This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Printfriendly

Wednesday, January 18, 2017

Monday, January 16, 2017

آزمایش مرگ و زندگی


گاهی بزرگ‌ترین فاجعه‌های زندگی به ما نشان می‌دهند که به راستی از چه ساخته شده‌ایم. هتر این آزمایش را با یافتن راهی برای سربلندکردن خواهرش و ادامه‌ی رویای او گذراند.

 وقتی هتر و خواهرش هالی شش ساله بودند، آخر هفته‌ها با پدرشان برای موتورسواری به تپه‌های شنی می‌رفتند. محل انتخابی‌ آنان گلامیس‌__ادامه‌ی تپه‌ شنی‌های کالیفرنیای جنوبی__بود که هر‌ساله هزاران موتورسوار را به خود جذب می‌کرد. 

علاقه‌ی دو خواهر به موتورسواری در بیرون شهر به تجارتی نوظهور منجر شد؛ آنان از نبود لباس زنانه‌ی موتورسواری احساس ناراحتی می‌کردند و تمایلی به خرید لباس‌های مردانه نداشتند. بدین‌گونه بود که «دامزل» محصولی برای البسه‌ی زنانه با شعار «این ماشین را زنانه کنید» به بازار آمد.

هتر و هالی می‌دانستند که فکر بزرگی دارند و پدرشان هم حاضر به سرمایه‌گذاری شد. آنان در طول جاده، از درون تریلر صورتی رنگشان لباس موتورسواری می‌فروختند. تعطیلات سرنوشت‌ساز آخر هفته، آنان را در فروش محصولشان در گلامیس مصمم ساخت. این، روز بزرگ آنان بود!

یک روز هالی تصمیم گرفت که پیش از غروب آفتاب موتورسواری کند. تپه‌های شنی شلوغ  و پرجمعیت بودند و حرکت به کندی انجام می‌گرفت. هالی در حالی که از تپه‌ای بالا می‌رفت با یک درشکه روبه‌رو شد و کشته شد.

برای هتر مرگ خواهرش فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر بود. این نه تنها نقطه‌ی آزمایش زندگی، بلکه آزمایش تجارتشان نیز بود. آیا می‌توانست بدون هالی ادامه دهد؟ همان‌گونه که او در برنامه‌ی فکر بزرگ گفت: «مطمئن نبودم که چگونه این مسئله را حل خواهم کرد.»

هتر در اوج سرگردانی، مصمم گشت دست‌کم تعهداتی را که با خواهرش داشته است به انجام رساند و در جریان بازگشت به کار به سرعت دریافت که اشتغال به کار، همان ابزار بزرگی است که او نیاز دارد؛ نوعی کاردرمانی. همچنین هتر کشف کرد که به اجتماعی تعلق دارد و حمایت دوستان و همکارانش در این میدان کمکش خواهد کرد.

هتر هنوز ناپخته است و شرکتش کوچک، اما در حال رشد. تردیدی ندارم روزی تجارت او به صورت تجارت او به صورت تجارتی چند میلیون دلاری درخواهد آمد، زیرا هتر هرآنچه را که برای ادامه ی بقای این تلاش بی‌امان نیاز است، دارد.

فکـــــر بزرگ
 دانــــی دویچ
 

Friday, January 13, 2017

پرواز ملکوتی یار امام، رفیق رهبر و رئیس‌جمهور پیشین

​​​​​​

«شب چون دل من گرفته و غمــگین
 شب چون دل من فسرده و سنگین
 دل لحـظه به لحــــظه رو به ویرانی
مضمــــون امیــــــــد من پریشـــانی
 

خبـــــــــــــر خیــــــلی غیرمنتظره بود! یکشنبه‌ی کسلی بود و من بسیار کلافه بودم.
 دو هفته بیشتر از عمر ریاست‌جمهوری آقای اوباما باقی نمانده بود، می‌خواستم دست‌کم تصویری از او در وب‌لاگم داشته باشم. به گمانم خوب نبود، وقتی این همه از ایران و آمریکا نوشته‌ بودم، وبلاگی خالی از تصویر رئیس‌جمهور اوباما داشته باشم.

متأسفانه، شانس با من یار نبود. پس از دو روز جستجوی هدفدار برای گلچین تصاویر با کیفیت، بزرگ و پروانه‌دار به صفحات شکسته رسیدم؛ سرعت اینترنتم به طرز باور‌نکردنی کند بود.
خسته از تلاش بی‌حاصل، از کامپیوتر فاصله گرفتم تا به طرحی نوتر بیندیشم، که برادرم با خبر بزرگ از ره رسید: سه روز عزای عمومی به خاطر درگذشت آقای هاشمی رفسنجانی!
شوخی بی‌مزه‌ای به نظر می‌رسید، اما قیافه‌ی برادرم بیانگر چیز دیگری بود. رادیو را گشودم،  برنامه‌ها عادی بود. یک‌ساعتی گذشت، دیگر می‌خواستم رادیو را خاموش کنم که گوینده با لحن محزونی خبر درگذشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی یار دیرینه‌ی امام راحل و رهبر انقلاب را اعلام کرد.
همصحبت این دو دست، تنهایم
 هرچند که ترجمـــــــــان رویایم
 او رفتــــــه و مانده را نمی‌داند
 تصویر شکســـته را نمی‌خواند

