This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Wednesday, September 20, 2017

Have you ever had SeShe jam?

At Larry's Office

It was seven hours after Parmis got sick. The trip to Aloha State was canceled, so Uncle Larry felt so lonesome. He sat at his desk, downloading "Santa Tracker" app as his assistant entered and asked gleefully, "Where is Santa?"

Uncle Larry replied absently, "At Google."
Mr. Assistant grinned, "No, at his workshop. Nick loves this app. Every morning, afternoon and evening he asks me, "Where's Santa?"
"Nick?"
"Our little visitor."
"Oh yes, I was forgetting you had a guest. How is he doing?"

"He's okay. Last Sunday, his parents went to the Moon for Christmas. We're also traveling to New York Friday morning."
"What do you mean by you're traveling?"

"So, I've promised a trip to Nick."
"But I'm leaving tonight. Google plane is ready, didn't you know that?"
"No. I thought Parmis was sick with scarlet fever."

"I'm not going to Aloha, I'm going to the North Pole. I feel lonely here."
Mr. Assistant sighed deeply, "Oh no. I hate to let Nick down."
"Sorry. I think Nick will be glad to visit Santa's village. I can pick him up on my way to the airport."

"I don't really think that's a good idea. Nick can't wait to visit New York. Well, maybe my wife can take him there, so I can stay here."
"I don't know what I would do without you," said Uncle Larry gladly.

The North Pole Airport

A frosty December night. Google plane landed at sleepy Santa Airport. Wow, Santa's Back!
Santa's team, Uncle Sergey, Gloria, Rocky and little Julia, came running to meet him. Then Santa got into a self-driving car and rode sleepily to his workshop.

She Loves Jam

The snow was falling silently in the village, reindeer enjoyed roaming freely in the pine tree forests, Santa started to reply to the letters from the children around the world while his team was busy preparing Christmas presents.

Pile of letters showed all the children had been good that year, as usual. Santa's team had to be up all nights. They needed help. No more worry… Santa's helpers, Parmis's aunts and uncles, arrived.

At last the big night came. As the team was loading the sleigh with gifts, Santa was still busy with the letters. Sometimes he got up and looked out of the window to see if his sleigh was ready, then he had a cup of coffee and replied to the rest of letters.


As the moon came up, Uncle Larry was dreaming about Aloha. Uncle Sergey placed a pile of letters on his desk and asked, "You're sleeping?"
Uncle Larry suddenly opened his eyes and said, "Aloha."
Uncle Sergey laughed, "Aloha, Larry. Were you dreaming?" then pointed at the new pile, "From islanders."
"Oh, thank you," said Santa, his eyes shining. He looked at the letters. The first came from Parmis. His eyes filled with tears. The letter said:

"Hi Santa,

How are you? I'm Parmis, one has a high fever and is covered in spots. One loves technology, travel and football.


These days, she wonders when she will shake off this disease, so she can travel to Hawaii. I can't wait to see there.

I'm waiting here for you, but I'm really worried about your health…so if you didn't catch a scarlet fever, Please, Please, Please, don't come here. Because I got it.


By the way, if you come bring me a new Pixel with a Google home and some story books and a football.

I also for my tree house need a set of inflatable LED cube chairs­_ it comes in four colors: blue, green, yellow & red_ need for all colors. Make sure you bring me a lovely "Mewtwo" with a self-driving car.


           Love, Parmis

I left you a bowl of cherry compote as a treat. All I have is that. I eat it for breakfast, lunch and dinner. Enjoy!"

Uncle Larry giggled, "A self-driving car?"



Mino had sent Santa two letters. The first said:
"Hi Santa,

How's life treating you? I'm Mino, and I've been a good girl this year. I'm sorry about what I did in the past_ Mommy made me add that.


But What I want for Christmas is a Google Wi-Fi. We don't have a Wi-Fi, because I traded it for twenty jars of "Seshe" jam. These Jellies are really delicious!

I also need a new Pixel with a Mew. That's all.

