؟»
--: « نه ۹۹ تا.»
پیشانی کوچکش چین چین شد:« ۹۹ تا از هزار تا بیشتره؟»
خندیدم:« نه، کمتره. ۹۹ تا درنا با اسکناس می سازیم و ۹۰۱ درنا با کاغذ رنگی، خب؟»
--:« اگه بعضیهاش اسکناسی باشه و بعضیهاش با کاغذ رنگی بازم درسا خوب می شه؟»
--:« آره، کاغذش مهم نیست، ساداکو با هر کاغذی درنا می ساخت.»



********

بازارچه ی خیریه

بعد ناهار من و آیدا با عکس درسا و دستگاه پُز آقا مهدی سوار اتوبوس شدیم و رفتیم بوستان ملت

دقایقی در پارک قدم زدیم، تا مکانی ایده آل برای برپایی بازارچه ی خیریه پیدا کنیم، اما محو زیبایی رویایی مناظر پرنگار اطراف شدیم. بوستان ملت به راستی بهشت کوچکی است در پایتخت ایران، حتی در فصل برگ ریزان. از مخمل سبز چمن که گُله گُله آراسته با برگ های رنگارنگ گرفته تا درختان قرمز و طلایی و نارنجی همه گویای آن بود که پاییز هنرمند در بازی با رنگ ها استادی است بی مانند، ما نیز به پیروی از استاد به محوطه ی بازی سرک کشیدیم و مشتری های خود را در آنجا یافتیم: کودکان معصوم و مامان و باباهای مهربان.

پس از تهیه ی یک بسته شکلات، یک جعبه دستمال کاغذی و یک کارتن بزرگ، بر روی نیمکتی نزدیک زمین بازی کودکان مستقر شدیم. اسکناس ها، شکلات، دستمال کاغذی و دستگاه کارت خوان را بسیار مرتب روی کارتن چیدیم، سپس روی یک مقوای سفید با ماژیک قرمز نوشتم:« چشمان ساداکو به دستان مهربان شماست.»، حالا همه چیز برای آغاز کسب و کاری کوچک و آبرومندانه مهیا بود.

خیلی ریلکس و فارغ از هیاهوی اطراف شروع کردم به ساختن درنا. آیدا هم با عکس درسا کنارم نشسته بود، خالصانه اشک می ریخت و با التماس از رهگذران می خواست قدمی برای سلامتی دوستش بردارند.

نیم ساعت اول لحظات یأس آوری بود، بازارمان حسابی کساد بود، حتی یک مگش هم نبود که بپرانیمش، اما درنای بیستم را که ساختم ورق برگشت و نخستین مشتری، کودکی دو ساله، دوید سمت ما و قبیله اش هم افتادند دنبالش. هنگامی که آن وروجک بانمک سه چهار تا درنا را با دستان کوچولویش مچاله کرد، من با ناراحتی اخم ها را در هم کشیدم، مامان بچه خندید که:« بچه اس دیگه.» من زورکی لبخند زدم، بابای بچه یک درنا برداشت و پرسید:« روز کودکه؟» آیدا به عکس درسا اشاره کرد و گفت:« نه، داریم برای درسا درنا می سازیم تا حالش خوب بشه، چهار سالشه، ولی ما باید هزار تا درنا بسازیم، هر دانه هم ۵ هزار تومنه.» مادر بزرگ وروجک با محبت دستی به سر آیدا کشید و گفت:« غصه نخور، حالش خوب می شد، ما بهش کمک می کنیم.» و به پدربزرگ نگاه کرد، پدربزرگ هم چهار تا درنا برداشت و دو تا ده هزاری گذاشت کف دست آیدا. عمو و خاله و عمه و دایی وروجک هم نفری دوتا درنا خریدند، پدر بچه هم آهی کشید و با اخم پول سه چهارتا درنایی که کودکش مچاله کرده بود را حساب کرد، قبلیه ما را ترک کرد، ولی بازارچه خالی نماند. ملت کم کم دور نیمکت ما حلقه زدند، من هم تر و فرز درنا می ساختم و با حوصله ساختن درنا را به بچه ها و حتی بزرگترها یاد می دادم. چه مردم خوش قلبی، ظاهراً خیلی ها دلشان می خواست به ساداکو کمک کنند تا مثل باد بدود!

