This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, December 25, 2017

Merry Christmas





💞I                                                      
                                                Wish💞
💞U                                                      
                                                      A💞
💞Merry                                                                                         Christmas💞


Thursday, December 21, 2017

شب چله 96












سلام،
       شب یلداتون مبارک. امروز صبح سلامی دوباره نثار آخرین آفتاب پاییزی کردم. شما چطور؟ 
مطمئن هستم امشب درازترین شب سال است، درست مثل دیشب. به قول شاعر بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...

              شب آرام و خوشی را برای همه‌ی شما دوستان گرانقدرم آرزومندم.
 


Wednesday, December 20, 2017

Get Set For A New Adventure




Parmis raced gracefully down the stairs. The banister which ornamented with green garlands and golden mitts enchanted her. “Wow! You beautified the house all by yourself?” she exclaimed.
“No. Well, help came at last moment! Mamana and Aunt Kate decorated the whole house.” she chuckled up the stairs.

“Oh, really? Where are they now?” She asked. Then her eyes were drawing to the slim tree on the landing below, “sounds perfect!” she gasped, stopped to admire the view, but something fishy happened; the music got soundly quiet.
The smile faded from her face. She thought, “Once again, I'm in the soup! Now I'm sure it's Christmas day.”
The faint aroma of cookie was still in the air, and recalled her last experience of Christmastime: the fake presents, search, Uncles, Tina, and all childish pranks.
It is terrible to think it might happen again; finding the prank presents were nothing inside under the Christmas tree, blow a fuse and begin a hunt to find your hidden gifts.
“Don't stand there! Let's see your presents, they're under the main tree,” said Mother as she passed by her on the staircase. 

The main Christmas tree was placed by the fireplace. Some white candles were burning in the fireplace. Christmas stockings dangled from the mantel. LED string lights were wherever, on the mantel, sofa and floor.

Parmis stared at the tree with wonder. The sparkling tree was decorated with blue shining stars and LED lights. On the crown, a golden eagle was eye-caching. She thought, “A golden eagle tree topper, sounds wonderful!”

​Best Wishes​
M.T☺☺



Sunday, December 17, 2017

تفکر مشارکتی تنها راه عالی فکر‌کردن است

استفاده از تفکر‌ مشارکتی را تشویق کنید

دو ​ فکر همیشه از یک فکر بهتر است، البته زمانی که در یک راستا باشند.
 
اوایل سال ۲۰۰۲ از من دعوت شد با یکی از بزرگترین مربیان بسکتبال دنیا ملاقات کنم،«پت سامیت» از دانشگاه تنسی. نمی‌دانید چقدر هیجان‌زده شدم، افتخاراتی که وی کسب کرده است از هر مربی دیگری غیر از «جان وودن» بیشتر است.​


می‌دانستم تجربه بسیار خوبی در انتظارم است. در جریان بازی، پشت نیمکت تیم الد دومینیون نشستم و حرف‌هایش را با تیم شنیدم. بین دو نیمه نیز به رختکن رفتم.

چند نکته در شخصیت پت توجه‌ مرا جلب کرد. اول این‌که بسیار گرم و صمیمی اما فوق‌العاده جدی است. او را با رقابتی‌بودنش می‌شناسند. در کتابش با عنوان «رسیدن به اوج» گفته:«من در هیچ فصلی بازنده نبودم. در هر فصل بسکتبالی که در آن شرکت داشته‌ام، رکورد پیروزی‌هایم بیشتر از شکست‌هایم بود.»

دوم این‌که او یک رهبر کامل است. این مسأله را می‌توان در نحوه‌ی اداره تیمش، در نحوه‌ی برخورد با دستیارانش و نحوه‌ی انگیزش و آموزش اعضای تیم مشاهده کرد. او در ارتباط برقرار کردن با هر یک از بازیکنان استراتژی خاصی دارد. آن‌ها را تماشا می‌کند و با دقت به حرف‌هایشان گوش می‌دهد تا مطمئن شود قبل از این‌که آن‌ها را هدایت کند، به درک متقابل رسیده‌اند.


