This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Thursday, March 31, 2016

تو را هرگز نمی بخشم :)



سپـــــــیده دم، نسیـمی روح پرور
وزید و کرد گیـــــــــتی را معنـــــبر
تو پنداری، ز فــــــــــــروردین و خــرداد
به بــــاغ و راغ ، بد پیــــــــــــــــغام آور
به رخســـــار و به تن مشاطه کردار
عروسان چــــــمن را بست زیـــــور
گرفت از پای، بند ســـــرو شمشاد
ســـــترد از چــهره گرد بید و عرعر
ز گــــــــــــــــــوهر ریزی ابر بهاری
بسیط خــــــــــــــاک شد پر لؤلؤ تر
مبـــــــــــــــــــارکباد گویان، در فکندند
درختان را بتارک، ســــــــــــــــــبز چادر
نماند اندر چمـــــن یک شاخ، کانرا
نپوشاندند رنگـــــــین حـــله در بر
زبس بشـــــکفت گوناگون شکوفه
هوا گردید مشــــــــکین و معــطر
بسی شد، بر فراز شـــاخساران
زمــــرد، همسر یاقوت احـــــــمر
به تن پوشید گـــل، استبرق سرخ
به سر بنهاد نـــرگس، افســـــر زر
بهـــــــــاری لعبتان، آراســته چــهر
به کردار پریــــــــــرویان کشـــــــمر
چــــمن، با سوسن و ریحان منقش
زمین، چون صحــــف انگلیون مصـور
در اوج آســــمان، خورشید رخشـان
گهی پیــــــــدا و دیگر گه مضـــــمر
فلــــــــــک، از پســــت رائیها مبــرا
جــــــــــهان ز آلــوده کاریها مطـــهر
                             پروین اعتصامی
درود، بالاخره یک شعر هم از پروین اعتصامی آوردیم :) 

 امروز دوازدهم فروردین روز جمهوری اسلامی بود، هنوز هم به جمهوری اسلامی بله می گویید؟ اگر بله، پس مبارک باشد، به پای هم پیر شوید. از قرار معلوم پرونده ی تعطیلات نوروزی سال یک هزار و سیصد و نود و پنج فردا برای ابد بسته می شود و ما می مانیم با یک خروار کار عملی، پس کمربندها را محکم ببندید که قرار است در باند تولید ملی فرود بیاییم، زیرا امسال سال اقدام و عمل است. امیدوارم تا واپسین دقایق سال شعار امسال آویزه ی گوشمان باشد، امسال سال کار عملی است، دیگر کار از وعده و وعید گذشته :) ( خودم که به یادآوری مکرر نیاز دارم :) )  

خوب،  هفته ی نخست عید قسمت اول مصاحبه ی پارمیس را خواندید، در پایان هفته ی دوم پارمیس در خانه ی نویسنده را زد تا باقی سؤالاتش را بپرسد، البته گلچینی از پرسش های فراوانی که تلفن مغزش را آشغال کرده است! 

پارمیس: سلام، تو همیشه پنج شنبه ها برایم نامه می نوشتی، اما این بار من به سراغت آمدم تا خبرهای داغ و دست اول را مستقیماً از خودت بشنوم، راستی تازه چه خبر؟

نویسنده: سلام و هزاران تبریک و شادباش به مناسب فرا رسیدن سال نو، خبر تازه ای ندارم.
 پارمیس ( خنده): این سال دیگر بیات شده نویسنده، فردا سیزده بدر است، شعر که داری پنج شنبه ها برایم شعر می نوشتی.
 --- : « گفته آمد که به دلجویی ما می آیی/ دل ندارم که به دلجوش نیازی باشد.»
 --- : من اصلاً نمی دانم دلجویی یعنی چی، من فقط برای مصاحبه آمدم، نویسنده لطفاً موضوع را عوض نکن.

