This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, July 31, 2017

پیشرو باشید نه دنباله‌رو


سرمایه‌اش حدود ۳۵۰۰ دلار بود، آن روزی که به فکر باز‌کردن مغازه‌ لوازم خانگی افتاد. رقبای جدی داشت؛ در آن محله، فروشگاه لوازم خانگی زیاد بود. نمی‌خواستم بدبین باشم، اما موفقیتش بعید به نظر می‌رسید...


فلسفه‌ی «می‌توانم بهتر عمل کنم» معجزه می‌کند
حیات هر کسب و کاری به خلاقیت و نوآوری وابسته است. هیچ چیز در یخ نمی‌روید! اگر اجازه دهیم سنت، ذهن ما را منجمد کند، ایده‌های نو، جوانه نمی‌زنند. پس هر روز را با پرسش «چطور می‌توانم بهتر از این عمل کنم» آغاز کنیم و همواره در جست و جوی راه‌‌هایی برای ارائه خدمات بهتر به مشتریان باشیم.

ما فعل «خواستن» را صرف می‌کنیم
سرمایه‌اش حدود ۳۵۰۰ دلار بود، آن روزی که به فکر باز‌کردن مغازه‌ لوازم خانگی افتاد. رقبای جدی داشت؛ در آن محله، فروشگاه لوازم خانگی زیاد بود. نمی‌خواستم بدبین باشم، اما موفقیتش بعید به نظر می‌رسید.
 
چهار سال بعد خیلی اتفاقی او را دیدم و از کسب و کارش پرسیدم. فهمیدم به تازگی چهارمین شعبه را افتتاح کرده است. دست مریزاد‍، عجب کار بزرگی! در حالی که برخی از پس اداره‌ی یک مغازه هم برنمی‌آیند، این آقا فروشگاه چهارمش را افتتاح کرده بود. کنجکاو شدم راز موفقیتش را بدانم. گفتم:‌ «سخت‌کوشی همیشه جواب می‌دهد.»


با لبخند گفت:« البته سخت کار می‌کنم، اما سخت‌کوشی تنها راز موفقیتم نیست. مغازه‌دارانی را می‌شناسم که صبح زود سرِ کار می‌روند و شامگاه به منزل برمی‌گردند، اما مثل من کامیاب نیستند. می‌دانید استاد، موفقیت کسب و کارم را به «برنامه‌ی پیشرفت هفتگی»ام مدیونم. برنامه‌ای که کمکم می‌کند کارم را هفته به هفته بهتر انجام دهم. 

راستش، برای آن‌که حواسم به اهدافم باشد، کارم را به چهار بخش تقسیم کرده‌ام: امور مشتری‌ها، کارمندان، اجناس فروشگاه و توسعه‌‌ی کار. سراسر هفته کارم، پرس‌و‌جو، جمع‌آوری اطلاعات، جست‌و‌جوی ایده‌های تازه و یادداشت آن‌ها است.
هر دوشنبه بعد‌ از ظهر، چهار ساعت در دفترم می‌نشینم تا بیندیشم. اول، عملکرد هفته‌ی گذشته را ارزیابی و یادداشت‌هایی را که برداشته‌ام مرور می‌کنم و بعد سؤالی درست برای بهبود خدمات و افزایش بهره‌وری مطرح می‌کنم، مثلاً «چطور مشتری‌هایی بیشتری را به فروشگاهم بیاورم؟» و تا وقتی که برای پرسش درست، پاسخی مناسب نیافته‌ام، دفتر را ترک نمی‌کنم.
تعریف از خود نباشد، دوشنبه‌ای نبوده که کارخانه‌ی الهاماتم تعطیل شده باشد. تغییر چیدمان اجناس در قفسه‌ها، القا خرید به ذهن مشتریِ تماشاچی با چند پرسش ساده، فروش قسطی کالا در ایام اعتصاب کارخانه‌ها و ادارات، برگزاری مسابقه در دوران رکود اقتصادی، گذاشتن عروسک‌های بامزه در ویترین فروشگاه برای جلب توجه کودکان خردسال با این فکر که والدینشان به هوای آنها مشتری فروشگاه خواهند شد، از ابتکاراتی بودند که کسب و کارمان را رونق داد و ترازنامه سود و زیان‌مان را بهتر کرد.
استاد، متوجه شدم وقتی کاری را شروع می‌کنی، زیاد مهم نیست که از آن چه می‌دانی؟ مهم این است که وقتی مغازه راه افتاد، چه چیزهایی یاد می‌گیری و چطور از آموخته‌هایت استفاده می‌کنی. موفقیت‌های بزرگ در خانه‌ی مردمی را می‌زند که معیارهای عالی‌تری برای خودشان و دیگران در نظر می‌گیرند.

