This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, March 23, 2016

آخیش!


پارمیس عاشق مصاحبه است، او هر سال یک مصاحبه با عموهایش، دوستانش، یا نویسنده انجام می دهد، جشن تولد Iislandbooks پارمیس می خواست مثل سال قبل با نویسنده مصاحبه ای انجام بدهد، اما نویسنده بهانه آورد که داستانم هنوز تمام نشده، پارمیس منتظر نشست تا داستان تمام شد، اولین روز نوروز پارمیس بی صبرانه منتظر نویسنده بود، اما نویسنده گفت: امروز که نمی شود، دوم عید نویسنده داشت یک گیم جدید را تست می کرد، بیچاره پارمیس صبر کرد تا امروز که نویسنده از بازی زیاد خسته شده بود و چشمانش دیگر اصلاً صفحه نمایش را نمی دید، پارمیس فکر کرد خودشه، امروز برای مصاحبه بهترین فرصته، پس به سراغ نویسنده رفت تا با او درباره ی داستانهای خودش گپی بزند، نویسنده گفت: اول از همه از کاغذهای من یک عکس بگیر، اینها تو همین سه ماه اخیر سیاه شدند، تصور کن اگر کل کاغذهای این نه ماه را جمع می کردیم چی می شد؟ تازه، این اوراقی هستند که مربوط به داستان شماست، پارمیس خانم و کاغذ بقیه ی مقاله ها و داستانها را حساب نکردیم، می بینی چقدر نوشتیم و پاک کردیم تا به اول عید رسیدیم؟ پارمیس چند تا عکس گرفت و مصاحبه شروع شد، نویسنده اول کار گفت: من خیلی خسته ام ، زیاد نپرس ولی پارمیس را که می شناسید. 


پارمیس: سال نو مبارک، تعطیلات را تا حالا چطور گذراندید؟ ( لطفاً پاسخ کامل)
نویسنده: سال نو شما هم مبارک، تعطیلات خوشمزه ای را گذراندم، پای سفره هفت سین نشستیم، سال تحویل شد، بعد از تماشای سخنرانی رهبر و رئیس جمهور، فینال استیج را دیدیم، بعد یکی دو ساعتی همان شبکه ( من و تو) را تماشا کردم، ناهار خوردم و خوابیدم ( چون چند شب کم خوابیده بودم و کلی خسته بودم)، بقیه ی روز با فتوشاپ کار کردم، کارت تبریک ساختم و ارسال کردم، پیامک زدم، در نظر سنجی دولت و ملت نصفه نیمه شرکت کردم، چند تا اتک زدم و خوابیدم، روز دوم با فتوشاپ کار کردم و آخرش هم بازی Heyday را آپدیت کردم و یک مزرعه ساختم و مشغول بازی شدم، تا امروز، که دیگه دستانم حسابی درد گرفت و چشمهایم هم همه جا را تار می دید.

پارمیس: پس بازیش جالبه؟

---: آره، دوستش دارم، گرافیکش فوق العاده زیباست، رابط کاربری خوبی هم دارد، کار کردن باهاش آسون و لذت بخشه، ولی واقعیتش دلیل این که معتاد بازی می شی به خاطر این چیزها نیست، من کلی گیم مزرعه داری بازی کردم، پلی استیشن، کامپیوتر و این یکی هم که موبایله، مزرعه را دوست دارم، هر چند حقیقتش هیچ مزرعه ای برایم بازی مزرعه ی معروف نمی شود، من چند تا تابستان مزرعه را رفتم و سیر نشدم، دوباره سال بعد سری بعدش را رفتم، اگر دوباره هم سی دیش بیاد دستم، دوباره هم می روم .... نه نمی روم راستیتش الآن برای هیچ بازی کامپیوتری وقت ندارم، بازی های موبایل را هم بین نوشته هایم برای رفع خستگی انجام می دهم، یا روزهای تعطیل و بیکاری. ولی Heyday  عالیه، supercell هم کارش درسته.

