This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label My Notes. Show all posts
Showing posts with label My Notes. Show all posts

Friday, October 5, 2018

سپتامبری بی‌تو؛ هنوز از عشق لبریزم، هنوز از عشق سرشارم


رابطه‌ی من و وبلاگم شبیه رابطه‌ی مسافر کوچولو و گلشه؛ شاید هفته به هفته بهش سر نزنم، اما شب و روز به یادشم. 
دوشنبه که اکتبر رسید دیدم ای دل غافل سپتامبر رفته بی‌نامه و تبریک. هر قدر هم بی‌حوصله باشی و افسرده مگر می‌شه تولد عشقت رو جشن نگیری؟ آن هم بیستمین سالروز تولدش رو ــــمی‌دانید که هفته‌ی آخر سپتامبر تولد گوگل دوست‌داشتنی است ــــ راستی چه بر سرم اومده که بی‌ذوق شدم و با شمع و کیک و جشن و سرور غریبه؟ 

فقط این که نیست، دیدم کل سال باغم بی‌حاصل بوده و شمار مطالبم از سی و هفت فراتر نرفته. به عبارتی، کم پست‌ترین سال کاری در شش سال دوره‌ی وبلاگ‌نویسی. اسفناک‌تر از کمیت، کیفیت وبلاگ است، شده شبیه صفحه‌ی آگهی ترحیم روزنامه‌ها یا تبریک گفتم یا تسلیت :)

به نظر می‌رسد به خط پایان رسیده باشم، اما این فقط یک روی سکه است، نیمه‌ی پر لیوان را هم خوبه ببینم: هارد درایو پرشده‌ی کامپیوتر شهادت می‌دهد امسال بیشتر از هر سال دیگری داستان نوشتم فارغ از هر خودنمایی (: هنوز از داستان لبریزم) و کفش‌های ورزشی پرتلاشم روایت می‌کند هزاران گامی رو که در راستای تندرستی برداشتم (: هنوز از عشق سرشارم). نه، امسال سال کم‌کاری نبود، اتفاقاً سخت در تکاپو بودم، فقط تمرکزم به جای وبلاگ روی زندگی بود. ریکاوری مفیدی بود، تا توانستم از حاشیه‌ها و شایعات فاصله گرفتم که از آزادنویسی و فوتبال لذت ببرم. البته حساب تحریم‌های آمریکا و افزایش بی‌سابقه‌ی قیمت دلار را نکرده بودم. شما انتظارش را داشتید؟ وضعیت دلپذیری نیست. باید خوش‌بین باشیم به آینده و امیدوار به تدبیری برای بهبود وضع معیشتی و بهبود اوضاع اقتصادی.

الآن کم‌کم نم‌نم باران می‌بارد، چه خوب! من مدتیه که حال ابرها را نپرسیدم و از هواشناسی غافل شدم، اما خوشبختانه آنقدرها هم از خبر و روزنامه دور نیستم و هر وقت فرصت کنم اخبار ورزشی رو دنبال می‌کنم، پس به جای اخبار هواشناسی می‌رم سراغ مهم‌ترین خبرهای ورزشی هفته‌ی قبل ـــفقط فوتبالــ

هفته‌ی پیش، سه‌شنبه شب پرسپولیس در بازی رفت مرحله‌ی نیم‌نهایی قهرمانان آسیا، السد را برد. در همان شب استقلال با غلبه بر نفت مسجد سلیمان به مرحله‌ی بعد رقابت‌های جام آزادسازی خرمشهر راه یافت. تبریک به هر دو تیم سرفراز.

 در لیگ قهرمانان اروپا، رئال مادرید در غیاب مهره‌های کلیدی خود بازی را با یک گل به زسکا مسکو واگذار کرد. چهارشنبه شب بارسلونا با نمایش خیره‌کننده مسی و یارانش در ومبلی بر تاتنهام چیره شد و دست پر به خانه بازگشت.

 این هفته برای تمامی تیم‌های ایتالیایی حاضر در لیگ قهرمانان هفته‌ی خوشی بود؛ هر چهار تیم ایتالیایی با غلبه بر حریفان خود سه امتیاز ارزشمند کسب کردند. این طور که پیداست «سری‌ آ» و تیم‌های ایتالیایی پس از حضور رونالدو در یونتوس جانی تازه گرفته و به روزهای اوج گذشته بازگشته‌‌اند، این موضوع دیگه، قابل پیش‌بینی بود :)


موفق باشید

M.T 




Friday, November 3, 2017

یادگار تو، قلب‌های آبی



دورانی بود که عجیب فوتبال‌زده شده بودم؛ نه فوتبال تماشا می‌کردم، نه اخبارش را پیگیری. نمی‌دانستم کی‌ آمد استقلال، یا کی از استقلال پرید. کی‌ آقای گل لیگ شد، کی لژیونر. تمام زندگی من وقف داستان شده بود و جست‌وجوی حقیقت در دنیای مجاز. حقیقتاً دور بودم از جعبه‌ی جادو و محوطه‌ی جریمه. سرم پایین بود تو کتاب و نت، و شده بودم یک کتاب‌خور تمام عیار. و سهمم از فوتبال محدود بود به نتیجه شهرآورد و چک‌کردن صدرنشین در پایان فصل. هرچند، فوتبال با من نفس می‌کشید و نمی‌شد داستانی بنویسم که بوی فوتبال از آن به مشام نرسد. به هرحال، فوتبال‌زده شدم بودم دیگر، تا روزی که آن اتفاق افتاد.

