This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, February 27, 2017

یک بسته آدامس میوه‌ای لطفاً


من یک آدامس قلقلی هستم با طعم میوه‌ای. چند دقیقه بیشتر تا شروع مسابقه‌ی باقی نمانده است، مسابقه‌ی حساسیّه. دروازه‌بان تیم خیلی استرس دارد، از همین رو به من پناه می‌آورد. مرا در کام می‌گذارد و لبخندزنان به سمت مستطیل سبز می‌رود. دلم قرصه؛ گام‌های محکمش یقین‌بخش داستان موفقیت دیگری است!

   
 درخت ساپودیلا (چیکو)

 داستان آدامز

توماس آدامز نیز اولش مضطرب و پریشان بود، من بودم که دلش را قرص کردم. دوست دارید داستانش را بخوانید؟

خب، داستان به سالهای ۱۸۶۰ برمی‌گردد. توماس آدامز دانشمند خلاقی بود. اما به نظر نمی‌رسید در تجارت، آینده‌ روشنی داشته باشد. او کارهای متعددی را امتحان کرد، اما جز کسب تجربه توفیقی به دست نیاورد. آخرش رفت سراغ عکاسی که آن روزها حرفه‌ی جدیدی بود، اما نه لزوماً پرمنفعت. آقای آدامز عکاسی را دوست داشت، اما به‌زودی دریافت با تصویربرداری از نیویورکی‌ها ثروتمند نمی‌شود. بنابراین عکاسی را هم کنار گذاشت.

دیگر باید چه‌ کار می‌کرد؟ توماس افسرده و سرخورده، دیگر عقلش به جایی نمی‌رسید چیکار کند که اتفاقی با رهبر مکزیک آشنا شد. ژنرال «آنتونیو لوپز دو سانتا آنا» در آن زمان به جزیره‌ی استیتن آیلند نیویورک تبعید شده بود و به اقامتگاه مناسبی برای زندگی نیاز داشت. آدامز خانه‌ی خودش را پیشنهاد کرد و دستیار مخصوص ژنرال شد.

هنگامیکه ژنرال مکزیکی از گذشته‌ی توماس و علاقه‌اش به پول‌دار شدن باخبر شد، از او خواست با صمغ درخت ساپودیلا محصولی تازه بسازد، مثلاً لاستیک. ژنرال آشنایی داشت که می‌توانست با هزینه‌ی بسیار کم از مکزیک قدری صمغ بیاورد. توماس با خوشحالی پذیرفت که بختش را با چیکله امتحان کند.

درخت ساپودیلا، درخت تنومندی است که در نواحی گرمسیری می‌روید. چیکله، صمغ این درخت، مانند لاستیک کش می‌آید. فکر ساخت لاستیک از چیکله ناشی از همین خاصیت کشسانی است.
 
    

 توماس آدامز یک سال تمام در آزمایشگاه با چیلکه سر و کله زد. اول سعی کرد از چیکله لاستیک دوچرخه بسازد، اما نشد، چیکله استحکام لازم را نداشت. بعد به فکر ساخت چکمه باغبانی افتاد، نشد که نشد. وسایلی دیگری را هم امتحان کرد هیچ فایده نداشت، انگار چیلکه اصلاً بدرد نمی‌خورد. نومیدانه تصمیم گرفت باقی صمغ را در رودخانه‌ی ایست بریزد و پرونده‌ی چیکله را بایگانی کند.

Black Jack (1884), which is flavored with licorice, Chiclets (1899), and Wrigley's Spearmint Gum were early popular gums that quickly dominated the market and are all still around today.


خودشه،آدامس!  

در راه رفتن به رودخانه سری به داروخانه زد. منتظر پیچیدن نسخه‌اش بود که دختر‌بچه‌ای تو داروخانه پرید و هیجان‌زده گفت: «یک بسته آدامس لطفاً!»

آدامس! توماس خشکش زد و ایده‌ی سودآوری به ذهنش خطور کرد: «چرا از چیکله آدامس نسازم؟ مطمئناً طعمش از پارافین بهتر است.» ـــ آدامس‌های آن روزی از موم پارافین ساخته می‌شدند. البته مکزیکی‌ها سالها بود که چیلکه می‌جویدند ولی توماس آدامز از این موضوع اطلاعی نداشت ـــــ

آن شب، توماس با پسر کوچکش باقی صمغ را به قطعات کوچک بریدند و در کاغذهای زرورق پچیدند تا فردا صبح هر بسته را از قراری یک پنی بفروشند و فروختند. «صمغ درجه یک نیویورکی آدامز» به سرعت برق فروش رفت. 

توماس محصول خودش را یافته بود، او دست به ابتکارات جدیدی زد، صمغ را با شکر ترکیب کرد. بعدها آدامس‌های میوه‌ای و مربایی هم ساخت. سپس پرسودترین کارخانه‌ی تولید آدامس را در ایالات متحده تأسیس کرد و پس از احداث شش کارخانه‌ی آدامس‌سازی در آمریکا و کانادا حق انحصاری تولید آدامس را به دست آورد و این تازه شروع موفقیتش بود. 

نگفتم از وقتی توماس آدامز مرا در کامش گذاشت دنیا به کامش شد:) اما در واقع، توماس آدامز موفقیتش را نه مدیون من، بلکه مرهون روحیه‌ی شکست‌ناپذیر خودش بود. شانس با توماس یار شد زیرا او هرگز تسلیم نشد.


براساس داستان آدامس از کتاب هرگز رها مکن به قلم جویس مایر


هیچ‌ می‌دانستید صنعت آدامس‌سازی از صنایع سودآور داخلی است که فناوریش سالهاست در اختیار ماست . اما اکنون به خاطر واردات بی‌‌رویه‌ی آدامس‌های خارجی به ورشکستگی رسیده و در بسیاری از کارخانه‌های قدیمی آدامس‌سازی تخته شده است؟



Saturday, February 25, 2017

Friday, February 24, 2017

سپلشت


سایه‌های‌تار
«مثل من که نیست می‌شوم....
مثل روزها....
مثل فصل‌ها....
مثل آشیانه‌ها....
مثل برف روی بام خانه‌ها....
او هم عاقبت
در میان سایه‌ها غبار می‌شود
مثل عکس کهنه‌یی 
تار تار تار می‌شود

دلم به نوشتن نیست، کلمات یاری نمی‌کنند. تصاویر هم به نحو باورنکردنی شفاف هستند، برغم افکارم که تار هستند و مه‌آلود.

 پس چرا این نامه را می‌نویسم؟ نمی‌دانم، شاید برای ادای تکلیف ــ نکنداین نامه مشق شبی شده برای من؟ـــ و شاید هم چون خبرهایی هست...

مثل خبر خوب شدن حال خوزستان! خدا کند که منبع خبر موثق باشد و آسمان خوزستان هم بالاخره از این تاری دربیاید و ریزگردها و غبارها سایه‌اشان را از سر خوزستان کوتاه کنند و منزلی دیگر برای خود بیابند. چرا راه دور برویم، همین هفت سیاره‌ی مشابه زمین که اخیراً پیدا شدند مقصد خوبی به نظر می‌رسد. ماشین‌حساب برندارید و آیة‌ی یأس نخوانید که دویست و سی و پنج تریلیون مایل و حدود چهل سال نوری است، که به مسافران کوچولوی ما برمی‌خورد.
به‌هرحال، این دو هفته‌ای که خوزستان حال و روز خوشی نداشت، ما هم چندان خوش و خرم نبودیم. بله، گرچه کام ما از پیروزی‌های پی‌درپی‌ استقلال شیرین شد اما غم عظیمی بر دلمان سنگینی می‌کرد. خب، بنی‌آدم اعضای یکدیگرند دیگر. به‌خصوص که این عضو خوزستان بود، همان خوزستانی که اگر خدایی نکرده یک تار مو از سرش کم شود ما به خاک سیاه می‌نشینیم.

