This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, March 7, 2016

بازارچه ی خیریه


بازارچه ی خیریه

بعد ناهار من و آیدا با عکس درسا و دستگاه پُز آقا مهدی سوار اتوبوس شدیم و رفتیم بوستان ملت

دقایقی در پارک قدم زدیم، تا مکانی ایده آل برای برپایی بازارچه ی خیریه پیدا کنیم، اما محو زیبایی رویایی مناظر پرنگار اطراف شدیم. بوستان ملت به راستی بهشت کوچکی است در پایتخت ایران، حتی در فصل برگ ریزان. از مخمل سبز چمن که گُله گُله آراسته با برگ های رنگارنگ گرفته تا درختان قرمز و طلایی و نارنجی همه گویای آن بود که پاییز هنرمند در بازی با رنگ ها استادی است بی مانند، ما نیز به پیروی از استاد به محوطه ی بازی سرک کشیدیم و مشتری های خود را در آنجا یافتیم: کودکان معصوم و مامان و باباهای مهربان.

پس از تهیه ی یک بسته شکلات، یک جعبه دستمال کاغذی و یک کارتن بزرگ، بر روی نیمکتی نزدیک زمین بازی کودکان مستقر شدیم. اسکناس ها، شکلات، دستمال کاغذی و دستگاه کارت خوان را بسیار مرتب روی کارتن چیدیم، سپس روی یک مقوای سفید با ماژیک قرمز نوشتم:« چشمان ساداکو به دستان مهربان شماست.»، حالا همه چیز برای آغاز کسب و کاری کوچک و آبرومندانه مهیا بود.

خیلی ریلکس و فارغ از هیاهوی اطراف شروع کردم به ساختن درنا. آیدا هم با عکس درسا کنارم نشسته بود، خالصانه اشک می ریخت و با التماس از رهگذران می خواست قدمی برای سلامتی دوستش بردارند.

نیم ساعت اول لحظات یأس آوری بود، بازارمان حسابی کساد بود، حتی یک مگش هم نبود که بپرانیمش، اما درنای بیستم را که ساختم ورق برگشت و نخستین مشتری، کودکی دو ساله، دوید سمت ما و قبیله اش هم افتادند دنبالش. هنگامی که آن وروجک بانمک سه چهار تا درنا را با دستان کوچولویش مچاله کرد، من با ناراحتی اخم ها را در هم کشیدم، مامان بچه خندید که:« بچه اس دیگه.» من زورکی لبخند زدم، بابای بچه یک درنا برداشت و پرسید:« روز کودکه؟» آیدا به عکس درسا اشاره کرد و گفت:« نه، داریم برای درسا درنا می سازیم تا حالش خوب بشه، چهار سالشه، ولی ما باید هزار تا درنا بسازیم، هر دانه هم ۵ هزار تومنه.» مادر بزرگ وروجک با محبت دستی به سر آیدا کشید و گفت:« غصه نخور، حالش خوب می شد، ما بهش کمک می کنیم.» و به پدربزرگ نگاه کرد، پدربزرگ هم چهار تا درنا برداشت و دو تا ده هزاری گذاشت کف دست آیدا. عمو و خاله و عمه و دایی وروجک هم نفری دوتا درنا خریدند، پدر بچه هم آهی کشید و با اخم پول سه چهارتا درنایی که کودکش مچاله کرده بود را حساب کرد، قبلیه ما را ترک کرد، ولی بازارچه خالی نماند. ملت کم کم دور نیمکت ما حلقه زدند، من هم تر و فرز درنا می ساختم و با حوصله ساختن درنا را به بچه ها و حتی بزرگترها یاد می دادم. چه مردم خوش قلبی، ظاهراً خیلی ها دلشان می خواست به ساداکو کمک کنند تا مثل باد بدود!