 Love, Mino

I know all grateful children leave you some cookies as treats. I also tried to do the same. I went and stood in the yard staring at the sky for about an hour, but nothing fell. Can you believe? We don't have the snow here. Well, I wanted to leave you "Barf-O-Shire". Sorry but I couldn't make it without the snow. I offer to sell all your treats, what do you think of?"

Please come before seven. Mahta, my sis, wakes up at seven."



The second Letter from Mino said:

"Hi Santa,

It's Mino again. I'm writing this letter from my sister, Mahta. She is sleeping now. She can write beautiful letters, but she's a little shy.

She is crazy about SeShe jam, but she is shy to ask one hundred jars of Seshe jam. Please, bring her them all. She also needs a new Pixel, a Google TV and a Mewtwo.


Love, I guess I shouldn't sign this letter.

Mahta is such a nice girl that she left you some cookies. Help Yourself!"   


    Best Wishes
    M.T😄



Monday, September 18, 2017

من می‌توانم از داستان اپل حرف بزنم، اما داستان شما جالب‌تر است


سیم آی‌پاد او همیشه گره خورده بود. تلفن‌همراهش را هرگز به موقع پیدا نمی‌کرد. اسکات همیشه وسایل زیادی همراه خود داشت. پس از خودش پرسید:«چه می‌شود اگر این مسئله را حل کنم؟»


احساس عجز را به طلای ناب تبدیل کنید

گرایش به بهتر ساختن زندگی همواره مضمون دائمی تاریخ بشر بوده است و بنیانی‌ترین عامل شتاب‌دهنده برای عمل. این هسته‌ی اصلی انگیزه‌های انسانی است. بدون این گرایش در جهت رشد، نه اتومبیلی وجود خواهد داشت، نه هواپیمایی و نه رایانه‌ای.

هیچ‌کس فقط با خوب زندگی‌کردن نمی‌تواند دلارهای میلیونی بسازد. افراد باهوش، آگاه و خلاق جای پای محکمی را پیدا می‌کنند که بتوانند مسئله‌ی آزاردهنده‌ای را حل کنند. اگر شما بتوانید تله‌موش بهتری بسازید، دنیا راهی به در خانه‌ی شما خواهد یافت. مهم این است که شما این فرصت را شناسایی کنید. فکرهای میلیون دلاری در همه جا هستند و انتظار کسی را می‌کشند که به سراغشان برود.

پیام من این است که لازم نیست فکری کاملاً نوظهور یا پیچیده داشته باشید که ابداع تلقی شود. شما نباید به فکرهایی چون «این خیلی ساده است» و یا «این خیلی آسان است» اجازه دهید تا شما را از دنبال کردن فکری که به آن ایمان دارید، باز‌دارند. در بیشتر موردها، زمانی که فکر یا محصولی بسیار ساده یا آسان است و کسی آن را ارائه نکرده، شما با ایده‌ای یک میلیون دلاری روبه‌رو شده‌اید.



او دریافت اختراعش به مردم کمک می‌کند

اسکات جردن وکیل فرسوده‌ای بود که از کارش راضی نبود. البته او فکر بزرگی نداشت؛ اما روزی فکری ناگهانی ظاهر شد و او را تکان داد. اسکات عاشق لوازم مدرن بود، اما این لوازم دیوانه‌اش می‌کردند. سیم آیپاد او همیشه گره خورده بود. تلفن همراهش را هرگز به موقع پیدا نمی‌کرد. اسکات همیشه وسایل زیادی همراه خود داشت. پس از خودش پرسید: «چه می‌شود اگر این مسئله را حل کنم؟»

در سال ۲۰۰۱، اسکات کار خود را در یک شرکت معتبر حقوقی رها کرد و با استفاده از پس‌اندازش فکر خود را اجرایی کرد.

محصول تازه‌ی وی، جلیقه‌ای بود با بیست و دو جیب مخفی که می‌توانست همه‌ی وسایل مورد نیاز دنیای امروز را حمل کند. اسکات هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت. پس تیمی از طراحان را استخدام کرد تا کمکش کنند. اسکات دلش نمی‌خواست محصول جدیدش زشت و بی‌قواره به نظر برسد. او در جست‌وجوی طراحی ظریفی بود که مورد پسند افراد مختلف، از سرمایه‌گذار تا دانشجو، قرار بگیرد.