---: چی می گویی؟ گفتی یک شعر بگو من هم یک بیت برایت خواندم.
 ---: حالا که حرف دلجویی پیش آمد، راستی اصل حالت چطور است؟ تعطیلات چطور گذشت؟ هفته ی اول که خیلی خوشمزه بود، هفته ی دوم چطور؟ چی نوشتی؟

 ---: هفته ی دوم خیلی کسالت بار بود، هیچی ننوشتم، یک مقدار کارهای باقی مانده را انجام دادم و بقیه اش با Hay day  پر شد.
 __ : چه غم انگیز! نه فیلم ، نه کتاب، نه تلوزیون؟ شوخی می کنی؟
__ : نه، این اولین سالی بود که هیچ فیلمی ندیدم، پارسال چند تایی دیدم... زیاد حوصله نداشتم، و راستش محیط آرمانیم برای نوشتن هم نبود، یعنی وقتی تعطیلات هست، دیگر نمی نویسی ، فکر می کنی نوشتن هم تعطیل است.

___: تو پارسال با این که داستان ننوشتی، اما زیاد نوشتی، هر روز داستان بابالنگ دراز و فکر کنم دو تا خاطره.
 ___: آره، پارسال سال خوبی بود، صبح ها بیدار می شدم، بابا لنگ دراز را تایپ می کردم، قسمت آخرش را همان هفته ی نوروز منتشر کردم ( از این خنده ام گرفت، چون در حقیقت من ناشر نیستم، فقط آنها را تایپ کردم) و خاطره هم، پارمیس دست رو دلم نگذار واقعاً هر بار که یک خاطره می نویسم چنان نقره داغ می شوم که با خودم عهد می بندم که دور خاطره نویسی را برای ابد خط بکشم، اما چه کنم از دست این خاطرات شیرین و این دست وروجک که وقتی به صفحه کلید می رسد، خاطرات را از دلم در می آرد و رو وبلاگ می پاشد.

__: چرا مگر خاطره نویسی چه اشکالی دارد؟ تازه خاطراتت که معمولاً خنده دارند، مثلاً تو خاطرات پارسال مگر از کسی بد نوشته بودی؟
 __: نه، خاطره نویسی واقعاً خوب است، مدرسه، دانشگاه، سرکار، تو اتوبوس، مترو هر جایی که دو سه نفر دور هم جمع می شوند، معمولاً شروع می کنند به خاطره گویی، بعضی ها هم شب خاطره برگزار می کنند، جلسات هفتگی که یک عده دور هم جمع می شوند خاطره می گویند. خودم از شنیدن خاطرات دیگران بسیار لذت می برم، از کودکی به بزرگترها اصرار می کردم برام خاطره تعریف کنند، از اون قدیم ندیم ها ، از خواهر ها برادرها مادر و پدر و محله اشان، البته پدر و مادر خودم زیاد اهل خاطره گویی نبودند، موفق نشدم حتی یک کلمه از دهن مادرم بیرون بکشم، بس که قرصه. راستـــــی دیروز روز مادر بود، روز مادر مبارک. اما نمی دانم چرا دیگران این قدر رو خاطرات من حساس هستند، همان سیزده بدری که پارسال درباره اش نوشتم خوش ترین و به یاد ماندنی ترین سیزده بدر من تا حالا بوده است، آن تنها باری بود که خانواده ی ما با یک خانواده ی دیگر نحسی سیزده را بدر کردند، در خاطره ام هیچ نکته ی منفی یا گلایه ای نبود، هر چند بعضی ها همیشه دلخور می شوند، اگر از خانواده ی بابایم بنویسم خانواده ی مامانم ناراحت می شوند، اگر از خانواده ی مامانم بنویسم خانواده ی بابام دلخور می شوند، اگر از خواهر و برادرهایم حرفی بزنم دلخور می شوند، اصولاً من هنوز نفهمیدم چطوری خاطره تعریف کنم، حالا خوبه هرگز خاطرات بدم را برای کسی نگفتم و فقط بامزه هایش را نوشتم، ولی به من می گویند خاطره نگو. وقتی مدرسه می رفتم ساکت ترین شاگرد کلاس بودم، بچه ها از عمو و خاله و دایی شون می گفتم و من فقط گوش می دادم. یک بار نجمه ( یکی از دوستای خوبم) گفت: بابا، تو عجب آب زیر کاهی هستی، هی ما خاطره می گویم که تو هم یک چیزی از خودت بگویی، تو اصلاً هیچی بروز نمی دهی. واقعاً مارمولک و موذی نبودم از خویشانم خیلی کم می دانستم اگر می گفتم خاله ام را چند ساله ندیدم یا عمه ام را، بچه ها اصلاً باور نمی کردند، برای همین ساکت می نشستم و به خاطرات دیگران گوش می دادم.