انصافاً، آوردن آیدای شیرین زبان و دستگاه پز ، نیز فکر هوشمندانه و زیرکانه ای بود، مردم تحت تأثیر آن چشمان معصوم بارانی حتی مبلغ بیشتری می پرداختند؛ یک آقایی بدون خرید درنا صد و ده تومان کارت کشید، ده تا دستمال کاغذی برداشت و با دیدگانی اشکبار به سرعت دور شد.
البته چندتا گدا هم به تورمان خورد، یک دختر نوجوانی با خنده گفت:« پول نقد ندارم، اما سه چهار تا شارژ ایرانسل دارم.» خسیس ،یک شارژ دو هزار تومانی رو جعبه مقوایی گذاشت و دو تا درنا برداشت و بعد این که صفحه ی اینستاش را با تصاویر آیدا و درناهای اسکناسی من پر کرد با دوستانش رفت سینمای چند بُعدی :)
بعضی ها هم دست به نصیحت شان خوب بود، یک آقای محترمی گفت:« جوون، حیف نیست سرمایه های ملی را این طوری هدر می دهی؟»
گفتم:« پدر من، شما برو ببین تو عروسی ها با اسکناس گل می سازن، می ریزن رو سر عروس دوماد،هیچکی هم اعتراضی ندارد. بعلاوه، اسم این هدر دادن نیست، اسمش بازیافته. یه بنده خدایی نادونی کرده این اسکناس ها را دو نیم کرده، من هم باهاش کاردستی درست کردم، اشتباه کردم؟»
__:« نه، معلومه که نه، احسنت، مرحبا، معلومه که جوان خوش فکری هستی، آینده ی درخشانی داری، حالا نیمه دوم اسکناسا کجاست؟»
شانه ها را بالا انداختم و گفتم:« نمی دونم، اگر می دونستم که اینجا نبودم.»

دو ساعت نشده همه ی ۹۹ تا درنا را فروختیم و ۵۰۰ تومان من هم جور شد، حالا تا گوشی محبوبم یک قدم فاصله داشتم، دیگر می خواستیم بساطمان را جمع کنیم که دوربین خبرنگاران به سراغمان آمد تا گزارشی تهیه کنند از کودکان خوش قلبی که برای کمک به دوست بیمارشان درنا می فروختند. خوب شد، کتاب ساداکو و هزار درنای کاغذی را خوب خوانده بودم، آیدا داستان درسا را گفت و من هم داستان ساداکو- دختری که از بچگی به دو عشق می ورزید- را با تمام جزییات برای بینندگان تعریف کردم و پیاز داغ قصه را چنان زیاد کردم که اشک خبرنگاران هم درآمد، خوب شد هنوز سه چهار تا دستمال کاغذی باقی مانده بود :) راستش را بخواهید،تنها اشتباهم همین بود، از من می شنوید هیچ وقت با خبرنگاران مصاحبه نکنید.