اما آنچه درباره‌ پت بیشتر از همه نظرم را جلب کرد، استفاده او از«تفکر مشارکتی»
 است. پت سامیت در بین دو نیمه ابتدا از بازیکنان خود فاصله می‌گیرد و از آن‌ها می‌خواهد در میان خود تبادل‌نظر کنند و خودشان به تحلیل بازی خود بپردازند. آن‌ها نظرات و راه‌حل‌های خود را بدون در نظر‌گرفتن نظر مربیان، با هم مطرح می‌کنند.


 
در حین صحبت بازیکنان، پت با دستیارانش صحبت می‌کند تا نظرات آنها را جویا شود. پس از ده دقیقه همه دور هم جمع می‌شوند. بازیکنان یافته‌ها و نظرات موقتی خود را برای پت مطرح می‌کنند و او با همکاری دستیارانش هر اصلاحی را که مورد نیاز باشد، به برنامه‌های آن‌ها اعمال می‌کند.

استفاده پت از تفکر مشارکتی در وقت‌های استراحت میان بازی نیز مشهود است. در ۱۵ ثانیه نخست حتی به بازیکنانش نگاه هم نمی‌کند و مشغول شنیدن نظرات کمک‌های خود است. وقتی که بالاخره با بازیکنان حرف می‌زند، نظرات آنان را هم دریافت می‌کند.

خودش تعریف می‌کند که در جریان یک بازی با «واندربیلت»، وقتی با کمک‌هایش حرف می‌زد، «چامیک هولدس‌کلا» که در آن زمان یک سال اولی بیش نبود، آستین پت را کشید، حرفش را قطع کرد و گفت:‌ «توپ را به من برسانید، توپ را به من برسانید.» پت هم پذیرفت، هولدس‌کلا امتیاز آورد و تیم پیروز شد.


کسانی که خوب فکر می‌کنند، به‌خصوص آنان که رهبران خوبی هم هستند ارزش تفکر مشارکتی را درک می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که وقتی برای افکار و آرای دیگران ارزش قایل می‌شوند، از نتایج چند‌برابر شونده‌ی تفکر مشارکتی بهره‌ می‌برند و به دستاوردهای بسیار بزرگ‌تر از آنچه خود به تنهایی می‌توانستند برسند، می‌رسند.

 
 
 
«اگر افکار خود را با افکار دیگران ترکیب کنید، به افکاری می‌رسید که هرگز به ذهن‌تان خطور نمی‌کرد!»
                                 ـــجان سی. ماکسول

 
از رقابت به همکاری روی بیاورید
  جفری جی. فاکس، نویسنده‌ی کتاب«چگونه مدیرعامل شویم» می‌گوید: «همیشه مترصد ایده‌ها باشید و به منبع آن‌ها اهمیت ندهید. ایده‌ها را از مشتریان، بچه‌ها، رقبا، صنایع دیگر و حتی راننده‌های تاکسی بگیرید. مهم نیست که به ذهن چه کسی رسیده است.» کسی که برای همکاری ارزش قایل است، میل دارد ایده‌های دیگران را کامل کند، نه این که با آن‌ها رقابت کند. اگر کسی از شما خواست ایده‌های خود را مطرح کنید، روی کمک به تیم متمرکز شوید، نه این که از دیگران پیشی بگیرید. اگر خودتان افراد را برای هم‌فکری دور هم جمع کرده‌اید، از ایده‌ها بیش از منبع آنها ستایش کنید. اگر همیشه بهترین ایده برنده شود، (نه کسی که آن را پیشنهاد داد)، همه ایده‌های خود را با اشتیاق بیشتری مطرح خواهند کرد.
 


 
به خاطر داشته باشید، مهم‌ترین راز موفقیت تفکر مشارکتی در اختیار داشتن افراد مناسب است. در بسیاری مواقع شرکت‌کنندگان جلسات طوفان فکری را براساس احساس دوستی، شرایط یا راحتی خود انتخاب می‌کنیم. اما این کار برای کشف و تولید ایده‌های ناب و درجه‌ی یک کمکی به ما نمی‌کند. این که چه کسی را به جلسه‌ گفت‌وگو دعوت کنیم اهمیت زیادی دارد. از معیارهای زیر استفاده کنید و افرادی را انتخاب کنید که
...