انصافاً، آوردن آیدای شیرین زبان و دستگاه پز ، نیز فکر هوشمندانه و زیرکانه ای بود، مردم تحت تأثیر آن چشمان معصوم بارانی حتی مبلغ بیشتری می پرداختند؛ یک آقایی بدون خرید درنا صد و ده تومان کارت کشید، ده تا دستمال کاغذی برداشت و با دیدگانی اشکبار به سرعت دور شد.
البته چندتا گدا هم به تورمان خورد، یک دختر نوجوانی با خنده گفت:« پول نقد ندارم، اما سه چهار تا شارژ ایرانسل دارم.» خسیس ،یک شارژ دو هزار تومانی رو جعبه مقوایی گذاشت و دو تا درنا برداشت و بعد این که صفحه ی اینستاش را با تصاویر آیدا و درناهای اسکناسی من پر کرد با دوستانش رفت سینمای چند بُعدی :)
بعضی ها هم دست به نصیحت شان خوب بود، یک آقای محترمی گفت:« جوون، حیف نیست سرمایه های ملی را این طوری هدر می دهی؟»
گفتم:« پدر من، شما برو ببین تو عروسی ها با اسکناس گل می سازن، می ریزن رو سر عروس دوماد،هیچکی هم اعتراضی ندارد. بعلاوه، اسم این هدر دادن نیست، اسمش بازیافته. یه بنده خدایی نادونی کرده این اسکناس ها را دو نیم کرده، من هم باهاش کاردستی درست کردم، اشتباه کردم؟»
__:« نه، معلومه که نه، احسنت، مرحبا، معلومه که جوان خوش فکری هستی، آینده ی درخشانی داری، حالا نیمه دوم اسکناسا کجاست؟»
شانه ها را بالا انداختم و گفتم:« نمی دونم، اگر می دونستم که اینجا نبودم.»

دو ساعت نشده همه ی ۹۹ تا درنا را فروختیم و ۵۰۰ تومان من هم جور شد، حالا تا گوشی محبوبم یک قدم فاصله داشتم، دیگر می خواستیم بساطمان را جمع کنیم که دوربین خبرنگاران به سراغمان آمد تا گزارشی تهیه کنند از کودکان خوش قلبی که برای کمک به دوست بیمارشان درنا می فروختند. خوب شد، کتاب ساداکو و هزار درنای کاغذی را خوب خوانده بودم، آیدا داستان درسا را گفت و من هم داستان ساداکو- دختری که از بچگی به دو عشق می ورزید- را با تمام جزییات برای بینندگان تعریف کردم و پیاز داغ قصه را چنان زیاد کردم که اشک خبرنگاران هم درآمد، خوب شد هنوز سه چهار تا دستمال کاغذی باقی مانده بود :) راستش را بخواهید،تنها اشتباهم همین بود، از من می شنوید هیچ وقت با خبرنگاران مصاحبه نکنید.


