This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, July 17, 2017

در تله‌ی فرعیات نیفتید

هنوز دو سه کلمه‌ای بیشتر حرف نزده بود که فهمیدم قضیه از چه قرار است و چرا دوستم آن همه اصرار داشت که او را پیش من بفرستد. «اِ...اسم من...جَ...جک...است. خو...خوش‌بختم. آقای فِ...فلانی مرا فرستاده که با...با شما را...راجع به کا...کاری صُ...صحبت کُ...کنم.» با خودم گفتم، این آدم حتی نمی‌تواند یک اسکناس یک دلاری را به نود و نه سنت بفروشد...


حتی لکنت زبان نیز مسئله‌ای جزئی است 
مدیر فروشی برایم تعریف می‌کرد که حتی لکنت‌ زبان نیز به شرط آنکه شخص از استعداد لازم برخوردار باشد، مسئله‌ی مهمی در شغل فروشندگی به شمار نمی‌رود.
یک‌بار دوستم که عجیب عاشق دست‌انداختن آدمهاست، با من تماس گرفت و گفت: «شنیدم به فروشنده نیاز داری. مرد جوانی که روبه‌رویم نشسته است، فروشنده‌ی فوق‌العاده‌ای است...» او کلی از جوانک تعریف و تمجید کرد. من از همه جا بی‌خبر گفتم: «بفرستش اینجا!»
سی‌ دقیقه بعد، جوانک از راه رسید. هنوز دو سه کلمه‌‌ای بیشتر حرف نزده بود که فهمیدم قضیه از چه قرار است و چرا دوستم آن همه اصرار داشت که او را پیش من بفرستد.
«اِ...اسم من...جَ...جک...است. خو...خوش‌بختم» و ادامه داد: «آقای فِ...فلانی مرا فرستاده که با...با شما را...راجع به کا...کاری صُ...صحبت کُ...کنم.» او تقریباً برای هر کلمه‌ای که می‌خواست بگوید با خودش کلنجار می‌رفت. من با خودم گفتم، این آدم حتی نمی‌تواند در وال‌استریت یک اسکناس یک دلاری را به نود و نه سنت بفروشد. از دست دوستم دلخور شدم ولی در عین حال برای جوانک هم دلم سوخت. بنابراین، فکر کردم حداقل می‌توانم چند سؤال مؤدبانه از او بپرسم تا توجیهی مناسب برای رد کردنش پیدا کنم.
 
در ضمن صحبت متوجه شدم که آدم باهوشی است و اعتماد به نفس جالبی دارد. با وجود این نمی‌توانستم این حقیقت را هم نادیده بگیرم که او لکنت زبان دارد. بالاخره، تصمیم گرفتم مصاحبه را با این سؤال تمام کنم که «چه چیزی شما را به فکر کارِ فروش انداخته است؟»
او گفت: «خُ...خب، من سریع یاد می‌گیرم، م...مردم را دوست دارم، ت...تصورم این است که شرکت شما ش...شرکت معتبری است و م...من می‌...می‌خواهم در‌آمدی دا...داشته باشم. ا...البته یک مشکل اساسی گ...گفتاری دارم، و...ولی و...وقتی خودم از بابت آن نا...ناراحت نیستم، چ...چرا دیگران باید نا...ناراحت باشند؟»


پاسخی قانع‌کننده بود و نشان می‌داد که او از قابلیت‌های لازم برای فروشندگی برخوردار است. بلافاصله تصمیم گرفتم که فرصتی در اختیار او قرار دهم. جالب است بدانید که از این فرصت به نحو احسن استفاده کرد و هم‌اکنون فروشنده‌ی بسیار موفقی است.
 نقص گفتاری نیز به شرط آنکه شخص از ویژگی‌های ارزنده‌ای برخوردار باشد، تأثیری فرعی و جزئی دارد و چندان مهم نیست.