رهنمودهایی برای افزایش خلاقیت
حق با اوست، فلسفه‌ی «می‌توانم بهتر عمل کنم» همیشه معجزه می‌کند. سه رهنمود زیر را برای افزایش خلاقیت به خاطر بسپریم:
الف: به نظرات دیگران توجه کنیم، فکرهای جدید را پذیرا باشیم.
 
ب: پیوسته در حال جست‌وجو باشیم؛ سنت‌شکن باشیم. رستوران‌های جدید را امتحان کنیم، کتاب‌های تازه را بیابیم و با دوستان جدید آشنا شویم. از مسیر همیشگی نرویم، برای رفتن به سرِ کار راه‌های تازه را امتحان کنیم. برای تعطیلات سالانه به مناطق جدید برویم. در تعطیلات آخر هفته، کارهای تازه و متفاوتی انجام دهیم.
پ: پیشرو باشیم، نه دنباله‌رو. ایده‌های نوین، دنیا را دگرگون می‌کنند، بنابراین تفکر پیشرو و راه‌گشا را جایگزین تفکر دنباله‌رو و ارتجاعی کنیم. 
 
از کتاب معجزه فکر بزرگ اثر دکتر دیوید شوارتز


موفقیت، محصول ماست.
                            شعار کمپانی معظم جنرال الکتریک



Tuesday, July 25, 2017

روز دختر مبارک


​​​​من
       باهوش و خلاقم
                              سر و زبون‌دار و خوش‌سخنم
                                                     ورزشکار و هنرمندم 
                                                        و
                                        یه قلب مهربون دارم 
تصور همه‌شون با هم سخت نیست
                                آخه
                                        من 
                                             یه دختـــــــــــــــــــــرم








Monday, July 17, 2017

در تله‌ی فرعیات نیفتید

هنوز دو سه کلمه‌ای بیشتر حرف نزده بود که فهمیدم قضیه از چه قرار است و چرا دوستم آن همه اصرار داشت که او را پیش من بفرستد. «اِ...اسم من...جَ...جک...است. خو...خوش‌بختم. آقای فِ...فلانی مرا فرستاده که با...با شما را...راجع به کا...کاری صُ...صحبت کُ...کنم.» با خودم گفتم، این آدم حتی نمی‌تواند یک اسکناس یک دلاری را به نود و نه سنت بفروشد...


حتی لکنت زبان نیز مسئله‌ای جزئی است 
مدیر فروشی برایم تعریف می‌کرد که حتی لکنت‌ زبان نیز به شرط آنکه شخص از استعداد لازم برخوردار باشد، مسئله‌ی مهمی در شغل فروشندگی به شمار نمی‌رود.
یک‌بار دوستم که عجیب عاشق دست‌انداختن آدمهاست، با من تماس گرفت و گفت: «شنیدم به فروشنده نیاز داری. مرد جوانی که روبه‌رویم نشسته است، فروشنده‌ی فوق‌العاده‌ای است...» او کلی از جوانک تعریف و تمجید کرد. من از همه جا بی‌خبر گفتم: «بفرستش اینجا!»
سی‌ دقیقه بعد، جوانک از راه رسید. هنوز دو سه کلمه‌‌ای بیشتر حرف نزده بود که فهمیدم قضیه از چه قرار است و چرا دوستم آن همه اصرار داشت که او را پیش من بفرستد.
«اِ...اسم من...جَ...جک...است. خو...خوش‌بختم» و ادامه داد: «آقای فِ...فلانی مرا فرستاده که با...با شما را...راجع به کا...کاری صُ...صحبت کُ...کنم.» او تقریباً برای هر کلمه‌ای که می‌خواست بگوید با خودش کلنجار می‌رفت. من با خودم گفتم، این آدم حتی نمی‌تواند در وال‌استریت یک اسکناس یک دلاری را به نود و نه سنت بفروشد. از دست دوستم دلخور شدم ولی در عین حال برای جوانک هم دلم سوخت. بنابراین، فکر کردم حداقل می‌توانم چند سؤال مؤدبانه از او بپرسم تا توجیهی مناسب برای رد کردنش پیدا کنم.
 
