This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, May 27, 2017

هر بار پر برکت‌تر به سراغم آمدی


وقتی با شخصی آشنا می‌شوی، به ماهگرد آشنایی‌تان که می‌رسی دیگر «دوست تازه‌ات» شده است. تو سالگرد آشنایی‌تان «رفیقت» است. دو سه سال که می‌گذرد «دوست صمیمی» می شود. پنج شش سال که برود «یار قدیمی» می‌شود. اما وقتی عمر دوستی‌تان به سی سال برسد، آن رفیق شفیق قدیمی، «دوست جون‌جونیت» می‌شود. این وصف حال من و رمضان است، او دیگر به راستی دوست جون‌جونی من شده است.

تو این سی سال، تو سرما و گرما، تو بهار و خزان، زمستان و تابستان، به گاه خردسالی و تندرستی، هنگام جوانی و ناخوشی همیشه به من سر زده است، همیشه. چه مواقعی که سفره‌ی سحر و افطاری‌‌مان خوش آب و رنگ و پر رونق بوده، چه ایامی که ضیافت ساده و محقر برگزار شده است، همواره آمده است آن هم با دست پر، با یک سبد ستاره.

بسیار پیش آمده که با دوستان صمیمی و قدیمی قهر کردم یا از آنها دل کَندَم، اما نشده از دست رمضان دلخور شوم، یا او از من دلگیر شود، حتی یک‌بار، حتی یک‌بار! چه پیوند محکمی، عجیب نیست؟!

هر سال که می‌گذرد درخت دوستی ما تناورتر می‌شود، به رغم این‌که دوستان تازه پیدا می‌کنم، عادت‌های جدید به زندگیم وصله می‌شود، پینه‌ها و رسوم قدیمی از زندگیم گسسته می‌شوند و بدنم خسته‌تر و فرسوده‌تر می‌شود، رمضان جوان‌تر و درخشان‌تر برمی‌گردد و مرا توانی دوباره می‌بخشد. چه پیوند محکمی، عجیب نیست؟!

آره، این وصف دوستی ماست، نمی‌دانم چه کسی میهمان است و چه کسی میزبان، فقط می‌دانم رمضان دیگر دوست جون‌جونیم است  و این ارتباط تا ابد برقرار است. حتی زمانی‌که آنقدر کوچولو و خمیده بشوم که نتوانم روزه بگیرم، باز هم آخر شعبان چشم به راه به دوست جون‌جونیم می‌شینم.

و برای خوشه‌چینی چشم تو چشم آسمان می‌دوزم تا هلال رمضانش را ببینم. همان هلالی که درهای کشتزار آسمان را به روی جویندگان خوشه‌های معرفت می‌گشاید و درهای دوزخ را به روی بندگان سر‌تا پا تقصیر می‌بندد. آره، دلتان بسوزد، ما دیگر دوست جون‌جونی هستیم😉
 
 رسول خدا صلی‌ الله و علیه و آله و سلّم فرمودند: ماه رمضان به سوی شما آمد، ماه مبارک، ماهی که خداوند روزه‌اش را بر شما واجب کرده است.

M.T😊

Wednesday, May 24, 2017

درود بر خرمشهر


     حماسه آزادسازی خرمشهر

 شما رود کارون را دیده‌اید؟
ــ بله، رود پرآبی است.
ــ و مهم‌تر از آن، خروشان بودنش است. با امکانات اندکی که آن موقع داشتیم، دشمن اصلاً تصور نمی‌کرد که حتی فکر عبور از رود کارون را داشته باشیم. این کار به یک خودکشی تمام عیار شباهت داشت. به نظر می‌آمد که در صورت عبور، همه قتل‌ عام خواهند شد.
اما نیمه شب، در حالی که دشمن در خواب بود و تصور عبور نیروهای ما را ــ از کارون ــ نداشت، احمد [کاظمی] نیروهایش را از رودخانه گذراند و در عمق بیست کیلومتری خط دشمن، به جاده‌ی استراتژیک اهوازــخرمشهر رساند.

واحدهای عراقی‌ها کنار کارون بودند و روبرویشان را می‌پاییدند که پشت سرشان و روی جاده، درگیری تن به تن شروع شد. این درحالی بود که خود «صدام» هم در منطقه حضور داشت و جوخه‌های اعدام، هرگونه عقب‌نشینی را با گلوله پاسخ می‌دادند. بنابراین فشار بسیار زیادی به احمد آوردند، اما او به زودی توانست نیروهایش را روی جاده تثبیت کند و از همان جا، حملاتش را به سوی خرمشهر شروع کرد.

جنگ نابرابری بود و عراقی‌ها خیال عقب‌نشینی نداشتند. خود احمد و اکثر نیروهایش، زخمی شده بودند، اما کوتاه نمی‌آمدند، هرچند که نیروی‌ بدنی‌شان به سرعت داشت از بین می‌رفت.

سرانجام زمانی رسید که همه با درماندگی، از باز پس‌گیری خرمشهر نا‌امید شدند، مقاومت و توان دشمن بی‌نظیر بود. در این زمان بود که احمد و «حسین خرازی» تصمیم بی‌نظیری گرفتند: عملیات استشهادی.

آنها همه‌ی نیروهایشان را جمع کردند و گفتند که قصد دارند برای آخرین بار، به دشمن حمله کنند و با توجه به توان دشمن، به نظر نمی‌رسد که کسی بتواند از این حمله، جان سالم به در ببرد. آن روز همه فکر می‌کردیم که آخرین روزی است که می‌توانیم احمد و حسین را ببینیم. اما شیوه‌ی دور زدن دشمن بار دیگر نتیجه داد و در میان شگفتی تمام دنیا، مقاومت عراقی‌ها در هم شکست و آنها دسته‌دسته تسلیم شدند.
پانزده هزار نیرو که زیرپوش‌های سفیدشان را سر دست گرفته بودند و خیابان‌های زیبای خرمشهر، پر از کلاهخود و تجهیزات آنها شده بود... به این ترتیب، بار دیگر بانگ الله اکبر در خرمشهر طنین انداخت و سراسر کشور پر از شادی شد. مردم به خیابان‌ها ریختند و حامیان صدام، برای اولین بار به شدت ترسیدند.