 
 
داخل تله‌ی فرعیات نیفتید. هنگام سخنرانی، حل مسائل، مشورت با کارمندان زیردست به چیزهایی فکر کنید که به راستی مطرحند؛ چیزهایی که شرایط را تغییر می‌دهند. زیر آوار مسائل سطحی مدفون نشوید. توجه خود را به مسائل مهم معطوف کنید.

از کتاب جادوی فکر بزرگ اثر دکتر دیوید شوارتز

Friday, July 14, 2017

گوگل درایو حالا پشتیبان رایانه شما

 باران هم آمد
بلبلا مژده‌ی بهـــار بیار
خبر بد به بوم باز گــذار
بالاخره و پس از هفته‌ها انتظار، چشم ما به جمال باران روشن شد و خاک تشنه‌ی باغچه نیز که از بهار در فراق سبزه‌هایش به سوگ نشسته بود، ناگهان سیراب شد. سورپرایز قشنگی بود؛ تهران گرمازده یکدفعه چتر آفتابیش را بست و زیر باران رفت. غیر از خبر باران، که یادآور بهار بود، هفته‌ی پیش خبرهای بهاری دیگری نیز داشت، مثل نامه‌ی آقای احمدی‌‌نژاد به رهبر معظم انقلاب و تقاضا برای آزادی برادر عزیزش آقای حمید بقایی و سفر رئیس‌جمهور روحانی به مشهد با لیست اعضای احتمالی کابینه‌ی دوازدهم.

گوگل هم گزینه‌ی تازه‌ای به گوگل درایو افزود که می‌تواند از کل کامپیوتر شخصی پشتیبان تهیه کند. این ویژگی که «پشتیبان‌گیری و همگام‌سازی» نام دارد، به کاربر اجازه می‌دهد برای ایمنی از حوادث ناخواسته ناگهانی، تمام تصاویر، ویدیوها و اسناد رایانه‌ی شخصی‌اش را روی فضای ابری گوگل ذخیره کند. اگر با ۱۵ گیگ فضای رایگان خشنودید، همین الآن دست به کار شوید و فایل‌هایتان را به گوگل درایو آپلود کنید. و اگر نیاز به فضای بیشتری دارید، با مراجعه به بخش قیمت‌گذاری، فضای گوگل درایوتان را ارتقا دهید.

و خبری راجع به اسپیکر گوگل
از این پس، گوگل هوم علاوه بر رادیو، آهنگ‌هایی را پخش می‌کند که از «گوگل‌پلی موسیقی» خریداری یا به آن آپلود کرده‌اید. خوشحال شدید؟
دربی سرخابی‌های پایتخت نیز از قرار معلوم روز سی و یکم تیر در شهر بیله‌فلد آلمان برگزار خواهد شد.
شاد و سربلند باشید
M.T😃😃😃

Google Drive can now back up your entire computer

​​


Monday, July 10, 2017

ارزش هر‌ آن‌چه را داری بالا ببر

این مزرعه به تازگی وارد لیست فروشش شده است. مورد جالبی نیست؛ مشخصات آن مانند بیشتر زمین‌‌های زراعی این حوالی است: پنجاه و هفت کیلومتر از مرکز شهر فاصله دارد، خانه‌اش مخروبه است و زمینش پنج‌ سالی است رنگِ کاشت و برداشت به خود ندیده است. می‌بینی، نومیدی محض است، مشخص است که مشتری ندارد. هیچ نگفت، فقط چشمانش را بست. نمی‌دانم، شاید با سکوت حرفم را تأیید کرد...

فروش به قیمت فردا
بزرگ‌اندیشان خود را عادت داده‌اند که در برابر هر مسئله‌ای تنها وضعیت موجود را ندیده، بلکه امکانات فردا را هم در نظر آورند. بنگاه‌دار بسیار موفقی که سالها است به خرید و فروش املاک زراعی اشتغال دارد، معتقد است اگر ما ذهن خود را طوری تربیت کنیم که بتوانیم از هیچ، چیزی به وجود آوریم، به نتایج عالی دست خواهیم یافت.
او می‌گوید: بیشتر زمین‌های کشاورزی که در این حوالی وجود دارد، چندان آباد و جالب‌توجه نیست. علت موفقیت من این است که سعی نمی‌کنم به مشتریانم مزرعه‌ای را بفروشم که جلو چشم‌شان می‌بینند. شگرد من این است که در ذهن آنها چشم‌اندازی از مزرعه‌ای که می‌توانند در آینده داشته باشند، تصویر می‌کنم.