یک روز گرم تابستانی خسته از وب‌گردی زدم بیرون به قصد سفری درون شهری و مثل همیشه رسیدم به دکه‌ی همشهری. یکی خریدم و تو صفحه‌ی ورزشی....باور کنی یا نه... تو را دیدم. چه شوکی! باورم نمی‌شد، چشمانم اشتباهی نمی‌دیدند. پدر، خودت بودی، خودت. چقدر خسته و شکسته! پدر، روی نیمکت استقلال چه می‌کردی، شنیده‌ بودم که سخت بیماری!

پدر، وقتی آنجا روی نیمکت استقلال دیدمت، تمام خاطرات گذشته در ذهنم جان گرفتند: یاد همه‌ی روزهای درخشانی که  تو برای‌ ما ساختی و ستاره‌ی دومی که به خانه آوردی. آن روزها شعار‌نوشته «استقلال سرور آسیا» میهمان در و دیوار شهرم شده بود. پدر آبی، کم‌سن و سال‌تر از آن بودم که ارزش ستاره‌‌ی درخشانت را درک کنم، اما نمی‌دانی چقدر به استقلالی‌بودنم می‌بالیدم. پدرم، روزگار جوانیم نیز با بازگشت مجددت به استقلال، آسمانی شد. یادش بخیر، حتی تماشای یک مسابقه را از دست ندادم. با تو همیشه در اوج بودیم، گاه‌گاهی نیز طعم شکست را می‌چشیدیم، اما می‌دانستیم این تلخی موقتی است چرا که روی نیمکت اس‌اس ژنرال پورحیدری را داشتیم. و چه روز شومی بود آن روزی که جام از دست رفت و تو با مقصر دانستن خود با ما وداع گفتی.


«عمری چراغ خانه‌ی من بود و دوستان
در حیرت از مقـــــــاومت و پـــایداریش »
برگردیم به همان روز تابستان. پدر، تو را چه شده بود؟ چرا با آن حال و روزت دوباره برگشته بودی؟ چه سؤال بی‌احساسی! پرسش نداشت که، مگر عاشق‌تر از تو به استقلال وجود داشت؟ آمده‌ بودی تا پناه استقلال عزیزت باشی، شاید بر زخم‌هایش مرهم بگذاری. تو تا پای جان پای استقلال ایستاده بودی، من چه؟ چه هوادار بی‌غیرتی بودم من؟ از خودم بدم آمد و تصمیم گرفتم قدری آبی‌تر باشم. حیف که دوباره به تله داستان‌نویسی افتادم و استقلال کم‌کمَک از خاطرم پرید.


«آسمان، آبی‌تر
آب، آبی
من در ایوانم، رعنا لب حوض،
رخت می‌شوید
برگها می‌ریزد...»
و بعد آن روز پاییز آمد، روزی درست بعد از روز دانش‌آموز. معلم ما، مربی ما، پدر ما، چرا رفتی؟ چطور دلت آمد استقلال عزیزت را تنها بگذاری؟ چرا رفتی؟ چرا؟
می‌دانی، هرچند دل‌نازکم، اهل اشک و گریه و زاری در سوگ عزیزان نیستم. شاید بی‌صدا چند قطره‌ای اشک بریزم ولی نه بیشتر. اما فردای رفتنت، دلم تمام قواعد خودش را شکست و زار زار گریستم، به یاد تمام روزهای آبی که با هم داشتیم. و با خود عهد بستم از یادگاریت تا پای جان مراقبت کنم. و خدا شاهد است که از چهارده آبان نود و پنج تا این ساعت دمی از یاد استقلال غافل نشده‌ام.


پدر، بعد رفتنت استقلال عزیزت طبق پیش‌بینی خودت اوج گرفت و تا بالای جدول پرواز کرد و نایب قهرمان شد. از آن پس، رویای استقلالیم فتح کاپ قهرمانی آسیا بود. پدر، مشتاق بودم در فصلی که برای آخرین بار روی نیمکت استقلال نشسته بودی، ستاره‌ی سوم را دشت کنیم، به یاد همان فصلی که سرمربی استقلال بودی و با توقف برابر نماینده عربستان متوقف شدیم. 
آره، پدر، دلم بی‌تاب نوشتن یک یادداشت تبریک در مدح ستاره‌ی سوم بود. فکر می‌کردم باید بنویسم: پدرجان، ستاره‌ی سوم مبارک، بالاخره به دستش آوردی. افسوس، که این  رویا در حد رویا ماند و گل نداد. و خدا می‌داند چقدر شرمنده‌ی تو شدم و چقدر غصه خوردم و آه کشیدم. و از خودم هزار تا چرا پرسیدم: چرا دیگر دست ما به ستاره‌ها نمی‌رسد؟ ما آب رفتیم، یا ستاره‌ها بالاتر رفتند؟ چرا سهم کشورم از جام باشگاه‌های آسیا فقط سه تا جام است و نه بیشتر؟ و چرا پرسپولیس ستاره ندارد؟ کاش پرسپولیس، تیم پاس را خریده بود تا ستاره‌ی پاس به پرسپولیس برسد. می‌دانی، دلم برای خودم سوخت، دلم برای پرسپولیس هم سوخت. درد مشترکی داشتیم. برای همین آرزو کردم حداقل آنها کاپ را ببرند. آن‌ها هم بدشانسی آوردند، بهترین بازیکن‌شان را از دست دادند و به فینال نرسیدند. و دوباره من پرسش‌هایم را از سر گرفتم: چرا دست ما به ستاره نمی‌رسد. چرا قهرمانی کره‌ای‌ها تقریباً چهار برابر ماست؟ چرا ما به تیم‌های عربی می‌بازیم. آنها عالی هستند، یا ما متوسطیم؟ 

پدر، شکست نمایندگان ایران در آسیا، شکست استقلال و پرسپولیس زنگ‌های خطر را برایم به صدا درآورد. دیدم فاصله‌ی ما از رقبا دارد کم‌کم زیاد می‌شود. اگر در آن سال کذایی شکست استقلال را گردن توطئه‌ رقبا، شرایط بد آب و هوایی و داوری غیر منصفانه و ضعیف انداختیم. این بار به چشم دیدم تیم‌‌های ما در میدان کم می‌آورند، و رقبا به اعتبار لیگ قدرتمندشان یک سر و گردن بالاتر از ما هستند. دیدم اگر به خود نیاییم و دست نجنبانیم دست‌مان هرگز به ستاره نمی‌رسد. این شد که به خود آمدم و هدفم را عوض کردم، هدفم را توسعه دادم و بزرگترش کردم. 

