This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Sunday, July 2, 2017

وقتیکه مات شدم


  ​پسا‌العین: وقایع‌نگاری خداحافظی با جام آسیا

عاشق شدن برای رعیّت مصیبت است
این روزها به دختر خــــــان فکر می‌کنم
دختـــر خـــان؟ آره، آن روزها فیلَم هوس هندوستان کرده بود و دلم جامی زرین می‌خواست. کدام روزها؟
همان روزها دیگر، همان روزهایی که من با رویای گُل و جام می‌خوابیدم و برادرم با رویای پُل و کار بیدار می‌شد. من اشتهای اشتهار داشتم و او اشتیاقِ اشتغال. همان روزهای قشنگی که واپسین نامه را برایت فرستادم. راستی چقدر گذشته؟
نپرس که یادم نیست، «باید فراموش کنم پیرهنت را/ آن مملکتی را که به بیگانه رسیده».
 
در همان ایام که مؤمنان برای استقبال از ضیافت الهی تدارک می‌دیدند و به ستاد استهلال پیوستند و چشم دوختند به آسمان سیاه برای رویت هلال ماه، ما هواداران آبی برای استعمال جیغ و هورای اساسی جشن صعود تدارک می‌دیدیم و به ستاد امر به معروف، نه ببخشید، ستاد تماشاگران استقلال پیوستیم و چشم دوختیم به نیمکت آبی دو ستاره، صرفاً برای رویت سومین ستاره. چه خیالی، چه خیالی! عاشق شدن برای رعیّت مصیبت است/ این روزها به دختر خــــان فکر می‌کنم.

ربّـــــــــــــــنا ارحمنا
این جاده‌ای نبوده که من دوست داشتم
من به خروجی اتــوبـــــان فــکر می‌کنم
این راه‌ها بدون تو برگشـــــــت می‌خورند
به شــعر حضــرت اخــــــوان فکر می‌کنم
یادم میاد سحری خواب ماندم، آن روز چه سخت گذشت. با همان حالت ضعف و گرسنگی با دیدگانی خشک با اشتهای پیروزی، مسابقات گذشته را در ذهن مرور کردم. به افطاری که رسیدم، به نوای ربنای استاد شجریان گوش سپردم و با‌اشتیاق نوای استقلالی‌ها را زمزمه کردم: ربّنا، آسیا تخصص ماست برس به داد دل ما. ربّنا ارحمنا، آسیا تخصص ماست!


معشوقه‌ی من کو؟ به گل‌دان‌ها ندادم آب چندین رود
از قلب من سمت خلیـج‌فــــارس می‌ریزد به رگ‌هایم
خودکار من با یک خشاب از چند واحد پاس کردم خون؟
صبحانه روی میز آماده است عزیزم ساعت چند است؟
از قلب من پــــــــــرواز می‌کردند بین خون و آتش، دود
چشـــــــــم مرا بستند اما هی کبـــــــوترهای آزادی...
به گمانم آن شب اشتباه نادری رخ داد، شاید العین اشتهای‌ ما را کپی کرد. باور کن اگر تمام کائنات می‌رفتند پای میز اشتراط احدی تاس شــش نمی‌انداخت. به زعم بنده، آن شب ربنای ما به عمارت ربّـــــنا نرسید، شاید در نوای ساز و دهل امارات گم شد، که اگر فریاد اشتیاق ما به آسمان رسیده بود‌ بی‌شک با اشتباک ربنا و ربّــــنا دیگر اشتعال نمی‌گرفتیم و با دیدگانی اشکبار به سحر نمی‌رسیدیم.