آن روز اشک در چشم‌های زیبای احمد حلقه زده بود. بی‌شک، بهترین لحظات عمرش را سپری می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست که آزاد‌کننده‌ی خرمشهر، کسی نیست جز احمد کاظمی، اما او نه در آن زمان و نه هیچ وقت دیگر، به این عمل اعتراف و اشاره‌ای نکرد.
در بازپس‌گیری خرمشهر، یگان‌های مختلفی جانفشانی کردند، اما اگر نبود ابتکار عمل احمد، هیچ‌کدام از این جانفشانی‌ها به نتیجه نمی‌رسید. او در زمانی که به طور طبیعی باید تبدیل می‌شد به قهرمانی ملی و اسطوره‌ای، تنها فکری که داشت، این بود که تیپش را تبدیل به لشکر کند.
صورتش را گرد و غبار پوشانده بود، زخم‌ها اذیتش می‌کردند، بی‌خوابی‌ چشم‌هایش را گود انداخته بود، اما او شبانه‌روز می دوید، تجهیزات می‌گرفت، سازماندهی می‌کرد، جلسه می‌گذاشت و می‌رفت که تیپش را نه تنها به لشکر که بلکه به سپاه تبدیل کند. بعد از آن، احمد در حمله‌های دیگری هم درخشید: رمضان، محرم، والفجر یک، والفجر دو، والفجر چهار، والفجر هشت، کربلای دو تا شش و...
احمدکاظمی استاد کارهای ناممکن بود.


  فرازهایی از زندگی سرلشکر شهید احمد کاظمی: نویسنده محمد‌رضا بایرامی
  
 

 




Saturday, May 20, 2017

کارتون حرف نداره


تبریک به ملت سربلند ایران، تبریک به رئیس‌جمهور منتخب!
شنبه‌تون سرشار از خبرهای عالی! نمی‌خواهم کلاغ خوش‌خبر باشم، اما این مسئله به‌راستی جدی است: تیم استقلال خوزستان امروز صبح به فرودگاه نرفت.
«شاگردان سیروس پورموسوی که چند روزی است به بهانه عدم دریافت بخشی از قراردادشان در اعتصاب به سر می برند، قرار بود امروز صبح راهی تهران شوند تا از آنجا به مسقط پرواز کنند اما به جز کادر فنی، سایر اعضای تیم در فرودگاه حضور پیدا نکردند تا شرایط این تیم پیچیده تر شود.»
 

 این مردم وفادار، سزاوار این نامهربانی‌ها نیستند. امیدوارم مسئولان گرامی یک کم بیشتر نگران آبروی ایران باشند.
  
M.T
 پیوست:نگو شادیمان را زهر کردی. اتفاقاً بیشتر از این ترسیدم آنقدر حواستان برود به جشن پیروزی که از فوتبال غافل شوید.



Friday, May 19, 2017

رأی من مهم است؟


هرگز نخواستم که فقط نان بیاورم
پارمیس جان سلام،
دیروز می‌خواستم  راجع به انتخاب اصلح یک نامه‌ی بلند برایت بنگارم، که قطعی اینترنت این آرزو را سوزاند. و امروز آنقدر خسته هستم که حال و حوصله‌ی نوشتن چنان نامه‌ای را ندارم؛ مطمئنم که شرایطم را درک می‌کنی، سه ساعت ایستادن تو صف انتخابات کم کاری نیست. بنابراین از خیر نوشتن مطلب «رأی من مهم است؟» می‌گذرم و می‌گویم: امروز یک هدیه است از دستش ندهید.
«تا ریشه... ریشه.. ریشه کنی استوارتر،
از قلب خود برای تو گلدان بیاورم
گلدان من به وسعت باغی‌ست بی‌حصار
باور نکن برای تو زندان بیاورم»
 
شعر از سیامک بهرام
M.T:)

پیوست: و برای دوستانی که هنوز مردد هستند و نمی‌دانند به چه کسی رأی بدهند توصیه می‌کنم با یک سکه مشکلشان را حل کنند. شیر یا خط بیندازند و با آرامش بروند شعبه‌ی اخذ رأی.

مطمئناً خودم رئیس‌جمهور آینده را با این شیوه انتخاب نکردم، بلکه با توجه به کارنامه و برنامه‌‌اش تصمیمم را گرفتم.
اما روش شیر‌ یا خط، یک روش کاملاً علمی برای مرددهاست. اغلب چون از نتیجه‌ی انتخاب‌مان نگرانیم، دست به انتخاب نمی‌زنیم. با انداختن یک سکه، ظاهراً مسئولیت را از گردن خودمان باز می‌کنیم و به گردن سکه می‌اندازیم. اما در واقع خودتان تصمیم می‌گیرید. بگذارید یک حقیقتی را به شما بگویم شیر یا خط شما را به بیراهه نمی‌برد. معمولاً اعصاب دست شما با قلب شما همنواست، شاید نتوانید به زبان بیاورید که کدام نامزد را بیشتر می‌پسندید، اما ناخودآگاه‌تان این مطلب را می‌داند. 
پس معطل نکنید، سکه را بیندازید و فکر کنید که من خل شدم. باور کنید از نگرانی درمیاید و به آرامش می‌رسید.

Monday, May 15, 2017

یک تغییر کوچک تنها فاصله تا پیـشـرفتی بزرگ

حادثه غیرمنتظره

«کارن​ فورد» در آغاز قصد نداشت کارآفرین شود یا کسب و کاری راه بیندازد. او کارش را با شغل معلمی آغاز کرد. خودش می‌گوید: «زمانی که دبیرستان را به پایان رساندم، گزینه‌های اندکی پیش روی زنان بود. باید معلم یا پرستار می‌شدم. به کالج معلمی رفتم و معلم ابتدایی شدم.» 
 او ده سال معلم کلاس دوم بود و به خوبی از عهده‌ی این کار برمی‌آمد. اما در سال ۱۹۸۷شرایط برای او به شکل غیرمنتظره‌ای تغییر کرد. فرزند دومش با یک نارسایی قلبی به دنیا آمد و باید به مدت یک سال، هر چهار ساعت دارو مصرف می‌کرد. از آنجایی که داروها را باید یکی از والدین به نوزاد می‌داد، او مجبور شد شغلش را کنار بگذارد و در خانه بماند تا از پسرش مراقبت کند.

این اتفاق خانواده‌اش را از نظر مالی در تنگنا قرار داد و او بر آن شد که راه‌حلی پیدا کند. به زودی تصمیم گرفت برای شرکت «مری‌کی» که فروشنده لوازم‌آرایشی کار کند. به این‌ترتیب می‌توانست با پنجاه هزار دلار درآمد هفتگی این کار، حقوق از دست‌رفته دوران تدریسش را جبران کند. او قصد داشت پس از بهبودی بیماری پسرش، شغل معلمی را از سر بگیرد.