البته دولت محترم هم کم بیکار ننشست، تمام دغدغه‌‌اش در هفته‌های اخیر خوزستان بود و بس. همین بس که رئیس‌جمهور محترم دیروز برای رفع مشکل ریزگردها به خوزستان رفت.

برای همین است که اکنون بی‌صبرانه منتظر شنیدن خبرهای خوش ریزگردی هستیم. خبرهای خوشی که به بودجه و اعتبارات درازمدت نیاز دارد ـــمردم خوزستان و استان‌های اطراف از کارهای نمادین خسته‌اند، بودجه‌ی میلیاردی می‌خواهند
 خوشبختانه، شب عید که هست، آدم دست به خیر هم که زیاد هست، بودجه را بتکانید چند صد میلیارد جمع می‌شود. برگزاری جشن گل‌ریزان هم بد نیست. رو اوراق قرضه هم می‌شه تا‌حدودی حساب کرد، به هرحال ایرانی‌های مهربان همیشه آماده‌ی کمک هستندــــ فقط استدعا می‌شود اگر معضل ریزگردها حل شد، فردا نروید یک سد دیگر همان طرف‌ها افتتاح کنید که این سدسازی‌ها و بهره‌برداری بی‌رویه از آب‌های زمینی و زیر‌زمینی دارد محیط‌زیست ایران را به سمت ناخوشی می‌برد.

 


اشکها و لبخندها
​‌ با کدام بال می‌توان 
از زوال روزها و سوزها گریخت!
با کدام اشک می‌توان 
پرده بر نگه خیره زمان کشید؟
با کدام دست می‌توان
عشق را به بند جاودان کشید؟ 
با کدام دست؟...
 هفته قبل با پیروزی آمدم. این‌هفته با شکست و پیروزی و تساوی! اسم الاهلی  بدجور غلط‌‌انداز بود؛ استقلال نتوانست رامش کند و بدجوری باخت. به‌هرصورت، فوتبال همین است دیگر، همیشه می‌بری یک‌بار هم می‌بازی
خوب شد که استقلالِ خوزستان برد و دل مردم خوزستان و ملت ایران را شاد کرد. پرسپولیس هم خوب بازی کرد و به تساوی رضایت داد
خلاصه، این هفته هفته‌ی استقلال نبود. ما هم بسیار غصه خوردیم. حتی فردای بازی استقلال فایل داستانم گم شد، فکر کردم کلاً ناپدید شده، تصمیم گرفتم هفته‌ی بعد دوباره از نو بنویسمش که امروز صبح دیدم پیدا شد. آره، معجزه همیشه رخ می‌دهد، هرگز از رحمت خدا نومید نشوید!

حوادث دلخراش
خواب خواب خواب 
او غنوده است 
روی ماسه‌های گرم
زیر نور تند آفتاب»
​ ​
تمام خبرها همین نبود. با وجود همه‌ی این رخدادهای غم‌انگیز، هر روز اخبار را دنبال می‌کردم. مثلاً خبر دارم رئیس‌جمهور ترامپ چه حرفهای عجیبی زده و هنوز اصرار دارد کارتون مهاجران، کارتون بدی است ـــ بین خودمان باشد چون کاراکترهای اصلی داستان( لوسیمه و کیت) دختر بودند، از مهاجران خوشش نمیاد. من که عاشق این کارتون بودم ـــ یا مثلاً خبر دارم ناسا هفت تا سیاره‌ی مشابه زمین بیرون منظومه‌ی شمسی پیدا کرده است. یا این‌که رهبر انقلاب فرمودند: حوادث خوزستان خراش دل بود. یا این‌که آقای ظریف چقدر مصاحبه کرد. یا جبهه‌ی مردمی فهرست بلندبالای کاندیداهایش را منتشر کرد و...

​ شاد باشید و امیدوار
M.T☺


شعر از فروغ فرخزاد
سِپَلَشت: حادثه‌ی بد، پیش‌آمد بد





Seven Earth-size Exoplanets Discovered!

Android Messages will be the new default texting app Google wants you to use




M.T

Friday, February 17, 2017

به علی گفت مادرش روزی به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

ارتفاع بی‌خبری

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه
بهار آمده است
     و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»

پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی‌شناخت

پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پرید
و لحظه‌های آبی را
دیوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود


پارمیس جان، سلام
 هر چند دیر شده اما ولنتاین مبارک! راستی چه خبر؟ درست حدس زدی بی‌خبرم. تازه از ارتفاع بی‌خبری به زمین رسیدم، برای آن‌که رژیم خبر گرفته بودم. اما راستش بی‌خبر بی‌خبر هم نیستم، به خصوص درباره‌ی رویدادهای فوتبالی.



سهم استقلال، پیروزی. استقلال مچکریم
همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکی‌ست
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

بعد از یک نیم فصل پر تجربه، استقلال رو دور پیروزی افتاد. السد را که برد، مطمئن شدیم این گل به سحرگاه شکفتن رسیده است. دم‌شون گرم! دلمان غرق سرور شد. بعدش دیگر به دربی فکر می‌کردیم، به شهرآورد.

******

شنبه اینجا که باران می‌بارید، یکریز و بی‌وقفه. کاش فردا آفتابی باشد!

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد

زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمی‌گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر‌می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید:
                                                          «صبح بخیر»
 
آفتاب یکشنبه که درآمد و گفت: صبح بخیر، خاطرمان آسوده شد. دیگر می‌دانستیم این روز، یک روز آبی آفتابی است. بازی ساعت سه بعدازظهر بود. چه تصادف عجیبی!

زندگی شاید آن لحظه‌ی مسدودیست
که نگاه من، در نی‌ نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهای‌ست
دل من
که به اندازه‌ی یک عشق‌ست
به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد
به زوال زیبای گل‌ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای
و به آواز قناری‌ها
که به اندازه‌ی پنجره می‌خوانند.

یادم آمد فروغ هم ساعت سه غزل خداحافظی را خواند و جام مرگ را سر کشیدــــ«در ساعت سه بعدازظهر دوشنبه ۲۴بهمن ۱۳۴۵، فروغ با سرعت به استودیو می‌رفت. فروغ بچه‌ها و پرنده‌ها را بسیار دوست می‌داشت. می‌گفت: آنها پاک‌ترند. آخر هم جان خودش را در راه دوستی با بچه‌ها گذاشت. او که دوست قدیمی بچه‌ها بود وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهک به جلو او پیچید، برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده‌ی اصلی منحرف شد. تنها لبخند یک کودک که از بند مرگ رسته بود برای او کافی بود...او را به بیمارستان بردند اما افسوس که دیگر کار از کار گذشته بود.»ــــــ

 آه...
 سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده‌ای آن‌را از من می‌گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله‌ی متروک‌ست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید:
«دستهایت را
دوست می‌دارم»

دستهایم را در باغچه می‌کارم
سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم


هرچند پیروزی با نیت پیروزی به میدان آمد و با پیروزی شروع کرد و در دقایق ابتدای بازی گلی زیبا را در دروازه‌ی استقلال کاشت. اما سرنوشت بازی به گونه‌ای دیگر رقم خورد و استقلال سرفراز با کاشتن سه گل فوق‌العاده زیبا، کام‌ هواداران را شیرین کرد. استقلال سپاس! 