----: فکر کردم می خواستی عید بنویسی؟ 

___:نوشتن تو برنامه ام هست، ولی برای بازی هم برنامه داشتم از چند ماه قبل تصمیم داشتم که عید چند تا بازی را تست کنم.

___: تو سال نو کجا رفتی؟

___: گفتم که همش خانه بودم.

___: پای هفت سین چه آرزویی کردی؟
___: آرزو؟ تازه وقتی تو پرسیدی یادش افتادم، پای هفت سین فقط داشتم زیبایی سفره را تحسین می کردم، به تنها چیزی که فکر نکردم آرزو بود.

___: خوب، پس چه آرزویی برای امسال داری؟

___: مثل همیشه آرزوی یک سال خوب، سلامتی برای همه و آرزوی خاصم شکوفایی اقتصاد ایران و البته اقتصاد خانواده ی خودم.

___: گفتی استیج را دیدی؟ تو که تلویزیون تماشا نمی کنی؟

___: آره، خیلی به ندرت تلویزیون تماشا می کنم، استیج هم فقط بعضی قسمت هایش را دیدم، کلاً مسابقه را دوست دارم، یک مسابقه ای هم هر روز از شبکه ی جم پخش می شد ( درباره ی فروش آپارتمان)؟ چی بود اسمش؟ اسم برنامه اش را خاطرم نیست آن را هم گاهی بخصوص قسمت های پایانیش را می دیدم، واقعاً کنجکاو بودم ببینم خانه ی کی بیشتر فروش می رود.درباره ی استیج به نظرم جالب بود، مخصوصاً سه فینالیست را خیلی قبول داشتم ( دارم)، هر سه عالی بودند، پانیدا همان چیزی است که سالها از یک خواننده ی زن ایرانی توقع دارم، یک سبک متفاوت، بین خوانندگان زن ایرانی خیلی نوآوری کم است، امین هم که اشعارش و اجرایش عالی بود، من طرفدار رپ فارسی هم هستم و امیر حسین هم سنتی را خیلی زیبا می خواند، موسیقی کلاسیک ایرانی را دوست دارم، با این که اهل امتیاز دادن و مقایسه نیستم کار هر سه فینالیست را دوست داشتم. این فضای مورد علاقه ی من است سبک های متفاوت در کنار هم. 

----اولین کلمه ای که در آغاز سال نو گفتی چی بود؟ 

   ___ آخیش! سال ۹۵ که شروع شد پای کامپیوتر بودم، متن داستانم درست ۲۰ دقیقه قبل  ۱۲تمام شده بود، اما دکمه ی publish  را که زدم منتشر نشد، رفتم تا چند تا عکس بگیرم، بعد برگشتم عکس ها را ادیت کردم و از یک مودم دیگر پست قبلی را با پست جدید منتشر کردم. برای همین اول سال ۹۵گفتم آخیش چون داستانم تمام شده بود و من خوشحال بودم که به سال  ۹۵نرسید.

___ پس خیلی خوشحال بودی که تمام شد، فکر می کردم از این که داستان را یکدفعه جمع و جور کردی ناراحت شدی؟

__ نه، یک هفته پیش ناراحت بودم که مجبورم بعضی قسمت ها را حذف کنم، برای همین یک هفته نتوانستم به داستان دست بزنم، اما روز آخر فقط می خواستم تمام بشود برای همین تا شب نوشتم و قسمت های پایانی را که ماهها قبل برای گوگل فرستاده بودم، دست نخورده به داستان اضافه کردم.

__ این دومین بار بود؟

__ آره، پیش نویس این داستان را آخر تابستان تمام کردم و برای گوگل فرستادم ( البته نه برای خود گوگل به همان ایمیلی که همیشه باهاش مکاتبه می کنم و داستانها و نظرات، پیشنهادات و انتقاداتم را می فرستم )،سری اول خیلی کوتاه و خلاصه نوشتم و فرستادم. اگر به پایان قسمت آخر نگاه کنی می بینی خیلی خلاصه وار نوشته شده، این متن همان متن شش ماه پیش است با جزئی تغییر، اما بقیه ی داستان از نو نوشته شد و خیلی مفصل!