موفقیت غیرمنتظره
کارن پس از مدتی دریافت که نه تنها از کارکردن در مری‌کی لذت می‌برد، بلکه در این کار بسیار هم موفق است. او می‌گوید: «بیش از حد تصورم درآمد داشتم، مدام الماس، اتومبیل و سفرهای تفریحی جایزه می‌گرفتم.» زندگی جدیدی به او روی آورده بود و استعدادهایی را خود کشف می‌کرد که تا به حال آنها را به کار نگرفته بود. بنابراین هرگز شغل معلمی را از سر نگرفت. 
او با سخت‌کوشی چند سال آینده خود را صرف فروش محصولات، استخدام خانم‌های هم‌فکر با خود و ایجاد سازمانی برای خود کرد.
 در شرکت مری‌کی، هر زن یک فروشنده مستقل است. این شرکت که با بیش از ۷۵۰۰۰۰ مشاور زیبایی کار می‌کند، با این شعار عمل می‌کند: « کسب و کاری برای خودتان اما نه به تنهایی» 
موفقیت کارن به زودی او را بخشی از یک گروه اختصاصی کرد و به یکی از ۸۲۰۰ مدیر فروش مستقل شرکت تبدیل شد. اما او موفقیت بیشتری می‌خواست زیرا باور داشت که می‌تواند یک پله دیگر در مری‌کی ترقی کند و به بالاترین سطح ممکن برسد.
 او می‌خواست مدیر فروش بین‌المللی شرکت شود. بنابراین به شکلی خستگی‌ناپذیر پنج سال دیگر را صرف رسیدن به هدفش کرد. افراد دیگری را استخدام کرد، دامنه‌ کارش را وسعت داد و ارقامی را که برای فروش تعیین میکرد، یکی پس از دیگری به دست آورد. او میزان فروش سالانه ی خود را از رقم قابل توجه ۵۰۰،۰۰۰ دلار به بیش از ۶۵۰،۰۰۰ دلار رساند و گمان می کرد تمام شرایط لازم برای ارتقاء را دارد. اما هنگامی که بالاخره در سال ۱۹۹۵ تماسی که انتظارش را می‌کشید با او گرفته شد، به او گفتند که به رده مدیران فروش بین‌المللی منصوب نشده است.
 این خبر او را دلسرد کرد، اما پذیرش انتقادی که در پی این خبر، از او به عمل آمد دشوارتر بود. به کارن گفته شد علت عدم ارتقاء او این بوده است که عده‌ای را دور خود جمع کرده است که تنها در تلاش هستند آرزوها و اهداف او را برآورده کنند، نه رهبرانی که بتوانند خودشان به موفقیت برسند و دیگران را برای موفقیت بسیج کنند. این اولین شکست واقعی کارن بود و او را به شدت ناراحت کرد.

تغییر عقیده
کارن به حدی ناامید شد که می‌خواست از مری‌کی کناره بگیرد. او با جدیت پیشنهاد کار با شرکت دیگری را که کارش تربیت رهبر بود بررسی می‌کرد، شغلی که با ۱۲  ساعت کار در ماه درآمد سالانه‌ای شش رقمی در پی داشت. حتی چند بار خواست استعفای خود را بنویسد، اما نتوانست. مدام به افراد سازمان خود و امیدها و آرزوهای آن‌ها فکر می‌کرد. او نمی‌خواست هدف خود را تغییر دهد، به همین دلیل تصمیم گرفت خود را تغییر دهد.
کارن می‌گوید: «تصممیم من برای ماندن در شرکت بسیار آگاهانه بود اما زمانی که این تصمیم را گرفتم می‌دانستم که برای پیشرفت باید شیوه‌ تفکرم را تغییر دهم. اولین کسی که باید روی او کار می‌کردم و او را تغییر می‌دادم خودم بودم.»
 از آن جایی که می‌دانست با شیوه‌ی تفکر گذشته‌اش نمی‌تواند موفق شود، برنامه‌ی رشد شخصیش را به شدت آغاز کرد و با اشتیاق هر کتاب و نواری را که در زمینه‌ی رهبری یافت، خواند و گوش کرد. او تقریباً چند ماه سازمان خود را فراموش کرد و جز کار روی خود و شیوه‌ی تفکرش کار دیگری نکرد زیرا قصد داشت یاد بگیرد چه‌طور رهبران را رهبری کند.

کارن پس از بازگشت به کار، به ترسیم چشم انداز و انگیزش همکاران خود بسنده نکرد، بلکه مهارت‌های جدید فکری خود را نیز به کار گرفت و نگاه متفاوتی نسبت به همه چیز پیدا کرد. استراتژی‌ها و سیستم‌هایی را به وجود آورد تا به همکارانش کمک کند مانند خود او رشد کنند و تصمیم گرفت در سطح فعلی کار خود، به بهترین فروشنده تبدیل شود. این همان چیزی بود که او به سطح بعدی ارتقاء می‌داد.
لئو تولستوی گفته است: « همه در فکر تغییر جهان هستند، اما کسی به فکر تغییر دادن خود نیست.» از آن جایی که کارن خود را کاملاً تغییر داد، کم‌کم افراد مختلفی جذب او شدند، افرادی که می‌توانستند مانند خودش فکر و دیگران را رهبری کنند. او نیز آنها را به سطح جدیدی از موفقیت رساند.

در اولین روز اکتبر ۱۹۹۸ او تماس دیگری از دفتر مرکزی مری‌کی دریافت کرد. این بار به او اطلاع دادند، موفق به انجام کاری شده است که تنها ۱۷۰ نفر از مشاوران مری‌کی در سراسر جهان موفق به انجام آن شده‌اند. او به عنوان یکی از مدیران فروش بین المللی منصوب شده بود و این امر تنها به دلیل تغییر شیوه تفکرش اتفاق افتاد.

هنر اندیشیدن: جان سی. مکسول
مترجم: مهندس معین خانلری

   «نمی‌توان مانع اندیشیدن اشخاص شد،
                           اما می‌توان آن‌ها را به اندیشیدن ترغیب نمود.»                                                                                      فرانک ای‌. دش 

  
تغییری کوچک ← پیشرفتی بزرگ

Thursday, May 11, 2017

ای آفتاب پنهان، تا کی ظلمت هجران


سلام بر منجی
                  سلام بر امام موعود
                                          سلام بر مصلح جهان


«با شروع غیبت حضرت ولی عصر، هر روز برای ظهور حضرتش چشم به راه باشید.»
                                                   امام حسن عسگری علیه‌السلام

مهدی جان تولدت مبارک
 


 

Wednesday, May 10, 2017

مرسی مامان جون که مرا به این دنیای زیبا آوردی


امروز تولدم بود. هدیه‌های فوق‌العاده‌ای از خانواده‌ام گرفتم، از لطفشان بی‌نهایت سپاسگزارم. شاید بهترین هدیه‌‌ی امسال را استقلال برایم آورد. دیشب، شب فراموش‌نشدنی بود... بچه‌ها گل کاشتید، واقعاً متشکریم. 