 


پیروزی مچکریم
بازی زیبا و جوانمردانه‌ای بودـــ غیر از حاشیه‌های دقایق پایانی ــــ و از حق نگذریم پرسپولیس تیم بسیار خوبیه و هنوز در صدر جدول است و رسیدن بهش کار آسانی نیست. اما استقلالی‌ها از روند رو به رشد تیم‌شان راضی هستند و امیدوارند استقلال هر روز بهتر از دیروز باشد.




 دوشنبه هم بارانی بود تا خود شب بارید! آدم را یاد باران‌های بهاری می‌انداخت. کو تا بهار! هنوز زمستان است. و چه زمستان غمگینی! چهل روز از درگذشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هم گذشت، یادش گرامی!

 اما نه، تقویم می‌گوید امروز آخرین جمعه‌ی بهمن است و تا بهار راه زیادی نمانده است.





دلتان سبز و پر شکوفه
                                                                                                                       M.T😊
من فکر می‌کنم...
من فکر می‌کنم...
من فکر می‌کنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود.




من پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

«یکی از همکلاسی‌های فروغ می‌گفت: زنگهای انشا برای فروغ بدترین ساعات درس بود. همیشه می‌گفت: من از انشا متنفرم، بیزارم، برای اینکه خیلی خوب انشا می‌نوشت و معلم انشا همیشه او را توبیخ می‌کرد و می‌گفت: فروغ، تو اینها را از کتابها می‌دزدی!»​


«​حالا شعر برای من یک مسئله‌ی جدی است. مسئولیتی که در مقابل وجودم خودم احساس می‌کنم. یک جور جوابی است که باید به زندگی خودم بدهم. من همانقدر به شعر احترام می گذارم که یک آدم مذهبی به مذهبش.»

«وقتی که «شعری که زندگیست» را [از شاملو] خواندم متوجه شدم که امکانات زبان فارسی خیلی زیاد است. این خاصیت را در زبان فارسی کشف کردم که می‌شود ساده حرف زد. حتی ساده‌تر از شعری که زندگیست.»

«یکی از خوشبختی‌های من این است که نه زیاد خودم را در ادبیات کلاسیک خودمان غرق کرده‌ام و نه خیلی زیاد مجذوب ادبیات فرنگی شده‌ام. من دنبال چیزی در درون خودم و در دنیای اطراف خودم هستم... در یک دوره‌ی مشخص که از لحاظ زندگی اجتماعی و فکری و آهنگ این زندگی، خصوصیات خودش را دارد، راز کار در این است که این خصوصیات را درک کنیم و بخواهیم این خصوصیات را وارد شعر کنیم.»

«دیوار و عصیان در واقع دست و پا زدنی است مأیوسانه در میان دو مرحله‌ی زندگی است. آخرین نفس‌زدنهای پیش از یک نوع رهایی است. آدم به مرحله‌ی تفکر که می‌رسد، در جوانی احساسات ریشه‌های سستی دارند، فقط جذبه‌شان بیشتر است. اگر بعداً به وسیله‌ی فکر رهبری نشوند و یا نتیجه‌ی تفکر نباشند خشک می‌شوند و تمام می‌شوند. من به دنیای اطرافم، به اشیا اطرافم و آدمهای اطرافم و خطوط اصلی این دنیا نگاه کردم، آن را کشف کردم و وقتی می‌خواستم بگویمش، دیدم کلمه لازم دارم. کلمه‌های تازه که مربوط به همان دنیا می‌شود. اگر می‌ترسیدم می‌مردم. اما نترسیدم، کلمه‌ها را وارد کردم. به من چه که این کلمه هنوز ​شاعرانه نشده است. جان که دارد، شاعرانه‌اش می‌کنیم

«رابطه‌ی دو تا آدم هیچ‌وقت نمی‌تواند کامل یا کامل کننده باشد به‌خصوص در این دوره. اما شعر برای من مثل دوستی است که وقتی به او می‌رسم می‌توانم راحت با او درددل کنم. یک جفتی است که کاملم می‌کند... بعضی‌ها کمبودهای خودشان را در زندگی با پناه‌بردن به آدم‌های دیگر جبران می‌کنند. اما هیچ‌وقت جبران نمی‌شود. اگر جبران می‌شد آیا همین رابطه خودش بزرگترین شعر دنیا و هستی نبود؟»

«من در این سناریو سعی کرده‌ام زندگی حقیقی زن ایرانی را نشان بدهم. دلم می‌خواهد این فیلم در یکی از این خانه‌های قدیمی ایران فیلمبرداری شود، خانه‌هایی که اتاق‌هایش تودرتو است...»

«سینما برای من یک راه بیان است. این که من یک عمر شعر گفتم دلیل نمی‌شود که شعر تنها وسیله‌ی بیان است. من از سینما خوشم می‌آید. در هر زمینه‌ی دیگر هم بتوانم کار می‌کنم. اگر شعر نبود درتئاتر بازی می‌کنم، اگر تئاتر نبود فیلم می‌سازم. ادامه دادنش هم بسته به این است که حرفهای من ادامه داشته باشد، البته اگر حرفی داشته باشم.»​
​                                                                              فروغ فرخزاد​






M.T

Tuesday, February 7, 2017

نوئل پرچالش



رایحه‌ی رزهای صورتی اکنون بیشتر احساس می‌شد. آخرین جرعه‌ی میلک شیک را نوشیدم و گفتم:«رفته اما ردپای او به جاست. بنده خدا!»
ویدا پقی زد زیر  خنده. شادی به او ملحق شد و پرسید:«او مای گاد! تو بنده‌خدا رو از کجا می‌شناسی؟» هاج و واج به آن دو نگاه‌ کردم. شادی توضیح داد: «بنده‌خدا، استادمونه، استاد آسیب‌شناسی شبکه‌های اجتماعی

لیوان خالی را با ضربه‌ی ملایمی روی میز گذاشتم، دست زدم زیر چانه و  پرسیدم: «فامیلیش بنده‌خداس؟»
شادی لبخند کجی زد: «در واقع فامیلیش «خدابنده»س، اما ما بین خودمون بنده‌خدا صداش می‌زنیم. استاد خوبیه.»
«گفتی استاد آسیب‌شناسی شبکه‌های اجتماعی؟ نشنیدم!»

«خب، آسیب شبکه  یه واحده جدیده. بس که بچه‌ها تو اینستا، تلگرام و وایبر و توییترو فیس‌بوک و یوتیوب و لاینن دانشگامون این واحدو اضافه کرده تا بچه‌ها رو با خطرات شبکه‌ها آشنا کنه. واحده خوبیه، حتم دارم پاسش می‌کنم.»
ــــ :«خوبه، حداقل یه درسو دوست داری.»
ویدا گفت: «به نظر من که شبکه‌ها خطر جدی ندارن، اما ما وظیفه‌ داریم به مردم هشدار بدیم، برای همین  ماهی یکبار یه مقاله درباره‌ی مضرات شبکه‌های اجتماعی  تو روزنامه‌مون چاپ می‌کنیم، فقط برای هشدار به والدین. اما زندگی خودم  بدون شبکه معنی نداره، من با توییتر نفس می‌کشم.»