ـــمهم‌ترین خواست آنها رسیدن ایده‌ها به موفقیت است.

ـــاز نظر احساسی می‌توانند تغییرات سریع در گفت‌وگو را اداره کنند.

ـــقدر توانایی دیگران را در زمینه‌هایی که خود در آنها ضعیفند می‌دانند.
ـــجایگاه ارزشی خود را در جمع می‌دانند.

ـــموفقیت تیم را بر خواسته‌های خود مقدم می‌دارند.

ـــمی‌توانند موجب بروز بهترین افکار در افراد در خود شوند.

ـــدر زمینه مورد بحث داری بلوغ، تجربه و موفقیت هستند.

ـــمالکیت و مسؤولیت تصمیمات را برعهده خواهند گرفت.
__میز گفت‌وگو را با ذهنیت «ما» ترک می‌کنند نه با ذهنیت «من».

کتـــــــــاب: هنر اندیشـــــیدن
نویســنده:   جان سی. ماکسول



Happy Hanukah 2017


Happy Hanukah!
Happy Chanukah! 
Happy Hanukkah!    


The First Noel the angel did say
Was to certain poor shepherds
in fields as they lay;
In fields as they lay, keeping their sheep,
On a cold winter's night that was so deep.

Noel, Noel, Noel, Noel,
Born is the King of Israel.

They looked up and saw a star
Shining in the east beyond them far,
And to the earth it gave great light,
And so it continued both day and night.

And by the light of that same star
Three wise men came from country far;
To seek for a king was their intent,
And to follow the star wherever it went.

This star drew nigh to the northwest,
O'er Bethlehem it took it rest,
And there it did both stop and stay
Right over the place where Jesus lay.

Then entered in those wise men three
Full reverently upon their knee,
and offered there in his presence
Their gold, and myrrh, and frankincense.

Then let us all with one accord
Sing praises to our heavenly Lord;
That hath made heaven and earth of naught,
And with his blood mankind hath bought

 
 

Sunday, December 10, 2017

پذیرش تفکر رایج را زیر سؤال ببریم

تفکر رایج امید واهی ایجاد می‌کند
 اغلب مردم بیش‌ از آن که خود را به یافتن راه‌حل‌های جدید متعهد کنند، با همان مسأله‌های قدیمی راضی هستند.
 بسیاری از مردم با پیروی از تفکر رایج به دنبال ایمنی و امنیت هستند. آن‌ها گمان می‌کنند وقتی تعداد زیادی از افراد مشغول انجام کاری هستند، آن کار درست است. اگر بیشتر مردم چیزی را بپذیرند، این امر لزوماً نشان‌دهنده‌ی انصاف، برابری، یکدلی و نیز درستی آن کار نیست. 

«مشکل تفکر رایج این است که موجب می‌شود اصلاً فکر نکنید
                                                                                ــــ کوین مایرز

تفکر رایج می‌گفت زمین مرکز عالم است، با این وجود کوپرنیک ستاره و سیارات را مشاهده و به صورت ریاضی استدلال کرد که زمین و بقیه‌ی سیارات منظومه شمسی دور خورشید می‌گردند. تفکر رایج می‌گفت برای عمل جراحی نیازی به ابزار تمیز نیست اما جوزف لیستر نرخ بالای مرگ در بیمارستان‌ها را بررسی کرد و روش‌هایی را برای ضدعفونی کردن ابزارها مطرح کرد که بلافاصله زندگی افراد زیادی را نجات داد. تفکر رایج می‌گفت زنان نباید حق رأی داشته باشند اما افراد زیادی مانند املین پانکهورست و سوزان.بی.آنتونی برای به دست‌آوردن این حق مبارزه کردند و پیروز شدند. تفکر رایج موجب به قدرت رسیدن نازی‌ها در آلمان شد، اما رژیم هیتلر میلیون‌ها نفر را کشت و اروپا را به ورطه نابودی کشاند. باید همیشه به خاطر داشته باشیم که بین پذیرش و هوش تفاوت بسیاربزرگی وجود داد. شاید بعضی‌ها بگویند در کارهای جمعی امنیت وجود دارد، اما همیشه هم این‌طور نیست.