تنها گفتن، «مزرعه این‌قدر هکتار مساحت دارد. این مقدار از آن جنگل است و این‌قدر کیلومتر از شهر فاصله دارد» هیچ مشتری را علاقه‌مند به خرید زمین نمی‌کند. ولی وقتی یک طرح درست و حسابی را برای استفاده از مزرعه به او می‌دهی، تقریباً برای خرید زمین مصمم می‌شود؛ مثلاً، این مزرعه جدیداً وارد لیست فروشم شده است. مشخصاتش مانند بیشتر زمین‌های این حوالی است: پنجاه و هفت کیلومتر از شهر فاصله دارد، خانه‌اش مخروبه است و در زمینش پنج سالی است که چیزی نکاشته‌اند. با خود فکر کردم، تنها راه فروش زمین این است که ارزشش را بالا ببرم، پس دست به کار شدم.


هفته‌ی قبل، دو روز تمام آنجا بودم تا راجع‌ به زمین و امکاناتش تحقیق کنم. بعد از بازدید از مزرعه سری به زمین‌های مجاور زدم. سپس موقعیت زمین را از لحاظ ارتباط با بزرگراه‌های فعلی و در دست احداث، بررسی کردم و در آخر، از خود پرسیدم: «این زمین به درد چه کاری می‌خورد؟»
سه ایده به ذهنم رسید. ایده اول، تبدیل مزرعه به یک مجموعه‌ی سوارکاری بود. با توجه به شهرِ در حال گسترش، تمایل مردم به گذران اوقات بیکاری در طبیعت و اختصاص پول بیشتر برای تفریح، جاده‌ها و بزرگراه‌های در حال احداث، طرح کاملاً موجه و سنجیده‌ای به نظر می‌رسید.
ایده دوم، ایجاد یک باغ بزرگ میوه بود و نقشه سوم، احداث یک واحد مرغداری بود.

اصولاً وقتی با مشتری‌هایم حرف می‌زنم، مجبور نیستم به آنها بقبولانم که خرید زمین همان گونه که هست به سود آنان است. من تصویر زمین را آن‌گونه که می‌تواند باشد، یعنی در حالی که تبدیل به یک منبع درآمد شده نشان می‌دهم. با این شیوه، علاوه بر فروش سریعتر، زمین را به بهای بالاتری نسبت به رقبایم می‌فروشم. پولی را که مردم بابت متراژ زمین همراه با امکانات بالقوه آن می‌پردازند طبعاً بیشتر از پولی است که بابت زمین تنها می‌پردازند. به همین دلیل است که مزرعه‌داران تمایل دارند زمین‌شان را برای فروش به من واگذار کنند.


افراد بزرگ‌اندیش در خلق تصاویر مثبت، آینده‌نگر و خوش‌بینانه در ذهن خود و دیگران متخصص هستند. 
                                                           پروفسور دیوید شوارتز

بنابراین، به چیزها آن‌گونه که هستند نگاه نکنید، بلکه به امکاناتی که می‌توانند داشته باشند نظر کنید. توجه به هرچیزی ارزش و اعتبار می‌بخشد. شخص بزرگ‌اندیش همیشه به امکاناتی که می‌تواند در آینده تحقق یابد، توجه می‌کند، او اسیر زمان حال نیست.
از کتاب «جادوی فکر بزرگ» اثر «دکتر دیوید شوارتز»
با جادوی بزرگ‌اندیشی، بزرگ شوید.