گفتم: «آره، همین‌طوره. ما به شبکه‌ها خیلی وابسته شدیم. از بس با شستم رو صفحه‌ی گوشی ضربه‌زدم «سندرم تاچ» گرفتم. مدتیه که از انگشت سبابه‌ام استفاده می‌کنم، اما اونم ناامیدم کرده. هفته‌ی قبل رفته بودم امور مشترکین دختره گفت: زیر سند رو انگشت بزن. انگشت زدم.  گفت: محوه، دوباره بزن. زدم. گفت: محکمتر. سرانگشتمو فرو بردم تو استامپ و با قدرت تمام پایین سندو انگشت زدم، اما اثر انگشتم نیفتاد که نیفتاد. دختره تشویقم کرد: محکمتر، محکمتر...به سرانگشتام خیره شدم، باورتون می‌شه اثر انگشت نداشتم، اونها محو شده بودن. درست مثل سر‌زانوها که ساییده می‌شن و می‌رن.»

ــــ :«بعد چی‌شد؟»
ــــ :«بعد نداره، از خواب پریدم و دیدم یک پیامک از همراه اول اومده، ده هزارتومن قبض تا پایان آذر، شوکه شدم. خوابم تعبیر شده بود باید می‌رفتم امور مشترکین. البته هنوز نرفتم.»

ــــ :«ده هزار تومن، زیاده؟ من که قبضم کمتر از صد هزارتومن نمیاد.»
ــــ :«خب، من زیاد زنگ نمی‌زنم،برا همین قبض موبایلم هیچ‌وقت بیشتر از سه‌هزار تومن نمیاد. فکر کنم یه اشتباهی شده، باید برم امور مشترکین.»
ــــ :«فقط سه هزار؟ زنگ نمی‌زنی اما آن‌لاین که هستی!»
ــــ :«بله، سه هزار. من همش سرکارم، محل کارمم  وایفای رایگان داره. خونه  هم چند ماهی‌ هست که به همت یه خیر با وایفای رایگان تجهیز شده. درست ماه تیر بود، همین که از پله‌ها آمدم پایین چشمم به یه اطلاعیه خورد که رو دیوار نصب شده بود: «همسایه‌های محترم این رمز وایفای ماست cl0020ash. از اینترنت نامحدود پرسرعت  لذت ببرید. لطفاً، احساس راحتی کنید و این رمز را با دوستانتان به اشتراک بگذارید، متشکرم.»

ویدا گفت: «چه همسایه‌های خوبی! واحد خالی ندارید؟»
ــــ :«ایمممم، فعلاً که نه، اما به زودی شاید... پایینی‌ها مدام با هم دعوا می‌کنن، گمونم به زودی جدا شن. بنده خدا، زنه... پریروز می‌گفت: «مرده‌شور این زندگی مدرن رو ببرن، خیلی مزخرف و پوچه، چی‌ می‌خواد سر ما بیاد؟ دلم می‌خواد خودمو آتیش بزنم.»

ویدا پرسید: «آخــــی، چـــرا؟»
گفتم: «شوهرش خوره‌ی اینترنته، از صبح تا شب کلش بازی می‌کنه. بنده ‌خدا، زنه، دلم براش می‌سوزه.»  چند لحظه مکث کردم  تا حالت چهره‌ی بچه‌ها را بررسی کنم.  ویدا متأثر بود، ولی هنوز توییت می‌نوشت. شادی نگین‌های دستبندش را نوازش می‌کرد، گوشه لبش مثل پارچه تاخورده بود.نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «راس می‌گه. زندگی خیلی  کسالت‌آور و تکراری شده... منم گاهی احساس پوچی می‌کنم» ـــــ  و این درست همان‌جایی بود که اشتباه کردم ـــــ

شادی تندی سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره شد، انگار چیز مهمی  را به خاطر آورده باشد. هیجان زده گفت: «احساس پوچی؟ آرمیتا! تو باید مت کاتس و ببینی!» منتظر پاسخم نشد، تلفن همراهش را برداشت و گفت: «اتفاقاً استاد بنده‌خدا هم چند سال قبل به پوچی رسیده بود. به خدا راس می‌گم، خودش اینو گفت. چند هفته قبل یه  ویدیو از «مت‌کاتس»  به ما نشون داد و گفت به جای سیگار کشیدن خودتون و به چالش بکشید...منم مثل شما بودم، بیست و چهار ساعته آن‌لاین، تا این که یه روز نامزدم ترکم کرد فقط به خاطر یه پسر آن‌لاینی که شش‌هزار و ششصد و شصت و شش تا فالوئر داشت... همین‌جا بگم که این بدترین آسیب شبکه‌ است: سست شدن بنیان خانواده. آره، تصمیم گرفته بودم خودم را بکشم که  ویدیوی مت کاتس را دیدم . خیلی متحول شدم، آنقدر که اسلحه را کنار گذاشتم. تصمیم گرفتم به جای کشیدن ماشه خودم را به چالش بکشم. از من به شما نصیحت هر وقت احساس پوچی کردید ویدیوی مت کاتس را ببینید و یه چالش سی‌روزه را امتحان کنید.» شادی گوشیش را سمت ما گرفت و گفت: «بچه‌ها بیاید تماشا.»

اخم‌هایم تو هم رفت گفتم: «نه ‌تو روخدا! حوصله‌ی ویدیوهای موفقیت رو ندارم، خودت تماشا کن.»
 شادی گفت: «خودت رو لوس نکن،  این از اون ویدیوها نیس! در‌ضمن، کوتاهه، چار دقیقه هم نیس.»
این طوری بود که من و ویدا ویدیوی «تلاش برای چیزی جدید در سی‌روز» را تماشا کردیم. البته چون ویدیو زبان اصلی بود، من زیاد متوجه نشدم مت کاتس چی گفت، فقط هر جا او خندید من هم خندیدم.

...

Monday, February 6, 2017

میوه پادرختی دویست دلاری



پول، پول میاره
این داستان مرا به گذشته‌های دور می‌برد، به زمانی که از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدم و دربه‌در دنبال کار ‌می‌گشتم. در یکی از شرکت‌هایی که برای استخدام رفته بودم این جمله را شنیدم.
 همان‌طور که فرم پر می‌کردم، رئیس شرکت داستانی برایم تعریف کرد ــ کوتاه و بامزه‌ بود،شاید شما هم شنیده باشید، به‌هرحال، من الان حوصله‌ی تعریف کردنش را ندارم ـــ بله، مدیر داستانش را با این جمله تمام کرد: درسته که از قدیم گفتند پول، پول میاره، اما فقط پول بزرگه که پول میاره.

خب، به‌خاطر نداشتن سابقه‌کار، از سعادت کارمندی در آن شرکت بهره‌مند نشدم. اما  داستانک آقای مدیر همیشه در ذهنم ماند.

نمی‌دانم شما هم با آقای رئیس موافقید یا نه؟  خودم، چندان موافق نبودم، همان‌موقع که داستان را تعریف می‌کرد می‌خواست بگویم: اصلاً هم این‌طوری نیست که شما می‌گویید. اما چون احترام بزرگتر واجب بود، حرفی نزدم.

آره، درسته که برای شروع کسب و کار، یک سرمایه‌ی اولیه‌ای لازمه، اما از گوشه و کنار می‌شنویم که شماری از انسان‌های بااراده از صفر شروع کرده‌اند و به ارقام نجومی رسیدند. داستان امروز درباره‌ی یکی از این انسان‌های پردل و جرأت است. این داستان را عیناً از کتاب فکر بزرگ نوشته دانی دویچ می‌نویسم:

********

لابد شنیده‌اید که می‌گویند:«پول لازم است تا پول به دست بیاید.» اما این جمله همیشه درست نیست، همان گونه که من از پائولا دین شنیده‌ام. پائولا که یک امپراطوری غذایی بنا نهاده است، فقط با دویست‌ دلار و مقداری دستور غذایی سنتی جنوبی کارش را شروع کرد.