بعد شام، با خوشحالی رفتم سراغ رایانه، می خواستم رو دکمه ی خرید کلیک کنم که زنگ در به صدا در آمد. مادرم هنوز در را نگشوده بود که پری خانم و تیمور و ترمه پریدند تو خانه. پری خانم فریاد می زد که آیدین کلاهبردار، ده هزار تومانی های بچه های بی زبون من را درنا ساخته و فروخته است، مامان و بابای بیچاره ام همین طوری هاج و واج مانده بودند.بابام پرسید:« پری خانم چی می گویند، آیدین؟»
--:« به خدا روحم خبر نداشت که اسکناس ها برا پری خانمه، جمعه یک دسته اسکناس نصفه کنار سطل بازیافت پیدا کردم، فکر کردم بی صاحبه، برداشتمش،    خوب، ارزشی نداشت ،گفتم حیفه از بین برود برای همین باهاش درنا ساختم و فروختم، آیدا هم شاهدمه.»
آیدا:« برا سلامتی درسا درنا ساختیم، باید یک عالمه دیگه هم بسازیم تا درسا خوب بشه.»
مامان و بابا چپ چپ به من نگاه کردند، پری خانم گفت:« بی انصاف، نباید دنبال صاحبش می گشتی؟»
پوزخندی زدم:« آخه کدوم آدم عاقلی دنبال صاحب اسکناس نصفه می گردد، مردم نمی گفتن بالاخونه اش را داده اجاره؟»
 رنگ پری خانم از عصبانیت کبود شده بود:« اگر از همسایه ها پرسیده بودی، می فهمیدی که ترمه سراغ آن را از خیلی ها گرفته بود.»
مامانم گفت:« الا ما؟»
صورت بابا هنوز شبیه علامت تعجب بود:« درست شنیدم یک دسته ده هزار تومانی نصفه؟ یک دسته ی صدتایی؟! دارید سر به سرم می ذارید؟»
حالا پری خانم سرخ شده بود، من من کرد:« خب، شما که بچه ها را می شناسید مدام با هم بگو مگو دارند، جمعه ی پیش هم سر پول دعواشون شده بود.»
تیمور:« چون یک میلیون مال من بود.»
ترمه با خشم تو چشم هایش زل زد:« نه خیر، مال من بود.»
پری خانم سرشان توپید:« بسه دیگه.» سپس رو به مامانم کرد و پرسید:« شما مستأجر ما رو می شناختید؟ همون زوج جوانی که دو سه ماهی تو خونه ی ما زندگی می کردند؟»
مامان:« نه آنقدرها، یک چند باری دیده بودمشان، چطور؟»
آه بلندی کشید و گفت:« این آتیش رو اونها به زندگیمون انداختند، چند ماه پیش دوست تیمور گفت: برادرش ورشکست شده، خانه اش را به خاطر بدهی فروخته ، حالا داره دربدر دنبال یک اتاق ارزون برای زندگی می گرده، پول پیش هم نداره. تیمور بچه ام خیلی دل نازکه، به رفیقش گفت ما یک اتاق خالی داریم، بگو یک مدت بیان پیش ما تا خونه پیدا کنند. من، راستیتش دلم رضا نبود، ولی به خاطر ثوابش قبول کردم.   خدایی زن و شوهر بی آزاری بودند، صبح کله سحر می رفتند بیرون، سر شب بر می گشتند.  ما بدی ازشون ندیدیم، ولی برای این چند ماهی که تو خونه ی ما جا خوش کردند، کرایه ای که ندادند هیچ، یک میلیون هم دستی گرفتند. می گفتند همین روزها دست و بالمان باز می شه، از خجالتتون در میایم- » پری خانم زد زیر خنده:« سه شنبه ی قبل ،صبح که بیدار شدیم دیدیم جا تر و بچه نیست! فهمیدیم، داستان بدهی و ورشکستگی چاخان بوده، آنها خانه شون رو فروخته بودن که برن خارج، دنبال یک جای مفت می گشتند تا مدارکشون جور بشه، پسر منم که ساده، راحت گول خورد! برادرش قسم خورد که آنها هم فریب خورده و مال باخته اند، ظاهراً زوج جوان تمام فامیل را به بهانه ی ورشکستگی چاپیده بودند تا برن خارج. یک یادداشت عذرخواهی هم برای ما گذاشته بودند و نوشته بودند شرمنده، وسایلمون عوض طلبتون. می خواستم همه را بریزم دور، گفتم این خرت و پرت ها چه ارزشی دارند، ترمه نگذاشت.»