 «من دستگاه پاسخگویی نیستم، دستگاه طراحی سؤال هستم. اگر پاسخ‌ همه‌ی سؤالات را داریم چرا دچار چنین وضعیت بدی هستیم؟» 
                                                                    ـــ داگلاس کاردینال
 
 
گاهی نادرستی تفکر رایج به شدت‌ واضح است. گاهی هم وضوح آن کم است. به عنوان مثال تعداد خیره‌کننده افرادی که در آمریکا بدهی‌های عمده‌ای روی کارت‌های اعتباری خود دارند در نظر بگیرید. هر کسی که از نظر مالی زیرک باشد به شما خواهد گفت این کار درست نیست. اما میلیون‌ها نفر تابع تفکر رایجِ «حالا بخر، بعداً پرداخت کن!» هستند. به همین دلیل مدام پرداخت می‌کنند و پرداخت می‌کنند و پرداخت می‌کنند. بسیاری از جلوه‌های ظاهری تفکر رایج، توخالی است. اجازه ندهید شما را بفریبد.



  کتاب: هنر اندیشیدن
نویسنده: جان سی. ماکسول


ذهن خود را قدری بتکانیم!
 
 

Tuesday, December 5, 2017

The First Noel

Where is your strawberry tongue?  

The carol in the air with the aroma of fresh cookies woke pictures of her family singing slow songs around the Christmas tree. As her eyelids fluttered, Mother's eyes glistened. At last Parmis awoke from a deep sleep. 

Mother felt her forehead, then smiled at her, "Oh, it's the best Christmas present! Your fever has gone, sweetie, now say "Ah"," she said.
Half asleep, Parmis stuck her tongue out. Mommy asked, grinning, "So, where is your strawberry tongue?" 

Parmis had a puzzled look on her face; the room still smelt of delicate baking, but why it was completely quiet. "Mommy, where are the children? I heard them singing The First Noel", she asked quietly.
"Oh dear! You have scarlet fever, so they can't come here."
She murmured, "I thought I heard the carol…maybe it was a dream…oh, I'm starving." The child swiftly sat in bed, started to rub her hands and said, "Hooray, we're having Arugula sauce with pasta for dinner tonight! Mommy, is it time for dinner? I could eat a horse."
 Mother rolled her eyes, "Dinner! Sorry, sweetie, you missed Christmas Eve dinner!"
Parmis looked shocked, "Huh! It's not before Christmas! How I got it all wrong?"
Mother chuckled, "Merry Christmas, Parmis! Believe it or not, you slept right through Christmas Eve!"
She pulled a long face, as if she had remembered something terrible, "It's Christmas? Oh no, I didn't leave any treats for Santa."
_, "I left him some."
_,"A large bowl of canned cherry?"
 _,"Well, I filled a glass bowl to the brim with cherry."
_,"Oh, I promised him a bowl of canned cherry. But thanks, Mom, you're a life saver."
Mother chuckled, "So, what do you say to a large bowl of chicken broth?"
Parmis was so fed up with soupy foods that she wanted to scream, hence she answered disgustedly, "Mom, don't get on my nerves! I don't want it," then sniffed the air and felt happy, "Smells yummy! Christmas cake? I want it."
Mom giggled, "Cake? No, sweetie, I've baked chocolate chip cookie. I hope they come out very well. Now let me go and get you some cookies with a hot chocolate, and you'd better call your friends. Okay?"

Martin Makes a video

"I miss them a lot," Parmis murmured, then checked her smartphone and saw plenty of Xmas videos had arrived. Parmis decided to watch the videos one after the other. She started with the oldest, a video of Greece. Martin enjoyed spending his vacations in Athens.

 
 
He with his family walked around Athens for days. They visited many interesting places like Temple of Olympian. Martin was really impressed by Acropolis of Athens; the enormous ancient castle reminded him of Persepolis of Iran. There, he got a magnificent view of Athens. They also went shopping, Martin bought a Karavakia, a small boat, as a souvenir.