لحظاتی در سکوت سپری شد. می‌کوشیدم این خبر را در ذهنم هضم کنم؛ باورش آسان نبود.
اصولاً هیچ‌وقت از شنیدن خبرهای عجیب و غریبی مانند مشاهد‌ه‌ی یک بشقاب‌پرنده یا مرده‌شدن یک زنده شوکه نمی‌شوم، خبرهای طبیعی مثل مرگ یک دوست یا غریبه بیشتر غافلگیرم می‌کند. به تقویم نگاه کردم، یکشنبه نوزده دی نود و پنج. اوه، چه تصادف عجیبی! فرداش مصادف بود با درگذشت میرزا تقی‌خان امیرکبیر.
امیــــرکبیر؟ صفحات ذهنم تندتند ورق خورد و رسید به سال سوم راهنمایی و ایستاد روی مقاله‌ی «امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار» به قلم آقای هاشمی رفسنجانی. چقدر زیبا میرزا تقی‌خان را ستوده بود و چقدر عالی از ایشان دفاع کرده بود. به خودم گفتم دوست داشت جا پای امیرکبیر بگذارد و شاید هم گذاشت؛ زمانی ایشان «سردار سازندگی» نامیده می‌شد.

درد است ز آشنــــــــــا جدا ماندن
 دل را به صدای خویشتن خواندن
 تلخ است حکایت صبـــــــوری ها
 زهر است خیال یــــار و دوری ها
ای اشـــــــک بیــا،بیـا به دیـــدارم
 کز هرچه که هست جز تو بیزارم

نگاره‌هام از اکبر هاشمی رفسنجانی سیاه و سفید و قدیمی است. برمی‌گردد به دوران کودکی، وقتی تلویزیون ما سیاه و سفید بود و چهارده اینچ. آقای هاشمی را کنار امام خمینی می‌دیدیم و پسرشان احمد آقا و رئیس‌جمهور آن دوران آقای خامنه‌ای.
لبخندش امضاش بود، در بیشتر فیلم‌ها و تصاویری که می‌دیدیم یا لبخند می‌زد یا می‌خندید. یادم است که ناراحتی ایشان و رهبر انقلاب را درست بعد از رحلت امام خمینی دیدم.
آن سالها، سالهای پس از جنگ خوش درخشید. بیشتر اوقات پای ثابت تلویزیون بود. مصاحبه‌هایش را دنبال می‌کردم. آن مصاحبه‌ای که با خانم خبرنگار خارجی داشت همیشه لبخند به لبم می‌آورد.
در آن دوران لقب سردار سازندگی زینت‌بخش نامش شد. روزنامه‌ها هر روز از سدی که افتتاح می‌کرد، کلنگی که به زمین می‌زد، روبانی که می‌برید، یا سفرهای داخلی و خارجیش می‌نوشتند.
البته از همان دوران خاطرات ناگواری هم به جا مانده است: خفقان، اعدام‌ مخالفین و قبور دسته‌جمعی.
به تدریج که تلویزیون ما بزرگتر شد و خوش آب و رنگ‌تر، آیت‌الله رفسنجانی در تلویزیون محوتر شد و محوتر. ای روزگار لعنتی! با ما چه کرده‌ای؟ بلوری‌شدن ادامه‌ یافت به نحوی‌که وقتی به تلویزیون ال‌سی دی رسیدیم دیگر آیت‌اللهی وجود نداشت و این مسلمان انقلابی، آشنا به وضع روز که برای عظمت و اعتلای اسلام با جدیت فراوان کوشیده‌ بود، در آن برهه‌ زمانی از قطار خط انقلاب خارج شده بود، ولی اینکه سوار کدام قطار را شده بود؟ کسی نمی‌دانست. انگلیسی‌ها؟ آمریکایی‌ها؟ اعراب؟ کروبیان؟
دقیقاً یادمه، یک مدت هرجا می‌رفتم: اتوبوس، صف نانوایی، بازار روز، صف ارزاق کوپنی، مدرسه، سر کار، آرایشگاه و خلاصه همه جا صحبت از ثروت میلیاردی هاشمی رفسنجانی بود. ببخشید اگر من می‌نویسم هاشمی رفسنجانی و از لقب آیت‌الله استفاده نمی‌کنم. چون می‌خواهم به زبان مردمی بنویسم. بین مردم، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، به رفسنجانی معروف بود، رفسنجانی خودمان.
واقعیتش هیچ‌ شخصی نتوانست مدرکی دال بر ثروت میلیاردی ایشان پیدا کند، اما همین حرف‌ها و شایعات بی‌پایه و اساس ابهت ایشان و خدمات ارزشمندشان را از نظرها انداخت و مقام ایشان را از سردار سازندگی به غارتگر بیت‌المال تنزل داد.
 حسرتزده‌ام، شکسته‌ام، آری
 هشـــــدار غریبـــــه‌ام نپنداری
 دریاب صــــــدای‌ بی‌صدایی را
ای مرهـــــــــم زخم آشنایی‌ها
با این همه عجیب است که اکبر هاشمی رفسنجانی مغضوب‌ و مطرود، در قلب‌های مردم هنوز جا داشت. وقتی رفت این مطلب بر همگان ثابت شد.
تحلیل‌گران مسایل سیاسی اعتقاد دارند، جایگاه آقای هاشمی رفسنجانی به‌خصوص در سالهای اخیر و پس از فتنه‌ی سال هشتاد و هشت در بین افکار عمومی بالا رفت. مردم خوشحال شدند وقتی اکبر هاشمی رفسنجانی یار غار امام و رهبر، با تضرع و زاری درخواست آزادی سران نهضت را داشت و از همین نقطه بود که زمزمه‌ی شاید شنیده‌ها درباره‌ی ثروت میلیاردی رفسنجانی شایعه‌ای بیش نبوده بر سر زبانها افتاد.
بگشایم ازین عذاب، بگشــــــایم
تا این دل خستـــــــــه را بیارایم 
من با تو صدای خســـته‌ای دارم 
پیغـــــــــام زبند رستـــه‌ای دارم
 بی دوست اسیر دسـت تکرارم
 چون سایه سکـوت سرد دیوارم