---- بعضی ها می پرسند چرا این داستان این قدر طولانی بود؟ روند کلی کار را توضیح می دهی؟ از اول این قدر طولانی بود؟

__ نه، اول داستان خیلی کوتاه و فشرده بود، پارمیس و بچه ها برای تعطیلات تابستانی به آمریکا می روند، پارمیس برای هدیه ی روز پدر یک چمدان چوب بستنی می برد و یک آدم بستنی ( آدم برفی که با بستنی ساخته شده )، بچه ها روز خوشی را با عمو لری می گذرانند و کلی کاردستی ( هواپیما های چوبی) می سازند و به گوگل برمی گردند و آنجا چون کار پارسالشان را از دست دادند یک شبکه ی کودکان برای خودشان راه می اندازند و سرگرم می شوند، این داستان کوتاه بود، اما بعد که شروع به نوشتن کردم داستان کم کم شکل گرفت. مثلاً کشتی حامل آدم بستنی مورد دستبرد دزدان دریایی قرار گرفت، که بعدها معلوم شد دزد نبودند و چند تا ملوان تشنه بودند. و شوی زنده ی لری هم به داستان اضافه شد. 

__ بعد بالون؟

__ بالون از اول در داستان نبود، می خواستم از هواپیما استفاده کنم، هواپیمای عمو لری که در جنگلهای اطراف کالیفرنیا گم می شود. بالون خیلی کار مرا سخت کرد، تقریباً چند ماه از وقت مرا گرفت، کلی مقاله تخصصی درباره اش خواندم، بالون نمی توانست بچه ها را به مقصد مورد نظرم برساند، بنابراین مجبور شدم یک بالون اختصاصی برای آنها طراحی کنم بالونی که با یک دکمه پاکتش جمع می شد و می رفت توی سبد، چنین بالونی در دنیا وجود ندارد، صنعت بالون سازی نسبت به سالهای نخستینش به نظر من آن قدر پیشرفت نکرده است، بالون ها همراه باد حرکت می کنند، سرعت کمی دارند و برای فرود به یک منطقه ی بسیار وسیع نیاز دارند  ... با هواپیما کار خیلی راحت بود، اما این خاصیت بالون که می توانست به یک جای پرت برود برایم جالب بود، در ضمن چون گلوریا تو کار تبلیغات بود، بالون برایش مناسبتر بود، برای آن که امروزه بیشتراز بالون برای اهداف تبلیغاتی استفاده می کنند، در ضمن با بالون ایده ی پرتاب توپ هم قابل اجرا بود ( البته فقط برای یک حرفه ای مثل مایکل) 

--- پس رفتی تو کار ساخت بالون

--- بالون های گوگل خیلی به من کمک کردند، دیدم به یک ساختار شبیه آنها ولی متفاوت تر نیاز دارم، پس داستانم را نوشتم.

--- نظر دیگران

--- من اصولاً برای همین که به من ببو می گویند، به خودم افتخار می کنم. این قسمت از داستان یا قسمت مربوط به تینا را دوست دارم ( ایده آی پد سه تکه یا چکمه ای با جای مخفی)، می دانم نظر دیگران چیه، ولی من برای همان تحقیرها خودم را تحسین می کنم، اتفاقاً بعد نوشتن این دو تا قسمت بیشتر از خودم راضی بودم، چون مثل حل یک مسئله ی ریاضیه، تو برای مشکلت یک راه حل پیدا می کنی، مشکل من فرود روی یک کامیون بود، یک بالون متفاوت مرا به خواسته ام می رساند، یا یک چکمه با جای مخفی این را خیلی دوست داشتم.