On Christmas Eve, they went to the syntagma square to see the highest Christmas tree in all Europe. The main square was really dreamy on Christmas Eve. All square's trees were decorated with blue and white bright lights. In the middle of square, a huge illuminated ship was remarkable for its beauty. That night, Athenians crowded into the syntagma square singing carols to celebrate the birth of Jesus Christ.
Martin shouted excitedly, "Kala Christougenna! I'm wondering where you are now? Did you take a trip? I'm in lovely Athens. Have you ever been to Athens? It's actually beautiful in holiday season. You should visit here. They even have a Santa village. 


By the way, what are you doing right now? Have you seen your presents? I've not seen mine yet. It is the tradition here to open Christmas gifts on January 1, St. Basil's Day…. O my, I can't wait to see my cool laptop!" The video was ended as he gave an exclamation of disappointment, "It isn't fair!" 




Her Sunny Noel

Mother came back from the kitchen carrying a tray. There were a plate of delicious cookies with a glass full of hot chocolate on the tray. Parmis placed the tray on her lap, grabbed a chocolate chip cookie and tapped the next video. Then let out a small sigh, "O my God, Tina's latest Xmas movie! I hope it won't send me to sleep."
 Tina woke up and felt something was wrong. The sunlight was streaming through the windows. It was not snowing! Tina squeezed her eyes shut and screamed, "Help! Help! Noel is missing!"
Mommy came in, asked, "What's happened, honey?"
"Noel is missing, Mommy!" Tina said as she ran down the stairs to see if Christmas tree is there. Mommy followed her. Tina breathed a sigh of relief when she found the Christmas tree there with all gifts under.

 She turned to Mommy, "If it's Christmas day, then why it's hot?" Mommy explained, grinning "It's always hot during summer. We're in Australia. It's surprising you've forgotten that. You weren't such an absent-minded movie maker, Tina!"
"I'm as busy as a bee, I'm shooting a 365-part children's serial," Tina said as she sat down. Soon she was busy with the present opening. Tina liked all her gifts, especially the newest iPhone. At midday, they had a summer barbecue on the beach. "Merry Christmas! I'm in Adelaide. It's not snowing, because it's summer," said Tina, waving her plush Metapod. "Please, share this video!" her pearly white teeth flashed as she smiled.



Online, Online, Online

Mino's video was witty. She and her sister, Mahta, were sitting in front of TV enjoy eating Seshe jam. Mahta said with a big smile, "Santa, you're amazing! I love Google TV, Seshe jam and my beautiful Pixel. Merry Christmas!"
"Hey, you, Offline! We're online, because of our Google Wi-Fi! Don't be fed up, buy a Google Wi-Fi," said Mino, pointing at their Google Wi-Fi.



 Santa, You are Amazing!

Armis's video sounded sweet. She looked chic in a pink satin dress. She was standing next to the Christmas tree Google chromecast with Pixel in one hand, and her music notebook in the other hand. Armis said, grinning, "Santa, You're wonderful! Does Chromecast go with my pretty dress? Happy Holidays. Have fun!"






Start-up

Parmis's head was spinning while she was watching Kiarash's video. Kiarash was skating on the lake. He was whirling around and around, waving a check in the air. He exclaimed gladly, "Hurray, Hurray! I'm rich! Believe it or not, Santa wrote me a check for $60,000, yes $60,000! Santa, you're Awesome!" He laughed and added, "Though, I'm rich I wanna be a millionaire soon. So I plan to spend my money on developing my start-up. Merry Christmas, kids!"

Parmis watched the next video, sipping at her hot chocolate. She thought, "They unwrapped their presents. It's the first Christmas morning I slept late." She handed Mom the tray, said appreciatory, "Thanks, Mom. I wanna see my presents." At that very moment "The First Noel" played.
 Parmis yelled, "You heard it? It wasn't a dream! it's coming from downstairs." She crept out of the bed, ran out of the room.

Best Wishes
M.T😀



Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com