ترمه:« به مامان گفتم چند روز بهم مهلت بده، همه آنها را برات می فروشم، به شرط این که نصف پولش مال من باشه، تیمور هم حرفی نداشت.»
تیمور:« چشمم آب نمی خورد بتونه چیزی بفروشد، کی اون کتابها را می خرید؟»
ترمه:« اول از همه، اجناس را برآورد کردم، کتابها با ارزش بودند، ولی مشتری پسند نبودند، بر عکس پوشاک و گیتار و وسایل تزیینی. تصمیم گرفتم وسایل را جفتی بفروشم، ما دقیقاً ۱۰۰ تا کتاب قطور داشتیم با چند دست شلوار جین، کفش، کتانی، مانتو، کیف، تی شرت، چند تا مجسمه، یک گیتار، تعدادی دی وی دی موسیقی و فیلم و خرده ریزه های دیگه. تو وب سایتم یک آگهی گذاشتم: حراج بی سابقه وسایل دست دوم با قیمتی استثنایی: جفتی ده هزار تومان.با یک تیر دو نشان بزن: میهمانی بیا و خرید کن: یک کتاب ،کالای مورد پسند شما با یک فنجان نسکافه: فقط ده هزار تومان. حقیقتاً، پیشنهاد وسوسه انگیزی بود، به خاطر آن که بهای بسیاری از اجناس بیش از ده هزار تومان بود، همه ی کتابها و خرت و پرت چند ساعته فروش رفت، ما ۱۰۰ تا اسکناس ده هزار تومانی به دست آوردیم و دعوا از همون جا آغاز شد.»
تیمور:« تا صبح سر پولها بگو مگو داشتیم، ترمه می گفت که نصف پولها برای اوست، ولی من قبول نداشتم، می گفتم چون مستأجر به من بدهکار بوده، کل پول مال خودمه، خلاصه دعوا بالا گرفت، حسابی جوش آورده بودم چون راضی نبود به خاطر من؛ یعنی برادرش از نیم میلیون بگذره--»
ترمه حرفش را قطع کرد:« به این پول احتیاج داشتم، می خواستم توی یک دوره ی آموزشی ثبت نام کنم.»
تیمور:« بهش گفتم نصف پولها را می خواهی، باشه الآن نصفش می کنم و با قیچی باغبونی پولها را نصف کردم، نصف دسته را پرت کردم تو صورتش و با نیم دیگه که رل اسکناس داشت از خانه زدم بیرون، همون موقع از کارم پشیمون شدم ولی دیگه دیر شده بود، پشت سرم را نگاه کردم ببینم ترمه میاد دنبالم، همیشه می دوید دنبالم، ولی آن روز نیومد، با دسته ی اسکناس یک مدتی بلاتکلیف سر کوچه ایستادم، می خواستم برگردم خونه، ولی غرورم اجازه نمی داد، فکر کردم احتمالاً میاد دنبال آنها یا زنگ می زنه و التماس می کنه که برشون گردونم ، نقشه ام این بود که وقتی حسابی منت کشید برگردم خونه و اسکناسها را با چسب نواری بچسباندم، ولی نیومد، نمی دونستم چی کار کنم که سر و کله ی سامان پیداش شد. کلانتر محل است بچه ها بهش می گویند فرهاد کنجکاو، تا از چند و چون چیزی سر در نیارد آروم نمی شینه، تا دیدمش به بهانه ی بستن بند کفشم پولها را زیر برگهای کنار سطل بازیافت مخفی کردم و به ترمه یک پیامک زدم که بدو بیا، پولها کنار سطل بازیافته. خبر نداشتم که گوشی ترمه--»
ترمه:« گوشیم خاموش بود، دو ساعت بعد پیامکش را خواندم، که دیگه خیلی دیر شده بود.» به من نگاه کرد.
پری خانم:« از چند تا از همسایه ها راجع به دسته اسکناس پرس و جو کردیم، ولی کسی چیزی ندیده بود، تا این که امشب تو تلویزیون آیدین را دیدیم که با اسکناس های نصفه درنا می ساخت.»
مامانم:« و بلافاصله اومدید خونه ی ما.»
پری خانم:« خوب، آخه اون دسته اسکناس برا تیمور و ترمه است.»
 بابا بهم اشاره کرد که بروم نیم میلیون را بیارم.
گفتم:« هیچ اسکناسی ندارم.» و با التماس به مامان و بابا زل زدم، اما نگاه غضب آلود بابا مرا وادار به عقب نشینی کرد، به اتاقم رفتم و با کارت بانکیم برگشتم:« پول نقد ندارم، شماره حساب تان را بنویسید تا نیم میلیون را به حسابتان واریز کنم.»
ترمه شماره حساب را نوشت، پری خانم هم گفت: « دستت درد نکنه، ولی این نیم میلیونه، پولهای ترمه یک میلیون بود.»
بابام پوزخندی زد:« اینشم که زنده شد باید خدا را شکر کنید.»
پری خانم نصف دیگر اسکناس ها را تو دستم گذاشت و گفت:« کار را که کرد، آن که تمام کرد، این اسکناسها دست تو  رو می بوسه، فردا برو پارک ملت با این اسکناس ها درنا بساز و بفروش تا یک میلیون تکمیل بشود، قبول؟»
می خواستم اعتراض کنم ،اما با دیدن نگاه ملامت گر بابا و لبخند بزرگ آیدا منصرف شدم  و گفتم:« قبول.»