پدر، دیگر نهایت آرزوی من کسب ستاره‌ی سوم آسیایی نیست. آرزویم حالا شانزده برابر بزرگتر شده است، دیگر موفقیت را برای یک تیم نمی‌خواهم. چه فایده‌ دارد اگر استقلال قهرمان شود، در حالی که باقی تیم‌ها ضعیف هستند؟ حاصل یک لیگ ضعیف، یک قهرمان ضعیف است. در حالی که محصول یک لیگ قدرتمند، چند نماینده‌ی گردن‌کلفت است. پدر، آره، حالا آرزوی من داشتن لیگی قدر یعنی شانزده تیم مطمئن است. 

پدر، فردا سیزده آبان است، روز ستاره‌ها. زمانی یادداشت ستاره‌های سوخته را به مناسبت سیزده آبان نوشتم. یادداشتم به ستاره‌های پرچم ایالات متحده‌ی آمریکا اشاره داشت که در روز سیزده‌ آبان می‌سوختند. در پرچم آمریکا هر ستاره نماد یک ایالت است، در پرچم فوتبالی که به تازگی در آسمان ذهنم در اهتزاز است، هر ستاره نماد یک تیم است. می‌بینی حالا دیگر دو ستاره نیستم، شانزده ستاره‌ام. حالا شانزده ستاره دارم و آرزویم موفقیت لیگ‌ برتر ایران است. البته تا ابد عشق استقلال عزیز، یادگار ارزنده‌ی تو در قلبم جاوید خواهد ماند. مدتی است اگر فرصت باشد به تماشای مسابقاتش می‌نشینم و تک‌تک اخبارش را دنبال می‌کنم. شهرآورد امسال را هم تماشا کردم، درست است که نبردیم، اما نمایش خوبی داشتیم.

منصور‌خان پورحیدری، پدر عزیزی که هر چه داشتی، در طبق اخلاص گذاشتی و تقدیم استقلال کردی. جایت خالی نیست، جای تو در قلب ماست، آبی‌تر از همیشه هستیم و قدر یادگاریت را خوب می‌دانیم.

تو هم لطفاً سلام ما را به خدا و فرشته‌ها برسان و به خدا بگو انصاف نیست که به دلیل بسته‌شدن سفارت عربستان و روابط سرد دولت‌های ایران و عربستان، باشگاه‌های ما امتیاز میزبانی را از دست دهند و هوادارانمان از لذت تماشای بازی خانگی بی‌نصیب بمانند. پدر، کنفدراسیون فوتبال آسیا و دیپلمات‌های دو کشور که به فکر نیستند، شما با خدا یک سلسله مذاکراتی داشته باشید بلکه سال بعد، دعای سرمربی باشگاه‌مان این نباشد که «الهی به تیم‌های عربستانی نخوریم، که امتیاز میزبانی را نداریم.»


پدر، تو همیشه در اوج بودی، ولی هرگز به حاشیه نرفتی. همواره مظهر انسانیت، متانت، صبر، نجابت و بردباری بودی، بنابراین از فرشته‌ها بخواه بیشتر مراقب فوتبالیست‌های جوان ما باشند که به حاشیه نروند تا سال‌های سال بدرخشند و افتخار ایران و ایرانی باشند. و امیدوارم ما مردم و اصحاب رسانه هم آن‌ها را به حاشیه نبریم، قدر استعدادها را بدانیم و برای شکوفایی آن‌ها بیش از پیش بکوشیم.


پدر، خسته شدی. دست خودم نیست، وراجم. حرف آخر، تو یک‌بار دیگر در آبان نود و پنج قلب ما را تسخیر کردی، برای همه‌ی مهربانی‌هایت از صمیم قلب سپاسگزارم.


M.T

Friday, April 28, 2017

مناظره بدون احمدی‌نژاد برگزار شد

آنچه گذشت، رئیس‌جمهور سابق
 
ما​ بی‌غمانِ مست دل از دست داده‌ایم
همـراز عشق و هم‌نفس جـــامِ باده‌ایم
پارمیس جان سلام،
                        مناظره را تماشا کردی؟ کاندیداها را چطور دیدی؟   

بر ما بســـی کمـــانِ ملامت کشیده‌اند
تا کارِ خود ز ابرویِ جــــانان گشــاده‌ایم
از آخرین باری که برایت نامه نوشتم، دو هفته گذشته است. شمار داوطلبان مرا به وجد آورده بود. ثبت‌نام رئیس‌جمهور سابق و حمید بقایی هم بمب‌ خبری روز بود. می‌گفتند رد صلاحیت می‌شوند و شــــــدند!
 
