This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, April 29, 2017

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد


 امام حسین علیه‌السلام فرمودند:
      فبادروا بصحة الاجسام فی مدة الاعمار
بدن‌های خود را در طول زندگی همواره سالم نگاه دارید.


خجسته باد میلاد باسعادت امام حسین علیه‌السلام
                                                            

Friday, April 28, 2017

مناظره بدون احمدی‌نژاد برگزار شد

آنچه گذشت، رئیس‌جمهور سابق
 
ما​ بی‌غمانِ مست دل از دست داده‌ایم
همـراز عشق و هم‌نفس جـــامِ باده‌ایم
پارمیس جان سلام،
                        مناظره را تماشا کردی؟ کاندیداها را چطور دیدی؟   

بر ما بســـی کمـــانِ ملامت کشیده‌اند
تا کارِ خود ز ابرویِ جــــانان گشــاده‌ایم
از آخرین باری که برایت نامه نوشتم، دو هفته گذشته است. شمار داوطلبان مرا به وجد آورده بود. ثبت‌نام رئیس‌جمهور سابق و حمید بقایی هم بمب‌ خبری روز بود. می‌گفتند رد صلاحیت می‌شوند و شــــــدند!
 
ــبامزه نیست که صلاحیت رئیس‌جمهورهای سابق ایرانی تأیید نمی‌شود! پیشنهاد می‌کنم تو فرهنگ لغت رئیس‌جمهور سابق را این طوری تعریف کنیم: بزرگ‌مردی که دوره‌ی صلاحیتش گذشته است؛ باصلاحیت سابق؛ ممنوع‌ التصویر؛ محصور و...
بله، غیر از آن دو عزیز، هشتصد داوطلب دیگر هم رد شدند و فقط شش سیاوش به سلامت از آتش شورای نگهبان گذشتند و روسفید روبه‌روی رهبر و ملت ایستادند و گفتند: یا علی، آماده‌ایم. پنج‌شنبه شب فهرست نامزدهای ریاست جمهوری اعلام شد.


ای گل تو دوش داغِ صبـوحی کشیده‌ای
ما آن شقـــــــــــایقیم که با داغ زاده‌ایم
 
روز قبلش پیروزی قهرمان لیگ برتر شد ــ از حاشیه‌های جشن قهرمانی می‌گذرم ـــ و قهرمانی‌ سرخ‌پوشان پایتخت را تبریک می‌گویم، مبارکشان باشد.
استقلال هم نایب‌ قهرمان شد. آره، بالاخره خودمان را به بالای جدول رساندیم، درست است که جام را بالای سر نبردیم، اما قهرمان شدیم و چشم دوختیم به جام باشگاه‌ها‌ی آسیا.

پیرِ مغان ز توبه‌ی ما گر مـــــــــلول شد
گو باده صاف کن که به عـذر ایستاده‌ایم

اما بد آوردیم و به تراکتور باختیم. به هرحال قافیه را نباختیم و سهراب خواندیم. آخر دوم اردیبهشت سی‌وهفتمین سال درگذشت سپهری بود.






بخوان به نام پروردگارت...
 
کار از تو می‌رود و مــــــددی ای دلیـــــــــــلِ راه
کانصـــاف می‌دهیم وز راه اوفتـــــــاده‌ایم
دوشنبه‌ هفته‌ی قبل پیروزی با الهلال مسابقه داشت. شب مبعث بود، دعای ما اجابت نشد و نماینده‌ی کشورمان مساوی کرد. ذوب آهن هم بدجوری به العین باخت. تمام امیدمان شد استقلال.
سه‌شنبه روز «بخوان» بود، روزی که حضرت محمد صلی الله و علیه و آله از سوی خدا به پیامبری برگزیده شد. روز توانستن بود، روز تو می‌توانی. روز فرخنده‌ای بود، گفتیم که دست خدا با ماست.
صبح که باران شروع شد مطمئن‌تر شدیم، چرا که باران رحمت الهی است. ظهر شد و باران خیال بند آمدن نداشت، حالا رحمت زحمت به نظر می‌رسید. عصر دیگر کلافه بودم، آهنگ باران روی شیشه‌ی پنجره دلواپسم کرده بود، خودم را با وب‌گردی سرگرم کردم. یادم افتاد مبعث روز تولد اسلام است. مگر نه اینکه در چنین روزی حضرت محمد صلی الله و علیه و آله و سلم آیین جدیدی آورد؟