زمانی که پائولا را ملاقات می‌کنید، به خودتان می‌گویید:‌«بی‌خود نیست که این همه موفق است، زیرا به گونه‌ای طبیعی مردمی‌ است.» به همین جهت وقتی می‌شنوید که پائولا به مدت بیست سال از فوبیای فضای باز رنج برده است، دچار شوک می‌شوید. در واقع، پائولا از ترس ترک خانه‌اش فلج می‌شد.

پائولا چهل و دو ساله شده بود و در مرز فقر و آستانه‌ی طلاق بود که زنگ بیدارباشی به صدا درآمد. او می‌دانست که باید مسئولیت زندگی‌اش را بر عهده بگیرد تا بتواند از پسرهایش مراقبت کند.

پائولا آشپز ماهری بود. پس با دویست دلار، شروع به پخت و پز و فرستادن غذا به دفترهای کارمندان مشاغل مختلف کرد. پسران نوجوان او، بابی و جیمی، غذاها را تحویل می‌دادند. پائولا هنوز هم به خاطر دارد که چگونه با احتیاط تا شاهی آخر دویست دلارش را خرج کرد؛ پنجاه دلار برای مواد غذایی، چهل دلار برای یک کولر و باقی‌مانده‌ی پولش برای گرفتن جواز و سایر مخارج.

وقتی پائولا شرکت غذایی‌اش را به راه انداخت. هر روز از شانزده تا بیست و چهار ساعت کار می‌کرد و به فکر رویاهای بزرگی نبود. هدف او بسیار اساسی‌تر بود. او اغلب می‌گفت: «نظر من درباره‌ی موفقیت این بود که اگر قصد داشتم برای روز چهارشنبه به مغازه‌ی مواد غذایی بروم، پول کافی دارم و چک من برگشت نمی‌خورد.»

پیگیری‌ محض، کار سخت و محصولی که از آن استقبال می‌شد، موجب گشت که مردم دسته‌دسته به سراغ پائولا بیایند و کار او رونق بگیرد. در عرض چند سال پائولا توانست رستوران کوچکی افتتاح کند و اندک‌اندک آن را گسترش دهد.


چگونه پائولا توانست خودش را از جایگاه یک زن خانه‌دار معمولی به مقامی بین‌المللی برساند؟‌
پائولا و پسرانش، جیمی و بابی ــــ که اکنون آشپزهای سرشناس هستند ــــ شهرتی جهانی به دست آورده‌اند. مؤسسه‌ی آنان در ساوانا، ایالت جورجیا، قرار دارد و رستورانشان با نام «بانو و پسران» یکی از داغ‌ترین نقاط شهر برای خوردن یک وعده غذای لذیذ است. اما کلید موفقیت آنان به همان قدمت غذاهای سنتی آنان است. وقتی از بابی و جیمی برای شرکت در برنامه‌ی خود دعوت کردیم، این توصیه‌ها را ارائه کردند:


-بیایید تو پاهایتان را بالا بگذارید: ترجمه تجاری: به مردم، از همان لحظه‌ی نخست ملاقات احساس راحتی ببخشید.

- مردمی باشید: ترجمه‌ی تجاری: به افرادی که به شما وفادارند، وفادار باشید.

- در پوست خود بگنجید: ترجمه‌ی تجاری: هرگز در زندگی یا تجارت نشانه‌ای از قلدری ظاهر نسازید.

- به امید دیدار هرچه زودترتان هستیم؟: ترجمه‌ی تجاری: یقین بدارید که مشتریان شما می‌دانند بخشی از خانواده‌اند و شما امیدوارید که آنان را هرچه زودتر ببینید.

پائولایی که شما امروز می‌بینید، یکپارچه صمیمیت و جذابیت است. او تجارتی را از صفر آغاز کرد، اما نخست ناچار بود درونش را بنگرد و شهامت لازم را بیابد تا بتواند آخرین دویست دلارش را صرف خلق امکاناتی برای خود و فرزندانش کند.

فکر بزرگ: دانی دویچ



Saturday, February 4, 2017

نوئل پرچالش



«هیچی، منتظر خانم بودیم که مثل همیشه با تأخیر تشریف آوردند.»
ویدا تلفن همراهش را برداشت و گفت: «من، یه سبز.»
ابروهام بالا رفت: «سبز چیه؟»
شادی: «منظورش گرین اسموتیه، می‌خواد فارسی را پاس بدارد.»
با آه بلندی گفتم:«خوبه، پس منم یه زلزله.»
شادی کافه‌یار را صدا زد:«یه اسپرسو، یه میلک شیک، یه گرین اسموتی.» 
 
بعد آرنج‌ها را به میز تکیه ‌داد، از گوشه‌ی چشم نگاهی انداخت به طرف دیگر سالن و لبخند کجی زد. مسیر نگاهش را دنبال کردم و دوباره به یک فنجان رسیدم. این بار قلبی کوچک می‌افتاد تو فنجان و بخار «یک فنجان عشق» پیچکانه از دیوار می‌رفت بالا. کنار دیوار عاشق، نشسته بود میزی. پشت میز مردی تنها، چشمانش خیره به درب. پالتوی قهوه‌ای سوخته به تن داشت و یک دسته رز‌صورتی در دست.

شادی گفت: «او مای! این پسر سرکاره...دختره خوب کاشتتش.»
ویدا بدون اینکه سر بالا بیاورد گفت: «آره، شمردم تا حالا پنج تا ماکیاتو خورده.»
گفتم:«فکر کردم تو حواست فقط به توییته.»
جواب داد: «یک خبرنگارحرفه‌ای حواسش به همه‌جا هست.»
کافه‌یار نوشیدنی‌ها را روی میز گذاشت و رفت. ویدا هم گوشیش را کنار گذاشت و لیوانش را برداشت. در حالیکه نوشیدنیش را با نی هم می زد، گفت: «معجون لاغریه.»

گفتم:‌ «تو که لاغری.»
گفت: «آره، اما باید تا جشن نامزدی چند کیلو کم کنم.»
ــــ :«نامزدی؟تو که گفتی تا فارغ‌التحصیلی نامزدی بی‌نامزدی.»
ــــ :«خب‌ حالا نظرمون عوض شده، من و مزدک می‌خوایم عید نامزد کنیم.» بعد تو آینه‌ی کوچکش بینی‌ قلمیش را بررسی کرد و پرسید :«راستی دکتر کی برمی‌گرده؟»
ــــ :« مثل همیشه یک ماه دیگه... چطور؟»
ــــ :«می‌خوام بینیمو عمل کنم.»
گویی مار نیشم زده باشد، جیغ زدم: «چی؟ بینیتو؟»
 چشمان شادی گرد شد: «او مای! بینی تو که مشکلی نداره، دختر!»
ویدا گفت: «فقط به خاطر نامزدی،  می‌خوام همرنگ جماعت باشم. آخه تمامه فامیلای مزدک بینی‌شون رو عمل کردن. دوست دارم شبیه اونا باشم تا راحت‌تر منو بین خودشون بپذیرن. به‌هرحال، بینی سربالاها  با بینی‌ سربالاها راحت‌ترن.»