استقلال یا استدلال؟
من و تو آن شب خیلی زیاد خندیدیم
درست مثل دو موجود شاد خندیدیم
کتاب‌های کم و بیش خوانده را بستیم
و بــــــعد مثل دوتا بی‌سواد خندیدیم
برای این‌که به یکدیگر اعـــــتماد کنیم
کمی به فلسفه‌ی اعتــــماد خندیدیم
زمین تصادفن آن شب درست می‌چرخید
دلیل داشت که آن شب زیاد خنــــدیدیم
نمی‌دانستم «امتحان الهی» استدلال خوبی برای استخفاف تیم محبوبم، استقلال هست یا نه؟


چقدر باد خودش را به پنـجره می‌زد
چقدر آن شب از دست باد خندیدیم
بهشت را به هم‌آغوشی خود آوردیم
و بعدِ مردنمان تا معـــــــاد خنـــدیدیم
به هرحال نتوانستم به خودم استفهام کنم نه ضایعه حذف را و نه فاجعه استخراج شش گل از قلب نازنین استقلال را. نه، نتوانستم به خودم استفهام کنم سهم استقلال نه یک جامه و نه سه‌ تا ستاره. نه، نتوانستم به خود استفهام کنم، اما نمی‌خواستم اشتاب کنم که عجله کار شیطان است.
همین دیروز که استقلالی نشده بودم که بنا به اُشتلم بگذارم، با این تیم بزرگ شده بودم با بردهایش دل باخته بودم و با باخت‌هایش سوخته و ساخته بودم. نه، حال و حوصله اشتکاء نداشتم، زمان خوبی هم برای اشتراک دل شکسته‌ام نبود. تنها من که داغدار نبودم، دیگران هم بودند، این شد که صبر پیشه کردم و خاموشی را برگزیدم.

من پیش از این نرفته‌ام از راه عاشقی
بگذار پای بی‌هنــــرم را قلــــــــم کنم
من قول می‌دهم که خودم را از این به بعد
مانند آن دقیـــــــــــــقه که آدم شدم کنم
آماده‌ام که عکس سه در چار خویش
نقش ستون تســـــلیت جام‌جم کنم
آری، او که می‌خواست بعد بازی تیتر بزند: استقلال اینک در یک قدمی جام، آبی‌های پایتخت دیشب مقابل العین بازی قابل تحسینی از خود ارائه دادند و با شکست حریف به مرحله بعد رقابت‌های جام قهرمانی باشگاه‌های آسیا صعود کردند، مصمم شد در سکوت زار بزند، مباد حرف بی‌ربطی بزند که دل نازکی بشکند. تصمیم گرفت به رغم صحبت قدیم عهدش را بشکند و با شمع بی‌اشک به شب مشکوک شبیخون بزند. شاید با تاراج تاریکی به بیـــداری رسد. عاشق شدن برای رعیّت مصیبت است/ این روزها به دختر خــــان فکر می‌کنم.
اصلاً، مگر بعد از آن شب دروغ، آن شب شوم بی‌فروغ که نردبوم آسمانی افتاد زمین و ردپای ستاره سوم گم شد همین، همان شب دزدی که جام رویا را ربود، خواب به چشم جَمی می‌آمد؟ البته که نه.

روزه سکوت
خدا اجازه نمی‌داد ما به هم برسیم
من و تو هم عوضِ انتقــاد خنــدیدیم
تمام روزها و شب‌هایی که سرمربی قهرمان دربی فحش می‌خورد، من گلایه‌ها و حرف‌های نگفته‌ام را می‌خوردم. اغلب پلاسِ اینستا استقلال بودم، بلکه از حال و روزش خبری بگیرم شاید هم خواستم باشم مَرهَم.
تک‌تک کامنت‌های مؤدبانه را موشکی مطالعه می‌کردم، چند بار میان گریه خندیدم. گرچه مورددارها را چشم بسته رد می‌کردم، یکی در میان سرخ‌آبی می‌شدم، سرخ از شرم و آبی از غم. کاشکی می‌توانستم باشم مَرهَم.
کامنت‌ها داد می‌زد شماری از آبی‌های متعصب خسته آزرده‌خاطر می‌خواهند نسخه استقلال را از نو بپیچند. آنها عذرخواهی سرمربی را نمی‌خواستند، آنها خداحافظی قهرمان دربی را می‌خواستند. طاقت این مورد را نداشتم، آخر این تیم تازه از آب و گل درآمده بود، یک فصل که الکی خون‌دل نخورده بودیم.
به آنها حق می‌دادم بعد آن تراژدی تکان‌دهنده به شدت سردرگم و پریشان باشند. دروغ چرا، خودم کمتر عصبی نبودم. استقلال طوری به امارات رفته بود گویی می‌رود پیک‌نیک؛ چندین یار مصدوم داشت، یکی هم که از اردوی تیم امید سردرآورده بود. انتظار آن شکست سنگین را نداشتیم، بی علت نبود که همه فیوز پرانده بودیم اما حالا وقت صاف کردن حساب‌ها نبود.
فصل نقل و انتقالات نزدیک بود و بیم آن می‌رفت رقبا از آب گل‌آلود ماهی بگیرند. اولویت حفظ تیم بود، نباید به حاشیه می‌رفتیم، برخورد هیجانی و احساسی چاره کار نبود، نباید دستاوردهای یک فصل را نابود می‌کردیم.