در ضمن صحبت متوجه شدم که آدم باهوشی است و اعتماد به نفس جالبی دارد. با وجود این نمی‌توانستم این حقیقت را هم نادیده بگیرم که او لکنت زبان دارد. بالاخره، تصمیم گرفتم مصاحبه را با این سؤال تمام کنم که «چه چیزی شما را به فکر کارِ فروش انداخته است؟»
او گفت: «خُ...خب، من سریع یاد می‌گیرم، م...مردم را دوست دارم، ت...تصورم این است که شرکت شما ش...شرکت معتبری است و م...من می‌...می‌خواهم در‌آمدی دا...داشته باشم. ا...البته یک مشکل اساسی گ...گفتاری دارم، و...ولی و...وقتی خودم از بابت آن نا...ناراحت نیستم، چ...چرا دیگران باید نا...ناراحت باشند؟»


پاسخی قانع‌کننده بود و نشان می‌داد که او از قابلیت‌های لازم برای فروشندگی برخوردار است. بلافاصله تصمیم گرفتم که فرصتی در اختیار او قرار دهم. جالب است بدانید که از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و هم‌اکنون فروشنده‌ی بسیار موفقی است.
 نقص گفتاری نیز به شرط آنکه شخص از ویژگی‌های ارزنده‌ای برخوردار باشد، تأثیری فرعی و جزئی دارد و چندان مهم نیست.

 
 
داخل تله‌ی فرعیات نیفتید. هنگام سخنرانی، حل مسائل، مشورت با کارمندان زیردست به چیزهایی فکر کنید که به راستی مطرحند؛ چیزهایی که شرایط را تغییر می‌دهند. زیر آوار مسائل سطحی مدفون نشوید. توجه خود را به مسائل مهم معطوف کنید.

از کتاب جادوی فکر بزرگ اثر دکتر دیوید شوارتز

Friday, July 14, 2017

گوگل درایو حالا پشتیبان رایانه شما

 باران هم آمد
بلبلا مژده‌ی بهـــار بیار
خبر بد به بوم باز گــذار
بالاخره و پس از هفته‌ها انتظار، چشم ما به جمال باران روشن شد و خاک تشنه‌ی باغچه نیز که از بهار در فراق سبزه‌هایش به سوگ نشسته بود، ناگهان سیراب شد. سورپرایز قشنگی بود؛ تهران گرمازده یکدفعه چتر آفتابیش را بست و زیر باران رفت. غیر از خبر باران، که یادآور بهار بود، هفته‌ی پیش خبرهای بهاری دیگری نیز داشت، مثل نامه‌ی آقای احمدی‌‌نژاد به رهبر معظم انقلاب و تقاضا برای آزادی برادر عزیزش آقای حمید بقایی و سفر رئیس‌جمهور روحانی به مشهد با لیست اعضای احتمالی کابینه‌ی دوازدهم.

گوگل هم گزینه‌ی تازه‌ای به گوگل درایو افزود که می‌تواند از کل کامپیوتر شخصی پشتیبان تهیه کند. این ویژگی که «پشتیبان‌گیری و همگام‌سازی» نام دارد، به کاربر اجازه می‌دهد برای ایمنی از حوادث ناخواسته ناگهانی، تمام تصاویر، ویدیوها و اسناد رایانه‌ی شخصی‌اش را روی فضای ابری گوگل ذخیره کند. اگر با ۱۵ گیگ فضای رایگان خشنودید، همین الآن دست به کار شوید و فایل‌هایتان را به گوگل درایو آپلود کنید. و اگر نیاز به فضای بیشتری دارید، با مراجعه به بخش قیمت‌گذاری، فضای گوگل درایوتان را ارتقا دهید.

و خبری راجع به اسپیکر گوگل
از این پس، گوگل هوم علاوه بر رادیو، آهنگ‌هایی را پخش می‌کند که از «گوگل‌پلی موسیقی» خریداری یا به آن آپلود کرده‌اید. خوشحال شدید؟
دربی سرخابی‌های پایتخت نیز از قرار معلوم روز سی و یکم تیر در شهر بیله‌فلد آلمان برگزار خواهد شد.
شاد و سربلند باشید
M.T😃😃😃

Google Drive can now back up your entire computer

​​


Monday, July 10, 2017

ارزش هر‌ آن‌چه را داری بالا ببر

این مزرعه به تازگی وارد لیست فروشش شده است. مورد جالبی نیست؛ مشخصات آن مانند بیشتر زمین‌‌های زراعی این حوالی است: پنجاه و هفت کیلومتر از مرکز شهر فاصله دارد، خانه‌اش مخروبه است و زمینش پنج‌ سالی است رنگِ کاشت و برداشت به خود ندیده است. می‌بینی، نومیدی محض است، مشخص است که مشتری ندارد. هیچ نگفت، فقط چشمانش را بست. نمی‌دانم، شاید با سکوت حرفم را تأیید کرد...