Tuesday, July 4, 2017

Monday, July 3, 2017

چگونه موفقیت‌های گذشته را دور بزنیم؟

شصت و سه ساله، بدون هیچ بیمه و آینده‌ای. یک روز مایکل به یک کافه استارباکز وارد شد تا با فنجانی قهوه به بدبختی‌هایش بیندیشد...
فصل دوم، قصه‌ دوم
داستان‌هایی همچون قصه زندگی مایکل بسیار الهام‌بخش‌اند. داستان انسان‌هایی که از فصل دوم، میانسالی، اوج می‌گیرند. بله، مایکل گیتز، نمونه‌ی کاملی از دگرگونی دوران میانسالی است.
مایکل عضوی از باشگاه خوش‌شانس‌ها بود. پدرش، نویسنده‌ی معروف براندن گیل بود و مایکل دوران کودکی افسانه‌واری را پشت‌سر گذاشته بود.
او بیشترین سال‌های عمرش یک تهیه‌کننده‌ی خلاق بود و سال‌ها پشت‌ سر هم، هرگز از خود نپرسیده بود که آیا این کار را دوست دارد یا نه؟ پس، اندک‌اندک رکود در آثار او به چشم خورد و مردم هم متوجه این نکته شدند.
مایک پنجاه و سه ساله بود که اخراج شد؛ یک ضربه‌ی بزرگ، اما نه مرگبار. با خودش فکر کرد که می‌تواند مشاور شود، پس مدت ده سال دیگر هم این راه را ادامه داد. اما اوایل دهه شصت زندگی‌اش، زمانی بود که کمتر صدای زنگ تلفن دفترش به صدا درمی‌آمد. مایکل ورشکسته بود و زندگی زناشویی‌اش هم از هم پاشیده؛ و درست زمانی که فکر می‌کرد دیگر بدتر از این امکان ندارد به نوعی اختلال نادر مغزی مبتلا شد.

شصت و سه ساله، بدون هیچ بیمه و آینده‌ای. یک روز مایکل به یک کافه‌ی استارباکز وارد شد تا با فنجانی قهوه به بدبختی‌هایش بیندیشد. در آن روز خاص، استارباکز قصد داشت کسی را استخدام کند و از او پرسیدند که به کارکردن در آن‌جا تمایلی دارد یا نه؟ پاسخ مایکل مثبت بود. او کار را پذیرفت، از روی ناامیدی یا شهامت، خودش هم دقیقاً نمی‌داند. سیاست کاری استارباکز بر این اصل بود که برای کارکنان نیمه‌وقتش نیز، بیمه سلامتی را تأمین کند.

و بدین ترتیب بود که زندگی مایکل نجات یافت؛ نه تنها از لحاظ مالی و جسمانی، بلکه از لحاظ ذهنی و عاطفی نیز محیطی یافته بود که در آن با کارکنانش با احترام و محبت رفتار می‌شد. جایی که اهمیتی به نام‌خانوادگی و یا اصل و نسب او داده نمی‌شد، جایی که انسانیت و کیفیت کارش اهمیت داشت.


«امروز من با پیش‌بند سبز رنگم بسیار خوشحال‌تر از زمانی هستم
 که کت‌وشلوار مارک‌دار می‌پوشیدم.» 
                                                       مایکل گیتز

بعد از ورود به استارباکز، مایک دیگر طردشده، مأیوس و خجالت‌زده نبود. او دیگر برای خودش شخصیت محترمی بود. هم‌چنین در جریان خودیابی‌اش کشف کرد که نویسنده‌ی بزرگی است. پس، از قصه‌ی زندگی خود و تجربیاتش کتابی نوشت که به صورت یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها درآمد. کتاب «چگونه استارباکز زندگی مرا عوض کرد.»
 
از کتاب «فکر بزرگ» اثر «دانی دویچ»

توصیه‌ی دانی: آینه بغل را بشکنید
اگر مایلید پیشرفت کنید، نباید به پشت سرتان نگاه کنید. مهم نیست چه کسی هستید، همیشه افق تازه‌ای وجود دارد. بزرگ‌ترین اشتباه افراد در دوران میانسالی، به تله افتادن در ذهنیتی است که به شما می‌گوید: «بیست سال از عمرتان را در دفتر وکالتتان، یا در دفتر پست یا بیمه گذرانده‌اید. چگونه می‌توانید آن سال‌ها را دور بزنید؟» هر آنچه شما در گذشته انجام داده‌اید به امکانات بعدی کمک می‌کند، اما فقط در صورتی موفقیت‌آمیز است که در طول جاده فقط به جلو نگاه کنید.