ــبامزه نیست که صلاحیت رئیس‌جمهورهای سابق ایرانی تأیید نمی‌شود! پیشنهاد می‌کنم تو فرهنگ لغت رئیس‌جمهور سابق را این طوری تعریف کنیم: بزرگ‌مردی که دوره‌ی صلاحیتش گذشته است؛ باصلاحیت سابق؛ ممنوع‌ التصویر؛ محصور و...
بله، غیر از آن دو عزیز، هشتصد داوطلب دیگر هم رد شدند و فقط شش سیاوش به سلامت از آتش شورای نگهبان گذشتند و روسفید روبه‌روی رهبر و ملت ایستادند و گفتند: یا علی، آماده‌ایم. پنج‌شنبه شب فهرست نامزدهای ریاست جمهوری اعلام شد.


ای گل تو دوش داغِ صبـوحی کشیده‌ای
ما آن شقـــــــــــایقیم که با داغ زاده‌ایم
 
روز قبلش پیروزی قهرمان لیگ برتر شد ــ از حاشیه‌های جشن قهرمانی می‌گذرم ـــ و قهرمانی‌ سرخ‌پوشان پایتخت را تبریک می‌گویم، مبارکشان باشد.
استقلال هم نایب‌ قهرمان شد. آره، بالاخره خودمان را به بالای جدول رساندیم، درست است که جام را بالای سر نبردیم، اما قهرمان شدیم و چشم دوختیم به جام باشگاه‌ها‌ی آسیا.

پیرِ مغان ز توبه‌ی ما گر مـــــــــلول شد
گو باده صاف کن که به عـذر ایستاده‌ایم

اما بد آوردیم و به تراکتور باختیم. به هرحال قافیه را نباختیم و سهراب خواندیم. آخر دوم اردیبهشت سی‌وهفتمین سال درگذشت سپهری بود.






بخوان به نام پروردگارت...
 
کار از تو می‌رود و مــــــددی ای دلیـــــــــــلِ راه
کانصـــاف می‌دهیم وز راه اوفتـــــــاده‌ایم
دوشنبه‌ هفته‌ی قبل پیروزی با الهلال مسابقه داشت. شب مبعث بود، دعای ما اجابت نشد و نماینده‌ی کشورمان مساوی کرد. ذوب آهن هم بدجوری به العین باخت. تمام امیدمان شد استقلال.
سه‌شنبه روز «بخوان» بود، روزی که حضرت محمد صلی الله و علیه و آله از سوی خدا به پیامبری برگزیده شد. روز توانستن بود، روز تو می‌توانی. روز فرخنده‌ای بود، گفتیم که دست خدا با ماست.
صبح که باران شروع شد مطمئن‌تر شدیم، چرا که باران رحمت الهی است. ظهر شد و باران خیال بند آمدن نداشت، حالا رحمت زحمت به نظر می‌رسید. عصر دیگر کلافه بودم، آهنگ باران روی شیشه‌ی پنجره دلواپسم کرده بود، خودم را با وب‌گردی سرگرم کردم. یادم افتاد مبعث روز تولد اسلام است. مگر نه اینکه در چنین روزی حضرت محمد صلی الله و علیه و آله و سلم آیین جدیدی آورد؟

چون لاله می‌ مبیــــــن و قدح در میانِ کار
این داغ بین که بر دل خونیـــــــنِ نهاده‌ایم
الاهلی دوباره داغ پیروزی را به دل ما گذاشت:(  استقلال برای برد به میدان رفت. ورزشگاه یکدست آبی بود و تماشاگرها یک‌نفس آبی‌ها را تشویق می‌کردند. حیف که بخت با ما یار نبود، باران بی‌امان می‌بارید و زمین لغزنده بود. هرچند نه بازیکنان کم آوردند و نه تماشاگران. حتی باذوق‌ها با موسیقی باران، باران سیاوش قمیشی را می‌خواندند.

چی‌ می‌شد اگر استقلال می‌برد؟ خب، صعودش قطعی می‌شد. البته الآن هم استقلال بخت اول گروه A است و فقط به یک مساوی نیاز دارد. اما چی‌ می‌شد اگر استقلال می‌برد؟ آن شب هزار بار آرزو کردم که کاش می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم. گاهی وقت‌ها باران رو اعصاب آدم راه می‌رود، اینم یکی از آن وقت‌ها بود.
روز بعد دوباره جدول را بررسی کردم و گفته‌ی وین دایر را به یاد آوردم: «همیشه به این فکر کن که می‌توانست بدتر از این هم اتفاق بیفتد.» اینطوری شد که به خودم آمدم، خدا را شکر کردم که مساوی کردیم و برای قهرمانی تیم عزیزم دعا کردم. هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود، هنوز در مسیر قهرمانی بودیم. شاید باران رحمت بود نه زحمت.


گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقشِ غلط مبیـــــــــن که همان لوحِ ساده‌ایم
این روزها کتاب‌هایی راجع به تصمیم‌گیری و انتخاب می‌خوانم، مثل کتاب «درس‌های درست اندیشیدن». امروز که اولین مناظره برگزار شد، کتاب کنار دستم بود. کاندیداها درباره‌ی مسائل اقتصادی و اجتماعی حرف‌هایشان را زدند. حرف‌های منطقی و قشنگی هم زدند.
 

از حرف‌های امروزشان مشخص شد که از وضعیت اقتصادی دل خوشی ندارند، حتی خود رئیس‌جمهور روحانی هم. کاندیداهای دیگر از وضع معیشتی حاشیه‌نشین‌ها و طبقات محروم گله کردند به خصوص اصولگراها. حتی دو، سه تا از کاندیداها گفتند می‌خواهند یارانه‌ها را دو سه برابر کنند!