نتیجه کار «اسکات وست» است، جلیقه‌ای بسیار شیک و ظریف. وقتی از بیست‌ و دو جیب مخفی آن وسایلش را خالی کرد، همه شگفت‌زده شدیم. عجب اختراعی!
 در معرفی یک محصول جدید، هیچ‌چیز همچون نمایش بصری نمی‌تواند مؤثر واقع شود.
اسکات با پوشیدن محصول خود در برنامه «فکر بزرگ» پاداش خود را گرفت و «استیو ووزنیاک» یکی از بنیانگذاران شرکت اپل به آن توجه کرد. او ایمیلی برای اسکات فرستاد و با کلمات تشویق‌آمیزی از او حمایت کرد:

«من می‌توانم از داستان شرکت اپل حرف بزنم، اما داستان شما برای آن گروه از سرمایه‌گذاران نوپا که آن‌جا هستند، بسیار جالب‌تر است. به هر کجا که می‌روم، با ده‌ها و صدها چهره‌ی گرسنه روبه‌رو می‌شوم که مایل هستند قصه‌ی شما را بشنوند.
من محصول اسکات را دوست دارم، اما هنوز به اندازه‌ی کافی از آن استفاده نمی‌کنم. من آن‌قدر پر مشغله‌ام که فرصت آویختن لباس‌هایم را در کمد ندارم و آن‌ها را روی زمین می‌ریزم. اما پسرم سال‌هاست که جلیقه‌ی شما را می‌پوشد و به هر کجا که می‌رود، وسایل لازمش را در اختیار دارد. من یکی از طرفداران پر و پا‌ قرص شما هستم و از آشنایی با شما بسیار خوشحالم.
                                            با بهترین آرزوها، ووز»
محصولتان را بپوشید، دنبالتان می‌آیند!

        کتاب فکر بزرگ نوشته دانی دویچ
   Scott Jordan, SCOOTVEST, Steve Wozniak, Apple

Sunday, September 10, 2017

Monday, September 4, 2017

با کارت امتیاز رویاهایت را دنبال کن

در اوایل زندگی یاد می‌گیریم که شمردن آنچه ارزش دارد، ارزشمند است. ما تعداد دفعاتی را که از روی طناب می‌پریم می‌شماریم، تعداد سکه‌هایی را که جمع می‌کنیم می‌شماریم، تعداد تیله‌هایی را که جمع می‌کنیم می‌شماریم، تعداد امتیازاتی را که در لیگی کوچک به دست می‌آوریم می‌شماریم و تعداد جعبه‌ کلوچه‌هایی را هم که می‌فروشیم می‌شماریم...
 

 پیش به سوی پیشرفت 
​زمانی​که در حال رشد بودید، پدر و مادرتان هر چند ماه یک‌بار قد شما را اندازه می‌گرفتند و آن را روی دیوار علامت می‌زدند، این علامت به شما امکان می‌داد که بدانید در حال رشد و پیشرفت هستید؛ شما را تشویق می‌کرد که درست غذا بخورید تا خوب رشد کنید.

خب، اشخاص موفق هم از همان نوع اندازه‌گیری استفاده می‌کنند. آن‌ها امتیاز پیشرفت هیجان‌آمیز، رفتار مثبت، سود مالی و هرچیزی را که بیشتر خواهان آن هستند، حفظ می‌کنند. حفظ امتیاز ما را بر آن می‌دارد تا موفقیت‌های بیشتری خلق کنیم. 
 
وقتی مایک می‌خواست فروشش را افزایش دهد، نه تنها شروع به ثبت و پیگیری تعداد ثبت‌نام‌ها و درخواست‌هایی که از شرکت می‌شد کرد، بلکه تعداد تماس‌های تلفنی گرفته‌ شده و قرار ملاقات‌های رودررو  و اینکه چه تعداد از قرار ملاقات‌ها به ثبت‌نام منتهی می‌شد را می‌شمرد. نتیجه این سیستم سنجش فوق‌العاده بود، مایک شاهد افزایش ۳۹ درصدی درآمدش شد، آن هم فقط ظرف شش ماه.