خوب یا بد رفت، بله رفت؛ رئیس‌جمهور سابق جمهوری اسلامی، نخستین رئیس‌جمهور پس از ارتحال امام خمینی، به دیار ابدی پرواز کرد، به همین سادگی؛ «عزیزان قدر یکدیگر بدانیم/ اجل مانند سنگ است، آدم مثل شیشه!»بسیاری پس از مرگش وی را مردی بزرگ و مایه‌ی مباهات کشور می‌نامند، این دوستان به ذهنم چنین القا می‌کنند که برای بزرگ شدن باید مرد. پس چه سعادتی است مردن، کاش ما هم زودتر به جمع بزرگان بپیوندیم!

زین پیـــــش اگر دلی صدا می‌شد
می‌رفت و به خویش آشنا می‌شد
 در حیـــــــــرتم از تو آه ای دریـــــا
جز آب نکرده کس ترا حاشــــــــــا
اینک من و لالـــــــــــه‌ها و بیماری
در خلوت کوچــــــه‌های بیــــزاری
اینک دل و سایه‌ها و خاموشـــی
یکرنگی و وعده و فراموشـــــــی

پدرم فتنه نبود، عاشق کشورش بود.
مراسم بدرقه‌ی رئیس‌جمهور پیشین، یار و همسایه‌ی امام خمینی، رفیق رهبر انقلاب ‌باشکوه هرچه تمام‌تر برگزار شد. افسوس که رئیس‌جمهور خاتمی اجازه‌ی حضور در مراسم را نداشت! مردم در کوچه‌ پس کوچه‌های اطراف حرم امام‌ خمینی در فراق قهرمان فتنه و دیگر لاله‌های پرپر اشک می‌ریختند و از خود می‌پرسیدند زین پس چه خواهد شد؟
 صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیز از فریادهای خشمگین سوگواران بی‌نصیب نماند؛ مردم داغدار عقده‌ی دل گشودند و صدا و سیما را به خاطر عملکرد ضعیف در مورد... مورد سرزنش قرار دادند.

اینک دل و عطر تلخ تنهـــــــایی
 فرسایش و ساحل و شکیبایی
 سودایی لحظـــــه‌های دریایم
 بر شانه‌ی ابر شانـه می‌سایم
 بی‌رنگم و ریشه در زمین دارم
 پرچین سکـــــوت برجبین دارم

خودم در مراسم خاکسپاری شرکت نکردم و مراسم را در بی‌بی‌سی دیدم. صدا و سیما هم مراسم را خوب پوشش داد، اما تجربه‌ بهم ثابت کرده است، بهترین شبکه در چنین مواقعی بی‌بی‌‌سی است.
 شبکه‌های مجازی را هم اصلاً دنبال نکردم. در واقع، سه روز اصلاً سراغ اینترنت نرفتم، تجربه دوباره بهم ثابت کرده است که مردم در این روزها یا می‌نویسند خوب بود یا می‌نویسند بد بود و چون نمی‌خواهم پشت سر رفته حرف بزنم، تا بتوانم از این اجتماعات فاصله می‌گیرم.

خب، دیگر وقتش است با فاصله از شکوه و گلایه به ادامه‌ی راه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، مسلمان انقلابی پیرو خط امام و رهبری و دوستدار صلح و دوستی بیندیشیم و همفکر و همراهی برای مسیر سبزش باشیم.