شادی سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد و گفت: «او مای! این اشتباهه، تو نباید از ارزش‌های خودت به خاطر دیگران کوتاه بیای، بلکه باید خاص بودنت را به رخ دیگران بکشی. تو بیشتر از جراحی به کلاسای کامیابی نیاز داری. اتفاقاً دو هفته دیگه یه کارگاه رسوب‌زدایی ذهن داریم بیا اسم بنویس.»

ویدا گفت: «شاید حق با تو باشه. اما برام  سخته، دوست ندارم بگن عروسمون با بینی طبیعیش برامون کلاس می‌ذاره.»
گفتم: «خوش‌‌ به حالت! منم دوست دارم دماغمو عمل کنم، اما حیف که نمی‌ذاره.»

شادی پرسید: «کی؟»
ــــ :«آقای دکتر. از روز اولم منو به خاطر بینی طبیعیم استخدام کرد، وگرنه منشی‌های بهتر از من زیاد بودن. دکتر گفت دوست داره منشیش نمونه‌ی تمام عیاره یه دختر اصیل ایرانی باشد. دوست نداره مراجعینش فکر کنن دکتر به خاطر ثروت عمل زیبایی رو رواج  می‌ده. تازه همیشه بیماران رو قبل عمل پیش یه روانشناس معروف می‌فرسته، تا خوب توجیه بشن که زیبایی ذهن ربطی به زیبایی بینی نداره.»

شادی گفت: «او مای گاد! دکتربی‌نظیره، قدرش رو بدون! البته می‌شه درکش کرد، حس مالک کارخانه‌ی تن ماهی رو داره که با دیدن ماهی‌های آزادشاد می‌شه.»

به فنجان‌های نورانی  بالای سرم زل زدم ــــ کافه‌دار خلاق با فنجان‌های رنگی چراغ‌آویز ساخته بودــــ و فکر کردم : «منظورش اینه که جراحی بینی مثل کنسروسازیه؟ نمی‌تونست یه مثال بهتر بزنه؟ شنیده‌بودم آدما تو اتوبوس شلوغ یا مترو کنسرو  می‌شن، اما تشبیه کوچک شدن بینی به کنسروسازی؟ ولش کن، شادیه دیگه.»

ویدا تلفن همراهش را برداشت و گفت: «پس یه وقت به من می‌دی، آره؟ قبل عید باشه خیلی بهتره.»
پلک چشمم پرید، گفتم: «قبل عید؟خب، باید ببینم، دو ماه آخرسرمون خیلی شلوغه...اما سعیمو  می‌کنم. فقط نگو دوست منی، باشه؟  نمی‌خوام کارمو از دست بدم.»  
ــــ :«سپاس، عاشقتم! معلومه که نمی‌گم.» مکثی کرد و آهسته گفت: «فقط اگه بتونی یک تخفیفم برام بگیری خیلی خوب می‌شه.»

ــــ :«تخفیف؟ مشکلی نیست. دکتر خیلی منصفه، با مشتری‌هاش را میاد. بگی دانشجو هستی و عید نامزدیته می‌گه این بینی تخفیف داره.»
ــــ :«راس میگی؟ پس بی‌صبرانه منتظر ورود دکتر هستم.»
ــــ :«منم همین‌طور. دلم لک زده برای مطب.»
همین‌طور که توییت را می‌نوشت پرسید: «چرا؟ تعطیلیو دوس نداری؟»


جوان تنها، ماکیاتوی دیگری خواست، صدایی گرفته و محزون داشت. دلم برایش سوخت. باغصه گفتم: «معلومه که دوست دارم... خب، اولش خیلی ذوق داشتم می‌خواستم خستگی کار را در کنم... می‌خواستم صبح‌ها بیشتر بخوابم. بعد برم باشگاه برا ورزش. برم  گردش، سینما، تئاتر، خلاصه تفریح،  شایدم سفر، درست مثل سالای قبل که آزی ازدواج نکرده بود. اما الآن آرزو می‌کنم که کاش فردا صبح  برگردم سرکار!» آه بلندی کشیدم :«بیچاره من، مجبورم یه ماه تعطیلی را با گرفتن عکس‌ از در و دیوار وlikeو share و comment پرکنم. مگر اینکه یکی از شما دوتا فداکاری کنه و با من بیاد سفر.»

ویدا گفت: «رو من یکی که اصلاً حساب نکن! خیلی دوس دارم برم سفر، اما سردبیرم از مرخصی متنفره. شاید شادی بتونه بیاد، چند روز دیگه امتحاناش تموم می‌شه.»

شادی اعتراض کرد: «او مای! من برا اتلاف وقت با دوستان وقتی ندارم! فصل همایشه . یک هفته کارگاه آموزش موفقیت داریم، بعدشم  یک دوره‌ی پنج‌روزه مدیتیشن تو رامسر.»
 
 خونم به جوش آمد:«اتلاف وقت با دوستان؟ خسته نشدی از این کارای بیخود؟

چهره‌ی شادی برافروخته شد، اولین باری بود که  او را این‌طوری آشفته می‌دیدم. گفت: «کارای بیخود؟ چطور جرأت(جرئت) می‌کنی به همایش توهین کنی؟ من صبحا فقط با دو انگیزه از خواب بیدار می‌شم: نوشیدن قهوه و برگزاری همایش...» چشمانش از اشک پر شد، از جعبه یک دستمال کاغذی برداشت و گفت: «نمی‌دونی همایش چقدر تو موفقیت تأثیر داره، تأثیرش بیشتر از نوشابه‌‌های انرژی‌زا و قرصای لاغریه

ــــ :«حالا چقدر موفق شدی؟ تو که ترم قبل تمام واحداتو افتادی
ــــ :«خب، با این همه همایش فرصتی برا درس‌خواندن باقی‌نمی‌مونه. تازه، من نیازی به  دانشگاه ندارم، در‌سای واقعی زندگی رو باید تو همایش‌ها یاد‌گرفت

ــــ :«منظورت چیه که به دانشگاه نیازی نداری؟
ــــ :«برای این‌که می‌خوام مدرس موفقیت بشم. از همون بار اولی که رفتم همایش فهمیدم برای ترقی تو زندگی فقط به همایش نیاز دارم، آینده‌ی من تو همایشه. راستش، دانشگاه رو فقط  به خاطر مامان و بابام می‌رم

ویدا گفت: «چرند نگو، همه‌ی مدرسای موفقیت یا دکترن یا مهندس. تو به مدرک نیازی داری
ــــ :«آره، می‌دونم. اما سخت‌ترین کار دنیا درس‌خوندنه، این‌روزا به خرید فکر می‌کنم، به خرید مدرک. تبلیغش همه جا هست: کارشناسی، ارشد، دکترا از دانشگاه‌های معتبر. فقط یه مقدار پول لازمه که...» به فنجانش خیره شد و گفت: «خب،  باباهای مهربون به درد همین روزا می‌خورن

ــــ :« گفتم حالا چند هست؟
 ــــ :«چی؟ مدرک؟بستگی داره به دانشگاهش، قیمتها هم روزبه روز تغییر می‌کنن...» جمله‌اش را نیمه‌کاره گذاشت، نگاهش رفت به آن طرف سالن

پسر که از انتظار بی‌حاصل خسته بود، از کافه بیرون زد، دستهایش خالی بود
شادی لبخند کجی زد: «رز صورتی آنقدر لفتش داد که پسره لفت
ویدا در توییترش نوشت: «رفتم زیبا ولی تنها نرفتم. رایحه‌ی یک فنجان عشق را با خود بردم
و من آهی بلند کشیدم و گفتم:«رفته اما ردپای او به جاست. بنده خداـــ
....