در موردش فکر کنید. تمایل طبیعی شما این است که همواره امتیاز خود را افزایش دهید. اگر  در مورد اهداف شخصی و شغلی امتیازی برای خود نگه‌ دارید، تصور کنید هربار که این اعداد و ارقام به دلخواه شما زیاد می‌شوند، چقدر انگیزه می‌گیرید.



برای آنچه می خواهید حد و مرز بگذارید، نه برای آنچه نمی‌خواهید

در اوایل زندگی یاد می‌گیریم که شمردن آنچه ارزش دارد، ارزشمند است. ما تعداد دفعاتی را که از روی طناب می‌پریم می‌شماریم، تعداد سکه‌هایی را که جمع می‌کنیم می‌شماریم، تعداد تیله‌هایی را که جمع می‌کنیم می‌شماریم، تعداد امتیازی را که در لیگی کوچک به دست می‌آوریم می‌شماریم و تعداد جعبه کلوچه‌هایی را هم که می‌فروشیم می‌شماریم. تعداد متوسط ضربات در بازی بیسبال به ما تعداد دفعاتی را به توپ ضربه زدیم نشان می‌دهد، نه درصد دفعاتی را که ضربه نزدیم. بیشتر اوقات امتیاز و نمره‌ی چیزهای خوب را نگه می‌داریم چون آن چیزی است که بیشتر از همه می‌خواهیم.

وقتی تایلر ویلیامز به تیم بسکتبال جوانان پیوست، پدرش تصمیم گرفت با استفاده از «کارت امتیاز والدین» با تمرکز منفی ورزشکار جوان مبارزه کند و آنچه را تایلر درست انجام می‌داد دنبال کند نه اشتباهات او را.
او هفت کاری را که پسرش می‌توانست برای موفقیت تیمش انجام دهد یادداشت کرد و هر بار که تایلر یکی از این حرکات مثبت را انجام می‌داد به او جایزه می‌داد.
 
بعد از هر مسابقه تایلر به خانه برمی‌گشت، با عجله به اتاقش می‌رفت، جایی که روی دیوارش نموداری قرار داشت که پیشرفت او را نشان می‌داد. همان طور که فصل بسکتبال می‌گذشت خط روی این تصویر به طور مدام به سمت بالا می‌رفت. تایلر بدون اینکه کلمه‌ای خشن از مربی یا پدرش بشنود به بازیکن بهتری تبدیل شده بود و هر روز بیشتر از این روش لذت می‌برد.


ثبت امتیاز فقط مختص تجارت، ورزش و مدرسه نیست می‌توان آن را در زندگی شخصی هم به کار برد. از همین امروز شروع به جمع‌آوری امتیاز کنید. تصمیم بگیرید که می‌خواهید به منظور تقویت رویا و رسیدن به هدف‌هایتان در چه زمینه‌ای امتیاز جمع کنید. مطمئن شوید که در همه زمینه های زندگی امتیاز جمع می‌کنید: در امور مالی، حرفه‌ای، تحصیلی، اوقات فراغت، سلامت، تناسب اندام، خانواده و دوستان، پروژه‌های شخصی و کمک به دیگران.
نمودار امتیازهای خود را در جایی نصب کنید که خودتان و دیگر اعضای گروه، به راحتی آن را ببینید.