--- این را از سالها قبل دوست داشتی؟

--- آره، یک داستان سالها قبل تو ذهنم بود که قهرمان داستانم چاقو و آچارش را تو پاشنه ی چکمه اش مخفی می کرد، آن داستان یک دفعه به ذهنم آمد، آن داستان را ننوشتم عوضش از ایده ی مشابه برای این داستانم استفاده کردم.

--- اصلاً تینا به آی پد نیاز داشت؟

--- صددرصد، تینا یک هوادار اپل است، یک عاشق واقعی به یک محصول بسنده نمی کند، تینا یک آیفون داشت و یک آی پد مخفی برای مواقع اضطراری. یک بخشی از داستان که حذف شده مربوط به همین آی پد است تینا با یک آی پدش از اوضاع مهاجران فیلم تهیه می کند و تو شبکه ی خودش منتشر می کند.

--- کدام شخصیت داستان را بیشتر دوست دارید؟

--- اگر این سوال را دو سال قبل می پرسیدی جوابش را می دانستم بدون شک پارمیس ، ولی الآن جوابی ندارم من عاشق مینو و شیطنت هایش هستم، از زابینه ی بانمک ، رناته ی سرسخت و راکی خوش قلب خوشم می آد ، من عاشق گلوریا هستم، پارمیس و آرمیس که جای خود دارند، شخصیت های فرعی داستان مثل آقای دستیار هم برایم دوست داشتنی هستند، حتی شخصیت های مهمان، در این داستان کلی شخصیت مهمان داشتیم لری بادکنک فروش، جولیا ، لورا ، گونزالو ، گابریل، مایکل ، جیمز، پدرو، تگزاس، سالوادور، بابای تگزاس و زاویرا ( خاویرا) همه را دوست داشتم، الآن همه ی شخصیت ها را دوست دارم.

__ و عموها

__ عموها جز شخصیت های اصلی هستند، وقتی می گویم پارمیس و آرمیس، عموها را هم حساب کردم.

__ چرا زاویرا؟
__ از اسم خاویر خوشم میاد کلاَ، و یک الف مؤنثش می کرد، بعد تو اینترنت سرچ کردم دیدم یک سایت زاویرا را به عنوان اسم دختر معرفی کرده بود( حالا شوخی یا جدی) اول خنده ام گرفت ولی بعد گفتم چه بهتر، اصولاً من سنت شکن هستم :)

__ و مکزیک؟

__ با سفر به کانادا داستان ما به اندازه ی کافی مهیج بود، اصلاً به فکر مکزیک نبودم. ولی همان طور که می دانی من برای یک داستان کلی سرچ می کنم، دنبال یک جای مناسب برای فرود بالون بودم، اول به جنگل فکر می کردم ولی ارتفاع درخت های سکویا منصرفم کرد، ( خیلی بلندند) رفتم سراغ بیابون، آنجا به مهاجران برخوردم، هی مقاله خواندم و خواندم تا رسیدم به یک مقاله از الجزیره ، دست نویسنده واقعاً درد نکند این مقاله پایه ی داستان من است + مقاله ی لوس آنجلس تایمز. تمام آنچه که در داستان گفته شده حقیقت دارد، و این مقاله واقعاً غم انگیز بود، حوادث هولناک زیادی در یک صفحه گنجانده شده بود، دیدم نمی توانم از کنار این همه درد و رنج بی خیال بگذرم پس یک بخش تازه به داستان اضافه کردم، سفر به مکزیک و از آن جایی که بالون نمی توانست یک روزه به مکزیک برسد شخصیت گونزالو را به داستان اضافه کردم، راننده ای که با ماشین سنگین با سرعت بالا می تاخت به سمت جنوب، و بچه ها را روی کامیونش نشاندم تا به نزدیک های مکزیک برسند ،آنجا تفریح کردند به جای هواپیما قایق ساختند و بعد گشت مرزی سر رسید و آنها را بدون بازجویی فرستاد به مکزیک.