فروش به قیمت فردا
بزرگ‌اندیشان خود را عادت داده‌اند که در برابر هر مسئله‌ای تنها وضعیت موجود را ندیده، بلکه امکانات فردا را هم در نظر آورند. بنگاه‌دار بسیار موفقی که سالها است به خرید و فروش املاک زراعی اشتغال دارد، معتقد است اگر ما ذهن خود را طوری تربیت کنیم که بتوانیم از هیچ، چیزی به وجود آوریم، به نتایج عالی دست خواهیم یافت.
او می‌گوید: بیشتر زمین‌های کشاورزی که در این حوالی وجود دارد، چندان آباد و جالب‌توجه نیست. علت موفقیت من این است که سعی نمی‌کنم به مشتریانم مزرعه‌ای را بفروشم که جلو چشم‌شان می‌بینند. شگرد من این است که در ذهن آنها چشم‌اندازی از مزرعه‌ای که می‌توانند در آینده داشته باشند، تصویر می‌کنم.

تنها گفتن، «مزرعه این‌قدر هکتار مساحت دارد. این مقدار از آن جنگل است و این‌قدر کیلومتر از شهر فاصله دارد» هیچ مشتری را علاقه‌مند به خرید زمین نمی‌کند. ولی وقتی یک طرح درست و حسابی را برای استفاده از مزرعه به او می‌دهی، تقریباً برای خرید زمین مصمم می‌شود؛ مثلاً، این مزرعه جدیداً وارد لیست فروشم شده است. مشخصاتش مانند بیشتر زمین‌های این حوالی است: پنجاه و هفت کیلومتر از شهر فاصله دارد، خانه‌اش مخروبه است و در زمینش پنج سالی است که چیزی نکاشته‌اند. با خود فکر کردم، تنها راه فروش زمین این است که ارزشش را بالا ببرم، پس دست به کار شدم.


هفته‌ی قبل، دو روز تمام آنجا بودم تا راجع‌ به زمین و امکاناتش تحقیق کنم. بعد از بازدید از مزرعه سری به زمین‌های مجاور زدم. سپس موقعیت زمین را از لحاظ ارتباط با بزرگراه‌های فعلی و در دست احداث، بررسی کردم و در آخر، از خود پرسیدم: «این زمین به درد چه کاری می‌خورد؟»
سه ایده به ذهنم رسید. ایده اول، تبدیل مزرعه به یک مجموعه‌ی سوارکاری بود. با توجه به شهرِ در حال گسترش، تمایل مردم به گذران اوقات بیکاری در طبیعت و اختصاص پول بیشتر برای تفریح، جاده‌ها و بزرگراه‌های در حال احداث، طرح کاملاً موجه و سنجیده‌ای به نظر می‌رسید.
ایده دوم، ایجاد یک باغ بزرگ میوه بود و نقشه سوم، احداث یک واحد مرغداری بود.

اصولاً وقتی با مشتری‌هایم حرف می‌زنم، مجبور نیستم به آنها بقبولانم که خرید زمین همان گونه که هست به سود آنان است. من تصویر زمین را آن‌گونه که می‌تواند باشد، یعنی در حالی که تبدیل به یک منبع درآمد شده نشان می‌دهم. با این شیوه، علاوه بر فروش سریعتر، زمین را به بهای بالاتری نسبت به رقبایم می‌فروشم. پولی را که مردم بابت متراژ زمین همراه با امکانات بالقوه آن می‌پردازند طبعاً بیشتر از پولی است که بابت زمین تنها می‌پردازند. به همین دلیل است که مزرعه‌داران تمایل دارند زمین‌شان را برای فروش به من واگذار کنند.


افراد بزرگ‌اندیش در خلق تصاویر مثبت، آینده‌نگر و خوش‌بینانه در ذهن خود و دیگران متخصص هستند. 
                                                           پروفسور دیوید شوارتز

بنابراین، به چیزها آن‌گونه که هستند نگاه نکنید، بلکه به امکاناتی که می‌توانند داشته باشند نظر کنید. توجه به هرچیزی ارزش و اعتبار می‌بخشد. شخص بزرگ‌اندیش همیشه به امکاناتی که می‌تواند در آینده تحقق یابد، توجه می‌کند، او اسیر زمان حال نیست.
از کتاب «جادوی فکر بزرگ» اثر «دکتر دیوید شوارتز»
با جادوی بزرگ‌اندیشی، بزرگ شوید.