Sunday, July 2, 2017

وقتیکه مات شدم


  ​پسا‌العین: وقایع‌نگاری خداحافظی با جام آسیا

عاشق شدن برای رعیّت مصیبت است
این روزها به دختر خــــــان فکر می‌کنم
دختـــر خـــان؟ آره، آن روزها فیلَم هوس هندوستان کرده بود و دلم جامی زرین می‌خواست. کدام روزها؟
همان روزها دیگر، همان روزهایی که من با رویای گُل و جام می‌خوابیدم و برادرم با رویای پُل و کار بیدار می‌شد. من اشتهای اشتهار داشتم و او اشتیاقِ اشتغال. همان روزهای قشنگی که واپسین نامه را برایت فرستادم. راستی چقدر گذشته؟
نپرس که یادم نیست، «باید فراموش کنم پیرهنت را/ آن مملکتی را که به بیگانه رسیده».
 
در همان ایام که مؤمنان برای استقبال از ضیافت الهی تدارک می‌دیدند و به ستاد استهلال پیوستند و چشم دوختند به آسمان سیاه برای رویت هلال ماه، ما هواداران آبی برای استعمال جیغ و هورای اساسی جشن صعود تدارک می‌دیدیم و به ستاد امر به معروف، نه ببخشید، ستاد تماشاگران استقلال پیوستیم و چشم دوختیم به نیمکت آبی دو ستاره، صرفاً برای رویت سومین ستاره. چه خیالی، چه خیالی! عاشق شدن برای رعیّت مصیبت است/ این روزها به دختر خــــان فکر می‌کنم.

ربّـــــــــــــــنا ارحمنا
این جاده‌ای نبوده که من دوست داشتم
من به خروجی اتــوبـــــان فــکر می‌کنم
این راه‌ها بدون تو برگشـــــــت می‌خورند
به شــعر حضــرت اخــــــوان فکر می‌کنم
یادم میاد سحری خواب ماندم، آن روز چه سخت گذشت. با همان حالت ضعف و گرسنگی با دیدگانی خشک با اشتهای پیروزی، مسابقات گذشته را در ذهن مرور کردم. به افطاری که رسیدم، به نوای ربنای استاد شجریان گوش سپردم و با‌اشتیاق نوای استقلالی‌ها را زمزمه کردم: ربّنا، آسیا تخصص ماست برس به داد دل ما. ربّنا ارحمنا، آسیا تخصص ماست!


معشوقه‌ی من کو؟ به گل‌دان‌ها ندادم آب چندین رود
از قلب من سمت خلیـج‌فــــارس می‌ریزد به رگ‌هایم
خودکار من با یک خشاب از چند واحد پاس کردم خون؟
صبحانه روی میز آماده است عزیزم ساعت چند است؟
از قلب من پــــــــــرواز می‌کردند بین خون و آتش، دود
چشـــــــــم مرا بستند اما هی کبـــــــوترهای آزادی...
به گمانم آن شب اشتباه نادری رخ داد، شاید العین اشتهای‌ ما را کپی کرد. باور کن اگر تمام کائنات می‌رفتند پای میز اشتراط احدی تاس شــش نمی‌انداخت. به زعم بنده، آن شب ربنای ما به عمارت ربّـــــنا نرسید، شاید در نوای ساز و دهل امارات گم شد، که اگر فریاد اشتیاق ما به آسمان رسیده بود‌ بی‌شک با اشتباک ربنا و ربّــــنا دیگر اشتعال نمی‌گرفتیم و با دیدگانی اشکبار به سحر نمی‌رسیدیم.