جمعه بعد ناهار ، من و آیدا با عکس درسا و دستگاه پز آقا مهدی سوار اتوبوس شدیم، رفتیم بوستان ملت و نود و نه تا درنا فروختیم.
 راستی چرا نود و نه؟ خودمم نفهمیدم، دسته اسکناس پری خانم یک اسکناس کم داشت، شاید ترمه آن یکی را برای یادگاری برداشته بود. به هرحال، بعد از فروش درناها آه بلندی کشیدم، ناچار بودم هشتصد و دو تا درنای دیگر بسازم و برای رسیدن به آیفون محبوبم یک چند ماهی منتظر بمانم.



***************

   شنبه

از مدرسه که تعطیل شدم، یک راست رفتم ساندویچی فری تا به گناهم اعتراف کنم، یک هفته بود که از غذا خوردن لذت نمی بردم، بار این گناه روی قلبم سنگینی می کرد، دیگر نمی توانستم این طوری ادامه دهم.
آنجا که رسیدم، یک آن خشکم زد. گمان کردم اشتباه آمدم، اما فری را که پشت پیش خوان دیدم، متوجه شدم  درست آمدم. رستوران کـــلی فرق کرده بود، با دکوراسیون تازه و نورپردازی مناسب، خـیلی بزرگتر، قشنگ تر و مدرن تر به نظر می رسید.
 فری نیز دیگر دست تنها نبود، یک دختر و پسر جوان کمکش می کردند. با همکاری پرسنل جدید کارها تندتر انجام می شد و مشتری مثل قبل معطل نمی ماند، برای همین فست فود دیگر غلغله نبود، دیگر احساس نمی کردی تو قوطی کنسروی، حالا می توانستی با ساندویچت از رستوران بیرون بروی، بی ترس از این که مبادا وسط راه یکی آن را یک لقمه ی چپش کند.
برای آخرین بار جملات عذرخواهی را در ذهنم مرور کردم ، ده هزار تومانی را در دستم فشردم و با گام هایی لرزان به سمت پیش خوان گام برداشتم. رنگم پریده بود، حسابی عصبی بودم، از واکنش فری می ترسیدم. به پیش خوان که رسیدم، مثل منگ ها به فری زل زدم،به تته پته افتاده بودم، کاملاً فراموش کرده بودم چی باید بگویم. فری لبخندی به لب آورد و گفت:« سلام، خوش آمدید.» اسکناس را روی پیشخوان گذاشتم و سر به زیر انداختم، که نگاهم افتاد به اسکناس نصفه که پیوست شده بود به پیش خوان و دهانم از تعجب وا ماند. فری اسکناس نصفه را از پیش خوان کند ، لبخند کجی زد و پرسید:« اسکناس شماست؟» سر تکان دادم :« معذرت می خواهم، شیطون گولم زد.» فری بلند خندید طوری که دندانهای سفیدش نمایان شد:« پس تو اونی هستی که سر ما رو کلا گذاشتی؟ یه نگا به دور و برت بنداز تمام تغییراتی که می بینی به خاطر همین اسکناس نصفه ست، بعد پیدا کردن اون اسکناس من و شریکم تصمیم گرفتیم یه سر و سامونی به وضع اینجا بدیم.»