صعود پیروزی، استقلال خوزستان و استقلال را به مرحله‌ی بعد لیگ قهرمانان آسیا به بازیکنان، مربیان، مسئولان و هواداران این سه تیم سرفراز تبریک می‌گوییم و برای موفقیت آنها در مراحل بالاتر دست به دعا برمی‌داریم.

خوانندگان دوست‌داشتنی، از این که سالی دیگر در کنارم بودید و مطالب تلخ و شیرین، بی‌مزه و تکراری را تحمل کردید و از ضعف‌ها و کاستی‌ها چشم پوشیدید، از صمیم قلب سپاسگزارم. اما باور کنید این وبلاگ بی‌نظیره 😉دوست‌تان دارم و با داستان‌های جالبتری برمی‌گردم.😊

M.T    😊




Monday, May 8, 2017

گاهی لازم است روشت را عوض کنی


آن طرف رودخانه: داستانی درباره‌ی فروش خوب!
 
وقتی مدرسه می‌رفتم، عادت داشتم که موقع تعطیلات به زادگاهم بروم، شهری کوچک در ساحل یک رودخانه.
معمولاً عصرها به بازار محلی می‌رفتم و فروشندگان را تماشا می‌کردم که در حال فروش کالاهایشان بودند. یک‌بار در بین سبزی‌فروش‌ها، پسر‌بچه‌ای را دیدم که سبدی پر از سبزی داشت و در کنار بقیه‌ی سبزی‌فروش‌ها نشسته بود.
با علاقه به او نگاه کردم، زیرا در بین بقیه‌ی فروشنده‌های با تجربه خیلی کوچک و بی‌پناه بود. دیگران در مقایسه با او حالت تهاجمی داشتند و سبزی‌هایشان را به خوبی می‌فروختند، ولی پسربچه‌ی قصه‌ی ما اصلاً فروشی نداشت.

چند روز پی‌درپی، او را می‌دیدم که با ناراحتی در حالی‌که سبزی‌هایش را نفروخته بود به سمت خانه برمی‌گشت. تا این که آن روز خوب فرا رسید. روزی که فریاد زد: «بهترین سبزی، بهترین سبزی مال اون طرف رودخونه! بله، اون طرف رودخونه...»
ظرف چند دقیقه همه‌ی سبزی‌هایش فروش رفت. سبزی‌های بقیه‌ی فروشنده‌ها هم خوب بود. قیمت سبزی‌های پسربچه پایین‌تر هم نبود، اما او از بقیه‌ی فروشنده‌ها بیشتر فروخت. چراکه کاری کرده بود مردم فکر کنند سبزی‌های او با بقیه فرق دارد.
کنجکاویم گل کرد، به طرفش رفتم تا ببینم چطور توانست چنین کاری انجام دهد.
فهمیدم وقتی پسربچه هر روز با سبزی‌هایی که فروش نرفته بود به خانه برمی‌گشت پدرش او را کتک می‌زد و به او می‌گفت: «بی‌عرضه‌ی بی‌مصرف!» آن روز خاص، پدرش او را تهدید کرده و گفته بود که اگر نتواند سبزی‌ها را بفروشد، نیازی نیست که زحمت عبور از رودخانه را به خود بدهد و بایستی همان جا بماند.
پسربچه گفت: آن موقع بود که به خاطرم رسید که من و سبزی‌هایم مال آن ور رودخانه هستیم.
همیشه یک برنده باشید: پرمود باترا، ویجی باترا

موفقیت فرمول ساده‌ای دارد:
نهایت تلاشت را انجام بده؛
ممکن است مردم آن را بپسندند.




Monday, May 1, 2017

با دست خالی هم می‌توان تجارتی را آغاز کرد



مامان میلیونر
 کیم لوین مادر خانه‌داری بود که در میشیگان زندگی می‌کرد و می‌کوشید بودجه‌اش را تا آخر ماه برساند. همسرش به تازگی کارش را از دست داده بود و کیم می‌دانست باید راهی پیدا کند تا صورت‌حساب‌ها را بپردازد. این فرصت زمانی پیش آمد که او تصمیم گرفت به مناسبتی هدیه‌ای برای معلم فرزندانش درست کند.
همسر کیم که در حیاط منزل مشغول غذا دادن به آهو بود، کیسه‌ی ذرت را با خودش به داخل اتاق آورد و آن را کنار چرخ خیاطی کیم گذاشت. کیم با دیدن کیسه‌ی ذرت فکری به ذهنش رسید.
او با چند تکه پارچه‌ی رنگی کیسه‌هایی دوخت و داخل آن را با ذرت پر کرد، حالا او چند بالشتک درمانی داشت.
این بالشتک‌های درمانی را می‌توان با قراردادن در فریزر و یا با گرم کردن آن‌ها در مایکروویو برای تسکین دردهای مفصلی استفاده کرد.
محصول او با استقبال زیادی روبه‌رو شد و به زودی اشخاصی از مناطق مختلف به او زنگ زدند و پرسیدند از کجا می‌توانند این محصول را تهیه کنند. کیم در مراکز فروش، در اتاقک‌هایی مستقر شد و شروع به فروش بالشتک‌ها کرد.
به زودی و در کمال حیرت دریافت که با فروش این محصول می‌تواند خرج زندگیش را تأمین کند. دو سال بعد کیم محصول خود را در فروشگاه‌های مشهوری چون «ساکز»  می‌فروخت.
امروزه شرکت کیم ده میلیون دلاری است و کتابی در این مورد نوشته است که آن را «مامان میلیونر» خوانده است.


چند رهنمود ساده برای شروع تجارتی خانگی

کیم می‌گوید با دست خالی هم می‌توان تجارتی را آغاز کرد. توصیه‌ی او ساده و عملی است، می‌توانید بدون نیاز به خروج از خانه تجارت خود را شروع کنید:
۱-قدم اول، نوشتن یک برنامه‌ تجاری ساده است. برای خودتان یک وب‌سایت تهیه کنید. این سایت یک الگو برایتان درست می‌کند، شما فقط جاهای خالی را پر کنید. با استفاده از سایت، در سال نخست خواهید دانست که هر روز چه کاری را انجام دهید.
۲-از طریق جست‌و‌جوی گوگل در مورد تولیدکنندگان دیگری که در همین زمینه کار می‌کنند تحقیق کنید.