دریاب من و غروب و ســـاحل را
یا مرهمی از جنون نه این دل را

سه‌شنبه شب، رئیس‌جمهور باراک اوباما آخرین سخنرانیشان را ایراد فرمودند و از دستاوردهای هشت‌سال ریاست‌جمهوری سخن گفتند. بخش‌هایی از سخنرانی ایشان که خطاب به همسرشان بود اشک حاضران را درآورد. امیدوارم خانواده‌ی اوباما در ادامه‌ی راهی باشند که هشت سال پیش شروع کردند، موفق باشند. از عمر دولت فعلی آمریکا درست یک هفته باقی مانده است!
آقای دونالد ترامپ نیز روزهای پر فراز و نشیبی را پشت‌سر می‌گذارد. ایشان این روزها سرگرم تکذیب شایعاتی است که راجع به ایشان سر زبانها افتاده است. ظاهراً مسیر ریاست‌جمهوری آقای ترامپ آن‌قدرها هم که فکر می‌شد هموار نیست، البته نگرانی وجود نداره؛ او یک جنگجوی واقعیه.

ای اشــــــــــک بیا، بیا به دیدارم
کز هر چه که هست جز تو بیزارم
 ای اشــــک تو می‌کنی سبکبالم
برخویشــــــی روشن تو می‌بالم
 تا قطره به قطره از تو سرشارم
 از هرچه که هست جز تو بیزارم »


دیگر آن‌که، دیروز اولین فرونــد از صد تا هواپیمای ایرباس خریداری شده‌ی محصول برجام در فرودگاه بین‌المللی مهرآباد به زمین نشست. قرار است که این هواپیما در پروازهای داخلی به پرواز درآید. فرهاد پرورش، مدیر عامل شرکت هواپیمایی ایرباس گفت: «تا پایان امسال چند فروند هواپیمای ایرباس دیگر به ناوگان هوایی ایران می‌پیوندند.»

طنین نوای موسیقی در آسمان ایران: جشنواره‌ی موسیقی فجر از دیروز فعالیتش را آغاز کرد. این جشنواره تا اول بهمن ادامه دارد.
و آخرین خبر درباره‌ی گوگل: گوگل نسخه‌ی تری‌دی اپلیکشن تون‌تستیک را برای کودکان عرضه کرد. تون‌تستیک تری‌دی، اپلیکشنی کودکانه برای بچه‌هایی است که دوست‌ دارند به رویاهایشان رنگ و جان دهند.
این اپ رایگانه و از طریق گوگل‌پلی و اپ‌استور در دسترس کاربران اندروید و آی‌او‌اس است. بچه‌ها با این اپ می‌توانند کارتون‌های سه بعدی یا پروژه‌های آموزشی بسازند و خلاقیت و مهارت‌هایشان را افزایش دهند.
نرم‌افزار تون‌تستیک اولین بار در سال ۲۰۱۱ عرضه شد. اوایل دو بعدی بود و یکی از اپ‌های نیویورک‌تایمز تا این‌که گوگل شرکت را خرید. حالا، گوگل، تون‌تستیک را ارتقا داده است به سه بعدی و به فهرست اپ‌های کودکانه‌اش اضافه کرده است.


پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده رفتنی(مردنی) است
تا نامه‌ای دیگر
                                                                                                             M.T

 شعر از شاهرخ تندرو صالح 
از منظومه‌ی آسمان بارانی (با تخلیص فراوان)


Toontastic 3D is available and free to download today for phones, tablets and select Chromebooks, on both the Google Play Store and iOS App Store



M.T

Friday, January 6, 2017

صاحب خبر



«‌ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی
گر راهرو نباشــــــــــی کی راهبر شوی»

پارمیس جان سلام، سال 2017 مبارک

این نخستین نامه‌‌ سال 2017 است. عنوان اولین نامه انتظار را بالا می‌برد، توقع داری نامه‌ای پر خبر منتشر کنی تا خواننده را به وجد بیاوری. امـــــا، اما گاهی این امر ممکن نمی‌شود ـــامان از این اماها!ـــبخصوص اگر احساس کنی خیلی بی‌خبری. و الآن درست چنین احساسی را دارم، احساس بی‌خبری و از تهی سرشار بودن. نه که فکر کنی خبری نبودها، اتفاقاً هفته‌ی پر خبری بود.

بنابراین تو را با انبوه اخبار رسانه‌های گروهی تنها می‌گذارم و امیدوارم هفته‌ی بعد دست پر برگردم و صاحب‌خبر باشم.