باورت می‌شود، دو سه برابر! من که تصمیم گرفتم یک قلک تازه برای خودم بخرم تا مثل یک میلیونر واقعی یک‌دهم درآمدم را پس‌انداز کنم.
همان موقع کتاب به من لبخند کجی زد و خواست با یک مثال روشنم کند.
کتاب گفت: م‌م‌ج یکی از ساده‌ترین و نیرومندترین ابزارهای تفکر است. م اول یعنی نکته‌های مثبت، م دوم یعنی نکته‌های منفی و حرف ج یعنی نکته‌های جالب. همه می‌توانند از این روش برای تصمیم‌گیری استفاده کنند حتی بچه‌های دبستانی. 
کتاب ادامه داد: از من خواستند این روش را با یک مثال برای دانش‌آموزان توضیح دهم. من از سی‌ دانش‌آموز پسر ده یازده ساله پرسیدم: نظرتان در مورد اینکه از مدرسه هفته‌ای پنج دلار بگیرید چیه؟
همه‌ی بچه‌ها بدون استثنا این ایده را پسندیدند. آنها فکر می‌کردند با پنج‌دلار می‌شود شیرینی، مجلات فکاهی، بازی‌های کامپیوتری و ... خرید. این نکات جالب قضیه بود. حالا وقتش بود بگذارم نکات منفی قضیه را ببینند. بنابراین بچه‌ها را به گروه‌های پنج‌نفره تقسیم کردم تا درباره این موضوع بحث کنند. بعد از سه دقیقه که سخنگوی هر گروه نتیجه‌ی بحث خود را اعلام کرد، نتایج بسیاری آشکار گردید، از جمله:

۱. پسران بزرگ‌تر، آنها را می‌زنند و پولشان را از دستشان در‌می‌آورند.
۲. والدین آنها دیگر پول تو جیبی به آنها نخواهند داد.
۳. مدرسه هزینه‌ی غذا را افزایش خواهد داد.
۴. چه کسی تصمیم می‌گیرد که هر گروه سنی چه مقدار پول دریافت کند؟
۵. بر سر پول اختلاف و بگومگو به وجود می‌آید.
۶. پول از کجا تأمین خواهد شد؟
۷. برای پرداخت حقوق به معلمان پول کمتری وجود خواهد داشت.
۸. مدرسه برای خرید مینی‌بوس پولی نخواهد داشت.
در پایان تمرین از کلاس پرسیده شد که آیا این فکر را دوست دارد یا نه. در حالی که قبلاً هر سی‌نفر، این فکر را پسندیده بودند، اینک معلوم شد که بیست و نه نفر آنها تغییر نظر داده‌ و این پیشنهاد را رد کرده‌اند.
شکی نیست که مبلغ یارانه‌ها بسیار کم است، اما با توضیحات شفاف کتاب من هم به آن بیست و نه نفر پیوستم، با اینکه مانند اکثریت مردم، درآمدها و هزینه‌هایم تراز نیست، نگرانم که این چند میلیارد از کجا تأمین خواهد شد؟

هنوز برای قضاوت زود است، بهتر است حرف‌های همه را به دقت بشنویم، بعد منطقی تصمیم بگیریم.
به امید هفته‌ای پر از موفقیتM.T☺
کتاب درس‌های درست اندیشیدن: ادوارد دوبونو



Friday, March 31, 2017

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی



آنچه گذشت...

ز​کوی یار می‌آید نســـــــــــیم باد نـــوروزی
ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر‌افروزی
پارمیس جان سلام،ضمن تبریک نوروز نود و شش، سالی سراسر شادی و کامیابی برایت آرزومندم. در این غروب بهاری، من و تقویم و خودکار در چند مسئله با هم توافق داریم: سیزده روز از تعطیلات سوخت، یازده روز از بهار رفت و قلب تعطیلات تا پنجاه و چند ساعت دیگر خواهد تپید. از این رو شایسته است دست‌ها را بالا برده و پرودگار یکتا را سپاس گوییم که «پیک نوروزی» نداریم تا از غم نوشتن تکالیف عید، تعطیلات به کام‌ مان تلخ و با اجاره پیک‌شادی‌نویس تتمه‌ی عید‌ی‌هایمان خرج شود.

تنها هزار غصه داریم که عبارتند از: پایان سفرهای نوروزی، دید و بازدیدهای نوروزی، خوراکی‌های نوروزی، چتربازی‌های نوروزی( به‌خصوص از نوع وای‌فایی) و سریال‌های جذاب نوروزی و بالاخره، شروع سال کاری جدید است:«ندانم نوحه‌ی قمری بطرف جویباران چیست/ مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی»  

خلاصه الآن با تقویم و خودکار نشستم و مانند دانش‌آموزی که ناچار است انشایی بنویسد راجع به «تعطیلات عید چطور گذشت»، یادداشتی بنویسم. و باور کن زیاد هم آسان نیست، مثل آن دانش‌آموز احساس می‌کنم حرف مهمی برای نوشتن ندارم. نومیدانه، تقویم را ورق می‌زنم تا روزهای رفته را به یاد آورم. اوه، بهتر است از یک هفته قبل از نوروز شروع کنم، چون کم پیدا شده بودم.


چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قـــــارون را غلطــــها داد ســــودای زراندوزی

سرگرم خانه‌تکانی بودم، دقیق‌تر بگویم مشغول اتاق‌تکانی. برغم سالهای گذشته که اتاق‌تکانی را به لحظات پایانی سال موکول می‌کردم، سال نود و پنج وقت بیشتری برای بازسازی، ترمیم، تغییر و پاکیزگی اتاق‌( که دفترکارم نیز هست) اختصاص دادم، به امید اینکه سال نود و شش سال کاری پربارتر و زیباتری باشد. 