۳-با یک سرویس آن‌لاین، وب‌سایت خود را راه بیندازید.
 
 کتاب فکر بزرگ:‌دانی دویچ 
 
 
  «هیچ‌چیز خجالت‌آورتر از این نیست که کسی را در حال انجام کاری ببینید که می‌گفتید امکان‌پذیر نیست.» 
                                                           سام اوینگ 
 
  
 به کودکان خود چه بیاموزیم؟ باید به هریک از آنها بگوییم: آیا می‌دانید چه هستید؟ شما یک معجزه‌اید، شما یگانه هستید... شما می‌توانید یک شکسپیر، یک میکل‌آنژ، یک بتهوون شوید. شما استعداد انجام هر کاری را دارید.        پابلو کاسالز


Saturday, April 29, 2017

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد


 امام حسین علیه‌السلام فرمودند:
      فبادروا بصحة الاجسام فی مدة الاعمار
بدن‌های خود را در طول زندگی همواره سالم نگاه دارید.


خجسته باد میلاد باسعادت امام حسین علیه‌السلام
                                                            

Friday, April 28, 2017

مناظره بدون احمدی‌نژاد برگزار شد

آنچه گذشت، رئیس‌جمهور سابق
 
ما​ بی‌غمانِ مست دل از دست داده‌ایم
همـراز عشق و هم‌نفس جـــامِ باده‌ایم
پارمیس جان سلام،
                        مناظره را تماشا کردی؟ کاندیداها را چطور دیدی؟   

بر ما بســـی کمـــانِ ملامت کشیده‌اند
تا کارِ خود ز ابرویِ جــــانان گشــاده‌ایم
از آخرین باری که برایت نامه نوشتم، دو هفته گذشته است. شمار داوطلبان مرا به وجد آورده بود. ثبت‌نام رئیس‌جمهور سابق و حمید بقایی هم بمب‌ خبری روز بود. می‌گفتند رد صلاحیت می‌شوند و شــــــدند!
 
ــبامزه نیست که صلاحیت رئیس‌جمهورهای سابق ایرانی تأیید نمی‌شود! پیشنهاد می‌کنم تو فرهنگ لغت رئیس‌جمهور سابق را این طوری تعریف کنیم: بزرگ‌مردی که دوره‌ی صلاحیتش گذشته است؛ باصلاحیت سابق؛ ممنوع‌ التصویر؛ محصور و...
بله، غیر از آن دو عزیز، هشتصد داوطلب دیگر هم رد شدند و فقط شش سیاوش به سلامت از آتش شورای نگهبان گذشتند و روسفید روبه‌روی رهبر و ملت ایستادند و گفتند: یا علی، آماده‌ایم. پنج‌شنبه شب فهرست نامزدهای ریاست جمهوری اعلام شد.


ای گل تو دوش داغِ صبـوحی کشیده‌ای
ما آن شقـــــــــــایقیم که با داغ زاده‌ایم
 
روز قبلش پیروزی قهرمان لیگ برتر شد ــ از حاشیه‌های جشن قهرمانی می‌گذرم ـــ و قهرمانی‌ سرخ‌پوشان پایتخت را تبریک می‌گویم، مبارکشان باشد.
استقلال هم نایب‌ قهرمان شد. آره، بالاخره خودمان را به بالای جدول رساندیم، درست است که جام را بالای سر نبردیم، اما قهرمان شدیم و چشم دوختیم به جام باشگاه‌ها‌ی آسیا.

پیرِ مغان ز توبه‌ی ما گر مـــــــــلول شد
گو باده صاف کن که به عـذر ایستاده‌ایم

اما بد آوردیم و به تراکتور باختیم. به هرحال قافیه را نباختیم و سهراب خواندیم. آخر دوم اردیبهشت سی‌وهفتمین سال درگذشت سپهری بود.






بخوان به نام پروردگارت...
 
کار از تو می‌رود و مــــــددی ای دلیـــــــــــلِ راه
کانصـــاف می‌دهیم وز راه اوفتـــــــاده‌ایم
دوشنبه‌ هفته‌ی قبل پیروزی با الهلال مسابقه داشت. شب مبعث بود، دعای ما اجابت نشد و نماینده‌ی کشورمان مساوی کرد. ذوب آهن هم بدجوری به العین باخت. تمام امیدمان شد استقلال.
سه‌شنبه روز «بخوان» بود، روزی که حضرت محمد صلی الله و علیه و آله از سوی خدا به پیامبری برگزیده شد. روز توانستن بود، روز تو می‌توانی. روز فرخنده‌ای بود، گفتیم که دست خدا با ماست.
صبح که باران شروع شد مطمئن‌تر شدیم، چرا که باران رحمت الهی است. ظهر شد و باران خیال بند آمدن نداشت، حالا رحمت زحمت به نظر می‌رسید. عصر دیگر کلافه بودم، آهنگ باران روی شیشه‌ی پنجره دلواپسم کرده بود، خودم را با وب‌گردی سرگرم کردم. یادم افتاد مبعث روز تولد اسلام است. مگر نه اینکه در چنین روزی حضرت محمد صلی الله و علیه و آله و سلم آیین جدیدی آورد؟

چون لاله می‌ مبیــــــن و قدح در میانِ کار
این داغ بین که بر دل خونیـــــــنِ نهاده‌ایم
الاهلی دوباره داغ پیروزی را به دل ما گذاشت:(  استقلال برای برد به میدان رفت. ورزشگاه یکدست آبی بود و تماشاگرها یک‌نفس آبی‌ها را تشویق می‌کردند. حیف که بخت با ما یار نبود، باران بی‌امان می‌بارید و زمین لغزنده بود. هرچند نه بازیکنان کم آوردند و نه تماشاگران. حتی باذوق‌ها با موسیقی باران، باران سیاوش قمیشی را می‌خواندند.

چی‌ می‌شد اگر استقلال می‌برد؟ خب، صعودش قطعی می‌شد. البته الآن هم استقلال بخت اول گروه A است و فقط به یک مساوی نیاز دارد. اما چی‌ می‌شد اگر استقلال می‌برد؟ آن شب هزار بار آرزو کردم که کاش می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم. گاهی وقت‌ها باران رو اعصاب آدم راه می‌رود، اینم یکی از آن وقت‌ها بود.
روز بعد دوباره جدول را بررسی کردم و گفته‌ی وین دایر را به یاد آوردم: «همیشه به این فکر کن که می‌توانست بدتر از این هم اتفاق بیفتد.» اینطوری شد که به خودم آمدم، خدا را شکر کردم که مساوی کردیم و برای قهرمانی تیم عزیزم دعا کردم. هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود، هنوز در مسیر قهرمانی بودیم. شاید باران رحمت بود نه زحمت.


گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقشِ غلط مبیـــــــــن که همان لوحِ ساده‌ایم
این روزها کتاب‌هایی راجع به تصمیم‌گیری و انتخاب می‌خوانم، مثل کتاب «درس‌های درست اندیشیدن». امروز که اولین مناظره برگزار شد، کتاب کنار دستم بود. کاندیداها درباره‌ی مسائل اقتصادی و اجتماعی حرف‌هایشان را زدند. حرف‌های منطقی و قشنگی هم زدند.
 

از حرف‌های امروزشان مشخص شد که از وضعیت اقتصادی دل خوشی ندارند، حتی خود رئیس‌جمهور روحانی هم. کاندیداهای دیگر از وضع معیشتی حاشیه‌نشین‌ها و طبقات محروم گله کردند به خصوص اصولگراها. حتی دو، سه تا از کاندیداها گفتند می‌خواهند یارانه‌ها را دو سه برابر کنند!

باورت می‌شود، دو سه برابر! من که تصمیم گرفتم یک قلک تازه برای خودم بخرم تا مثل یک میلیونر واقعی یک‌دهم درآمدم را پس‌انداز کنم.
همان موقع کتاب به من لبخند کجی زد و خواست با یک مثال روشنم کند.
کتاب گفت: م‌م‌ج یکی از ساده‌ترین و نیرومندترین ابزارهای تفکر است. م اول یعنی نکته‌های مثبت، م دوم یعنی نکته‌های منفی و حرف ج یعنی نکته‌های جالب. همه می‌توانند از این روش برای تصمیم‌گیری استفاده کنند حتی بچه‌های دبستانی. 
کتاب ادامه داد: از من خواستند این روش را با یک مثال برای دانش‌آموزان توضیح دهم. من از سی‌ دانش‌آموز پسر ده یازده ساله پرسیدم: نظرتان در مورد اینکه از مدرسه هفته‌ای پنج دلار بگیرید چیه؟
همه‌ی بچه‌ها بدون استثنا این ایده را پسندیدند. آنها فکر می‌کردند با پنج‌دلار می‌شود شیرینی، مجلات فکاهی، بازی‌های کامپیوتری و ... خرید. این نکات جالب قضیه بود. حالا وقتش بود بگذارم نکات منفی قضیه را ببینند. بنابراین بچه‌ها را به گروه‌های پنج‌نفره تقسیم کردم تا درباره این موضوع بحث کنند. بعد از سه دقیقه که سخنگوی هر گروه نتیجه‌ی بحث خود را اعلام کرد، نتایج بسیاری آشکار گردید، از جمله:

۱. پسران بزرگ‌تر، آنها را می‌زنند و پولشان را از دستشان در‌می‌آورند.
۲. والدین آنها دیگر پول تو جیبی به آنها نخواهند داد.
۳. مدرسه هزینه‌ی غذا را افزایش خواهد داد.
۴. چه کسی تصمیم می‌گیرد که هر گروه سنی چه مقدار پول دریافت کند؟
۵. بر سر پول اختلاف و بگومگو به وجود می‌آید.
۶. پول از کجا تأمین خواهد شد؟
۷. برای پرداخت حقوق به معلمان پول کمتری وجود خواهد داشت.
۸. مدرسه برای خرید مینی‌بوس پولی نخواهد داشت.
در پایان تمرین از کلاس پرسیده شد که آیا این فکر را دوست دارد یا نه. در حالی که قبلاً هر سی‌نفر، این فکر را پسندیده بودند، اینک معلوم شد که بیست و نه نفر آنها تغییر نظر داده‌ و این پیشنهاد را رد کرده‌اند.
شکی نیست که مبلغ یارانه‌ها بسیار کم است، اما با توضیحات شفاف کتاب من هم به آن بیست و نه نفر پیوستم، با اینکه مانند اکثریت مردم، درآمدها و هزینه‌هایم تراز نیست، نگرانم که این چند میلیارد از کجا تأمین خواهد شد؟

هنوز برای قضاوت زود است، بهتر است حرف‌های همه را به دقت بشنویم، بعد منطقی تصمیم بگیریم.
به امید هفته‌ای پر از موفقیتM.T☺
کتاب درس‌های درست اندیشیدن: ادوارد دوبونو



Monday, April 24, 2017

بلند شو و برنده‌ی مسابقه باش

 سال ۱۹۷۲، المپیک مونیخ و مسابقه‌ی پایانی دو ده‌هزار متر در جریان بود. همه انتظار نمایشی رقابتی را داشتند، به ویژه پس از آن‌که هیجده دونده رکورد المپیک «بیلی میل» را در مسابقه‌ی انتخابی ارتقا داده بودند.

در میان آنان پلیس فنلاندی ۲۳ ساله‌ای نیز حضور داشت، از آن پلیس‌هایی که مجبورند برای حق‌شان خواهش کنند تا از زمستان سخت فنلاند فرار کنند و به تمرین دو زیر آفتاب بپردازند، ولی او به دشواری می‌توانست امید پیروزی در مسابقه باشد زیرا یک سال قبل در مسابقات اروپایی که در هلسینکی پایتخت فنلاند برگزار شد، در ده‌هزار متر مقام هفدهم و در پنج‌هزار متر مقام هفتم را به دست آورد.


درست پیش از نیمه‌ راه مسابقه، ناگهان بر اثر یک برخورد همه چیز به هم ریخت. او خود را در حال دویدن به طرف دونده‌ای دیگر یافت. مرد فنلاندی دستانش را باز کرد تا خود را سرپا نگه دارد. در حالی‌که از سرعتش کاسته شد سکندری خورد و پاهایش با رقیبی دیگر به هم پیچید. چرخی خورد و بر روی زمین ولو شد، بدون هیچ حسی.
برای یک دقیقه به نظر رسید که همه‌چیز به پایان رسیده... ولی این فقط برای یک دقیقه بود‍! او بلند شد... مثل مجسمه‌ای که در آن روح دمیده شده است، برخاست و مسابقه را از سرگرفت!