 __ پارسال که خیلی عادلانه کار کردی اولهای عید یک خاطره از خانواده ی بابایت نوشتی آخرهای عید هم یک خاطره از خانواده ی مامانت.
 __ آره، ولی جواب نداد. جالبیش اینه که من سال به دوازده ماه هیچ کدامشان را نمی بینم.

__ راستی، خوب یک ذره از خانواده ی بزرگت بگو
 __ ما خانواده ی بزرگی داریم، سه تا عمه و سه تا عمو دارم. و یک دایی و فکر کنم چهار تا خاله.

__ فکر کنی؟
 __ بله، من عمه ها و عمو هایم را دیدم البته آخرین باری که دیدمشون خیلی دور است. دایی ام را فقط یک بار آن هم دو سه دقیقه دیدم، در همان چند دقیقه متوجه شدم مرد مهربانی است، خاله بزرگم و خاله کوچکم را زیادتر دیدم، خاله بزرگم را آخرین بار دو سال پیش دیدم، یکی از خاله هایم و بچه هاشون را فقط یک بار دیدم و آن یکی را اصلاً، شاید هم در کودکی دیده باشم ولی یادم نمیاد. 

__ بنابراین تو نمی دونی دقیقاً چند تا پسر خاله، دخترخاله، دختر دایی و دختر عمه و پسر عمه و پسر عمو و دختر عمو داری؟
 --- بله، واقعاً نمی دانم، بچه های خاله بزرگم را می شناسم، چون بیشتر به خانه ی ما سر زدند ولی بقیه را یا ندیدم یا خیلی سال پیش دیدم.

--- چرا؟
 --- این یکی از مشکلات خانواده های پر جمعیت است، پدر و مادر من آدم های مردم داری بودند و هستند، خیلی مراعات دیگران را می کردند و می کنند. برای همین ما زیادی میهمانی نمی رفتیم و طبیعتاً دیگران هم چندان به ما سر نمی زدند. برای آن که طبق رسم ما هر دیدی یک بازدیدی دارد، و چون ما جایی نمی رفتیم کسی هم به دیدن ما نمی آمد.


__ فقط چون تعداد بچه ها زیاد بود؟
 __ این یکی از دلایل بود، تو فامیل پدریم اکثر خانواده ها نهایت دو سه تا بچه داشتند، فقط عمه بزرگم چهار پنج تا بچه داشت، تو خانواده ی مادریم تعداد بچه ها بیشتر بود، اما نصف فامیل اصفهان بودند، ما هم اصلاً اهل مسافرت نبودیم.


--- که این طور، پس تعطیلات نوروزی نویسنده در کودکی بدون دید و بازدید گذشت؟
 __ اوایل که چهار تا بچه بودیم، عیدها عید دیدنی می رفتیم، یک سال من و برادرم کلی عیدی جمع کردیم، پنج تا بچه که شدیم، عید دیدنی ها کم شد تا این که به کلی قطع شد، البته من که شکایتی نداشتم، راستش من عاشق تلویزیون بودم، برعکس فامیل که اصلاً هیچ گرایشی به تلویزیون نداشتند، هر جا می رفتیم من ثانیه شماری می کردم کی برمی گردیم تا ویژه برنامه های نوروزی را تماشا کنم، ولی خوب، بدیش هم این بود که زیاد اجتماعی بار نیامدیم و کلاً تو فامیل خیلی غریب بودیم، بقیه مدام با هم در ارتباط بودند، از هم خبر داشتند، ما اخبار مرگ و میر را هم چند سال بعد می شنیدیم.


__ چه خانواده ی جالبی! یک خاطره از این تعطیلات بامزه ات بگو.
 __ ببین خانواده ی پر جمعیت داشتن این مشکلات را هم دارد، اما من واقعاً از داشتن این همه خواهر و برادر خوشحالم، اینو جدی می گویم، همان طور که گفتم از تعطیلات نوروزیم گله ای ندارم، حیفه که خویشان را نمی شناسم، ولی خوب عوضش لحظات بامزه ای را با خواهرها و برادرهایم گذراندم. یک خاطره؟