به یاد حادثه پلاسکو، برای اولین بار چهارشنبه‌سوری هم برگزار کردم. یک آتش کوچولو در حیاط خانه برپا کردم، چند بار از روش پریدم، چند تا سیب‌زمینی هم تنوری کردم. جای شما خالی، خیلی خوش گذشت!
خاموش‌کردن آتش زمان زیادی برد و من متوجه شدم آتش‌نشانی عجب شغل سختی است و آتش‌نشانان فداکار در آن روزهای ناگوار چه زجری را تحمل کردند. البته وقتی مجری رادیو گفت خیلی ممنون از اینکه به احترام آتش‌نشانان فداکار آتشی نیفروختید، دو زاریم افت
اد که باید به یاد حادثه‌ی پلاسکو آتش روشن نمی‌کردیم. امسال که گذشت، شاید سال دیگر!ــگفته‌باشم هیچ قولی نمی‌دم.

سبزه هم سبز کردم، این‌بار دیگر نگران رشد سبزه‌ها نبودم، چون وقت عکس‌گرفتن نداشتم. سبزه‌ها هم زودتر از پارسال رشد کردند و تا هنگام تحویل سال حسابی قد کشیدند.  

یک روز مانده به عید، به گل‌فروشی منصف محله، همانی که سال پیش عکس‌هایش را دیدی، نیز سر زدم. گلستان شده بود. نه تنها سبزه و سنبل داشت به مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) و روز مادر آراسته به سبدهای رز، شاخه‌‌های گل و گلدان‌های صدهزار تومانی و بیشتر نیز بود. راستی، روز مادر مبارک!



زجام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست
که زد بر چرخ فیــــــروزه صفیر تخت فیروزی
روز بعد، حدود دو دقیقه مانده به ساعت دو بعد‌ازظهر نشستیم پای سفره‌ی هفت‌سین و سال تحویل شد. بعد بازار تبریکات داغ شد و دیگر نشد که بشود پیام‌های نوروزی رهبر معظم و رئیس‌جمهور محترم را ببینیم و بشنویم. من فقط به پنج شش جمله‌ی آخر پیام رئیس‌جمهور رسیدم که درباره‌ی صادرات بود و از صادرکنندگان داخلی تشکر می‌کردند. به‌هرحال، از آرم گوشه‌ی تلویزیون متوجه شدم که امسال دوباره‌ سال اقتصاد مقاومتی است با تأکید بر تولید و اشتغال جوانان.( ناگفته نماند که متن کامل پیام نوروزی رهبر معظم انقلاب را همین امروز در اینترنت خواندم)
 

 از اعضای خانواده که عیدی گرفتیم، کنار هفت‌سین عکس‌ یادگاری گرفتیم و بعد پرتقال خوردیم. خبر ندارم ایرانی بود یا خارجی. فقط تو رادیو شنیدم مسئولان محترم کلی پرتقال از مصر و... وارد کردند تا نگرانی نبود پرتقال بر دیگر نگرانی‌های مردم اضافه نشود.




بصحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
بگلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیــــاموزی

یادت هست، سال‌های گذشته می‌گفتم: لحظه‌ی تحویل سال مسابقه‌ی پیامکی برگزار می‌شود و مردم سعی می‌کنند در تبریک پیامکی از یکدیگر پیشی بگیرند؟ حالا، با وجود تلگرام این قصه کاملاً متفاوت شده است. برای کل خانواده و اقوام و دوستان فقط و فقط یک تبریک تلگرامی کفایت می‌کند. برای همین من امسال فقط دو پیامک نوروزی داشتم، یکی از طرف رئیس‌جمهور روحانی و دیگری هم از همراه اول.
البته خودم به تمام اعضای خانواده و یکی از دوستانم پیامک زدم و سال نو را تبریک گفتم و آنها هم بازتبریک را فرستادند. و حسرت آن سالهایی را خوردم که از دریافت یک پیامک اختصاصی چقدر ذوق‌زده می‌شدم. خلاصه، شبکه‌های اجتماعی زندگی ما را زیر و رو کردند و به قول بعضی دوستان، راحت‌تر و ساده‌تر.

شاید همراه اول متوجه این غفلت پیامکی شد و با یک سورپرایز(عیدی همراه اول) مشترکانش را به ارتباط با دیگران تشویق کرد.

با وجود این که قبل از آگاهی از هدیه همراه، پیامک‌هایم را فرستاده بودم، از هدیه‌ی زیبایش بسیار خرسند شدم. چون سیم‌کارت دیگرم شارژ نداشت و توانستم با آن هم برای دوستان همراه‌اولی‌ها پیامک بفرستم.
 کاش سال بعد این عیدی کامل‌تر شود، یعنی بشود با مشترکان خارج از شبکه هم ارتباط برقرار کرد. به‌هرحال، همراه اول، دمت گرم! برای اولین بار یک کار مفید انجام دادی، خدا یک عالمه در دنیا یکی در آخرت به شما عنایت فرماید!



چو امکان خلود ایدل درین فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان بفیــــروزی و بهروزی

باقی عید به استراحت، خوابیدن تا لنگ ظهر و خوردن میوه و آجیل و شیرینی و تماشای فیلم‌های سینمایی و گاه ویدیوهای یوتیوب سپری شد. چه عید خوبی بود!شهر در خواب بود و لبریز از سکوت؛ دیگران خطر کردند و به سفر رفتند و متأسفانه گروهی نیز دیگر برنگشتند. چه آرامشی، چه سکوتی! از وقتی معمارها به محله هجوم آورده‌‌اند، دیگر تصور سکوت محض حتی در نیمه‌های شب رویایی دور از دسترس به نظر می‌رسید.