بعد شام، با خوشحالی رفتم سراغ رایانه، می خواستم رو دکمه ی خرید کلیک کنم که زنگ در به صدا در آمد. مادرم هنوز در را نگشوده بود که پری خانم و تیمور و ترمه پریدند تو خانه. پری خانم فریاد می زد که آیدین کلاهبردار، ده هزار تومانی های بچه های بی زبون من را درنا ساخته و فروخته است، مامان و بابای بیچاره ام همین طوری هاج و واج مانده بودند.بابام پرسید:« پری خانم چی می گویند، آیدین؟»
--:« به خدا روحم خبر نداشت که اسکناس ها برا پری خانمه، جمعه یک دسته اسکناس نصفه کنار سطل بازیافت پیدا کردم، فکر کردم بی صاحبه، برداشتمش،    خوب، ارزشی نداشت ،گفتم حیفه از بین برود برای همین باهاش درنا ساختم و فروختم، آیدا هم شاهدمه.»
آیدا:« برا سلامتی درسا درنا ساختیم، باید یک عالمه دیگه هم بسازیم تا درسا خوب بشه.»
مامان و بابا چپ چپ به من نگاه کردند، پری خانم گفت:« بی انصاف، نباید دنبال صاحبش می گشتی؟»
پوزخندی زدم:« آخه کدوم آدم عاقلی دنبال صاحب اسکناس نصفه می گردد، مردم نمی گفتن بالاخونه اش را داده اجاره؟»
 رنگ پری خانم از عصبانیت کبود شده بود:« اگر از همسایه ها پرسیده بودی، می فهمیدی که ترمه سراغ آن را از خیلی ها گرفته بود.»
مامانم گفت:« الا ما؟»
صورت بابا هنوز شبیه علامت تعجب بود:« درست شنیدم یک دسته ده هزار تومانی نصفه؟ یک دسته ی صدتایی؟! دارید سر به سرم می ذارید؟»
حالا پری خانم سرخ شده بود، من من کرد:« خب، شما که بچه ها را می شناسید مدام با هم بگو مگو دارند، جمعه ی پیش هم سر پول دعواشون شده بود.»
تیمور:« چون یک میلیون مال من بود.»
ترمه با خشم تو چشم هایش زل زد:« نه خیر، مال من بود.»
پری خانم سرشان توپید:« بسه دیگه.» سپس رو به مامانم کرد و پرسید:« شما مستأجر ما رو می شناختید؟ همون زوج جوانی که دو سه ماهی تو خونه ی ما زندگی می کردند؟»
مامان:« نه آنقدرها، یک چند باری دیده بودمشان، چطور؟»
آه بلندی کشید و گفت:« این آتیش رو اونها به زندگیمون انداختند، چند ماه پیش دوست تیمور گفت: برادرش ورشکست شده، خانه اش را به خاطر بدهی فروخته ، حالا داره دربدر دنبال یک اتاق ارزون برای زندگی می گرده، پول پیش هم نداره. تیمور بچه ام خیلی دل نازکه، به رفیقش گفت ما یک اتاق خالی داریم، بگو یک مدت بیان پیش ما تا خونه پیدا کنند. من، راستیتش دلم رضا نبود، ولی به خاطر ثوابش قبول کردم.   خدایی زن و شوهر بی آزاری بودند، صبح کله سحر می رفتند بیرون، سر شب بر می گشتند.  ما بدی ازشون ندیدیم، ولی برای این چند ماهی که تو خونه ی ما جا خوش کردند، کرایه ای که ندادند هیچ، یک میلیون هم دستی گرفتند. می گفتند همین روزها دست و بالمان باز می شه، از خجالتتون در میایم- » پری خانم زد زیر خنده:« سه شنبه ی قبل ،صبح که بیدار شدیم دیدیم جا تر و بچه نیست! فهمیدیم، داستان بدهی و ورشکستگی چاخان بوده، آنها خانه شون رو فروخته بودن که برن خارج، دنبال یک جای مفت می گشتند تا مدارکشون جور بشه، پسر منم که ساده، راحت گول خورد! برادرش قسم خورد که آنها هم فریب خورده و مال باخته اند، ظاهراً زوج جوان تمام فامیل را به بهانه ی ورشکستگی چاپیده بودند تا برن خارج. یک یادداشت عذرخواهی هم برای ما گذاشته بودند و نوشته بودند شرمنده، وسایلمون عوض طلبتون. می خواستم همه را بریزم دور، گفتم این خرت و پرت ها چه ارزشی دارند، ترمه نگذاشت.»