پارمیس به خودش می گوید: تا همین الآنش هم برای برملا کردن اسرار خانوادگی خنجر زیر گلویش است، حالا فکر کن خاطره بگوید چی می شود؟ :)   
 __ بامزه ترین خاطره ی عیدم بر می گردد به سریال الیور تویست. یکی دو ماه قبل عید تلویزیون اعلام کرد که سریال الیور تویست را در ویژه برنامه ی نوروزی پخش می کند، من از شادی رو پام بند نبودم، خیلی دلم می خواست هر چه زودتر این سریال را ببینم برای آن که آن موقع خیلی طرفدار دیکنز بودم، بعد اتفاق جالبتری رخ داد، بابایم یک دست مبل تو اتاق پذیرایی روبه روی یک تلویزیون بزرگ رنگی چید، و آجیل خوری و شیرینی خوری و میوه خوری را حسابی پر کرد . به خودم گفتم : آخ جون! حالا الیور تویست را رنگی می بینم که بابایم رو به ما گفت: فکرشون را از سرتان بیرون کنید، این ها برای میهمان است، فهمیدید؟ ما لبخند زنان سرمان را به علامت فهمیدیم تکان دادیم. بابا در اتاق را قفل کرد و کلید را گذاشت تو جیبش و رفت عید دیدنی. ما زیاد غصه نخوردیم هر چند که کلید یدکی نداشتیم. صبح ها که بابایم می رفت عید دیدنی ما با دلهره می پریدیم تو اتاق، رو مبل ها می نشستیم و الیور تویست را رنگی تماشا می کردیم، البته چند تایی آجیل هم می خوریم نه زیاد، چون نمی خواستیم دستمان رو بشود، خلاصه تعطیلات نوروز تمام شد و بابایم که فوق العاده تیز و زرنگ است ( بود) از ورود ما به اتاق بویی نبرد.

__ چطوری به اتاق می رفتید، از پنجره؟

__ نه، آن اتاق یک پنجره داشت که از داخل بسته می شد، ممکن نبود کسی از بیرون وارد اتاق شود، تنها راه ورودیش همان در بود. 

__ کنجکاو شدم

__ خوب، بابایم تازگی آن اتاق را گسترش داده بود، اتاق بیشتر از دوازده متر بزرگ شده بود، بین این قسمت جدید با اتاق بچه ها یک دیوار موقت بود، در حقیقت یک دیوار چوبی، قرار بود یک در سرتاسری این قسمت کار بگذارند. چو چوبه              

__ خیلی اذیت می کنند

__ آره، دوباره نوشته ام ناقص ماند، تو عید چند بار خواستم بنویسم همین اتفاق افتاد.


__ عیب ندارد، ما ادامه می دهیم حتی اگر این متن هزار تا تکه بشود، هستی؟


__ سعی می کنم، اعصابم را کنترل کنم.

__ خوبه، نویسنده پس ادامه می دهیم. 









  









M.T



M.T

نوروز



سپـــــــیده دم، نسیـمی روح پرور
وزید و کرد گیـــــــــتی را معنـــــبر
تو پنداری، ز فــــــــــــروردین و خــرداد
به بــــاغ و راغ ، بد پیــــــــــــــــغام آور
به رخســـــار و به تن مشاطه کردار
عروسان چــــــمن را بست زیـــــور
گرفت از پای، بند ســـــرو شمشاد
ســـــترد از چــهره گرد بید و عرعر
ز گــــــــــــــــــوهر ریزی ابر بهاری
بسیط خــــــــــــــاک شد پر لؤلؤ تر
مبـــــــــــــــــــارکباد گویان، در فکندند
درختان را بتارک، ســــــــــــــــــبز چادر
نماند اندر چمـــــن یک شاخ، کانرا
نپوشاندند رنگـــــــین حـــله در بر
زبس بشـــــکفت گوناگون شکوفه
هوا گردید مشــــــــکین و معــطر
بسی شد، بر فراز شـــاخساران
زمــــرد، همسر یاقوت احـــــــمر
به تن پوشید گـــل، استبرق سرخ
به سر بنهاد نـــرگس، افســـــر زر
بهـــــــــاری لعبتان، آراســته چــهر
به کردار پریــــــــــرویان کشـــــــمر
چــــمن، با سوسن و ریحان منقش
زمین، چون صحــــف انگلیون مصـور
در اوج آســــمان، خورشید رخشـان
گهی پیــــــــدا و دیگر گه مضـــــمر
فلــــــــــک، از پســــت رائیها مبــرا
جــــــــــهان ز آلــوده کاریها مطـــهر
                             پروین اعتصامی