بله، چه آرامشی! بیشتر از سکوتی لذت بردم که در مواقعی با نغمه‌ی دلنشین پرندگان همراه می‌شد. سکوتی که جان می‌داد برای نوشتن. افسوس و صد حیف که در این سکوت فقط چشم‌ها را بستم و برای روزهای پیش‌رو برنامه ریختم.
ناگفته نماند گاهی به سرم می‌زد قلم بردارم و یک یادداشت بنویسم، اما ناگهان سکوت سحر‌انگیز تهران بهاری شکسته می‌شد، کارگرها پیدایشان می‌شد، خودروها تند‌تند از خیابان می‌گذشتند، صدای آهنگ همسایه اوج می‌گرفت و سر و صدا در جویبار لحظه‌ها جاری می‌شد. شاید به همین سبب بود که تصمیم گرفتم عطای نوشتن را به لقای سکوت ببخشم و از سکوت سرشار، سرشار شوم.


نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشـاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جالب‌تر آن‌که، هر روز مقاله‌ی جدیدی از جف گوین می‌خواندم. انگار نه انگار که تعطیلات ماست، این‌طور به نظر می‌رسید که تعطیلات آنها است، چون جف پرکارتر از همیشه شده بود و تند تند می‌نوشت و مصاحبه می‌کرد. من هم تندتند می‌خواندم و لذت می‌بردم، به خصوص از آن پادکست فوق‌العاده‌ای که درباره‌ی اهمیت خواب بر روی سلامتی و خلاقیت بود.
 خب، همش همین بود.




 جنابش پارســـایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح‌خیزان راست روز فتح و فیـروزی ​

امسال را سال هماهنگی نامگذاری کردم و امیدوارم هماهنگ‌تر، سحرخیز‌تر، کامیاب‌تر، قدرشناس‌تر، آبی‌تر، کوشاتر، شادتر، متمرکزتر، هماهنگ‌تر، هماهنگ‌تر و هماهنگ‌تر باشم. چرا که موفقیت بدون هماهنگی پندار، گفتار و رفتار میسر نیست.

با صمیمانه‌ترین تبریکات بهاری، به امید سالی طلایی
M.T☺


توضیح خبر: شهروندان آمریکایی از این پس می‌توانند در باشگاه و کلاس‌های تناسب‌اندام با گوگل‌مپس ثبت‌نام کنند.​ با جستجو در گوگل‌مپس باشگاه‌های اطراف منزلتان را پیدا کرده، سپس در باشگاه مورد پسندتان، جا رزو کنید.



 

M.T

Friday, February 17, 2017

به علی گفت مادرش روزی به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

ارتفاع بی‌خبری

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه
بهار آمده است
     و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»

پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی‌کرد
پرنده روزنامه نمی‌خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی‌شناخت

پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ‌های خطر
در ارتفاع بی‌خبری می‌پرید
و لحظه‌های آبی را
دیوانه‌وار تجربه می‌کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود


پارمیس جان، سلام
 هر چند دیر شده اما ولنتاین مبارک! راستی چه خبر؟ درست حدس زدی بی‌خبرم. تازه از ارتفاع بی‌خبری به زمین رسیدم، برای آن‌که رژیم خبر گرفته بودم. اما راستش بی‌خبر بی‌خبر هم نیستم، به خصوص درباره‌ی رویدادهای فوتبالی.



سهم استقلال، پیروزی. استقلال مچکریم
همه‌ی هستی من آیه‌ی تاریکی‌ست
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم

بعد از یک نیم فصل پر تجربه، استقلال رو دور پیروزی افتاد. السد را که برد، مطمئن شدیم این گل به سحرگاه شکفتن رسیده است. دم‌شون گرم! دلمان غرق سرور شد. بعدش دیگر به دربی فکر می‌کردیم، به شهرآورد.

******

شنبه اینجا که باران می‌بارید، یکریز و بی‌وقفه. کاش فردا آفتابی باشد!

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد

زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمی‌گردد
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر‌می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید:
                                                          «صبح بخیر»
 
آفتاب یکشنبه که درآمد و گفت: صبح بخیر، خاطرمان آسوده شد. دیگر می‌دانستیم این روز، یک روز آبی آفتابی است. بازی ساعت سه بعدازظهر بود. چه تصادف عجیبی!

زندگی شاید آن لحظه‌ی مسدودیست
که نگاه من، در نی‌ نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهای‌ست
دل من
که به اندازه‌ی یک عشق‌ست
به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد
به زوال زیبای گل‌ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای
و به آواز قناری‌ها
که به اندازه‌ی پنجره می‌خوانند.

یادم آمد فروغ هم ساعت سه غزل خداحافظی را خواند و جام مرگ را سر کشیدــــ«در ساعت سه بعدازظهر دوشنبه ۲۴بهمن ۱۳۴۵، فروغ با سرعت به استودیو می‌رفت. فروغ بچه‌ها و پرنده‌ها را بسیار دوست می‌داشت. می‌گفت: آنها پاک‌ترند. آخر هم جان خودش را در راه دوستی با بچه‌ها گذاشت. او که دوست قدیمی بچه‌ها بود وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهک به جلو او پیچید، برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده‌ی اصلی منحرف شد. تنها لبخند یک کودک که از بند مرگ رسته بود برای او کافی بود...او را به بیمارستان بردند اما افسوس که دیگر کار از کار گذشته بود.»ــــــ

 آه...
 سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من،
آسمانیست که آویختن پرده‌ای آن‌را از من می‌گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله‌ی متروک‌ست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید:
«دستهایت را
دوست می‌دارم»

دستهایم را در باغچه می‌کارم
سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم


هرچند پیروزی با نیت پیروزی به میدان آمد و با پیروزی شروع کرد و در دقایق ابتدای بازی گلی زیبا را در دروازه‌ی استقلال کاشت. اما سرنوشت بازی به گونه‌ای دیگر رقم خورد و استقلال سرفراز با کاشتن سه گل فوق‌العاده زیبا، کام‌ هواداران را شیرین کرد. استقلال سپاس! 