Tuesday, July 4, 2017

Monday, July 3, 2017

چگونه موفقیت‌های گذشته را دور بزنیم؟

شصت و سه ساله، بدون هیچ بیمه و آینده‌ای. یک روز مایکل به یک کافه استارباکس وارد شد تا با فنجانی قهوه به بدبختی‌هایش بیندیشد...
فصل دوم، قصه‌ دوم
داستان‌هایی همچون قصه زندگی مایکل بسیار الهام‌بخش‌اند. داستان انسان‌هایی که از فصل دوم، میانسالی، اوج می‌گیرند. بله، مایکل گیتز، نمونه‌ی کاملی از دگرگونی دوران میانسالی است.
مایکل عضوی از باشگاه خوش‌شانس‌ها بود. پدرش، نویسنده‌ی معروف براندن گیل بود و مایکل دوران کودکی افسانه‌واری را پشت‌سر گذاشته بود.
او بیشترین سال‌های عمرش یک تهیه‌کننده‌ی خلاق بود و سال‌ها پشت‌ سر هم، هرگز از خود نپرسیده بود که آیا این کار را دوست دارد یا نه؟ پس، اندک‌اندک رکود در آثار او به چشم خورد و مردم هم متوجه این نکته شدند.
مایک پنجاه و سه ساله بود که اخراج شد؛ یک ضربه‌ی بزرگ، اما نه مرگبار. با خودش فکر کرد که می‌تواند مشاور شود، پس مدت ده سال دیگر هم این راه را ادامه داد. اما اوایل دهه شصت زندگی‌اش، زمانی بود که کمتر صدای زنگ تلفن دفترش به صدا درمی‌آمد. مایکل ورشکسته بود و زندگی زناشویی‌اش هم از هم پاشیده؛ و درست زمانی که فکر می‌کرد دیگر بدتر از این امکان ندارد به نوعی اختلال نادر مغزی مبتلا شد.

شصت و سه ساله، بدون هیچ بیمه و آینده‌ای. یک روز مایکل به یک کافه‌ی استارباکس وارد شد تا با فنجانی قهوه به بدبختی‌هایش بیندیشد. در آن روز خاص، استارباکس قصد داشت کسی را استخدام کند و از او پرسیدند که به کارکردن در آن‌جا تمایلی دارد یا نه؟ پاسخ مایکل مثبت بود. او کار را پذیرفت، از روی ناامیدی یا شهامت، خودش هم دقیقاً نمی‌داند. سیاست کاری استارباکس بر این اصل بود که برای کارکنان نیمه‌وقتش نیز، بیمه سلامتی را تأمین کند.

و بدین ترتیب بود که زندگی مایکل نجات یافت؛ نه تنها از لحاظ مالی و جسمانی، بلکه از لحاظ ذهنی و عاطفی نیز محیطی یافته بود که در آن با کارکنانش با احترام و محبت رفتار می‌شد. جایی که اهمیتی به نام‌خانوادگی و یا اصل و نسب او داده نمی‌شد، جایی که انسانیت و کیفیت کارش اهمیت داشت.


«امروز من با پیش‌بند سبز رنگم بسیار خوشحال‌تر از زمانی هستم
 که کت‌وشلوار مارک‌دار می‌پوشیدم.» 
                                                       مایکل گیتز

بعد از ورود به استارباکس، مایک دیگر طردشده، مأیوس و خجالت‌زده نبود. او دیگر برای خودش شخصیت محترمی بود. هم‌چنین در جریان خودیابی‌اش کشف کرد که نویسنده‌ی بزرگی است. پس، از قصه‌ی زندگی خود و تجربیاتش کتابی نوشت که به صورت یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها درآمد. کتاب «چگونه استارباکس زندگی مرا عوض کرد.»
از کتاب «فکر بزرگ» اثر «دانی دویچ»

توصیه‌ی دانی: آینه بغل را بشکنید
اگر مایلید پیشرفت کنید، نباید به پشت سرتان نگاه کنید. مهم نیست چه کسی هستید، همیشه افق تازه‌ای وجود دارد. بزرگ‌ترین اشتباه افراد در دوران میانسالی، به تله افتادن در ذهنیتی است که به شما می‌گوید: «بیست سال از عمرتان را در دفتر وکالتتان، یا در دفتر پست یا بیمه گذرانده‌اید. چگونه می‌توانید آن سال‌ها را دور بزنید؟» هر آنچه شما در گذشته انجام داده‌اید به امکانات بعدی کمک می‌کند، اما فقط در صورتی موفقیت‌آمیز است که در طول جاده فقط به جلو نگاه کنید.



Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com