-- این ممکنه؟

__ بدون بازجویی؟ می شه، البته چون زیاد مقاله خواندم متوجه شدم که گاهی مهاجران همان لحظه که دستگیر می شوند آزاد می شوند که به مکزیک برگردند، یعنی مأمورها یک برگه سفید جلوشان می گذارند تا امضا کنند، بعد آنها آزادند که به مکزیک برگردند این پروسه خیلی طول نمی کشد یک آقایی می گفت یک ساعته آزاد شد، ولی این قانونی نیست، برای مهاجر پرونده تشکیل می شود، حق داشتن وکیل را دارد و بعد از تشکیل دادگاه به کشورش برگردانده می شود. اما بررسی پرونده ی دیپورتی ها نشان می دهد که این قوانین همه جا رعایت نمی شود. البته آمریکا در چند سال اخیر خیلی نسبت به مهاجران خوش برخوردتر شده، امکانات زندان ها بهتر شده و مرگ و میر مهاجران در اردوگاه ها کاهش چشم گیری داشته است، اما هنوز هم مهاجران در شرایط اسفناکی زندگی می کنند.

--- پس به خاطر مهاجران کلی شخصیت فرعی به داستان اضافه شد؟

__ بله، هدف من از داستان نویسی فقط خنداندن مخاطب نیست، پرداختن به مشکلات اجتماعی هم از دغدغه های اصلی من است. انگیزه ای اصلی مهاجرت: بیکاری، فقدان امنیت ، نبود امکانات رفاهی و غیره است. شماری از مهاجران از ترس جانشان از روستاها فرار کرده بودند، وقتی قاچاقچی های مواد مخدر روستاها و شهرهای کوچک را تصرف می کنند، کاری جز فرار کردن از دست آدم ساخته نیست. چون من سالها قبل سریال کارتل را هم دیده بودم می دانستم راست می گویند و در چه شرایط وحشتناکی زندگی می کنند.

--- پس، همین طور که داستان پیش می رفت، بخش های جدیدی به داستان اضافه می شد؟

--- آره، می خواستم هم حقایق را بگویم و هم داستان را بامزه بنویسم، برای همین مدام بین سوژه های مختلف می پریدم، تا هم داستان غم انگیز نباشد، هم مطلب اصلی گفته بشود.

--- یک میلیاردر بی پول

__ دقیقاً، فکر نکنم هیچ کسی به اندازه یک آدم پولدار بتواند از درد فقر آن قدر  شوکه بشود، برای آن که تو یک موقعیت کاملاً متضاد قرار می گیرد، برای یک آدم فقیر تحمل آن زندگی سخت زیاد مشکل نبود، چون تا حدی به آن عادت داشت، ولی برای یک میلیاردر یک شکنجه ی واقعی بود:) می خواستم خودم نیزاین درد را حس کنم، و واقعاً حس کردم، هر بخشی را که می نوشتم این رنج را احساس می کردم.

___ منم این رنج را حس کردم، به خاطر این داستان هدیه ی کریسمسم را از دست دادم.

__ بله، داستانی برای سال نوی میلادی ننوشتم.

:( اما من منتظر هدیه بودم.

__ می دانم، اما من هم دوست ندارم فقط درباره ی یک سوژه بنویسم، می بینی که از روبات به چوب بستنی رسیدم.

__ آره، راستی داستان روبات را دوست داشتی؟

__ بهترین داستانی که امسال نوشتم به نظر خودم همان بود، خیلی دوستش داشتم|دارم. البته همه ی داستانها را تک تک دوست دارم ولی آن خیلی بامزه بود.