تا صاحب‌خبری، بدرود
                                                                                                                            M.T






پ‌ن: ۱-خدا کند که سال جدید در مسیر صاحب‌خبری قدم بردارم :) ۲- هوا‌ی تهران مایه‌ی آبروریز‌ی است. آره، خیلی خشک است و از برف و باران هیچ خبری نیست. طفلک، بچه‌های این دوره، هیچ خاطره‌ای از آدم‌برفی و برف‌بازی ندارند. خوشحالم که در سالهای پر برف تهران به دنیا آمدم:) ۳-دعوای اصولگراها و اصلاح‌طلب‌ها تمامی ندارد، شورش را درآوردند :( ۴ـ یک دوستی اعتراض کرده چرا خبرهات اینقدر رمانتیکه؟ خبر با شعر این دیگه چه مدلشه و... خب، فکر کنم این اعتراض خیلی دیر به دستم رسید، آخر چهار سال هست ما به این شیوه کار می‌کنیم. این نامه‌ی دوستانه‌است اگر قرار باشد روزنامه‌ای بنویسیم که دیگر معنای خودش را از دست می‌دهد. در ضمن، سبک جدیدی هم نیست، سنت پیشینیان را ادامه می‌دهیم اگر اشتباه نکنم قائم‌مقام و مولانا هم نامه‌اشان با شعر همراه بود. البته، آنها اهل ذوق بودند خودشون شعر می‌سرودند، و من که از ذوق بی‌بهره‌ام نامه‌ام را با شعر دیگران زینت می‌بخشم. ۵-کل هفته‌ درباره‌ی برنامه‌های سال نو فکر می‌کردم، تو چطور؟ ۶-تعطیلات تمام شد، دیگر وقتشه جدی‌تر کار کنم :)، گر در سرت هوای وصالست حافظا/ باید که خاک درگه اهل هنر شوی.










 

M.T

Monday, January 2, 2017

آن مان نَوارا، دو دو اسکاچی، کاچی به از هیچی. خداحافظ 2016


دیروز اول ژانویه‌ی ۲۰۱۷ بود، یکشنبه هم بود. این را به فال نیک گرفتم، آخه یکشنبه‌ها را دوست دارم. موقع سال‌تحویل آمدم یک یادداشت کوتاه برای بدرقه‌ی سال رفته، خوشامد گویی به سال تازه‌وارد  و سپاسگزاری از خانواده، دوستان و خوانندگان خوب وبلاگ بنویسم که کوتاهم دراز شد، حوصله‌ام سر رفت و چشم‌هایم رو هم افتادــ همیشه خیلی حرف برای گفتن هست، اما حوصله‌ای نیست برای نوشتن! ـــ

  
 آفتاب که سر زد، نشستم به تماشای سال ۲۰۱۶. پس از نگاه اجمالی و ارزیابی شتابزده، دیدم که ااای، سال بدی نبود، پر بود از ماجراجویی و سورپرایز و غافلگیری. پر از لحظه‌های ناب و فعالیت‌های تازه. اما سالی نبود که دلم برایش تنگ بشود، یا بشود بهش افتخار کرد، یک هاله‌ای از غم همواره با من بود.

سال ۲۰۱۶ باغ پاییز بود. از رقص برگ‌های زرینش محظوظ بودم و از ریزش رویاها و آرزوهای بسیار ملول. سال تنبلی و شلختگی بود و کم‌کاری؛ خودم کم نوشتم، کامپیوترم بیشتر تابستان مرخص بود، و فعالترین برادرم با تصادف بدی که داشت ماه‌ها خانه‌نشین شد.

سال ۲۰۱۶، سال رفتن بود، و سال سرگرمی و سال سوء‌تفاهم. خوش‌نغمه‌ترین پرندگان بوستان هنر کوچیدند: استاد داوود رشیدی، عباس کیارستمی، پوران فرخزاد، دنیا فنی‌زاده و... تب پوک‌مان گو به طرز باورنکردنی سراسر دنیا را فرا گرفت و کمپانی نینتندو سزاوار تحسین فراوان ما به خاطر نبوغ فوق‌العاده‌اش شد. و با گسترش ابرهای سو‌ءتفاهمات، نوشته‌های یتیم من نیز آماج سرزنش و تحقیر بسیار شدند. 

شاید اشتباه از من بود که برایشان پدری نکردم و هیچ زحمت توضیح به خود ندادم؛ از نظرم نیازی به توضیح نبود. اصطلاح «من، من ـــتو، تو» را از یک بازی کودکانه‌ی عادی وام گرفته بودم ــــ  برایم یک چیزی بود شبیه «آن مان نَوارا، دو دو اسکاچی، آنا مانا کَلاچی» ـــ

زنگ‌های تفریح یا ورزش دو نفر را به عنوان سرگروه برمی‌گزیدیم و دورشان حلقه می‌زدیم. آنها این شعر را می‌خواندند ـــتصور نمی‌کردم خواندن این شعر زشت باشد یا گناه. حالا که مردم می‌پندارند ناپسند است پس به جای خود شعر ترجمه‌اش را می‌نویسم باشد که به دوستان برنخورد و گمان بد نبرند و نگویند عجب آدم پررو و بی‌حیایی است ــــ
 اولی: I, I
دومی: You, You
 اولی: I draw ( I select)
دومی:Whom?
نوبت سرگروه شماره‌ی یک است تا با اشاره به یکی از بچه‌ها، نخستین یارش را برگزیند. این روند آنقدر تکرار می‌شود تا دو دسته‌ی مساوی تشکیل و بازی آغاز گردد.