ترمه:« به مامان گفتم چند روز بهم مهلت بده، همه آنها را برات می فروشم، به شرط این که نصف پولش مال من باشه، تیمور هم حرفی نداشت.»
تیمور:« چشمم آب نمی خورد بتونه چیزی بفروشد، کی اون کتابها را می خرید؟»
ترمه:« اول از همه، اجناس را برآورد کردم، کتابها با ارزش بودند، ولی مشتری پسند نبودند، بر عکس پوشاک و گیتار و وسایل تزیینی. تصمیم گرفتم وسایل را جفتی بفروشم، ما دقیقاً ۱۰۰ تا کتاب قطور داشتیم با چند دست شلوار جین، کفش، کتانی، مانتو، کیف، تی شرت، چند تا مجسمه، یک گیتار، تعدادی دی وی دی موسیقی و فیلم و خرده ریزه های دیگه. تو وب سایتم یک آگهی گذاشتم: حراج بی سابقه وسایل دست دوم با قیمتی استثنایی: جفتی ده هزار تومان.با یک تیر دو نشان بزن: میهمانی بیا و خرید کن: یک کتاب ،کالای مورد پسند شما با یک فنجان نسکافه: فقط ده هزار تومان. حقیقتاً، پیشنهاد وسوسه انگیزی بود، به خاطر آن که بهای بسیاری از اجناس بیش از ده هزار تومان بود، همه ی کتابها و خرت و پرت چند ساعته فروش رفت، ما هم۱۰۰  تا اسکناس ده هزار تومانی به دست آوردیم و دعوا از همون جا آغاز شد.»
تیمور:« تا صبح سر پولها بگو مگو داشتیم، ترمه می گفت که نصف پولها برای اوست، ولی من قبول نداشتم، می گفتم چون مستأجر به من بدهکار بوده، کل پول مال خودمه، خلاصه دعوا بالا گرفت، حسابی جوش آورده بودم چون راضی نبود به خاطر من؛ یعنی برادرش از نیم میلیون بگذره--»
ترمه حرفش را قطع کرد:« به این پول احتیاج داشتم، می خواستم توی یک دوره ی آموزشی ثبت نام کنم.»
تیمور:« بهش گفتم نصف پولها را می خواهی، باشه الآن نصفش می کنم و با قیچی باغبونی پولها را نصف کردم، نصف دسته را پرت کردم تو صورتش و با نیم دیگه که رل اسکناس داشت از خانه زدم بیرون، همون موقع از کارم پشیمون شدم ولی دیگه دیر شده بود، پشت سرم را نگاه کردم ببینم ترمه میاد دنبالم، همیشه می دوید دنبالم، ولی آن روز نیومد، با دسته ی اسکناس یک مدتی بلاتکلیف سر کوچه ایستادم، می خواستم برگردم خونه، ولی غرورم اجازه نمی داد، فکر کردم احتمالاً میاد دنبال آنها یا زنگ می زنه و التماس می کنه که برشون گردونم ، نقشه ام این بود که وقتی حسابی منت کشید برگردم خونه و اسکناسها را با چسب نواری بچسباندم، ولی نیومد، نمی دونستم چی کار کنم که سر و کله ی سامان پیداش شد. کلانتر محل است بچه ها بهش می گویند فرهاد کنجکاو، تا از چند و چون چیزی سر در نیارد آروم نمی شینه، تا دیدمش به بهانه ی بستن بند کفشم پولها را زیر برگهای کنار سطل بازیافت مخفی کردم و به ترمه یک پیامک زدم که بدو بیا، پولها کنار سطل بازیافته. خبر نداشتم که گوشی ترمه--»
ترمه:« گوشیم خاموش بود، دو ساعت بعد پیامکش را خواندم، که دیگه خیلی دیر شده بود.» به من نگاه کرد.
پری خانم:« از چند تا از همسایه ها راجع به دسته اسکناس پرس و جو کردیم، ولی کسی چیزی ندیده بود، تا این که امشب تو تلویزیون آیدین را دیدیم که با اسکناس های نصفه درنا می ساخت.»
مامانم:« و بلافاصله اومدید خونه ی ما.»
پری خانم:« خوب، آخه اون دسته اسکناس برا تیمور و ترمه است.»
 بابا بهم اشاره کرد که بروم نیم میلیون را بیارم.
گفتم:« هیچ اسکناسی ندارم.» و با التماس به مامان و بابا زل زدم، اما نگاه غضب آلود بابا مرا وادار به عقب نشینی کرد، به اتاقم رفتم و با کارت بانکیم برگشتم:« پول نقد ندارم، شماره حساب تان را بنویسید تا نیم میلیون را به حسابتان واریز کنم.»
ترمه شماره حساب را نوشت، پری خانم هم گفت: « دستت درد نکنه، ولی این نیم میلیونه، پولهای ترمه یک میلیون بود.»
بابام پوزخندی زد:« اینشم که زنده شد باید خدا را شکر کنید.»
پری خانم نصف دیگر اسکناس ها را تو دستم گذاشت و گفت:« کار را که کرد، آن که تمام کرد، این اسکناسها دست تو  رو می بوسه، فردا برو پارک ملت با این اسکناس ها درنا بساز و بفروش تا یک میلیون تکمیل بشود، قبول؟»
می خواستم اعتراض کنم ،اما با دیدن نگاه ملامت گر بابا و لبخند بزرگ آیدا منصرف شدم  و گفتم:« قبول.»

جمعه بعد ناهار ، من و آیدا با عکس درسا و دستگاه پز آقا مهدی سوار اتوبوس شدیم، رفتیم بوستان ملت و نود و نه تا درنا فروختیم.
 راستی چرا نود و نه؟ خودمم نفهمیدم، دسته اسکناس پری خانم یک اسکناس کم داشت، شاید ترمه آن یکی را برای یادگاری برداشته بود. به هرحال، بعد از فروش درناها آه بلندی کشیدم، ناچار بودم هشتصد و دو تا درنای دیگر بسازم و برای رسیدن به آیفون محبوبم یک چند ماه منتظر بمانم.

  

******








M.T

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com