درود، بالاخره یک شعر هم از پروین اعتصامی آوردیم :) 

 امروز دوازدهم فروردین روز جمهوری اسلامی بود، هنوز هم به جمهوری اسلامی بله می گویید؟ اگر بله، پس مبارک باشد، به پای هم پیر شوید. از قرار معلوم پرونده ی تعطیلات نوروزی سال یک هزار و سیصد و نود و پنج فردا برای ابد بسته می شود و ما می مانیم با یک خروار کار عملی، پس کمربندها را محکم ببندید که قرار است در باند تولید ملی فرود بیاییم، زیرا امسال سال اقدام و عمل است. امیدوارم تا واپسین دقایق سال شعار امسال آویزه ی گوشمان باشد، امسال سال کار عملی است، دیگر کار از وعده و وعید گذشته :) ( خودم که به یادآوری مکرر نیاز دارم :) )  

خوب،  هفته ی نخست عید قسمت اول مصاحبه ی پارمیس را خواندید، در پایان هفته ی دوم پارمیس در خانه ی نویسنده را زد تا باقی سؤالاتش را بپرسد، البته گلچینی از پرسش های فراوانی که تلفن مغزش را آشغال کرده است! 

پارمیس: سلام، تو همیشه پنج شنبه ها برایم نامه می نوشتی، اما این بار من به سراغت آمدم تا خبرهای داغ و دست اول را مستقیماً از خودت بشنوم، راستی تازه چه خبر؟

نویسنده: سلام و هزاران تبریک و شادباش به مناسب فرا رسیدن سال نو، خبر تازه ای ندارم.

پارمیس ( خنده): این سال دیگر بیات شده نویسنده، فردا سیزده بدر است، شعر که داری پنج شنبه ها برایم شعر می نوشتی.

--- : « گفته آمد که به دلجویی ما می آیی/ دل ندارم که به دلجوش نیازی باشد.»

--- : من اصلاً نمی دانم دلجویی یعنی چی، من فقط برای مصاحبه آمدم، نویسنده لطفاً موضوع را عوض نکن.


---: چی می گویی؟ گفتی یک شعر بگو من هم یک بیت برایت خواندم.

---: حالا که حرف دلجویی پیش آمد، راستی اصل حالت چطور است؟ تعطیلات چطور گذشت؟ هفته ی اول که خیلی خوشمزه بود، هفته ی دوم چطور؟ چی نوشتی؟


---: هفته ی دوم خیلی کسالت بار بود، هیچی ننوشتم، یک مقدار کارهای باقی مانده را انجام دادم و بقیه اش با Hay day  پر شد.

__ : چه غم انگیز! نه فیلم ، نه کتاب، نه تلوزیون؟ شوخی می کنی؟

__ : نه، این اولین سالی بود که هیچ فیلمی ندیدم، پارسال چند تایی دیدم... زیاد حوصله نداشتم، و راستش محیط آرمانیم برای نوشتن هم نبود، یعنی وقتی تعطیلات هست، دیگر نمی نویسی ، فکر می کنی نوشتن هم تعطیل است.

___: تو پارسال با این که داستان ننوشتی، اما زیاد نوشتی، هر روز داستان بابالنگ دراز و فکر کنم دو تا خاطره.

___: آره، پارسال سال خوبی بود، صبح ها بیدار می شدم، بابا لنگ دراز را تایپ می کردم، قسمت آخرش را همان هفته ی نوروز منتشر کردم ( از این خنده ام گرفت، چون در حقیقت من ناشر نیستم، فقط آنها را تایپ کردم) و خاطره هم، پارمیس دست رو دلم نگذار واقعاً هر بار که یک خاطره می نویسم چنان نقره داغ می شوم که با خودم عهد می بندم که دور خاطره نویسی را برای ابد خط بکشم، اما چه کنم از دست این خاطرات شیرین و این دست وروجک که وقتی به صفحه کلید می رسد، خاطرات را از دلم در می آرد و رو وبلاگ می پاشد.