 راجع به داستان‌هایم هم حرف بد زیاد شنیدم، هرچند خود هیچ نکته‌ی منفی در داستان‌ها پیدا نکردم. بازی کامپیوتری دینامیت زمانی سرگرمی محبوبم بود. ترکیب دف با ویولن‌سل نیز بیانگر اتحاد و یکپارچگی ملل دنیاست؛هرچه بیشتر در باب شب یلدا، نوروز و فرهنگ باستانی ایرانی تحقیق کردم، اشتراکات فراوانی بین فرهنگ باستانی ایران با جشن کریسمس یافتم، گویی بسیار از رسومات فرهنگ اروپایی خواستگاه و رنگ و بویی پارسی دارند. 
باری، اگر دیگران در آن بدی دیدند، به بزرگواری خویش بر این بنده‌ی سراپا تقصیر ببخشایند. 
واقعیت این است که برداشت‌ها متفاوت است. آدم‌ها از منظر متفاوتی به مسائل می‌نگرند، از آنجا که زیاد قاطی دنیای بزرگترها نیستم، بسیاری حرف‌ها را بد نمی‌دانم. هنوز ذهنم را با قراردادهای بزرگترها پر نکرده‌ام، زیاد اهل خط‌کشی نیستم و سوا کردن خوب‌ها، بدها و عالی‌ها را نیز بلد نیستم. بنابراین آنچه در دیدگاهم خوب، زیبا، عادی، جالب و کودکانه است، شاید از منظر گروهی زشت یا غیر‌اخلاقی باشد. امیدوارم به دیدگاه یکدیگر احترام بگذاریم. 
در هر صورت، هیچ‌گاه قصد جسارت، بی‌احترامی، تحقیر و یا توهین به شخص، گروه، جنسیت، طبقه، فرهنگ، خرده فرهنگ، ملت، یا قاره‌ای را نداشته‌ام. هر‌‌آن چه نوشته‌ام برداشت شخصی‌ام از دنیای پیرامونم است، که البته به خاطر تحقیق و مطالعه‌ی فراوان با نظرات نویسندگان دیگر، دانشمندان و فرهیختگان فرم گرفته و پخته‌تر شده است. 
از نوشته‌هایم هرگز پشیمان نشده‌ام، با این که نود و نه درصد آنها با سردی، بی‌مهری و تمسخر روبه‌رو شده است. شاید هم درستش هم این است و این خاصیت طنازی است. امیدوارم در آینده در عین استقلال هویت خود با دقت بیشتری کلمات و عبارات را به کار برم. 
اگر از سخنانم مایه‌ی دلخوری و رنجش خاطرتان شده، بر من ببخشایید. اما باز تاکید می‌کنم که دچار سوءتفاهمید. شاید هم در دبستان هرگز بازی گروهی انجام نداده‌اید. از صمیم قلب معذرت می‌خواهم که این موضوع را نمی‌دانستم. :)



«من بسیار گریسته‌ام
هنگامی که آسمان ابری است،
مرا نیت است که از خانه،
بدون چتر بیرون باشم
 امان از نگارندگی! نویسنده‌ای نوشته بود، برای چاپ کتابم خانه‌ی نسبتاً بزرگم را فروختم و در آپارتمانی کوچک ساکن شدم. ماشینم را فروختم و دوچرخه‌سوار شدم. با خودم فکر می‌کنم چقدر باید پرداخت؟ چقدر باید برای همکاری ذهن و قلم و اندیشه، برای همکاری حروف سربی باید پرداخت؟ تنهایی، مشکلات مالی، خستگی، شب‌بیداری، کشمکش با دیگران، آرتروز دست و گردن، جنگ مدام و... سهم ما از نویسندگی است. جف راست گفته نویسندگی جنگ است. به همین خاطر است که آسمان بارانی آرزوست مرا. ضربات ممتد قطرات باران بر شیشه‌ی اتاق گاهی تنها همدم نویسنده‌ی سیلی‌خورده از روزگار است.


«من بسیار زیسته‌ام
اما اکنون مراد من است 
که از این پنجره،
برای باری
جهان را آغشته به شکوفه‌های گیلاس
بی‌هراس
بی‌محابا
ببینم»

آری، ترانه‌ی باران نصیب ما شد، آنگاه که سهم زندگی را پخش می‌کردند. سهمم از زندگی غصه‌ است و جنس حرفم از درد است. با این هم بلند‌بلند خندیدن را هم بلدم و عاشق زندگیم و آن را ادامه خواهم داد. با نوشتن، بی نوشتن، با طراحی، بی‌طراحی، باعکس، بی‌عکس آن را ادامه می‌دهم.