چون لاله می‌ مبیــــــن و قدح در میانِ کار
این داغ بین که بر دل خونیـــــــنِ نهاده‌ایم
الاهلی دوباره داغ پیروزی را به دل ما گذاشت:(  استقلال برای برد به میدان رفت. ورزشگاه یکدست آبی بود و تماشاگرها یک‌نفس آبی‌ها را تشویق می‌کردند. حیف که بخت با ما یار نبود، باران بی‌امان می‌بارید و زمین لغزنده بود. هرچند نه بازیکنان کم آوردند و نه تماشاگران. حتی باذوق‌ها با موسیقی باران، باران سیاوش قمیشی را می‌خواندند.

چی‌ می‌شد اگر استقلال می‌برد؟ خب، صعودش قطعی می‌شد. البته الآن هم استقلال بخت اول گروه A است و فقط به یک مساوی نیاز دارد. اما چی‌ می‌شد اگر استقلال می‌برد؟ آن شب هزار بار آرزو کردم که کاش می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم. گاهی وقت‌ها باران رو اعصاب آدم راه می‌رود، اینم یکی از آن وقت‌ها بود.
روز بعد دوباره جدول را بررسی کردم و گفته‌ی وین دایر را به یاد آوردم: «همیشه به این فکر کن که می‌توانست بدتر از این هم اتفاق بیفتد.» اینطوری شد که به خودم آمدم، خدا را شکر کردم که مساوی کردیم و برای قهرمانی تیم عزیزم دعا کردم. هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود، هنوز در مسیر قهرمانی بودیم. شاید باران رحمت بود نه زحمت.


گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقشِ غلط مبیـــــــــن که همان لوحِ ساده‌ایم
این روزها کتاب‌هایی راجع به تصمیم‌گیری و انتخاب می‌خوانم، مثل کتاب «درس‌های درست اندیشیدن». امروز که اولین مناظره برگزار شد، کتاب کنار دستم بود. کاندیداها درباره‌ی مسائل اقتصادی و اجتماعی حرف‌هایشان را زدند. حرف‌های منطقی و قشنگی هم زدند.
 

از حرف‌های امروزشان مشخص شد که از وضعیت اقتصادی دل خوشی ندارند، حتی خود رئیس‌جمهور روحانی هم. کاندیداهای دیگر از وضع معیشتی حاشیه‌نشین‌ها و طبقات محروم گله کردند به خصوص اصولگراها. حتی دو، سه تا از کاندیداها گفتند می‌خواهند یارانه‌ها را دو سه برابر کنند!

باورت می‌شود، دو سه برابر! من که تصمیم گرفتم یک قلک تازه برای خودم بخرم تا مثل یک میلیونر واقعی یک‌دهم درآمدم را پس‌انداز کنم.
همان موقع کتاب به من لبخند کجی زد و خواست با یک مثال روشنم کند.
کتاب گفت: م‌م‌ج یکی از ساده‌ترین و نیرومندترین ابزارهای تفکر است. م اول یعنی نکته‌های مثبت، م دوم یعنی نکته‌های منفی و حرف ج یعنی نکته‌های جالب. همه می‌توانند از این روش برای تصمیم‌گیری استفاده کنند حتی بچه‌های دبستانی. 
کتاب ادامه داد: از من خواستند این روش را با یک مثال برای دانش‌آموزان توضیح دهم. من از سی‌ دانش‌آموز پسر ده یازده ساله پرسیدم: نظرتان در مورد اینکه از مدرسه هفته‌ای پنج دلار بگیرید چیه؟
همه‌ی بچه‌ها بدون استثنا این ایده را پسندیدند. آنها فکر می‌کردند با پنج‌دلار می‌شود شیرینی، مجلات فکاهی، بازی‌های کامپیوتری و ... خرید. این نکات جالب قضیه بود. حالا وقتش بود بگذارم نکات منفی قضیه را ببینند. بنابراین بچه‌ها را به گروه‌های پنج‌نفره تقسیم کردم تا درباره این موضوع بحث کنند. بعد از سه دقیقه که سخنگوی هر گروه نتیجه‌ی بحث خود را اعلام کرد، نتایج بسیاری آشکار گردید، از جمله:

۱. پسران بزرگ‌تر، آنها را می‌زنند و پولشان را از دستشان در‌می‌آورند.
۲. والدین آنها دیگر پول تو جیبی به آنها نخواهند داد.
۳. مدرسه هزینه‌ی غذا را افزایش خواهد داد.
۴. چه کسی تصمیم می‌گیرد که هر گروه سنی چه مقدار پول دریافت کند؟
۵. بر سر پول اختلاف و بگومگو به وجود می‌آید.
۶. پول از کجا تأمین خواهد شد؟
۷. برای پرداخت حقوق به معلمان پول کمتری وجود خواهد داشت.
۸. مدرسه برای خرید مینی‌بوس پولی نخواهد داشت.
در پایان تمرین از کلاس پرسیده شد که آیا این فکر را دوست دارد یا نه. در حالی که قبلاً هر سی‌نفر، این فکر را پسندیده بودند، اینک معلوم شد که بیست و نه نفر آنها تغییر نظر داده‌ و این پیشنهاد را رد کرده‌اند.
شکی نیست که مبلغ یارانه‌ها بسیار کم است، اما با توضیحات شفاف کتاب من هم به آن بیست و نه نفر پیوستم، با اینکه مانند اکثریت مردم، درآمدها و هزینه‌هایم تراز نیست، نگرانم که این چند میلیارد از کجا تأمین خواهد شد؟

هنوز برای قضاوت زود است، بهتر است حرف‌های همه را به دقت بشنویم، بعد منطقی تصمیم بگیریم.
به امید هفته‌ای پر از موفقیتM.T☺
کتاب درس‌های درست اندیشیدن: ادوارد دوبونو



Monday, April 24, 2017

بلند شو و برنده‌ی مسابقه باش

 سال ۱۹۷۲، المپیک مونیخ و مسابقه‌ی پایانی دو ده‌هزار متر در جریان بود. همه انتظار نمایشی رقابتی را داشتند، به ویژه پس از آن‌که هیجده دونده رکورد المپیک «بیلی میل» را در مسابقه‌ی انتخابی ارتقا داده بودند.

در میان آنان پلیس فنلاندی ۲۳ ساله‌ای نیز حضور داشت، از آن پلیس‌هایی که مجبورند برای حق‌شان خواهش کنند تا از زمستان سخت فنلاند فرار کنند و به تمرین دو زیر آفتاب بپردازند، ولی او به دشواری می‌توانست امید پیروزی در مسابقه باشد زیرا یک سال قبل در مسابقات اروپایی که در هلسینکی پایتخت فنلاند برگزار شد، در ده‌هزار متر مقام هفدهم و در پنج‌هزار متر مقام هفتم را به دست آورد.


درست پیش از نیمه‌ راه مسابقه، ناگهان بر اثر یک برخورد همه چیز به هم ریخت. او خود را در حال دویدن به طرف دونده‌ای دیگر یافت. مرد فنلاندی دستانش را باز کرد تا خود را سرپا نگه دارد. در حالی‌که از سرعتش کاسته شد سکندری خورد و پاهایش با رقیبی دیگر به هم پیچید. چرخی خورد و بر روی زمین ولو شد، بدون هیچ حسی.
برای یک دقیقه به نظر رسید که همه‌چیز به پایان رسیده... ولی این فقط برای یک دقیقه بود‍! او بلند شد... مثل مجسمه‌ای که در آن روح دمیده شده است، برخاست و مسابقه را از سرگرفت!


وقتی زنگ دور پایانی به صدا درآمد، این پلیس نحیف آخرین دور را جلوتر از همه طی کرد و به شکرانه‌ی کسب مدال طلا فریاد کشید. زمان او دو دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه و بیست و هفت صدم ثانیه، رکورد جهانی هفت ساله‌ی «ران کلارک» را با اختلاف یک ثانیه شکست و آن نخستین مدال طلایی بود که فنلاند هنوز از «لیس ویرن» برای کسب افتخار برای فنلاند و آن حال و هوای شور‌انگیز، سپاسگزار است. 
 
