This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, March 17, 2016

همیشه بین بــــــــهار و درخت می مردیم





« دو تا پرنده که همواره در قفس بودیم
نفـــــس بریده ولی باز هـــــم نفس بودیم

نه روز طعم خوشی داشت نه شب تاریک
دو تا انار رسیـــــده ولی ملـــــــس بودیم

همیشه بین بــــــــهار و درخت می مردیم
شکـــوفه های دم عیــــــــد زودرس بودیم

چقدر قفــــــــــــــل بر این در زدند آدم ها
به چشم مردم این شهر خار و خس بودیم

میان این همه مخــــلوق مــــــا فقـــط انگار
دو آفــــــریده ی بی عــــلت عبـــــث بودیم 

درســـــــت مثل دو تن که میان مـــــردابند
بدون راه به بـــــــــالا و پیش و پس بودیم

پـــــرنده بودن ما لــــذتی نداشت عـــــزیز
که صــــــاحبان دو تا بال در هرس بودیم

  سراینده : طاهره نوروزیان »





سلام، سال نو مبارک
امروز باران می بارید، سبزه را بردم پشت بام ، گفتم طفلکی آفتاب که نمی بیند حداقل یک بار باران را ببیند، بعد با درخت توت دوست داشتنی خانه ی ما یک عکس یادگاری انداخت، خوب دقت کنید، باران هم تو تصویر هست :) 
سین امروز سنجد است. راستی سنجد را یادتان هست؟ من که خیلی دوستش داشتم.





سنجد، نشانه فرشته ی خرداد است و نماد دلبستگی
سنجد که عطر برگ و شکوفه های آن محرک عشق و مهر است و از مقدمات اصلی زایندگی به شمار می آید، باید بر سر خوان نوروزی نمایان باشد. وجود سنجد در سفره نوروزی انگیزه زایش کیهانی است.




آینه : نماد جهان بی پایان و بارگاه خداوندی است.



امروز بالاخره من مجبور شدم از خانه بزنم بیرون، برای آن که فقط دو روز تا نوروز مانده است، بیست و نهم که همیشه تعطیل است و بیست و هشتم هم که امسال افتاده جمعه. باید آرایشگاه می رفتم، چند تا خرید هم داشتم ( که این دومی انجام نشد). برای پیدا کردن آرایشگاه به دردسر افتادم، به قول خواهرم زیاد تو خانه نشستن عاقبتش همین دیگه. خوب، چون هر آرایشگاهی که می شناختم دیگر وجود نداشت، خلاصه همین طور خیابان را رفتم پایین تا رسیدم به یک آرایشگاه و خوشبختانه آن قدر هم شلوغ نبود، ولی خوب شاید یک ساعتی آنجا منتظر نشستم تا نوبتم شد. آرایشگر هم خانم خوبی بود، معلوم بود که حسابی خسته است؛ خوب، آرایشگری هم یکی از مشاغلی است که آخر سال شلوغی دارد. بعضی آرایشگرها حتی تعطیلات نوروزی هم ندارند، خانم آرایشگر می گفت تا هفتم عید سرکار است، بعد می رود مسافرت. راستش چهره اش خیلی ذهنم را مشغول کرده، همه اش فکر می کنم کجا دیده بودمش؟! جالبه که چهره ی من هم به نظر آرایشگر آشنا بود، ولی این که کجا همدیگر را دیده بودیم هنوز یک معما است.
بله، چهره ی این شهر هم روز به روز تغییر می کند، هر بار که در کوچه و خیابانها می گردم، از خودم می پرسم آن درخت، خانه، مغازه، مدرسه و ... کجاست. بعضی کوچه ها کلاً تغییر کردند، یعنی تمام ساختمانها فرو ریختند و آپارتمانهای شیک و مدرن جای آن ها را گرفتند، وقتی بچه بودم از این تغییرات خیلی ذوق می کردم، عاشق ارتفاع، برج و ساختمان های بلند بودم، الآن که مشکلات زندگی در این خانه ها را می بینم و در ضمن منظره های طبیعی را از دست دادم به قدر آن موقع ذوق نمی کنم، الآن هم ارتفاع را دوست دارم، اما زندگی در یک خانه ی ویلایی را ترجیح می دهم. به هرحال، زندگی همیشه در حال تغییر است و نباید حسرت گذشته را خورد باید به تغییرات دل سپرد و با آنها همراه شد. 
البته، نه به این معنا که همه ی گذشته ها را پاک کرد و طرحی تازه ریخت، گذشته ها تصویری از ما هستند، خاطرم با خاطراتم زنده است/ زانکه خاطر تا ابد پاینده است.
بعد از آرایشگاه، خواستم بروم خرید، اما باران گرفت، هوا به قدری سرد بود که دستانم یخ کرد، من هم برگشتم خانه. اما از گل فروشی محلمان چند تا عکس گرفتم، ببینید سبزه هاش چه سبز و پر هستند، برعکس سبزه ی من که سفید و کچل است :) البته، سبزه ی من بی تقصیر است، اتاقم آفتابی نیست، طفلک تا حالا آفتاب را ندیده است، اما این سبزه ها در آفتاب رستند و رشد کردند. 
پیوست: بعد دیدن این گلدان ها به خودم گفتم دفعه ی بعد باید سبزه هام را بکارم.








0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com