 


پیروزی مچکریم
بازی زیبا و جوانمردانه‌ای بودـــ غیر از حاشیه‌های دقایق پایانی ــــ و از حق نگذریم پرسپولیس تیم بسیار خوبیه و هنوز در صدر جدول است و رسیدن بهش کار آسانی نیست. اما استقلالی‌ها از روند رو به رشد تیم‌شان راضی هستند و امیدوارند استقلال هر روز بهتر از دیروز باشد.




 دوشنبه هم بارانی بود تا خود شب بارید! آدم را یاد باران‌های بهاری می‌انداخت. کو تا بهار! هنوز زمستان است. و چه زمستان غمگینی! چهل روز از درگذشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی هم گذشت، یادش گرامی!

 اما نه، تقویم می‌گوید امروز آخرین جمعه‌ی بهمن است و تا بهار راه زیادی نمانده است.





دلتان سبز و پر شکوفه
                                                                                                                       M.T😊
من فکر می‌کنم...
من فکر می‌کنم...
من فکر می‌کنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود.




من پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

«یکی از همکلاسی‌های فروغ می‌گفت: زنگهای انشا برای فروغ بدترین ساعات درس بود. همیشه می‌گفت: من از انشا متنفرم، بیزارم، برای اینکه خیلی خوب انشا می‌نوشت و معلم انشا همیشه او را توبیخ می‌کرد و می‌گفت: فروغ، تو اینها را از کتابها می‌دزدی!»​


«​حالا شعر برای من یک مسئله‌ی جدی است. مسئولیتی که در مقابل وجودم خودم احساس می‌کنم. یک جور جوابی است که باید به زندگی خودم بدهم. من همانقدر به شعر احترام می گذارم که یک آدم مذهبی به مذهبش.»

«وقتی که «شعری که زندگیست» را [از شاملو] خواندم متوجه شدم که امکانات زبان فارسی خیلی زیاد است. این خاصیت را در زبان فارسی کشف کردم که می‌شود ساده حرف زد. حتی ساده‌تر از شعری که زندگیست.»

«یکی از خوشبختی‌های من این است که نه زیاد خودم را در ادبیات کلاسیک خودمان غرق کرده‌ام و نه خیلی زیاد مجذوب ادبیات فرنگی شده‌ام. من دنبال چیزی در درون خودم و در دنیای اطراف خودم هستم... در یک دوره‌ی مشخص که از لحاظ زندگی اجتماعی و فکری و آهنگ این زندگی، خصوصیات خودش را دارد، راز کار در این است که این خصوصیات را درک کنیم و بخواهیم این خصوصیات را وارد شعر کنیم.»

«دیوار و عصیان در واقع دست و پا زدنی است مأیوسانه در میان دو مرحله‌ی زندگی است. آخرین نفس‌زدنهای پیش از یک نوع رهایی است. آدم به مرحله‌ی تفکر که می‌رسد، در جوانی احساسات ریشه‌های سستی دارند، فقط جذبه‌شان بیشتر است. اگر بعداً به وسیله‌ی فکر رهبری نشوند و یا نتیجه‌ی تفکر نباشند خشک می‌شوند و تمام می‌شوند. من به دنیای اطرافم، به اشیا اطرافم و آدمهای اطرافم و خطوط اصلی این دنیا نگاه کردم، آن را کشف کردم و وقتی می‌خواستم بگویمش، دیدم کلمه لازم دارم. کلمه‌های تازه که مربوط به همان دنیا می‌شود. اگر می‌ترسیدم می‌مردم. اما نترسیدم، کلمه‌ها را وارد کردم. به من چه که این کلمه هنوز ​شاعرانه نشده است. جان که دارد، شاعرانه‌اش می‌کنیم

«رابطه‌ی دو تا آدم هیچ‌وقت نمی‌تواند کامل یا کامل کننده باشد به‌خصوص در این دوره. اما شعر برای من مثل دوستی است که وقتی به او می‌رسم می‌توانم راحت با او درددل کنم. یک جفتی است که کاملم می‌کند... بعضی‌ها کمبودهای خودشان را در زندگی با پناه‌بردن به آدم‌های دیگر جبران می‌کنند. اما هیچ‌وقت جبران نمی‌شود. اگر جبران می‌شد آیا همین رابطه خودش بزرگترین شعر دنیا و هستی نبود؟»

«من در این سناریو سعی کرده‌ام زندگی حقیقی زن ایرانی را نشان بدهم. دلم می‌خواهد این فیلم در یکی از این خانه‌های قدیمی ایران فیلمبرداری شود، خانه‌هایی که اتاق‌هایش تودرتو است...»

«سینما برای من یک راه بیان است. این که من یک عمر شعر گفتم دلیل نمی‌شود که شعر تنها وسیله‌ی بیان است. من از سینما خوشم می‌آید. در هر زمینه‌ی دیگر هم بتوانم کار می‌کنم. اگر شعر نبود درتئاتر بازی می‌کنم، اگر تئاتر نبود فیلم می‌سازم. ادامه دادنش هم بسته به این است که حرفهای من ادامه داشته باشد، البته اگر حرفی داشته باشم.»​
​                                                                              فروغ فرخزاد​






M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com