__: چرا مگر خاطره نویسی چه اشکالی دارد؟ تازه خاطراتت که معمولاً خنده دارند، مثلاً تو خاطرات پارسال مگر از کسی بد نوشته بودی؟

__: نه، خاطره نویسی واقعاً خوب است، مدرسه، دانشگاه، سرکار، تو اتوبوس، مترو هر جایی که دو سه نفر دور هم جمع می شوند، معمولاً شروع می کنند به خاطره گویی، بعضی ها هم شب خاطره برگزار می کنند، جلسات هفتگی که یک عده دور هم جمع می شوند خاطره می گویند. خودم از شنیدن خاطرات دیگران بسیار لذت می برم، از کودکی به بزرگترها اصرار می کردم برام خاطره تعریف کنند، از اون قدیم ندیم ها ، از خواهر ها برادرها مادر و پدر و محله اشان، البته پدر و مادر خودم زیاد اهل خاطره گویی نبودند، موفق نشدم حتی یک کلمه از دهن مادرم بیرون بکشم، بس که قرصه. راستـــــی دیروز روز مادر بود، روز مادر مبارک. اما نمی دانم چرا دیگران این قدر رو خاطرات من حساس هستند، همان سیزده بدری که پارسال درباره اش نوشتم خوش ترین و به یاد ماندنی ترین سیزده بدر من تا حالا بوده است، آن تنها باری بود که خانواده ی ما با یک خانواده ی دیگر نحسی سیزده را بدر کردند، در خاطره ام هیچ نکته ی منفی یا گلایه ای نبود، هر چند بعضی ها همیشه دلخور می شوند، اگر از خانواده ی بابایم بنویسم خانواده ی مامانم ناراحت می شوند، اگر از خانواده ی مامانم بنویسم خانواده ی بابام دلخور می شوند، اگر از خواهر و برادرهایم حرفی بزنم دلخور می شوند، اصولاً من هنوز نفهمیدم چطوری خاطره تعریف کنم، حالا خوبه هرگز خاطرات بدم را برای کسی نگفتم و فقط بامزه هایش را نوشتم، ولی به من می گویند خاطره نگو.


__ پارسال که خیلی عادلانه کار کردی اولهای عید یک خاطره از خانواده ی بابایت نوشتی آخرهای عید هم یک خاطره از خانواده ی مامانت.

__ آره، ولی جواب نداد. جالبیش اینه که من سال به دوازده ماه هیچ کدامشان را نمی بینم.

__ راستی، خوب یک ذره از خانواده ی بزرگت بگو

__ ما خانواده ی بزرگی داریم، سه تا عمه و سه تا عمو دارم. و یک دایی و فکر کنم چهار تا خاله.

__ فکر کنی؟

__ بله، من عمه ها و عمو هایم را دیدم البته آخرین باری که دیدمشون خیلی دور است. دایی ام را فقط یک بار آن هم دو سه دقیقه دیدم، در همان چند دقیقه متوجه شدم مرد مهربانی است، خاله بزرگم و خاله کوچکم را زیادتر دیدم، خاله بزرگم را آخرین بار دو سال پیش دیدم، یکی از خاله هایم و بچه هاشون را فقط یک بار دیدم و آن یکی را اصلاً، شاید هم در کودکی دیده باشم ولی یادم نمیاد. 

__ بنابراین تو نمی دونی دقیقاً چند تا پسر خاله، دخترخاله، دختر دایی و دختر عمه و پسر عمه و پسر عمو و دختر عمو داری؟


--- بله، واقعاً نمی دانم، بچه های خاله بزرگم را می شناسم، چون بیشتر به خانه ی ما سر زدند ولی بقیه را یا ندیدم یا خیلی سال پیش دیدم.

--- چرا؟


--- این یکی از مشکلات خانواده های پر جمعیت است، پدر و مادر من آدم های مردم داری بودند و هستند، خیلی مراعات دیگران را می کردند و می کنند. برای همین ما زیادی میهمانی نمی رفتیم و طبیعتاً دیگران هم چندان به ما سر نمی زدند. برای آن که طبق رسم ما هر دیدی یک بازدیدی دارد، و چون ما جایی نمی رفتیم کسی هم به دیدن ما نمی آمد.