__ برای نوشتن آن داستان هم برای عمو لری تولد نگرفتیم :(

--- خوب، این مدلم دیگه، فکر کردم حالا که عمو سرجی ( سرگئی) به خاطر بسته شدن گلس آنجا نمی رود و بیکار می شود، می شیند روبات می سازد، پارمیس هم تصمیم می گیرد تو مسابقات روبوتیک ایران شرکت کند، و از درسش غافل می شود، معلمش از مادرش می پرسد چرا این بچه این قدر افت کرده است؟ مادرش متوجه می شود پارمیس مدرسه نمی رود و آن لاین با مربی اش ، عمو سرجی، چت می کند تا روبات بسازد، مامان پارمیس با عموها دعوا می کند و قهر می کند و دیگر داستان نمی نویسد و برای تعطیلات می روند ایران. این طوری تولد عمو لری می پرد، چون آنها با هم قهرند :) به هر حال من از نوشتن داستان های تکراری خسته می شوم، اما از کار کردن تو فضاهای مختلف لذت می برم.

__  ( نویسنده همیشه به عمو سرگئی می گوید عمو سرجی، می گوید من عاشق رند کردن کلمات هستم، سرجی راحت تر تو دهان می چرخد تا سرگئی ، من با نظرش مخالفم، ۱۰۰% ) منم داستان روبات را دوست داشتم، اما چطور از روبات رسیدی به کاردستی؟

__ برای آن که هدف اصلیم را دنبال کنم، در همه ی این داستانها هدفم این بوده که بچه ها از یک زندگی یک بعدی بیرون بیایند، بچه ها خیلی آن لاین هستند، منم آن لاین هستم، البته هیجان انگیز است ، اما ما ارتباطمان را با دنیای اطرافمان از دست می دهیم، از تمام هوش و استعدادمان استفاده نمی کنیم، حتی در بعضی زمینه ها خنگ می شویم، خوبه که بچه ها از دو سه سالگی بیبی آی پد دارند، و راحت تر از اشخاص مسن با تبلت ها و گوشی های لمسی ارتباط برقرار می کنند، اما من نگران هوش و استعدادشان هستم، همه از تنهایی در دنیای مجازی صحبت می کنند، من غیر از تنهایی نگران هوش و حافظه ی بچه ها ( و حتی خودم ) هم هستم، دیگر کمتر از مغزمان استفاده می کنیم، همه ی شماره ها در حافظه ی گوشی ذخیره هستند، کمتر کتاب می خوانیم چون گوگل و اینترنت هست، در ضمن اینترنتی (آن لاین) هم آموزش می بینیم، این روش خوب است اما هرگز جایگزین ارتباط مستقیم معلم و شاگرد نمی شود،( جایگزین میهمانی و خانه ی مادربزرگ نمی شود) چت می کنیم، اما تو چت کردن نمی شود اجتماعی شد، گوته می گوید: استعداد در انزوا شکوفا می شود، شخصیت در اجتماع. درسته ی که ما خیلی از شبکه های اجتماعی استفاده می کنیم اما به اندازه ی مسن ترها اجتماعی نیستیم. تازه، از ناراحتی های مفصلی به خاطر نشستن، تایپ کردن، لمس کردن صفحه نمایش و ... رنج می بریم، خودم  امروز از انگشت درد رنج می بردم :)، ما آن لاینی ها چند تا از حواسمان را کاملاً نادیده گرفتیم: بویای و چشایی. لامسه امان هم فقط صفحه نمایش را حس کرده است، گاهی وقت ها حتی از شنوایی مان هم استفاده نمی کنیم و فقط می بینیم.

__ پس قهرمان داستان تو یک نابغه ی منزوی نیست؟

__ پارمیس خیلی اجتماعی است، سر پرشوری دارد، آن لاین هست، اما مدام در سفر و گردش و لمس کتاب طبیعت است. 

__ اگر قرار باشد یک بخش از داستان را حذف کنی کدام قسمت را حذف می کنی؟

__ فکر نکنم هیچ قسمتی را حذف کنم، فقط سعی می کنم آنها را بهتر بنویسم، من قسمت سفر تگزاس به آمریکا را حذف کردم و بعضی بخش های دیگر را ، اگر دوباره به داستان برگردم این قسمت ها را بهتر می نویسم.