استقلال یا استدلال؟
من و تو آن شب خیلی زیاد خندیدیم
درست مثل دو موجود شاد خندیدیم
کتاب‌های کم و بیش خوانده را بستیم
و بــــــعد مثل دوتا بی‌سواد خندیدیم
برای این‌که به یکدیگر اعـــــتماد کنیم
کمی به فلسفه‌ی اعتــــماد خندیدیم
زمین تصادفن آن شب درست می‌چرخید
دلیل داشت که آن شب زیاد خنــــدیدیم
نمی‌دانستم «امتحان الهی» استدلال خوبی برای استخفاف تیم محبوبم، استقلال هست یا نه؟


چقدر باد خودش را به پنـجره می‌زد
چقدر آن شب از دست باد خندیدیم
بهشت را به هم‌آغوشی خود آوردیم
و بعدِ مردنمان تا معـــــــاد خنـــدیدیم
به هرحال نتوانستم به خودم استفهام کنم نه ضایعه حذف را و نه فاجعه استخراج شش گل از قلب نازنین استقلال را. نه، نتوانستم به خودم استفهام کنم سهم استقلال نه یک جامه و نه سه‌ تا ستاره. نه، نتوانستم به خود استفهام کنم، اما نمی‌خواستم اشتاب کنم که عجله کار شیطان است.
همین دیروز که استقلالی نشده بودم که بنا به اُشتلم بگذارم، با این تیم بزرگ شده بودم با بردهایش دل باخته بودم و با باخت‌هایش سوخته و ساخته بودم. نه، حال و حوصله اشتکاء نداشتم، زمان خوبی هم برای اشتراک دل شکسته‌ام نبود. تنها من که داغدار نبودم، دیگران هم بودند، این شد که صبر پیشه کردم و خاموشی را برگزیدم.

من پیش از این نرفته‌ام از راه عاشقی
بگذار پای بی‌هنــــرم را قلــــــــم کنم
من قول می‌دهم که خودم را از این به بعد
مانند آن دقیـــــــــــــقه که آدم شدم کنم
آماده‌ام که عکس سه در چار خویش
نقش ستون تســـــلیت جام‌جم کنم
آری، او که می‌خواست بعد بازی تیتر بزند: استقلال اینک در یک قدمی جام، آبی‌های پایتخت دیشب مقابل العین بازی قابل تحسینی از خود ارائه دادند و با شکست حریف به مرحله بعد رقابت‌های جام قهرمانی باشگاه‌های آسیا صعود کردند، مصمم شد در سکوت زار بزند، مباد حرف بی‌ربطی بزند که دل نازکی بشکند. تصمیم گرفت به رغم صحبت قدیم عهدش را بشکند و با شمع بی‌اشک به شب مشکوک شبیخون بزند. شاید با تاراج تاریکی به بیـــداری رسد. عاشق شدن برای رعیّت مصیبت است/ این روزها به دختر خــــان فکر می‌کنم.
اصلاً، مگر بعد از آن شب دروغ، آن شب شوم بی‌فروغ که نردبوم آسمانی افتاد زمین و ردپای ستاره سوم گم شد همین، همان شب دزدی که جام رویا را ربود، خواب به چشم جَمی می‌آمد؟ البته که نه.