هیچ‌گاه، هیچ‌وقت، هرگز تسلیم نشوید به قلم ری آریا
                                                       مترجم: کیانا اورنگ




خداوند
هر دو چشم ما را در
جلوی صورت‌مان قرار داده است
تا به جلو بنگریم،
نه به پشت‌سر.


Friday, April 14, 2017

خوش آمدی


تولد، تولد، تولدت مبارک
پارمیس جان،
دوست گلم، تولدت مبارک! چندتا بهار را پشت سر گذاشتی؟ ...راستی! حالا برای شمارش بهارهای زندگانیت دستانم، انگشت کم می‌آورند:)
آری، اینک بیش از یک دهه از معجزه‌ی طلوعت گذشته است. اوه، چه زود گذشت!

مسافر کوچولو، درست در چنین شب فرخنده‌ای در آسمان تاریک قلب درخشیدی، با لبخند دلنوازت چراغ‌های معبد جان را افروختی و زندگی راکد و یکنواخت را معنایی دوباره بخشیدی. ستاره کوچولوی دنباله‌دار، سپاس که شور و سرور ما را دنباله‌دار کردی!
روزهای هفته با فکر هدیه‌ای مناسب برای تو سپری شد. یک هفته با خود کلنجار رفتم که چه هدیه‌ای درخور پارمیس دوست‌داشتنی است؟ بالاخره از کلافگی به یک داستان پارمیسی رسیدم. شک نداشتم که پارمیس عاشق قصه و داستان است، البته او تصاویر را هم دوست دارد، اما پس از دسته گلی که اخیراً به آب داده بودم، صلاح ندیدم که فعلاً تصویر پرچالش دیگری بسازم ـــ خب، بهتر است این روزها تا می‌توانم از حاشیه‌ها فاصله بگیرم.


محتوای غیر مرتبط ممنوع!

لابد قصه‌ی آن تصویر پرحاشیه را می‌دانی، اگر نه بگذار مختصر و مفید ماوقع را برایت شرح دهم:
هفته‌ی پیش به مناسب میلاد فرخنده‌ی برادرم، نگاره‌ای در وبلاگ منتشر کردم با این مضمون: یک دسته گل لاله با قطعه شعری از سهراب سپهری که گویا با تصویر همخوانی نداشت.
این تضاد آشکار، که البته عمدی نبود، مشکل‌ساز شد. متأسفانه، من زیادی به حس ششم متکی هستم. آن شعر را هم با تفأل به گزیده‌ی اشعار سپهری بزرگ برگزیدم و بدون کمترین توجهی به معنا و مفهوم عمیق عرفانی شعر، آن را در تصویر درج نمودم.