__ پس قسمت آخر بدترین قسمت از نظر نگارش بود؟

__ نمی دانم، من وقت کمتری روش گذاشتم و فقط می خواستم نوشته بشود. برای بندهای آغازین داستان کلی وقت گذاشتم، شاید هم خوب نشدند ولی برای آنها کلی وقت گذاشتم هرچی به سطرهای پایینی نزدیک می شدیم سریعتر نوشتم و بی دقت تر.

__ نظر مخاطب؟

__ نمی دانم، شاید عصبانی شاید خوشحال. ولی آمار این قسمت شگفت انگیز بود، پر خواننده ترین قسمت داستانم شد، من شگفت زده شدم، اما نه خوشحال، برای من قسمت قبلی یا قسمت های قبلی به حد این یکی با ارزش بودند، برای همه وقت یکسانی گذاشتم، به هر حال متشکرم، شاید از این که داستان بالاخره تمام شد خوشحال شدند :)

_ گفتی بی دقت تر، پر اشتباه ترین بخش داستان کدام یکی بود؟

_ چه سئوالی؟ این یکی را مطمئن نیستم، اما مسلماً آن قسمتی که به صورت پیش نویس رفتم ( گشت مرزی ) پر اشتباه ترین بود. ولی به طور کلی همیشه بندهای آخر پر اشتباه ترین قسمت های کار من هستند، چون خسته هستم و سرسری از مطالب می گذرم. چقدر سئوال خسته شدم!

__ زیاد نیست، من بیشتر صبر کردم. به نظر من بعضی قسمت ها زاید هستند مثلاً جوراب، چه جوری آمد تو داستان؟

__ جوراب، زاید؟ نمی دانم، شاید. ولی این که چطوری آمد تو داستان برمی گردد به سبک داستان نویسی من که خیلی منحصر به فرد است، من برای داستانهای انگلیسی ام از این شیوه استفاده می کنم، نمی دانم دقیقاً از کی، ولی به این شیوه انس گرفتم. اوایل داستانم را می نوشتم و ترجمه می کردم. الآن طرح داستانم را می نویسم، بعد تحقیق می کنم، از سوژه ی اصلی که مطمئن شدم، می روم سراغ کلمات اصلی، مثلاً برای این داستان : بالون، مسافرت، مهاجرت، کامیون، بیرون، مهاجرت، اخراج، عجیب و ... واژگان کلیدی من بودند، بعد این که فهرستی از واژگان کلیدی تهیه کردم می روم سراغ دیکشنری ها چند تا دیکشنری دارم از هر واژه بهترین جملات را می نویسم، که هم از نظر گرامری راحت باشم هم کار کردن با کلمه برایم راحت تر باشد، گاهی به جملات خیلی جالبی می خورم که اصلاً ربطی به داستان ندارد، اما من آنها را یادداشت می کنم، خیلی از ایده هایم را از این جملات جالب پیدا می کنم، مثلاً برای کلمه ی عجیب (odd) یک جمله ی جالب در معنای دیگرش پیدا کردم، odd به معنای لنگه هم هست جمله این بود من دو تا لنگه جوراب دارم. خیلی این جمله به دلم نشست، چون می خواستم درباره ی یک زوج داستان بنویسم، برای همین فکر کردم با این جمله چه داستانی بنویسم، که نامه نویسی به زاویرا به ذهنم آمد و بعد هم ناچاراً برای هر دو تا لنگه یک داستان مجزا نوشتم، یکی درباره ی فوتبال و یکی درباره ی ملکه ی اسپانیا، با اولی راحت بودم اما داستان دوم، می ترسیدم برخورنده باشد، اما به نظرم فقط یک جوراب با امضای یک شخص مشهور، یا به خاطر الیاف خاصش، یا به خاطر کاری که با آن صورت گرفته باارزش می شد، دلم را زدم به دریا و داستان ملکه سوفیا را نوشتم، چون به هر حال برای یک مکزیکی ملکه ی اسپانیا بسیار قابل احترام است.