وقتی زنگ دور پایانی به صدا درآمد، این پلیس نحیف آخرین دور را جلوتر از همه طی کرد و به شکرانه‌ی کسب مدال طلا فریاد کشید. زمان او دو دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه و بیست و هفت صدم ثانیه، رکورد جهانی هفت ساله‌ی «ران کلارک» را با اختلاف یک ثانیه شکست و آن نخستین مدال طلایی بود که فنلاند هنوز از «لیس ویرن» برای کسب افتخار برای فنلاند و آن حال و هوای شور‌انگیز، سپاسگزار است. 
 
هیچ‌گاه، هیچ‌وقت، هرگز تسلیم نشوید به قلم ری آریا
                                                       مترجم: کیانا اورنگ




خداوند
هر دو چشم ما را در
جلوی صورت‌مان قرار داده است
تا به جلو بنگریم،
نه به پشت‌سر.


Friday, April 14, 2017

خوش آمدی


تولد، تولد، تولدت مبارک
پارمیس جان،
دوست گلم، تولدت مبارک! چندتا بهار را پشت سر گذاشتی؟ ...راستی! حالا برای شمارش بهارهای زندگانیت دستانم، انگشت کم می‌آورند:)
آری، اینک بیش از یک دهه از معجزه‌ی طلوعت گذشته است. اوه، چه زود گذشت!

مسافر کوچولو، درست در چنین شب فرخنده‌ای در آسمان تاریک قلب درخشیدی، با لبخند دلنوازت چراغ‌های معبد جان را افروختی و زندگی راکد و یکنواخت را معنایی دوباره بخشیدی. ستاره کوچولوی دنباله‌دار، سپاس که شور و سرور ما را دنباله‌دار کردی!
روزهای هفته با فکر هدیه‌ای مناسب برای تو سپری شد. یک هفته با خود کلنجار رفتم که چه هدیه‌ای درخور پارمیس دوست‌داشتنی است؟ بالاخره از کلافگی به یک داستان پارمیسی رسیدم. شک نداشتم که پارمیس عاشق قصه و داستان است، البته او تصاویر را هم دوست دارد، اما پس از دسته گلی که اخیراً به آب داده بودم، صلاح ندیدم که فعلاً تصویر پرچالش دیگری بسازم ـــ خب، بهتر است این روزها تا می‌توانم از حاشیه‌ها فاصله بگیرم.


محتوای غیر مرتبط ممنوع!

لابد قصه‌ی آن تصویر پرحاشیه را می‌دانی، اگر نه بگذار مختصر و مفید ماوقع را برایت شرح دهم:
هفته‌ی پیش به مناسب میلاد فرخنده‌ی برادرم، نگاره‌ای در وبلاگ منتشر کردم با این مضمون: یک دسته گل لاله با قطعه شعری از سهراب سپهری که گویا با تصویر همخوانی نداشت.
این تضاد آشکار، که البته عمدی نبود، مشکل‌ساز شد. متأسفانه، من زیادی به حس ششم متکی هستم. آن شعر را هم با تفأل به گزیده‌ی اشعار سپهری بزرگ برگزیدم و بدون کمترین توجهی به معنا و مفهوم عمیق عرفانی شعر، آن را در تصویر درج نمودم.

همین که تصویر ارسال شد، متوجه غلطم شدم. با توجه به این حقیقت که نیمه‌شب بود؛ می‌شد تصویر را با یک کلیک حذف کرد. اما حس‌ شوخ‌طبعی بار دیگر بر من غلبه کرد و تنها به اقرار تضاد آشکار متن و تصویر بسنده کردم.
روز بعد، تصویر و نوشته را بار دیگر مرور کردم و از این که شب قبل شتابزده حذفش نکرده بودم، بسیار مشعوف شدم.
واقعیت این است همانقدر گُل و زندگی را دوست دارم که گِل و مرگ را. و با «استیو جابز» که فرموده: «مرگ اختراع خوبی است...» کاملاً موافقم. مرگ و زندگی از یک نژادند، اگر مرگ نبود، زندگی این قدر شیرین و باارزش نبود. یادآوری مرگ به من خاطرنشان می‌کند که برای اثرگذاری زمان کمی دارم. با همین یادآوری بوده که برخی از داستان‌هایم را تکمیل کرده‌ام، زیرا خوش نداشتم که مرگ از راه برسد، در حالی‌که آنها ناتمامند.
گِل دوستی، بدین معنی نیست که از مرگ واهمه‌ای ندارم، بلکه به این معناست که حقیقت مرگ را پذیرفته‌ام و می‌دانم خواه ناخواه روزی از راه می‌رسد.
خلاصه، چند روز سپری شد. حال و هوای تصویر پاک از سرم پریده بود و فقط و فقط در فکر داستانی بودم که در ذهنم پرسه می‌زد. اما با گشتی در اینترنت دریافتم که دوستان درباره‌ی تصویر برداشت متفاوتی دارند، پنداری تصویر را توهینی آشکار به خود می‌دانستند.
مسلماً قصد نداشتم، چنین مفهومی را در ذهن دیگران القا کنم. با خود اندیشیدم: البته خدا می‌داند که نیتت از ایجاد تصویر خوب بوده است. اما مردم که خدا نیستند، ایشان با نیت تو کاری ندارند، عملت را می‌بینند. در نتیجه خطا از توست.
برای همین، بلادرنگ تصویر را از صفحه‌ی اینترنت محو کردم و برای خویش نگاه داشتم. تولد حضرت علی‌(ع) نزدیک بود، بنابراین تصمیم گرفتم این بار به توصیه‌ی امیرالمومنین که فرمودند:‌« هرچه برای خود می‌پسندی، برای دیگران بپسند و آنچه برای خویشتن نمی‌پسندی برای دیگران مپسند.» عمل نکنم و آنچه را برای خود می‌پسندیدم خودخواهانه برای خویش نگاه دارم، شاید به این طریق غبار رنجش از خاطر آزرده‌ی رفقا بزدایم.
امید است که توضیحات نه زیاد مختصرم، موجب شفافیت اذهان همه‌ی بزرگواران و سروران گرامی شده باشد.
پر واضح است که حذف تصویر، همه‌ی دوستان را راضی نکرد، شماری از عزیزان توقع یک معذرت‌خواهی درست و حسابی را داشتند. از خود پرسیدم آیا عذر‌خواهی واقعاً لازم است یا خیر؟ شعر که اشتباهی نداشت، تصویر هم که چشم‌نواز بود، آیا برای عدم توافق شعر و تصویر باید بیانیه‌ای صادر می‌کردم و مراتب عذرخواهی خود را به دنیای وب اعلام می‌کردم؟ دریغ و صد افسوس که نتوانستم از پس نفس سرکش خویش برآیم و خود را به عذرخواهی راضی نمایم.