کتاب مبانی موفقیت نوشته جک کنفیلد




Friday, August 25, 2017

روزی که رنگها رنگ باخت



همدلی
​ از همرنگی بهتر است
 «وقتی دری از دروازه‌های قصر سعادت بسته می‌شود، در دیگری گشوده می‌شود. مردم اغلب به در بسته آن‌قدر زل می‌زنند، در گشوده را نمی‌بینند. هلن کلر»
  
پارمیس عزیزم، این نامه را در سومین روز سومین ماه تابستان برایت می‌نگارم و امیدوارم تا فرصت باقی است رویایی‌ترین تعطیلات تابستانی را با شیرین‌ترین قاچ‌های هندوانه تجربه کنی و پر‌نشاط به پیشواز پاییز رنگ‌ریز تفکر‌انگیز روی. من نیز به قدر بضاعت از جام تابستان نوشیدم و کتاب خواندم و نوشتم و گپ زدم و اندیشیدم و خندیدم و فیلم دیدم و شعر خواندم و باز خندیدم.

سه‌شنبه
، مرداد را با قلبی لبریز از امید بدرقه کردیم. سه‌شنبه آخرین شب مرداد، شبی بود که تیم پرسپولیس نماینده شایسته کشورمان در لیگ قهرمان آسیا رو سفیدمان کرد و با کسب یک امتیاز با‌ارزش به سوی کاپ قهرمانی آسیا خیز برداشت.
کسب این پیروزی ارزشمند را به مدیریت، کادر فنی، بازیکنان و هواداران غیرتمند پرسپولیسی تبریک می‌گویم. اگرچه استقلالی هستم، خدا می‌داند که برای تماشای تیم پرسپولیس بر سکوی قهرمانی آسیا لحظه‌شماری می‌کنم.
نکته‌ی جالب و تأمل‌برانگیز این رویداد ورزشی، همدلی ستودنی سرخابی‌ها بود. رنگش سبز و سپید و سرخ بود.
آبی‌پوشان که با خاطره‌ای تلخ با جام وداع گفته بودند، این‌بار با تمام وجود خواستار درخشش فوتبال ایران در میدان‌های آسیا بودند.
سرخ‌پوشان نیز آماده بودند تا با تمام وجود از حیثیت فوتبال ایران دفاع کنند.
به واقع رنگ لباس چه اهمیتی دارد، ایرانی ایرانی است، چه در جامه‌ی آبی چه در جامه‌‌ی سرخ. آری صحبت از کسب افتخار برای وطن که می‌شود همه‌ی رنگها در برابر پرچم سه رنگ ایران رنگ می‌بازند.
شاید به همین دلیل ناکامی استقلال مقابل پدیده مشهد آن‌قدر کام‌مان را تلخ نکرد، دیداری که ساعتی پیش از بازی پرسپولیس ــ الاهلی برگزار شده بود.
بله، درست همان شب باشکوهی که پرسپولیس از پس الاهلی برآمد، استقلال تهران از پس پدیده‌ی مشهد برنیامد و دو بر صفر نتیجه را به حریف واگذار و به قعر جدول سقوط کرد.
نتیجه‌ی جالبی نبودــ به خصوص برای استقلالی که با انگیزه‌ی برد به میدان رفته بود، استقلال بزرگی که نام‌آورترین باشگاه ایرانی در فوتبال آسیا است ــ اما از کوره در نرفتیم.
راستی استقلال این روزها کجاست؟ پنج هفته از لیگ رفته و استقلال فقط ۴ امتیاز درو کرده و در رده‌ی پانزدهم جدول ایستاده است. جایی که مکان خوبی برای بودن نیست، اما مکان ایده‌آلی برای صعود به صدر جدول است. ما استقلالی‌ها ادعا نمی‌کنیم که بهترین هستیم، ما ایمان داریم بهترین هستیم و با همین تیم و همین سرمربی به صدر جدول برمی‌گردیم.
آقای منصوریان ثابت کرده استاد ورق برگرداندن است، بنابراین دلمان قرص است و مطمئنیم که جایی برای نگرانی وجود ندارد. شاید امروز آقای منصوریان از دید شماری از هواداران و اصحاب رسانه، آپشنی اشتباه به نظر آیند، زیرا خویشتن‌داری برای هوادار سرخورده و غمگین، آسان نیست که در کتاب «امثال سلیمان» آمده است: «وقتی انسان محزون است، همه چیز اشتباه به نظر می‌رسد، و وقتی مسرور است، همه چیز درست به نظر می‌رسد!»
گفته‌ی «جیمز راسل لوول» نیز در چنین روزهای دشواری، مسکن خوبی است: «بیاید مسرور باشیم و به خاطر داشته باشیم بد‌اقبالی‌هایی که تحمل آنها از همه سخت‌تر است، آن‌هایی هستند که هیچ‌وقت نخواهند آمد.»
می‌دانم، آقای منصوریان سرمربی است فهیم، کاربلد، خونگرم و با‌دانش بالا. همان سرمربی که برای هدایت تیم بزرگی همانند استقلال نیاز داریم.
شنیده‌ام شماری از هواداران، ایشان را با آقای برانکو مقایسه می‌کنند و می‌گویند البته که سرمربی خارجی بهتر است. اما برانکو هم همیشه در صدر جدول لیگ نبوده است؛ گفتی روزهای سخت مرد کروات را از یاد برده‌اند.
روشن است که آقای برانکو، سرمربی فوق‌العاده خوبی است، اما برانکو در گذر زمان برانکو شده است. تا به جوانان ایمان نداشته باشیم و به آنها فرصت ندهیم که برانکو نمی‌شوند.