__ برای همین داستانهایت طولانی می شوند، برای جمله ها باید داستان بسازی.

__ بله، ولی خوب این هم یک شیوه ای دیگر. 

__ تو داستان های فارسی کدام را دوست داری؟

__ نمی دانم، همه را دوست داشتم. چشمان فیروزه ای یک کمی طولانی تر بود، خلاصه اش کردم ولی آخرش همین بود، عوضش یک دسته اسکناس بلندتر شد.

__ ایده های فارسی را هم از جمله ها می گیری؟

__ نه بیشتر از زندگی خودم و تجربیاتم. البته هیچ داستانی به این شکل که نوشته شده برای من رخ نداده است، من تکه هایی از تجربیات خودم را به داستان اضافه می کنم، مثلاً در داستان یک دسته اسکناس، خودم یکبار چند تا اسکناس نصفه پیدا کرده بودم، یا مستاجر خودمان نیمه شب فرار کرد رفت خارج، یا چند نفر گفته بودند که یک پول نصفه را خرج کردند و ...

__ تو هم اسکناس ها را خرج کردی؟

__ بله، ولی نه به آن شکلی که در داستان نوشته شده است، من از دیدن اسکناس ها ذوق زده شدم اتفاقاً چون نصفه بودند، یعنی یکی آنها را دور انداخته بود، اسکناس درسته را تا حالا از زمین برنداشتم، چون عذاب وجدان می گیرم، من با اسکناس ها عملیات جراحی انجام می دادم، آن وقت ها پول کهنه و گوشه ندار زیاد به دستم می رسید، اسکناس های کهنه را با اسکناس های نصفه ترمیم می کردم، این طوری با خیال راحت اسکناس ها را خرج کردم.

__ هنوز هم باقی مانده؟

__ یک چهارم یک دویست تومانی را برای یادگاری نگه داشتم. ولی خرج کردن یک اسکناس نصفه قدیم بسیار(!) کار آسانتری بود الآن دیگر هم اسکناس ها نو هستند و هم دستگاه کارت خوان فراوان، تازه مغازه ها هم کمتر سرشان شلوغ است :)

--- خوب، نویسنده من بازهم سئوال داشتم، اما می بینم داری غش می کنی ، پس فعلاً باهات خداحافظی می کنم بعداً برمی گردم تا باقی سئوالاتم را بپرسم چون هنوز سئوالات اصلی را نپرسیدم، مثلاً این که امسال چطور گذشت و چه سالی بود؟

__ تازه اینها فرعی بود؟! بد نگذشت ولی سال عاشقی بود، سالی بود که ثابت کردم پای این وبلاگ وایسادم، حتی وقتی که ندیدمش. آره، امسال، سال ۹۵ اولین بهاری است که وبلاگم را ندیده ام، الآن بیشتر از هفت هشت ماهی است که وبلاگ را ندیدم، و واقعاً بعضی وقت ها اصلاً دلم نمی خواست هیچ مطلبی بگذارم، یا بنویسم، نمی دانم چرا نوشتم، چرا داستان را تمام کردم، تنها پاسخم فقط عشق است، من عاشق این وبلاگ بودم و هستم، با این که یک دامنه داشتم، اما فقط برای همین وبلاگ نوشتم، فکر می کنم پارسال خیلی عاشق بودم، درست مثل مسافر کوچولو که عاشق گلش بود، من هم عاشق سیاره ی خودم بودم، عاشق گل خودم. دیگر حتی اگر از این وبلاگ یک روزی روزگاری صددرصد هم جدا بشوم، می دانم که قلب من همیشه با این کار بوده، و خواهد بود و نظرات دیگران مثل احمق، ساده و ببو و از این جور حرف ها هیچ تأثیری رو من نمی گذارد. امیدوارم و خداحافظ. آخیش، پارمیس رفت!










0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com