همین که تصویر ارسال شد، متوجه غلطم شدم. با توجه به این حقیقت که نیمه‌شب بود؛ می‌شد تصویر را با یک کلیک حذف کرد. اما حس‌ شوخ‌طبعی بار دیگر بر من غلبه کرد و تنها به اقرار تضاد آشکار متن و تصویر بسنده کردم.
روز بعد، تصویر و نوشته را بار دیگر مرور کردم و از این که شب قبل شتابزده حذفش نکرده بودم، بسیار مشعوف شدم.
واقعیت این است همانقدر گُل و زندگی را دوست دارم که گِل و مرگ را. و با «استیو جابز» که فرموده: «مرگ اختراع خوبی است...» کاملاً موافقم. مرگ و زندگی از یک نژادند، اگر مرگ نبود، زندگی این قدر شیرین و باارزش نبود. یادآوری مرگ به من خاطرنشان می‌کند که برای اثرگذاری زمان کمی دارم. با همین یادآوری بوده که برخی از داستان‌هایم را تکمیل کرده‌ام، زیرا خوش نداشتم که مرگ از راه برسد، در حالی‌که آنها ناتمامند.
گِل دوستی، بدین معنی نیست که از مرگ واهمه‌ای ندارم، بلکه به این معناست که حقیقت مرگ را پذیرفته‌ام و می‌دانم خواه ناخواه روزی از راه می‌رسد.
خلاصه، چند روز سپری شد. حال و هوای تصویر پاک از سرم پریده بود و فقط و فقط در فکر داستانی بودم که در ذهنم پرسه می‌زد. اما با گشتی در اینترنت دریافتم که دوستان درباره‌ی تصویر برداشت متفاوتی دارند، پنداری تصویر را توهینی آشکار به خود می‌دانستند.
مسلماً قصد نداشتم، چنین مفهومی را در ذهن دیگران القا کنم. با خود اندیشیدم: البته خدا می‌داند که نیتت از ایجاد تصویر خوب بوده است. اما مردم که خدا نیستند، ایشان با نیت تو کاری ندارند، عملت را می‌بینند. در نتیجه خطا از توست.
برای همین، بلادرنگ تصویر را از صفحه‌ی اینترنت محو کردم و برای خویش نگاه داشتم. تولد حضرت علی‌(ع) نزدیک بود، بنابراین تصمیم گرفتم این بار به توصیه‌ی امیرالمومنین که فرمودند:‌« هرچه برای خود می‌پسندی، برای دیگران بپسند و آنچه برای خویشتن نمی‌پسندی برای دیگران مپسند.» عمل نکنم و آنچه را برای خود می‌پسندیدم خودخواهانه برای خویش نگاه دارم، شاید به این طریق غبار رنجش از خاطر آزرده‌ی رفقا بزدایم.
امید است که توضیحات نه زیاد مختصرم، موجب شفافیت اذهان همه‌ی بزرگواران و سروران گرامی شده باشد.
پر واضح است که حذف تصویر، همه‌ی دوستان را راضی نکرد، شماری از عزیزان توقع یک معذرت‌خواهی درست و حسابی را داشتند. از خود پرسیدم آیا عذر‌خواهی واقعاً لازم است یا خیر؟ شعر که اشتباهی نداشت، تصویر هم که چشم‌نواز بود، آیا برای عدم توافق شعر و تصویر باید بیانیه‌ای صادر می‌کردم و مراتب عذرخواهی خود را به دنیای وب اعلام می‌کردم؟ دریغ و صد افسوس که نتوانستم از پس نفس سرکش خویش برآیم و خود را به عذرخواهی راضی نمایم.


خوب می‌دانی، از روز اول نوشتم که انگلیسی‌ام قوی نیست و اشتباه زیاد دارم. این موضوع را به کرّات در یادداشت‌های نخستین ذکر کردم، بنابراین چشم خواننده‌ی وفادار به غلط‌های املایی و گاهاً گرامری آشناست.
و چون وبلاگ‌نویس در اداره‌ی وبلاگ دست تنهاست و از سعادت داشتن ویراستاری حرفه‌ای بی‌بهره است، یادداشت‌‌هایش از خطا مبرا نیست. برای همین است که امروز و فردا و فرداهای دیگر به سنت ایام قدیم بابت تمام خطاهای نگارشی گذشته‌، حال و آینده از خوانندگان محترم از صمیم قلب معذرت می‌خواهم، امیدوارم بنده را عفو فرمایید. 
 
و خدمت همه‌ی آن دلواپسان و نگرانانی که اشتباهات و خطاهای تایپی، نگارشی و علامتگذاری اینجانب اسباب کدورت خاطرشان را فراهم آورده است، عرض می‌کنم بخشش لازم نیست، اعدامم کنید: فقط کافی است خطاها را تذکر دهید تا نسبت به رفع آنها اقدام کنم ــ اعتراف می‌کنم که در این چهار سال و اندی حتی یک مورد اشتباه به من گزارش نشده است:)
نیک می‌دانم که عذرخواهی به تنهایی کافی نیست و عمل و اقدام بایسته است. از همین رو همواره اهتمام این جوجه نویسنده در جهت بهبود و ارتقا و رفع مشکلات املایی، نگارشی و علامت‌گذاری بوده و خواهد بود.


ذکر این نکته ضروری است که عذرخواهی فقط بابت خطاهای املایی و دستوری و نگارشی است و نه بابت خطای دید. شرمنده‌ی آن دسته از عزیزانی هستم که با نظرات و عقایدم مخالف هستند. خوشبختانه، نمی‌توانم برای خشنودی و رضای گروهی نگرش و طرز فکرم را تغییر دهم.