آنچه در این فصل تاکنون از استقلال دیده‌ایم، نمایش زیبایی بوده است. تیم این فصل منصوریان، تیمی منسجم‌تر، هماهنگ‌تر، تکنیکی‌تر، دونده‌تر و البته هجومی‌تر از تیم فصل پیش بوده است. تیمی که به مرور زمان بهتر و بهترتر خواهد شد.
به آینده‌ی استقلال خوش‌بینم. آن گذشته تلخ را مدت‌هاست دفن کرده‌ام، زیرا ستاره‌ی سوم در گذشته نیست، آن ستاره در آسمان آبی آینده می‌درخشد، همان آینده‌ای که به آن چشم دوخته‌ام.
چه می‌شود اگر پرسپولیس قهرمان، امسال به آرزویش برسد و با قهرمانی در آسیا، ستاره‌ای زرین به لوگویش بیفزاید و استقلال قهرمان نیز در سال‌های نه چندان دور سه ستاره شود.
«به خود ایمان داشته باشید، شما بیش‌ از آن چه فکر می‌کنید می‌دانید. 
             بنجامین سپاک»
ترجیح می‌دهم بردباری به خرج دهم تا روز موعود. ایمان دارم باور موفقیت، دستیابی به آن را میسر می‌سازد.
پوکی‌مان‌های نوئلی
راستی، دو داستان اخیرم را خوانده‌ای؟ از وقتی تب «پوکی‌مان گو» همه‌گیر شد، در فکر نوشتن این داستان بودم، اما موقعیت مناسب پیش نمی‌آمد. وقتی انتخابات ریاست جمهوری تمام شد، فکر کردم دیگر بهتر است دست به کار شوم. پیش‌نویس اولیه را نوشتم و مثل گذشته برای عمو لری فرستادم. اما از خیر انتشارش گذشتم، چون آن ایام استقلال هنوز در رقابت‌های لیگ قهرمانی آسیا حضور داشت و چون رنگ عید نوئل و کریسمس قرمز و سبز است، ترسیدم انتشار داستان به ضرر استقلال تمام شود. این بود که کنارش گذاشتم به امید قهرمانی استقلال. تا این که استقلال از لیگ قهرمانی آسیا حذف شد و آتش اشتیاق من هم سرد.
مدتی گذشت. پوکی‌مان‌ها که دست از سرم برنمی‌داشتند آنها همه جا بودند، زمان هم درد دیگری بود، زیرا به سرعت باد سپری می‌شد و این عوامل دست به دست هم دادند تا دوباره به پوکی‌مان بازگردم.