لفت:
​ left​



Wednesday, February 1, 2017

نوئل پرچالش

۰
زمستان بود. پشت شیشه برف نمی‌بارید. پس چرا ساعت ده صبح رفتم کنار پنجره، دست زدم زیر چانه و نیم ساعت الکی زل زدم به خیابان؟
خب راستش، تعطیلات نوئل مثل کیک سی سانتی شکلاتی وسوسه انگیز، چند روز پیش از راه رسید. سه برش اول انصافاً خوشمزه بود: چهارشنبه به استراحت گذشت، پنج‌شنبه به مرتب‌کردن اتاق و روز جمعه به پاساژگردی و خرید زمستانه.ـــاگر بدانید چه پالتوی خوشگلی خریدم! تو اینستام گذاشتم ـــ
داشتم می گفتم، سه برش اول انصافاً خوشمزه بود، حیف که قندم  را بالا برد؛ شیرینیش بدجوری دلم را زد. حالا، دلم لک زده بود برای محیط کار، برای مطب دکتر. اما دکترکه ایران نبود، برای تعطیلات نوئل رفته بود فرانسه، پیش خانواده. خلاصه، من ماندم  و بیست و هفت طلوع و غروب بی‌حاصل تکراری و عقربه‌های تنبل ساعت دیواری.

خمیازه‌ای کشدار کشیدم ، چراغ عابر سبز شد.  با خود فکر  می‌کردم: «پ چرا هیچ اتفاقی نمیفته؟»  که توپی سفید و پشمالو از درخت چنار پایین پرید، با شتاب از خط عابر گذشت و به شمشادهای آن ور خیابان رسید.‌ برفی بود، گربه‌ی تپل و سفید همسایه، با کبوتری در دهانش.
«اووو، پسر، عجب سوژه‌ی توپی!یک کیلو لایک داره، نباید از دستش بدم!»

لبخندی شیطنت‌آمیز  بر لبم نقش بست .سر‌انگشتم  بی‌فکر،  کلید را فشرد و باخود فکر کرد:«مرسی، هزار تا لایک را گرفتم!» اما با نگاه به عکس فوری، خطوط اخم جانشین خطوط لبخند شدند:  تصویری از شمشادهای آن دست خیابان، بی هیچ سایه‌ای از برفی.آه!

عوض نفرین بر شمشادها، آنها را با دوستان فضای مجازی  به اشتراک گذاشتم و نوشتم : 
پس گــــــــــــــــربــــــــــــه کــــــــــــــــو؟
 قطار شمشادها گذشت با تنها مسافرش. برفی ــــ گربه‌ای که خشونتش دلم را آزردـــــاز واگن‌ خالی با غرور ،کبوتر بینوا را نشان می‌دهد.آهــــــــــــــــ!چرا جا ماندم؟ #زیباترین تصاویر، #مسافر، #گربه، #شمشاد، #قطار، #کبوتر، #پیوندتان مبارک :(

  بعدش،  رفتم سراغ بررسی  «دیدگاههای» یادداشت دیروز ـــسلفیم با پالتوی تازه‌ام تو اتاق پرو بوتیکـ ـــــ نوشته بودم :

سبک‌تر از پر، رقص گل نارها بر طرح دلفریبت چه خوش نشسته است! گل‌اندام! تو را پوشیدن وصف عجیبی دارد! افسونگر! حقّا، که جوجه اردک زشت با تو قــــــــــــــــــــــــــویی زیـــبـــــــــــاست!  :)  بچه‌ها،چطوره بهم میاد؟ :)
#پالتو، #پالتو مجلسی، #پالتو گلدوزی‌شده،# شیک، #خوش‌پوش، #خرید زمستانه، #فروش فوق‌العاده، #سلفی،  #تعطیلات  کریسمس ، #زمستان #جوجه‌اردک زشت، #قو

نوشته بودند: 
طبیعت‌گردـــ جوان: یاد ابیانه افتادم.
رز ــامین‌آباد: گل منگلی:)
باکلاسـ2020: تو ذوقم خورد، خوشم نیامد، تا دیر نشده برو عوضش کن ؟خیلی جلفه
روژان کاویانی: می‌گم، با شهرداری قرارداد بستی؟شیکه، باید یکی بگیرم.
سمیرا هنرمند : شدی باغ گل. تو خودت گلی، چرا لباس‌گلدار پوشیدی
لیلی مسافر: دختر، تو سفر نرفتی؟
آتنا عظیمی: وای، رفتی عیدیتو  آتیش زدی، آره؟ تقصیر دکتره که را به را سفر می‌ره.‌ ای‌خدا!چی‌می‌شد یک رئیس این مدلی قسمت ما می‌شد؟
مامان ــمه‌لقا: خوش بحالت،دوباره  یک ماه تعطیلی؟ من باید هر روز برم سرکار و غرغرای رئیسم را تحمل کنم. بیا جامونو عوض کنیم. جدی می‌گم .راستی بهت برنخوره اصلاً بهت نمیاد
رزیتا باغبانی:‌ خاله گل‌باقالی سلام رساند
مریم اقتصادی: حیف پول که پای این دادی؟ آخه این چیه؟ خودت چند تا گل می‌دوختی به  سرشانه‌ی پالتوت...


لب‌هایم را محکم به هم فشردم، دیگر نخواندم، یخ کردم. حس طاووسی را داشتم که پرهای زیباش را با نرمخند دونه دونه  می‌کندند و به پای پاهای زشتش می‌ریختند؛ با هر نظر منفی، تهی می‌شدم از حس غرور.  یکدفعه فرمایش  دکتر را به یاد آوردم: «انتقاد فقط یک پیشنهاد است! در قبول یا ردش آزادیم.» آه عمیقی کشیدم و نظر شادی را خواندم: «او مای گاد! ماه شدی. چشما رو کور کردی، برا خودت اسفند دود کن.» خنده‌ام گرفت، در واقع این پالتو را به اصرار شادی خریده بودم. ویدا هم نوشته بود: «خوشگله! خیلی بهت میاد. اما بیشتر مناسب مهمونیه.» حوصله‌ی خوانش باقی دیدگاه‌ها را نداشتم، می‌خواستم صفحه را ببندم که شادی آن‌لاین شد  و برایم تصویری از یک کافی‌شاپ مدرن را فرستاد.

کافه‌ای دلباز با پنجره‌‌های بزرگ رو به خیابان. میز و صندلی‌های چوبیش گفتی نفس می‌کشیدند و جنگل بلوط «بنر» را تداعی می‌کردند. گل و گیاه همه‌جا بود، حتی رو میزهای گرد بلوطی. رقص نور روی کف‌پوش چوبی بسیار چشم‌نواز بود.

شادی، دوست خنده‌روم، دانشجو  و عاشق طعم تلخ قهوه است‌. خودش می‌گوید مأموریت دارد  با نوشیدن  یک شات اسپرسو کیفیت تمام کافه‌های  تهران را بررسی کند. البته شادی نه بازرس است، نه دانشجوی رشته‌ی هتلداری. او صرفاً،  کارشناس کافه‌گردی است.

زیر تصویر کافی‌شاپ نوشته :
اینجا «کافه باغچه‌رویا» است. می‌بینی چقدر سبز وزنده‌ست؟ بس که مدیرش  خلاق و با انگیزه ست. تازه افتتاح شده. اون دست خیابونه، روبه‌روی کتاب‌فروشی... با وای‌فای رایگان، او مای گاد!  و پنجاه درصد تخفیف برای نوشیدنی‌های گرم، او مای! محدودیت نشستنم نداره، او مای گاد!  قهوه‌ی بیرون‌بر م  داره، او مای!  عصر بیا اینجا. ویدا م میاد. دیر نکنی ها!!