__ فقط چون تعداد بچه ها زیاد بود؟

__ این یکی از دلایل بود، تو فامیل پدریم اکثر خانواده ها نهایت دو سه تا بچه داشتند، فقط عمه بزرگم چهار پنج تا بچه داشت، تو خانواده ی مادریم تعداد بچه ها بیشتر بود، اما نصف فامیل اصفهان بودند، ما هم اصلاً اهل مسافرت نبودیم.


--- که این طور، پس تعطیلات نوروزی نویسنده در کودکی بدون دید و بازدید گذشت؟


__ اوایل که چهار تا بچه بودیم، عیدها عید دیدنی می رفتیم، یک سال من و برادرم کلی عیدی جمع کردیم، پنج تا بچه که شدیم، عید دیدنی ها کم شد تا این که به کلی قطع شد، البته من که شکایتی نداشتم، راستش من عاشق تلویزیون بودم، برعکس فامیل که اصلاً هیچ گرایشی به تلویزیون نداشتند، هر جا می رفتیم من ثانیه شماری می کردم کی برمی گردیم تا ویژه برنامه های نوروزی را تماشا کنم، ولی خوب، بدیش هم این بود که زیاد اجتماعی بار نیامدیم و کلاً تو فامیل خیلی غریب بودیم، بقیه مدام با هم در ارتباط بودند، از هم خبر داشتند، ما اخبار مرگ و میر را هم چند سال بعد می شنیدیم.


__ چه خانواده ی جالبی! یک خاطره از این تعطیلات بامزه ات بگو.

__ ببین خانواده ی پر جمعیت داشتن این مشکلات را هم دارد، اما من واقعاً از داشتن این همه خواهر و برادر خوشحالم، اینو جدی می گویم، همان طور که گفتم از تعطیلات نوروزیم گله ای ندارم، حیفه که خویشان را نمی شناسم، ولی خوب عوضش لحظات بامزه ای را با خواهرها و برادرهایم گذراندم. یک خاطره؟


پارمیس به خودش می گوید: تا همین الآنش هم برای برملا کردن اسرار خانوادگی خنجر زیر گلویش است، حالا فکر کن خاطره بگوید چی می شود؟ :)   


__ بامزه ترین خاطره ی عیدم بر می گردد به سریال الیور تویست. یکی دو ماه قبل عید تلویزیون اعلام کرد که سریال الیور تویست را در ویژه برنامه ی نوروزی پخش می کند، من از شادی رو پام بند نبودم، خیلی دلم می خواست هر چه زودتر این سریال را ببینم برای آن که آن موقع خیلی طرفدار دیکنز بودم، بعد اتفاق جالبتری رخ داد، بابایم یک دست مبل تو اتاق پذیرایی روبه روی یک تلویزیون بزرگ رنگی چید، و آجیل خوری و شیرینی خوری و میوه خوری را حسابی پر کرد . به خودم گفتم : آخ جون! حالا الیور تویست را رنگی می بینم که بابایم رو به ما گفت: فکرشون را از سرتان بیرون کنید، این ها برای میهمان است، فهمیدید؟ ما لبخند زنان سرمان را به علامت فهمیدیم تکان دادیم. بابا در اتاق را قفل کرد و کلید را گذاشت تو جیبش و رفت عید دیدنی. ما زیاد غصه نخوردیم هر چند که کلید یدکی نداشتیم. صبح ها که بابایم می رفت عید دیدنی ما با دلهره می پریدیم تو اتاق، رو مبل ها می نشستیم و الیور تویست را رنگی تماشا می کردیم، البته چند تایی آجیل هم می خوریم نه زیاد، چون نمی خواستیم دستمان رو بشود، خلاصه تعطیلات نوروز تمام شد و بابایم که فوق العاده تیز و زرنگ است ( بود) از ورود ما به اتاق بویی نبرد.

__ چطوری به اتاق می رفتید، از پنجره؟

__ نه، آن اتاق یک پنجره داشت که از داخل بسته می شد، ممکن نبود کسی از بیرون وارد اتاق شود، تنها راه ورودیش همان در بود. 

__ کنجکاو شدم

__ خوب، بابایم تازگی آن اتاق را گسترش داده بود، اتاق بیشتر از دوازده متر بزرگ شده بود، بین این قسمت جدید با اتاق بچه ها یک دیوار موقت بود، در حقیقت یک دیوار چوبی، قرار بود یک در سرتاسری این قسمت کار بگذارند. چو چوبه              




 





  








M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com