نمی‌توانم، دیگر چقدر صـــــبر کنم
که باز، زلزله‌ای ناگهان درست کند
زمزمه‌ی جدایی را که شنیدم دیدم در چند فرسخی استقلالم، مسافرم و سکوت دیگر جایز نیست، چه بهتر که با نگارش یادداشتی، روزه سکوت را بگشایم.
مداد برداشتم تا بنویسم سرت را بالا بگیر سرفراز؛ شیر، شیر است گرچه زخمی. با یک نتیجه نباید راجع به‌اش قضاوت کرد، کارنامه این فصلش ملاک است. پاک کردن صورت مسئله راه حل سنجیده‌ای نیست، باید مسئله را حل کرد. پس رفیق نیمه‌راه نباشیم، بیاید راهی را که شروع کردیم تا آخر برویم که همگی خسته شدیم از آزمون و خطا. چرا به جای نگارش نسخه جدید، به ارتقای نسخه‌ فعلی فکر نکنیم؟ افسوس و صد افسوس که مغز مدادم هنگ کرده بود! ربّنا، نوش‌دارویی مرحمت فرما!
در جست و جوی نوشداروی شرنگ شیش رسیدم به داستان «مفهوم تقریبی» کم و بیش. و دیدم عجیب به کار میاد.
ــ دوستم، نتیجه بازی استقلال     العین چی شد؟
ــ هیچی، دوستم. استقلال چند تا گل خورد که طبیعیه. هر تیمی گل می‌خورد. این خاصیت فوتباله.
ــ راست می‌گی، دوستم. فوتبال قشنگه برای آن‌که پر گُله.
بعد از آن که با «تقریب» و کم و بیش، آتش دل را خاکستر کردم، نوبت رسید به گردآوری اطلاعات در مورد استقلال.
پس از چندین ساعت مطالعه نشریات، مقالات و اینستا و بازنگری مشاهدات فصل گذشته و آنالیز آمار و ارقام و داده‌ها، دیگر آماده رزم بودم. پس قلم را از نیام بیرون کشیدم و بازی با کلمات آغاز شد.
جای خالی تجربه، ترکیب شور جوانی با تجربه چه شود، عبرت از گذشته، ترمیم نقاط ضعف، یاری دروازه‌بان ششدانگ با اصلاح دفاع لرزان ژله‌ای، هافبک پا به توپ، مهاجم تمام‌کننده، بازیساز تکنیکی و ...که شک در ذهنم خزید و رویای نشکفته را نیش زد.
اخبار خریدهای میلیاردی پرسپولیس منتشر شد و مصاحبه پشت مصاحبه. گفتیم حرفی نزنیم نگویند حسودند که خبر آمد به دستور وزیر تا تشکیل هیأت مدیره جدید، استقلال از اِشترا منع شده است. مخ‌مان سوت کشید که چرا تبیعض، چطور به خودشان اجازه می‌دهند احساسات هوادار را به بازی بگیرند؟ دیگر وقتش بود که برویم تو حاشیه. نه، نمی‌گذاشتیم این فصل هم مثل نیم‌فصل سر استقلال بی‌کلاه بماند.
در نتیجه آنهایی که دلشان برای استقلال شور می‌زد به صرافت تشکیل ستاد بحران افتادند و قرار و مدارها برای تجمع جلوی وزارتخانه گذاشته شد تا مانع از تکرار حادثه تلخ «چند تا گل» در آینده‌ نزدیک شوند.