سه هفته قبل همان پیش‌نویس اولیه را با تغییراتی منتشر کردم. می‌دانی، بنا بود که داستان منسجم‌تری بنویسم، اما فرصت نداشتم، آخر تولد برادرم فرا رسیده بود، این هفته هم ادامه همان پیش‌نویس اولیه ( که دنباله‌‌های دیگری هم دارد) را منتشر کردم باز هم عجله‌ای. احساس کردم زمان درست برای انتشارش همان سه‌شنبه است، به هرحال شد دیگر، هرچند که می‌توانست خیلی بهتر از این باشد، زیرا پیش‌نویس‌های دوم، سوم و چهارمم از پیش‌نویس اولیه، کاملتر و طویل‌تر هستند. شاید هم آنها را نوشتم، واقعیتش هنوز تصمیم قطعی نگرفته‌ام. تو چه فکر می‌کنی، مسیر آغاز شده را ادامه دهم یا این که به داستان مفصل‌ترم بپردازم؟
نمی‌دانی داستان این هفته را با چه استرسی تایپ کردم. از طرفی نگران نتیجه‌ی مسابقه‌ی استقلال و پدیده و پرسپولیس و الاهلی بودم و از طرف دیگر نگران جمله‌بندی و اشتباهات نگارشی و گرامری. هرچه بود تمامش کردم و چقدر از یادآوری بیماری مخملک محظوظ شدم. من کلاس دوم دبستان بودم که این اتفاق افتاد.
شرمنده‌ی معلم محترم و هم‌کلاسی‌های دوست‌داشتنی‌ و خانم خدمتگزار مدرسه که کلاس را تمیز کرد، هستم. من برای ترک کلاس اجازه گرفتم، اما قبل از اینکه خانم معلم مجوز را صادر کند، وسط کلاس بالا آورده بودم. 
و بعد بیش از بیست‌روز در خانه بستری بودم. آن‌قدر تبم بالا بود و ضعیف بودم که حتی نمی‌توانستم در رختخواب بنشینم و برنامه کودک تماشا کنم. تنها مزه‌ی خوبی که از آن ایام دارم طعم کمپوت‌های گیلاسی است که ناهار و شام می‌خوردم، خب، غیر از سوپ جوجه و کمپوت غذای دیگری نمی‌توانستم بخورم.
نیمه‌شعبان همان روزی که گروه کودک شبکه دو، فیلم عروسکی جالبی داشت، همانی که برای دیدنش مشتاق بودم، دوباره جان گرفتم و پس از مدت‌ها تلویزیون تماشا کردم و آرام آرام به زندگی بازگشتم.
مامان مهربانم در آن دوران شبانه‌روز از من پرستاری کرد و بهتر که شدم هم‌کلاسی‌هایم تمرین‌های ریاضی را برایم به خانه آوردند. چقدر خوشبخت بودم که وقتی به مدرسه برگشتم حتی یکی از هم‌کلاسی‌هایم نگفت: این همان دختری است که حالش بهم خورد. و تا پایان دوران تحصیل نیز هیچ‌کس درباره‌ی آن رویداد با من حرفی نزد، انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده بود.
فرض کن اگر این اتفاق الآن می‌افتاد چطور می‌شد، همه فوری از منظره عکس می‌گرفتند و تا پنجاه سال در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می‌گذاشتند.☺☺