راستی، تصاویری که در این صفحه می‌بینید کارهای خودم هستند. آنها را در دو هفته‌ی اخیر باز‌آفرینی کرده‌ام. چند سال قبل، دقیقاً۲۰۱۴، چند تایی از تمارین محبوب‌ترین سایت فتوشاپ را ذخیره کردم و گفتم اینها را بعداً می‌سازم. خوشحالم که به قولم وفادار ماندم و سه سال بعد آنها را ساختم. البته همراه با تغییرات مورد نظرم.

ناگفته نماند که از بس به صفحه‌ی نمایش زل زدم، دو روز تمام چنان چشم دردی گرفتم که ناچاراً کامپیوتر را خاموش کردم و به استراحت پرداختم، کمی هم مطالعه کردم. دردش ارزش داشت، سر قولم وایستادم :)


و کلام آخر: «صورت نبست در دل ما کینه‌ی کسی
               آییـــــــنه هر چه دید فراموش می‌کند.»
 از وقتی نوشته‌ام بنا را بر صداقت و انصاف گذاشته‌ام و بی‌طرفی. بنابراین گرچه اصلاح‌طلب هستم، اما این‌طور نبوده که به نفع آنها بنویسم، اگر خطایی دیدم گفتم. به آدم برمی‌خورد وقتی می‌شنود دیگران می‌گویند راهش را سوا کرده است. همیشه به آرمان‌هایم وفادارمم، اما راهم، راه حقیقت است و امیدوارم هیچ‌گاه از آن دست نکشم. 
«حقیقت، زیبایی است و زیبایی، حقیقت است.»

مردم نمی‌دانند با این حرف‌ها چه بلایی سر مقاله و داستان می‌آورند. وقتی آنها مایلند شخصیتی یا صحنه‌ای از داستان حذف شود، سررشته‌ی کار از دست نویسنده خارج می‌شود. انگار فرمان را از دستت گرفته‌اند، بی‌هدف می‌رانی و به در و دیوار می‌زنی، بلکه زودتر از شرش خلاص شوی.
انتقاد مؤثر البته خوب است و سبب پیشرفت کار می‌شود. اما وقتی مجبوری به ساز همه برقصی، به بن‌بست می‌رسی.


سال ۲۰۱۷ آمد، دیگه وقتشه که رخت عزا را دربیارم و به اتفاقات خوب و مثبت حال و آینده بیندیشم.  سپاس و درود خالصانه‌ام به خاطر لطف و محبت‌های صمیمانه‌ی شما بدرقه‌ی سال ۲۰۱۶ و فعل «دارم» شروعی متفاوت برای آغاز سال ۲۰۱۷. آری، دیروز تمام داشته‌هایم را فهرست کردم و چه لیست بلندبالایی شد:

خانواده‌ی خوبی دارم، و دوستان عالی، خوانندگان خوب و عشق و سلامتی و پول و مأوا، و اکسیژن، و غذای پاکیزه، و آفتاب درخشان، و آسمان آبی، و کشور باستانی، و تمدن باشکوه، و توانایی خندیدن، گریستن، اندیشیدن، چشیدن، بوییدن، لمس‌کردن، درک‌کردن، احساس‌کردن، سنجیدن، دوست‌داشتن، خشمگین شدن، جنگیدن، نوشتن و...
پروردگارا تو‌ را برای هر‌آنچه دارم سپاسگزارم.

از همه‌ متشکرم، بهترین‌ها را برایتان از پروردگار متعال خواستارم.
شاد و پیروز باشید
M.T :)

شعر از احمدرضا احمدی

Saturday, December 31, 2016

Friday, December 30, 2016

فصل تقسیم




بی‌قراری آسمان تهران

ناودان‌ها شرشر باران بی‌صـــبری است
آسمان بی‌حوصله، حجم هوا ابری است

سلامی به سبزی روزهای خوب بارانی
بالاخره فصل تقسیم رسید، و خدا سهم ما را هم داد؛ آسمان تهران دو روز رنگ باران به خود دید. برنامه‌ی خوبی بود. مدام از خودم می‌پرسم تکرار هم دارد؟ کاشکی وقتش را یک خرده بیشتر کنند.



کریسمس مبارک!

کفش‌هایی منتــــــظر در چارچوب در
کوله‌باری مختصر لبریز بی‌صبری است

بهترین خبر این هفته میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) بود. مسیح کوچولو! به دنیای پرآشوب ما خوش آمدی!

گفتم: «استاد! چرا از اشتباه خطاکاران می‌گذری و همه‌ی ناتوانان و بیماران را تسکین و تسلا می‌دهی و جز ریاکاران کسی را از خود نمی‌رانی؟»

گفت: «چقدر خوب گفتی. تو خطاکاران را ناتوان و بیمار خواندی. بله، من از ناتوانی جسمی و بیماریهای روحی آنان درمی‌گذرم، زیرا سهل‌انگاری در انجام وظایفشان، باری بر دوش آنها گذاشته است که یا آن را از پدران خود به ارث برده‌اند یا از همسایگان آنها برجای مانده است.