همه چی خوب پیش رفت تا درست شب پیش از تجمع، آن شب اتفاق غیر‌منتظره‌ای رخ داد که تمام رشته‌های ستاد بحران را پنبه کرد. سرمربی سرزده سر از سایت تاج درآورد و بعد از دو صفحه گلایه از شکست‌ندیده‌ها (=‌آنهایی که دانش پایه فوتبالی ندارند و نمی‌دانند فوتبال قشنگه برای آنکه پر گُله) و یک صفحه تشکر از وزیر محترم ورزش و مدیر دوست‌داشتنی تاج، همه را به مرور دستور زبان‌فارسی توصیه کرد، به خصوص مبحث شیرین پایه و پیرو و حروف ربط.
با این حرکت غافلگیرانه کرک و پرمان ریخت. تجمع تشکیل شد، اما چه تجمعی. تصاویرش هست.
نوک مداد من هم شکست، یادداشت را فراموش کردم ـــواقعاً هافبک پا به توپ چه ربطی به من داشت، نه واقعاً ربطی داشت؟ـــ و رفتم کتابی بنویسم با عنوان «بالاخره یک روز منم حروف ربط را یاد می‌گیرم.» ـــ که قرار است دو هزار سال نوری دیگر در سایت وزین آمازون منتشر شود.

برمی‌گردیم
ولی دوباره خودم شدم کسی که قهقهه‌اش
به عکس هـــــق‌هـــــــق آیینه بیشتر خندید

هنوز هم دیدگانم بارانی بود و بی‌خواب. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شدند، اما آنقدر طوفان‌زده بودیم که هیچ طوفان دیگری قادر نبود ما را به خود آورد، چنانکه حوادث لندن و حمله‌ی تروریستی داعش و... نتوانست.
صعود تیم ملی فوتبال به جام جهانی قدری تسکین‌مان داد. شب‌های قدر هم به دادمان رسیدند.
این‌طور، آرام آرام دردمان سبک شد. استقلال هم از گیجی درآمد و حالش خوش شد. هرچند به بعضی وعده‌ها عمل نشد و هیچ‌یک از اعضای هیأت مدیره خانم نشد و فریده‌ شجاعی هم عضو هیأت مدیره نشد، دوباره خودمان را پیدا کردیم.
و قد راســـت می‌کنیم. آره، هرچند عاشق شدن برای رعیّت مصیبت است با خریدهای خوب این فصل استقلال به دختر خـــان و اشتراک‌گذاری اخبار بردهای شیرین استقلال و جام گل فکر می‌کنم.


M.T
 سرایندگان: سعید حیدری، مهدی رحیمی زمستان، هادی خوانساری، علیرضا دهرویه و فرامرز راد.
 
پانوشت۱- فیلَم : فیل‌ام.
پانوشت ۲- امیدوارم سرمربی استقلال از این یادداشت نرنجند. چنین قصدی را نداشتم. فقط خواستم گزارش شفافی ارائه دهم وگرنه ما استقلالی‌ها همواره حامی سرمربی استقلال و حافظ منافع استقلال هستیم.

     
با قابلیت جدید گوگل فوتوز  کتابخانه‌‌‌تان را به اشتراک بگذارید و به فردی اجازه دهید به طور دائم به بخشی از عکس‌هایتان یا همه آن دسترسی داشته باشد.
 
 

0 comments:

Post a Comment

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com