*****


حتماً با خود می‌گویی ای آدم زمان‌نشناس! آخر در این برهه‌ی زمانی چه وقت این مهملات است؟ انتظار داشتم از اخبار داغ روز بنویسی، از انتخابات ریاست جمهوری، حملات موشکی و جام‌های فوتبالی.
حرف حساب جواب ندارد. بهتر است اول از آخری شروع کنم یعنی فوتبال. شما که غریبه نیستید، برای تعقیب لیگ  اروپا فرصت چندانی ندارم، اما از نتیجه مسابقات مطلعم. تلخ‌ترین رویداد فوتبالی هفته شکست سخت بارسا برابر یووه بود.
 
مسابقات جام آسیا را با اشتیاق دنبال می‌کنم. تیم‌های ایرانی در حال حاضر اوضاع مطلوبی دارند؛ چشم به راه روزهای خوش آینده هستیم.
درباره‌ی حملات موشکی آمریکا حرف خاصی ندارم جز اینکه آمریکا بار دیگر شتابزده تصمیم گرفت و ما را حسابی به فکر انداخت.
و در مورد انتخابات... باید بگویم، همگی خوش آمدید، خوش آمدید!
با نزدیک شدن به زمان انتخابات(۲۹ اردیبهشت) تنور انتخابات داغ‌تر شده است و احساس میهن‌پرستی، مسئولیت‌پذیری و مردم‌دوستی در شماری از مردم سرزمین پاکم ایران، از کودک خردسال گرفته تا پیرمردی نود ساله، گل کرده است. به همین سبب است که این روزها در ستاد انتخابات کشور جای سوزن‌انداختن نیست؛ تاکنون بیش از ششصد و سی و هشت نفر داوطلب ریاست‌جمهوری ثبت‌نام کرده‌اند. در شگفتیم که چرا چهره‌هایی که انتظارشان را داشتیم هنوز ثبت‌نام کرده‌اند!
هرچه اصلاح‌طلب‌ها منسجم و یکپارچه آمده‌اند، اصولگرا‌ها مجمع‌الجزایری و پراکنده‌ آمده‌اند. رئیس‌جمهور روحانی کاندیدای منتخب اصلاح‌طلب‌هاست و رئیس‌جمهور اسبق، دکتر احمدی‌نژاد، سورپرایز اصولگراهاست.
احمدی‌نژاد گفته که برای پشتیبانی و حمایت از حمید بقایی، کاندیدای دیگر اصولگراها، به میدان آمده است و هدفش ریاست‌جمهوری نیست.
اما ورود احمدی‌نژاد به عرصه‌ی انتخابات سروصدای زیادی راه انداخته است و عرصه را برای دیگر نامزدهای اصولگرا تنگ کرده است. آنها که متفقاً از آقای رئیسی ــ که هنوز ثبت‌نام نکرده است ــ  حمایت می‌کردند، اینک مرددند که آیا برگ‌برنده‌ای در انتخابات دارند یا نه؟
شایعه‌ها پیرامون حضور محمود احمدی‌نژاد بسیار است، شماری معتقدند که ایشان رد صلاحیت می‌شود. امیدوارم که چنین نشود، تا مردم شاهد مناظره‌های پرهیجان از صدا و سیما‌ی جمهوری اسلامی باشند، همچون مناظره‌های سالهای سبز.

این روزها سخنرانی‌های تندی علیه دولت وقت می‌شنویم، مثلاً جناب دکتر قالیباف، شهردار محترم تهران، از عملکرد چهارساله‌ی دولت تدبیر و امید، شدیداً اظهار نارضایتی کرده است.
با وجود احترام فراوانی که برای شهرداری تهران و شهردار محترم قائلم، در پاسخ ایشان می‌گویم: «آرامش و اطمینان بهترین موفقیت است.»
حق با شماست آقای دکتر، شکی نیست که بر دولت تدبیر و امید انتقادات بیشماری وارد است و عمل بسی بهتر از حرف است، اما بزرگترین ثمره‌ی دولت برای ملت، آرامش و اطمینانی است که در کشور برقرار است.
 شاید باید به این دولت فرصت داد، مطمئناً آقای روحانی در سایه‌ی تیم اقتصادی قدرتمند به نتایج ارزنده‌تری دست خواهد یافت. وقت برای صحبت راجع به انتخابات بسیار است، بهتر است سخن را کوتاه کنم.

تا نامه‌ای بعد، خدا نگهدار
M.T☺




M.T

Tuesday, April 11, 2017

Monday, April 10, 2017

Tuesday, April 4, 2017

Recent Posts

My Blog List

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com