با اسکناس نصفه ساندویچی را ترک کردم. به حدی خجالت کشیدم که نمی پندارم دیگر به این رستوران پا بگذارم. خوبه که سرویس فست فود فری رایگانه و خوبه که فری شماره ی مرا نمی داند، بله، زین پس تا پایان عمر، تنها در منزل قادرم طعم بی نظیر همبرگر فری را مزمزه کنم.



******


یکشنبه
کوچه با آفتاب خسته ی پاییزی به پیشواز شوالیه اش آمده بود؛ من، میلیونر نصفه، شوالیه آیدین با کوله بار دانش ،خسته از میدان رزم با کتانی نایکی بر فرش زری و از میان صف افراهای ردیف شده در دو سوی کوچه به سوی خانه گام بر می داشتم. به میان کوچه که رسیدم، صدای موسیقی پاپ در فضا پیچید و ترمه از پنجره برایم دست تکان داد.بر سرعت گام هایم افزودم، زیر پنجره که رسیدم، اسکناس نصفه از پنجره به شوق من به پرواز درآمد و فاصله ی پنجره تا زمین را با برگهای زری رقصید و چرخید ،تا این که کنار پایم آرام گرفت، اعتراف می کنم از دیدنش ذوق زده نشدم، زیرا خاطرات ناگواری را برایم تداعی می کرد، اما به لبخند ترمه لبخند زدم و نفهمیدم چرا وقتی اسکناس را برداشتم، پنجره بسته شد.

از در که وارد شدم، آیدا و مامان با خنده به استقبالم آمدند، مامان گفت:« پست برات یک بسته آورد.»
_:« بسته!»
_:« رو میزت گذاشتم.»

یک بسته ی پستی روی میز تحریرم بود، بی معطلی نامه را باز کردم، از خوشحالی جیغ کشیدم یک جعبه آیفون تو بسته بود، نه آیفون 5 اس بلکه 6 اس. اول فکر کردم، هدیه ای است از طرف مامان و بابا. اما از ابروهای بالا رفته ی مامان معلوم بود که کاملاً از موضوع بی خبر است. بعد یادداشت رو جعبه را خواندم از ترمه بود، نوشته بود: « آقای بختیاری، واقعاً که بخت با شما یار است. آن روز که گفتید برای خرید آیفون، درناها را فروختید فکری به ذهنم رسید، از طرف شما فرم عضویت در سایت مان را پر کردم ، تا اسمتان به طور خودکار جزو خوانندگان وب سایت قرار بگیرد.
پیش خودمان بماند ما آگهی های یک موبایل فروشی معروف را در وب سایتمان می گذاریم، در عوض آنها هر ماه به قید قرعه به یکی از خوانندگان سایت مان یک گوشی یا تبلت هدیه می دهند. خوشبختانه این ماه قرعه به نام شما افتاد و شما برنده ی یک دستگاه آیفون 6 اس شدید. درسته، باورش سخته! کاش من جای شما بودم! امیدوارم دیگر از دستم دلخور نباشید.  ترمه»

اشک شوق در چشمانم حلقه زد؛یعنی من بیدارم؟ این یک رویا نیست؟
مامان گفت:« آیدین،چرا جعبه را باز نمی کنی؟ باید اولین عکس را از من و آیدا بگیری، می خواهم ببینم کیفیت دوربینش آنقدر که تو می گفتی عالی هست یا نه.»
گفتم:« مطمئن باش که هست، فقط اگر این آیفون اصل باشه.»
 می ترسیدم جعبه را باز کنم، می ترسیدم توش یک « بیبی آیپد» با گربه ی سخنگو باشد و من حسابی پیش مامان و آیدا کنف بشوم، ولی بالاخره بازش کردم خیلی محتاطانه و آیفون محبوبم را در دست گرفتم، لحظه ی باشکوهی بود، آیدا مدام بالا و پایین می پرید و می گفت:« داداشی، یک عکس از من بگیر برای درسا بفرستم. داداشی، زود باش دیگه.»