روزه سکوت
خدا اجازه نمی‌داد ما به هم برسیم
من و تو هم عوضِ انتقــاد خنــدیدیم
تمام روزها و شب‌هایی که سرمربی قهرمان دربی فحش می‌خورد، من گلایه‌ها و حرف‌های نگفته‌ام را می‌خوردم. اغلب پلاسِ اینستا استقلال بودم، بلکه از حال و روزش خبری بگیرم شاید هم خواستم باشم مَرهَم.
تک‌تک کامنت‌های مؤدبانه را موشکی مطالعه می‌کردم، چند بار میان گریه خندیدم. گرچه مورددارها را چشم بسته رد می‌کردم، یکی در میان سرخ‌آبی می‌شدم، سرخ از شرم و آبی از غم. کاشکی می‌توانستم باشم مَرهَم.
کامنت‌ها داد می‌زد شماری از آبی‌های متعصب خسته آزرده‌خاطر می‌خواهند نسخه استقلال را از نو بپیچند. آنها عذرخواهی سرمربی را نمی‌خواستند، آنها خداحافظی قهرمان دربی را می‌خواستند. طاقت این مورد را نداشتم، آخر این تیم تازه از آب و گل درآمده بود، یک فصل که الکی خون‌دل نخورده بودیم.
به آنها حق می‌دادم بعد آن تراژدی تکان‌دهنده به شدت سردرگم و پریشان باشند. دروغ چرا، خودم کمتر عصبی نبودم. استقلال طوری به امارات رفته بود گویی می‌رود پیک‌نیک؛ چندین یار مصدوم داشت، یکی هم که از اردوی تیم امید سردرآورده بود. انتظار آن شکست سنگین را نداشتیم، بی علت نبود که همه فیوز پرانده بودیم اما حالا وقت صاف کردن حساب‌ها نبود.
فصل نقل و انتقالات نزدیک بود و بیم آن می‌رفت رقبا از آب گل‌آلود ماهی بگیرند. اولویت حفظ تیم بود، نباید به حاشیه می‌رفتیم، برخورد هیجانی و احساسی چاره کار نبود، نباید دستاوردهای یک فصل را نابود می‌کردیم.

نمی‌توانم، دیگر چقدر صـــــبر کنم
که باز، زلزله‌ای ناگهان درست کند
زمزمه‌ی جدایی را که شنیدم دیدم در چند فرسخی استقلالم، مسافرم و سکوت دیگر جایز نیست، چه بهتر که با نگارش یادداشتی، روزه سکوت را بگشایم.
مداد برداشتم تا بنویسم سرت را بالا بگیر سرفراز؛ شیر، شیر است گرچه زخمی. با یک نتیجه نباید راجع به‌اش قضاوت کرد، کارنامه این فصلش ملاک است. پاک کردن صورت مسئله راه حل سنجیده‌ای نیست، باید مسئله را حل کرد. پس رفیق نیمه‌راه نباشیم، بیاید راهی را که شروع کردیم تا آخر برویم که همگی خسته شدیم از آزمون و خطا. چرا به جای نگارش نسخه جدید، به ارتقای نسخه‌ فعلی فکر نکنیم؟ افسوس و صد افسوس که مغز مدادم هنگ کرده بود! ربّنا، نوش‌دارویی مرحمت فرما!
در جست و جوی نوشداروی شرنگ شیش رسیدم به داستان «مفهوم تقریبی» کم و بیش. و دیدم عجیب به کار میاد.
ــ دوستم، نتیجه بازی استقلال     العین چی شد؟
ــ هیچی، دوستم. استقلال چند تا گل خورد که طبیعیه. هر تیمی گل می‌خورد. این خاصیت فوتباله.
ــ راست می‌گی، دوستم. فوتبال قشنگه برای آن‌که پر گُله.
بعد از آن که با «تقریب» و کم و بیش، آتش دل را خاکستر کردم، نوبت رسید به گردآوری اطلاعات در مورد استقلال.
پس از چندین ساعت مطالعه نشریات، مقالات و اینستا و بازنگری مشاهدات فصل گذشته و آنالیز آمار و ارقام و داده‌ها، دیگر آماده رزم بودم. پس قلم را از نیام بیرون کشیدم و بازی با کلمات آغاز شد.
جای خالی تجربه، ترکیب شور جوانی با تجربه چه شود، عبرت از گذشته، ترمیم نقاط ضعف، یاری دروازه‌بان ششدانگ با اصلاح دفاع لرزان ژله‌ای، هافبک پا به توپ، مهاجم تمام‌کننده، بازیساز تکنیکی و ...که شک در ذهنم خزید و رویای نشکفته را نیش زد.
اخبار خریدهای میلیاردی پرسپولیس منتشر شد و مصاحبه پشت مصاحبه. گفتیم حرفی نزنیم نگویند حسودند که خبر آمد به دستور وزیر تا تشکیل هیأت مدیره جدید، استقلال از اِشترا منع شده است. مخ‌مان سوت کشید که چرا تبیعض، چطور به خودشان اجازه می‌دهند احساسات هوادار را به بازی بگیرند؟ دیگر وقتش بود که برویم تو حاشیه. نه، نمی‌گذاشتیم این فصل هم مثل نیم‌فصل سر استقلال بی‌کلاه بماند.
در نتیجه آنهایی که دلشان برای استقلال شور می‌زد به صرافت تشکیل ستاد بحران افتادند و قرار و مدارها برای تجمع جلوی وزارتخانه گذاشته شد تا مانع از تکرار حادثه تلخ «چند تا گل» در آینده‌ نزدیک شوند.