«شوخی، قدرتی عظیم برای درمان مسائل عاطفی دارد. شما نمی‌توانید وقتی می‌خندید عصبانی باشید، بترسید و یا آزرده باشید.     استیو بایرمن»


«وقتی به موسیقی گوش فرا می‌دهم، از هیچ خطری نمی‌هراسم. آسیب‌پذیر نیستم، دشمنی نمی‌بینم. با دوران کهن در زمان حال پیوند می‌خورم.                هنری دیوید تورو»
M.T☺
مرا ببخش اگر خاطره‌ام ناجور بود





Tuesday, August 22, 2017

Monster's Smile 2




She's not Feeling Well

At breakfast, Parmis was a sick chicken. She left home for school without having breakfast. When her friends talked about Christmas vacation, she went very quiet. Tina thought, "Why is she unhappy?"

Miss. Dana was writing on the board a poem when Parmis felt dizzy and nauseous. She put her hand up and said, "Miss Dana, I must be off right now, I'm not feeling well."

Parmis was sent home. Their family doctor said she got a scarlet fever and had to stay home for about two weeks.  It wasn't good news for the child who was dreaming of spending her season vacation in Hawaii. As Mom saw the depressed girl, she said with a smile, "Nothing crying about! Kiarash went to Mamana's house, now we are alone. Guess what we're gonna have a great time Parmis, Please Smile! I can understand you, I got a scarlet fever when I was a child. Well, It didn't sound funny at all, but I tried to enjoy staying at home, watching TV and eating delicious compotes. Well, I liked cherry compote very much."


At the afternoon all the children but Parmis went to the Cuckoo airport to welcome the German family. Sabine was upset as she heard about Parmis's infection. Renate asked, "My family would like to have you at the hotel for a few days."
Mino's eyes grew wide, "Really? we can stay here?"
Renate replied, "If your parents agree."
Armis shouted, "Sounds amazing!"
Mino smiled at Renate, "Don't worry. I can convince our parents. I call Mom right now."
She could, so they remained at the hotel that night.


Come on, Here's Mew!

It was dawn, when Parmis woke up. Her fever was still high. She looked around and noticed Mom sleeping by her bed. Parmis turned her attention to the window. The Moon was still was over there in the sky, looking at her. Parmis smiled. Then something amazing happened, Parmis could see a Mew, her favorite rare Pokémon, it was siting over there on top of the tree. Parmis got so excited that she picked up her cell phone and texted Armis, "Mew is here, I can see him. Come here."

Armis was waken up by the ring of her phone. She saw Parmis's message and looked out the window. It was still dark. Armis was afraid of leaving her room at that time, but she thought it was a rare Pokémon, a Mew, she couldn't ignore it. So she called Mino.

Mino said, "A Mew, get ready, I'll make Renate take us to Parmis's house."
Armis shook her head sadly, "No, she won't."
Mino grinned, "She will. Don't say anything about the rare Pokémon."

Five minutes later, Mino was knocking on the door. Renate came sleepy at the door and cried, "What happened, Mino?"
Mino swallowed hard before she said, "Parmis."
Renate looked confused, "Parmis? is she okay?"
Mino shrugged, "She said we go to her house. Let's go for a drive."
__, "Now?"
__, "If not now, then when? Parmis wants us. Can you drive a car?"
Renate got red and shouted, "I learned to drive since I was ten."
Mino smirked, "Yeah, right! So, hurry up!"

They drove off in Renate's car. As Renate was driving fast, Mino kept her eyes fixed on her tablet. Little Sabine was weeping bitterly. Armis asked her, "What are you crying?"
Sabine said, "She's too young to die."
Armis rolled her eyes, "Who?"
Sabine replied, "Parmis. I hope to see her again."
Armis couldn't help laughing. She said, "Don't worry, she will feel better so soon, then we will travel around the world."
Sabine smiled, "Really?"
Armis nodded, "Yes."



Renate enjoyed driving fast. They were about Parmis's home, as Armis screamed excitedly, "Oh Oh, that's it, I can see it."
Mino said quietly, "Sh!"
Renate asked angrily, "What are you hiding from me?"
Mino shrugged, "Nothing!"
Renate checked out her cell phone and found a Tauros on the map. She shouted, "Gotta catch èm all!" and threw a Great ball at the rare Pokémon on her phone.

I don't like to tell the rest of the story, but I have to. Just as her hands were off the steering wheel, she lost control of her automobile and crashed into a tree. Mino sighed deeply, "Oh no, It fled."
Renate glowed with embarrassment, "Are you all okay?"
Sabine nodded, "Yes, but the police man is coming here." 

Renate admitted driving carelessly. The judge said, "You will be banned from driving for three months. Next time remember: Wait, Park. Then, Pokémon Go!" Renate objected, "Not fair!" It did not help, though.
Mino and Armis also were punished. They did not allow to leave the town for a season.

 As Parmis heard that, she told Mom, "If they rode in a drive-less car, they hadn't had an accident. I long a drive-less car for Christmas present, as well a rare Pokémon."



Best Wishes
M.T😊

Recent Posts

My Blog List

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com