*********


همین که خواستم آیفون را روشن کنم، فریاد مامانم را شنیدم:« آیدین، پاشو مدرسه ات دیر شد.» پلک هایم را به زور از هم باز کردم و گفتم:« حداقل می گذاشتی یه عکس باهاش بگیرم.»
مامان خندید:« بازم خواب آیفون دیدی؟»
__:« آره، نمی دانی چه خواب طولانی و عجیبی بود، اول یک دسته اسکناس نصفه پیدا کردم، بعد با اونها درنا ساختم و فروختم، آخرشم که ترمه برایم یک آیفون فرستاد، مامان، تو بیدارم کردی.»
__:« ترمه ؟»
__:« ترمه، دختر پری خانم.»
__:«آهان، پاشو، پاشو که مدرسه ات دیر شد. فکر کنم خوابتم تعبیر شده، چطور؟»

مامان با لبخند مرموزی اتاقم را ترک کرد.    یک آیفون دیگر؟ خدا کند این یکی رویا نباشد. آره، رو میز تحریرم یک جعبه آیفون بود، یک آیفون 6 اس، اینبار واقعی و از طرف مادر درسا.
یادداشتش را خواندم:« آیدین جان، دکترا می گویند حال درسا خوب شده. این آیفون یک کادوست از طرف من و درسا برای آیدین عکاس. درسا می گوید تو با آیفون می توانی عکس های قشنگتری از او و آیدا بگیری. نمی دانی چقدر ازت متشکرم، در تمام این چند ماهی که درسا تو بیمارستان بود، با دیدن عکس های خودش و آیدا می خندید و به زندگی امیدوار می شد، ازت متشکریم.»

حالا من دیگر یک آیفون داشتم، اما روشنش نکردم، باید به مدرسه می رفتم. تصمیم داشتم اولین عکس را از بچه ها بگیرم، یک عکس دو نفره از آیدا و درسا.


M.T :)
 زمستان 94
چهارشنبه 19 اسفند 94

این داستان، داستانی است با سه پایان، اولین بار پایان اول را برایش نوشتم، سرو کله ی صاحب پولها پیدا شد و آیدین به رویایش یعنی آیفون نرسید. وقتی چند هفته بعد، داستان را مرور کردم پایان دوم را برایش نوشتم ترمه برای قدردانی از زحمات آیدین یک گوشی برایش فرستاد. در نهایت در بازنویسی سوم، تصمیم گرفتم پایان داستان را با مامان درسا تمام کنم، چون ایده ی اصلی داستان یعنی ساختن درنا براساس شخصیت درسا شکل گرفته بود، برای همین این پایان را برایش نوشتم. فکر می کنم شما می توانید به سلیقه ی خودتان یکی از این سه پایان را انتخاب کنید یا پایانی دیگر برای این داستان بنویسید.
شاید یک بخش هایی از داستان خیلی بی رحمانه به نظر برسد، مثلاً موقعی که آیدین به اسم درسا درنا می فروخت، ولی هدفم از این داستان آوردن لبخندی بر لبی بود و راستش من خودم آدم حساسی هستم، هر وقت داستانی می خوانم یا فیلمی می بینم که سوژه ی اصلیش یک کودک بیمار است کلی ناراحت می شوم و گاهی اشک می ریزم، برای همین سعی می کنم تو داستانهایم صحنه ی متضادی را نشان بدهم، کودکی که بیمار است اما فضای داستان خنده دار و فانتزی است، این طوری غصه و شادی را با هم احساس می کنیم و حال بهتری داریم.
در یک کلام، چون خودم زیاد بیمار بودم و می شوم، حس می کنم خیلی از بیماران دوست ندارند که مردم مدام بیماریشان را به یادشان بیاورند و خیلی محتاطانه و با ترحم و دلسوزی با آنها برخورد کنند، دوست دارند شاد باشند و بیماریشان را فراموش کنند .
دوباره مفصل نوشتم، و دوباره نیمه شبه و الآن واقعاً خسته هستم ، شاید این بند را فردا حذفش کردم. خلاصه، از این که صبور بودید و تا آخر داستان مرا همراهی کردید متشکرم.  شب بخیر









M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com