خوب می‌دانی، از روز اول نوشتم که انگلیسی‌ام قوی نیست و اشتباه زیاد دارم. این موضوع را به کرّات در یادداشت‌های نخستین ذکر کردم، بنابراین چشم خواننده‌ی وفادار به غلط‌های املایی و گاهاً گرامری آشناست.
و چون وبلاگ‌نویس در اداره‌ی وبلاگ دست تنهاست و از سعادت داشتن ویراستاری حرفه‌ای بی‌بهره است، یادداشت‌‌هایش از خطا مبرا نیست. برای همین است که امروز و فردا و فرداهای دیگر به سنت ایام قدیم بابت تمام خطاهای نگارشی گذشته‌، حال و آینده از خوانندگان محترم از صمیم قلب معذرت می‌خواهم، امیدوارم بنده را عفو فرمایید. 
 
و خدمت همه‌ی آن دلواپسان و نگرانانی که اشتباهات و خطاهای تایپی، نگارشی و علامتگذاری اینجانب اسباب کدورت خاطرشان را فراهم آورده است، عرض می‌کنم بخشش لازم نیست، اعدامم کنید: فقط کافی است خطاها را تذکر دهید تا نسبت به رفع آنها اقدام کنم ــ اعتراف می‌کنم که در این چهار سال و اندی حتی یک مورد اشتباه به من گزارش نشده است:)
نیک می‌دانم که عذرخواهی به تنهایی کافی نیست و عمل و اقدام بایسته است. از همین رو همواره اهتمام این جوجه نویسنده در جهت بهبود و ارتقا و رفع مشکلات املایی، نگارشی و علامت‌گذاری بوده و خواهد بود.


ذکر این نکته ضروری است که عذرخواهی فقط بابت خطاهای املایی و دستوری و نگارشی است و نه بابت خطای دید. شرمنده‌ی آن دسته از عزیزانی هستم که با نظرات و عقایدم مخالف هستند. خوشبختانه، نمی‌توانم برای خشنودی و رضای گروهی نگرش و طرز فکرم را تغییر دهم.

*****


حتماً با خود می‌گویی ای آدم زمان‌نشناس! آخر در این برهه‌ی زمانی چه وقت این مهملات است؟ انتظار داشتم از اخبار داغ روز بنویسی، از انتخابات ریاست جمهوری، حملات موشکی و جام‌های فوتبالی.
حرف حساب جواب ندارد. بهتر است اول از آخری شروع کنم یعنی فوتبال. شما که غریبه نیستید، برای تعقیب لیگ  اروپا فرصت چندانی ندارم، اما از نتیجه مسابقات مطلعم. تلخ‌ترین رویداد فوتبالی هفته شکست سخت بارسا برابر یووه بود.
 
مسابقات جام آسیا را با اشتیاق دنبال می‌کنم. تیم‌های ایرانی در حال حاضر اوضاع مطلوبی دارند؛ چشم به راه روزهای خوش آینده هستیم.
درباره‌ی حملات موشکی آمریکا حرف خاصی ندارم جز اینکه آمریکا بار دیگر شتابزده تصمیم گرفت و ما را حسابی به فکر انداخت.
و در مورد انتخابات... باید بگویم، همگی خوش آمدید، خوش آمدید!
با نزدیک شدن به زمان انتخابات(۲۹ اردیبهشت) تنور انتخابات داغ‌تر شده است و احساس میهن‌پرستی، مسئولیت‌پذیری و مردم‌دوستی در شماری از مردم سرزمین پاکم ایران، از کودک خردسال گرفته تا پیرمردی نود ساله، گل کرده است. به همین سبب است که این روزها در ستاد انتخابات کشور جای سوزن‌انداختن نیست؛ تاکنون بیش از ششصد و سی و هشت نفر داوطلب ریاست‌جمهوری ثبت‌نام کرده‌اند. در شگفتیم که چرا چهره‌هایی که انتظارشان را داشتیم هنوز ثبت‌نام کرده‌اند!
هرچه اصلاح‌طلب‌ها منسجم و یکپارچه آمده‌اند، اصولگرا‌ها مجمع‌الجزایری و پراکنده‌ آمده‌اند. رئیس‌جمهور روحانی کاندیدای منتخب اصلاح‌طلب‌هاست و رئیس‌جمهور اسبق، دکتر احمدی‌نژاد، سورپرایز اصولگراهاست.
احمدی‌نژاد گفته که برای پشتیبانی و حمایت از حمید بقایی، کاندیدای دیگر اصولگراها، به میدان آمده است و هدفش ریاست‌جمهوری نیست.
اما ورود احمدی‌نژاد به عرصه‌ی انتخابات سروصدای زیادی راه انداخته است و عرصه را برای دیگر نامزدهای اصولگرا تنگ کرده است. آنها که متفقاً از آقای رئیسی ــ که هنوز ثبت‌نام نکرده است ــ  حمایت می‌کردند، اینک مرددند که آیا برگ‌برنده‌ای در انتخابات دارند یا نه؟
شایعه‌ها پیرامون حضور محمود احمدی‌نژاد بسیار است، شماری معتقدند که ایشان رد صلاحیت می‌شود. امیدوارم که چنین نشود، تا مردم شاهد مناظره‌های پرهیجان از صدا و سیما‌ی جمهوری اسلامی باشند، همچون مناظره‌های سالهای سبز.

این روزها سخنرانی‌های تندی علیه دولت وقت می‌شنویم، مثلاً جناب دکتر قالیباف، شهردار محترم تهران، از عملکرد چهارساله‌ی دولت تدبیر و امید، شدیداً اظهار نارضایتی کرده است.
با وجود احترام فراوانی که برای شهرداری تهران و شهردار محترم قائلم، در پاسخ ایشان می‌گویم: «آرامش و اطمینان بهترین موفقیت است.»
حق با شماست آقای دکتر، شکی نیست که بر دولت تدبیر و امید انتقادات بیشماری وارد است و عمل بسی بهتر از حرف است، اما بزرگترین ثمره‌ی دولت برای ملت، آرامش و اطمینانی است که در کشور برقرار است.
 شاید باید به این دولت فرصت داد، مطمئناً آقای روحانی در سایه‌ی تیم اقتصادی قدرتمند به نتایج ارزنده‌تری دست خواهد یافت. وقت برای صحبت راجع به انتخابات بسیار است، بهتر است سخن را کوتاه کنم.

تا نامه‌ای بعد، خدا نگهدار
M.T☺




M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com