 نوشتم: «شادی کجایی؟»
 ــــ:«می‌خواستی کجا باشم، دانشگام دیگه.»
ــــ:«امتحانت؟»
ــــ:«نپرس :(((  داری چیکار می‌کنی؟»
ـــــ:«وقت کشی، دارم از در و دیوار عکس می‌گیرم.»
ـــــ:«می‌بینم، حداقل عکسای بهتر بگیر، این چیه؟ پیوندتان مبارک؟ گربه؟ مثل اینکه حالت خوش نیس.»
ـــــ: «یه تصویر کاملاً رئاله، گربه با کبوتر تو شمشادا گم شد.»
ـــــــ:«او مای گاد! تو هم که مثلن طرفدار حقوق حیوانات ؛) چرا نمی‌ری بیرون، کنج خونه نشستی، زانوی غم بغل گرفتی که چی؟»
ـــــــ:«تو این هوای آلوده کجا برم؟ حتی مهد‌کودکا و مدارسم الآن تعطیلن. برم پارک رو نیمکت پیرمردا بشینم؟»
ــــــ:« او مای! نه، نرو، نیمکت پیرمردا مرد. اونجا الان نیمکت دودیاس. بزن به جاده، برو شمال، برو کیش.»
ـــــ: «همسفر ندارم. تنهاییم خوش نمی‌گذره.»
ـــــ:«او مای! چرا تنهایی؟»
ــــ:«با کی‌ برم؟ همه یا سرکارن یا دانشگاه.»
ــــ:«با تور برو. انجمن گردشگری یک توره زمستانه گذاشته، او مای گاد! خوراک خودته.»
ــــ:«تور؟ نه حرفشو نزن. نه پولشو دارم نه با غریبه ها راحتم.»
ــــ:«مفته، فقط یک میلیون.»
ـــــ:«تو بگو صد تومن، ندارم. بودی که همه‌ی پولم رفت پای کفش و لباس.»
ـــــ:«پس‌اندازت؟»
ـــــ:«حرفشو نزن، می‌خوام تابستان ماشین بردارم.»
ــــ:«خود دانی، به هرحال، عصر بیا کافه، فقط سروقت بیا:)»
**********
غروب که شد با غصه پالتوی جدیدم را پوشیدم. بعد،  با لب و لوچه‌ی آویزان جلوی آینه ایستادم و به پالتو خیره شدم. چقدر زیبا  برش خورده بود! چقدر سبک بود! چند بار چرخیدم و پالتو را از زوایای مختلف بررسی کردم. به گلدوزی‌های ظریفش، به کمربند چرمی باریکش دست کشیدم، همین طور به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ام که با گل‌های خوشرنگش حالا درخشانتر بود.

شاید حدود نیم ساعت  با خودم کلنجاررفتم که باید باهاش برم بیرون یا نه؟ــــلابد نگران لبخندهای تمسخر‌آمیز مردم بودم ــــ اما بالاخره از خودم شکست خوردم ـــ باور کنید، خیلی سخت است که آدم از افکار منفیش شکست بخوردــــــ آره، پالتو را درآوردم  و بافت سورمه‌ای  ساده‌ را پوشیدم با جین آبی و نیم‌چکمه‌  اسکیمویی.

*********
نشانی سر راست بود. چند دقیقه‌ بعد، جلوی کافه بودم.‌ پنجره شیشه‌ای برچسب دلنشینی داشت که مرا به خنده وا ‌داشت:  تصویری‌ از یک فنجان قهوه  با عبارت «قهوه همونه که به لبخندت میاره  وقتی‌‌خسته ای.» بیرون سرد بود و بخاری که از قهوه برمی‌خاست مرا به داخل فراخواند.

کافه‌ای خلوت بود و رویایی. به چشم من، خودش از تصویرش قشنگ‌تربود، حس کردم به یک گل‌فروشی قدم گذاشتم. بچه‌ها رسیده بودند و گوشه‌ی دنجی آرام نشسته بودند. شادی منوی کافه را بالا و پایین می‌‌کرد و ویدا طبق معمول حواسش به صفحه‌ی توییترش بود، به سمت‌شان رفتم.

به یک متری میز که رسیدم، گفتم: «سلام، خانم همایش! خسته نشدی از پیمایش فهرست؟!» شادی  منو را کنار گذاشت و برخاست. ویدا هم برگشت و لبخند زد، اما به توییت‌نگاری ادامه داد. من و شادی همدیگر را بوسیدیم و احوال‌پرسی کردیم، ویدا هنوز می‌نوشت ـــــبرای اولین بار مشکی نپوشیده بود، یک کاپشن خاکستری با جین مشکی و چکمه‌های بلند پوشیده بودــــ با التماس گفت:«فقط، یک دقیقه.»
نگاهم به سمت شادی برگشت و در خانه های کاه‌گلی لباسش مات‌ شد. این دختر اصالتاً خوش‌پوش بود و این بار با پانچوی شطرنجی کرم ــقهوه‌ایش سبک خاصش را در پوشش  به رخ دیگران می‌کشید. ویدا با خنده گفت: «خب، تمام شد.» و تلفن همراهش را رو میز رها کرد و برایم آغوش گشود: «پس چرا پالتوت را نپوشیدی؟ من به خاطر تو مشکی نپوشیدم که کمتر به چشم بیای.»
گفتم: «مرسی، چه دوست خوبی! حالا چی می‌نوشتی؟»
ــــ:«رویاهای دور و درازم را آن‌قدربه هم بافتند، که کلاه کشبافی شدند روی سرم. زیباست، نه؟»

 لبخندی پرمعنا بین من و شادی ردو بدل شد. شادی گفت: «او مای گاد! من که می‌گم تو باید از توییت‌ها یک کتاب منتشر کنی.»
 چهره‌ی ویدا گل‌گون شد، گفت: «استادم هم همینو می‌گه.»
پرسیدم: «راستی، این چندمین توییتت بود؟»
شانه‌ها را بالا انداخت، به گلدان چینی رو میز خیره شد و گفت: «واقعاً نمی‌دونم... خب، من تقریباً هر پنج دقیقه یکی می فرستم.»
شادی: «او مای، هر پنج دقیقه!»
ویدا:« بستگی دارد، گاهی هر دو دقیقه.» و فوری بحث را عوض کرد: «نگفتی چرا پالتوت را نپوشیدی؟»
گفتم:«نمی دونم...اصلاً شاید پسش بدم.»
شادی لب ورچید:« او مای !!!چی پسش بدی؟ دیوونه شدی؟خیلی قشنگه، دختر! برند اصله، کلی چونه زدم تا برات ده درصد تخفیف گرفتم، یادت رفته؟»
«نه، حالا چی سفارش دادید؟»
«هیچی، منتظر خانم بودیم که مثل همیشه با تأخیر تشریف آوردند.»
ویدا تلفن همراهش را برداشت و گفت : «من، یک سبز.»
ابروهام بالا رفت: «سبز چیه؟»
شادی: «منظورش گرین اسموتیه، می‌خواد فارسی را پاس بدارد.»
با آه بلندی گفتم:«خوبه،پس منم یک زلزله‌.»
شادی کافه‌یار را صدا زد: «یک اسپرسو، یک میلک شیک، یک گرین اسموتی .» 

...




Recent Posts

My Blog List

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com