اما، نمی‌توانم ریاکاران را تحمل کنم، زیرا آنان طوق سنگینی بر گردن وفاداران، فرمانبرداران و پیروان طریقت می‌گذارند. ناتوانانی که آنها را خطاکار می‌خوانی، همچون جوجه‌های بی‌بال و پری هستند که از لانه‌های خود سقوط کرده‌اند.

اما ریاکاران مانند عقابی هستند که روی سنگی نشسته‌اند و در کمین شکار بی‌گناهی هستند تا او را بدرند.

ناتوانان مردان و زنانی هستند که در بیابان گم شده‌اند، اما ریاکاران، نه، آنها راه را می‌شناسند ولی در میان شنزارها و طوفانها قهقهه سر‌می‌دهند. به همین سبب من ریاکاران را در جمع خود نمی‌پذیرم.»
                               مسیح فرزند انسان، جبران خلیل جبران



نه دی

پشت شیــشه می‌تپد پیشـانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است

باقی اخبار هفته چندان دلنشین نبود؛ عزیزانی (پوران فرخزاد، دنیا فنی‌زاده و ...) از بین ما رفتند و جامعه‌ای را در حسرت خود بر‌جا گذاردند. روابط آمریکا و روسیه به سردی گرایید. گردهمایی‌هایی نیز به یادبود حماسه‌ی نهم دیماه (؟)  یا شستن و رو طناب انداختن نهضت سبزی‌ها برگزار شد. خوشبختانه، من حرف آخر را اول زده بودم، بنابراین حرفی برای گفتن ندارم، فقط آه بلندی می‌کشم و می‌گویم: تاریخ قضاوت خواهد کرد!

البته پس از شنیدن و خواندن توضیحات و تفسیرات مقامات بلندپایه پیرامون حوادث آن روزها، به ذهنم رسید که شاید باید بعد از اتمام سریال «معمای شاه»، سریال سپاس از شاه (یا درس‌هایی که از شاه آموختیم) را بسازیم. به‌هرحال، از اعلیحضرت همایونی آموختیم چگونه فتنه‌ را خاموش کنیم: هرگز رهبری را تبعید یا بازداشت نکنیم تا از دور به مردم خط بدهد. و بهتر است که با حبس خانگی ریشه‌ی فتنه را بخشکانیم. درود بر خمینی! استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی! و درود بر شما مردم انقلابی سلحشور، عاشقتون هستیم. اوه، دهه‌ی فجر هم نزدیک است، به‌به! پیشاپیش خجسته باد پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی!


شهرک‌سازی بسه

و سر‌انگشتی به روی‌ شیشـه‌های مات
بار دیگر می‌نویسد: «خانه‌ام ابری است.»
                                                    
اما شاید خبرسازترین شخص هفته‌ی اخیر، جان کری، وزیر امور خارجه ایالت متحده باشد. ایشان در آخرین نشست خبری راجع به اسرائیل سخنانی بر زبان راندند، که به مذاق بعضی‌ها خوش نیامد. اسرائیلی‌ها که انتظار چنین سخنانی سردی را نداشتند، از دولت رئیس‌جمهور اوباما دلخور شدند و کارشناسان مسائل خاورمیانه و فلسطینی‌ها نیز گله کردند :حالا؟ حالا؟ دیگر برای این حرف‌های خیلی دیر شده است

اصلاً دیر نشده است، ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. این حرف‌ها بالاخره باید زده می‌شد، حتی اگر در روند صلح خاورمیانه اثری نداشته باشد. اسرائیلی‌ها باید به خودشان بیایند و ببینند که نمی‌شود این‌طوری پیش رفت.

واقعیتش، بسیاری از یهودی‌ها با روشی‌ که اسرائیل در پیش گرفته‌، موافق نیستند. توسعه‌ی اسرائیل در جهت اشتباهی پیش می‌رود، اسرائیلی‌ها به جای اینکه قلمروی واقعی‌شان را گسترش بدهند، می‌کوشند مرزهای جغرافیایی‌شان را گسترش دهند. متأسفانه، دولت اسرائیل از تعالیم حضرت موسی‌(ع) فاصله گرفته است، قلمرو واقعی قلمرو قلب‌هاست.

جامعه‌ی انسانی مدیون آن یهودی‌هایی‌ است که برای گسترش دانش، فرهنگ، تاریخ، هنر و ... خدمات ارزنده‌ای انجام دادند. اسرائیل با نادیده‌ گرفتن تلاش صلح‌آمیز فرهیختگان یهودی دنیای را به مکان تلخ‌ و ناامنی برای یهودیان تبدیل کرده است.

باشد که مسلمانان، یهودیان و مسیحیان در سال نو میلادی چشم دل بگشایند، تا دنیایی زیباتر، امن‌تر و خوشحال‌تر از همیشه بسازیم.


   شعر از قیصر امین‌پور

تا نامه‌ای دیگر، بدرود

                                                                       M.T


پ ن : امیدوارم اختلافات روسیه و آمریکا به زودی ختم به خیر شود.






M.T

Recent Posts

My Blog List

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com