همه چی خوب پیش رفت تا درست شب پیش از تجمع، آن شب اتفاق غیر‌منتظره‌ای رخ داد که تمام رشته‌های ستاد بحران را پنبه کرد. سرمربی سرزده سر از سایت تاج درآورد و بعد از دو صفحه گلایه از شکست‌ندیده‌ها (=‌آنهایی که دانش پایه فوتبالی ندارند و نمی‌دانند فوتبال قشنگه برای آنکه پر گُله) و یک صفحه تشکر از وزیر محترم ورزش و مدیر دوست‌داشتنی تاج، همه را به مرور دستور زبان‌فارسی توصیه کرد، به خصوص مبحث شیرین پایه و پیرو و حروف ربط.
با این حرکت غافلگیرانه کرک و پرمان ریخت. تجمع تشکیل شد، اما چه تجمعی. تصاویرش هست.
نوک مداد من هم شکست، یادداشت را فراموش کردم ـــواقعاً هافبک پا به توپ چه ربطی به من داشت، نه واقعاً ربطی داشت؟ـــ و رفتم کتابی بنویسم با عنوان «بالاخره یک روز منم حروف ربط را یاد می‌گیرم.» ـــ که قرار است دو هزار سال نوری دیگر در سایت وزین آمازون منتشر شود.

برمی‌گردیم
ولی دوباره خودم شدم کسی که قهقهه‌اش
به عکس هـــــق‌هـــــــق آیینه بیشتر خندید

هنوز هم دیدگانم بارانی بود و بی‌خواب. روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شدند، اما آنقدر طوفان‌زده بودیم که هیچ طوفان دیگری قادر نبود ما را به خود آورد، چنانکه حوادث لندن و حمله‌ی تروریستی داعش و... نتوانست.
صعود تیم ملی فوتبال به جام جهانی قدری تسکین‌مان داد. شب‌های قدر هم به دادمان رسیدند.
این‌طور، آرام آرام دردمان سبک شد. استقلال هم از گیجی درآمد و حالش خوش شد. هرچند به بعضی وعده‌ها عمل نشد و هیچ‌یک از اعضای هیأت مدیره خانم نشد و فریده‌ شجاعی هم عضو هیأت مدیره نشد، دوباره خودمان را پیدا کردیم.
و قد راســـت می‌کنیم. آره، هرچند عاشق شدن برای رعیّت مصیبت است با خریدهای خوب این فصل استقلال به دختر خـــان و اشتراک‌گذاری اخبار بردهای شیرین استقلال و جام گل فکر می‌کنم.


M.T
 سرایندگان: سعید حیدری، مهدی رحیمی زمستان، هادی خوانساری، علیرضا دهرویه و فرامرز راد.
 
پانوشت۱- فیلَم : فیل‌ام.
پانوشت ۲- امیدوارم سرمربی استقلال از این یادداشت نرنجند. چنین قصدی را نداشتم. فقط خواستم گزارش شفافی ارائه دهم وگرنه ما استقلالی‌ها همواره حامی سرمربی استقلال و حافظ منافع استقلال هستیم.

     
با قابلیت جدید گوگل فوتوز  کتابخانه‌‌‌تان را به اشتراک بگذارید و به فردی اجازه دهید به طور دائم به بخشی از عکس‌هایتان یا همه آن دسترسی داشته باشد.
 
 

Sunday, June 25, 2017

Recent Posts

My Blog List

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com