This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label میلاد. Show all posts
Showing posts with label میلاد. Show all posts

Tuesday, August 21, 2018

Wednesday, May 30, 2018

Friday, April 20, 2018

Saturday, August 12, 2017

این خانه با تو روشن است


می‌دانم، می‌دانم تو دنیایم را روشن کردی؛ چشمانم را می‌بندم تا بی تو به دنیای تاریکم سرک بکشم. بی‌ تو، بی مداد‌رنگی، بادبادک، دوچرخه، فرفره، توپ، تاب و کتاب و مجله... من کجا هستم؟ بی تو نشانی‌ام را پیدا نمی‌کنم.
می‌دانی تو صمیمی‌ترین بخش زندگیت را با من قسمت کردی و رویایی‌ترین بخش زندگیم را ساختی. داداشی، بی تو حالا چه کسی بودم راستی؟
نقاشی اولم را با مداد‌رنگی‌های تو کشیدم. اولین پرنده‌ام را با برگهای دفتر مشق تو ساختم. تو سرمشقم شدی بار اولی که مرا به کتاب‌فروشی محله بردی. اولین فرفره‌ام با خنده‌‌ی تو چرخید. نخستین بادبادکم را با یاری تو هوا کردم، یادت هست همان بادبادکی که با کاغذ الگو ساختی. شاید می‌خواستی الگوی زندگیم شوی. حالا مطمئن باش که شدی.
لذت دوچرخه‌سواری را بگو، آن را هم با تو مز‌مزه کردم. تو نه تنها الفبای فارسی و لاتین، بلکه اِی بی‌ سی زندگی را به من آموختی. تو که مرا به «زمین‌فوتبال» بردی و عشق اس‌اس را در دلم کاشتی.
داداش مهربانم، تو همانی که مداد‌رنگی دوازده‌ رنگت را به من بخشیدی و نوار قصه موزیکال را در ضبط‌صوت گذاشتی و داستان زندگیم را رنگی و شنیدی ساختی. داداشی، بی‌ تو حالا چه کسی بودم راستی؟ الهی، همیشه پاینده باشی و برقرار. روز میلادت مبارک!
 
               خواهر کوچکت، مَری
                                                                            M.T 👧

Sunday, June 25, 2017

Monday, June 12, 2017

به کمال‌الملک دوست‌داشتنی خانواده


چقدر عظیم است که دوستت بدارند و 
                        به مراتب عظیمتر است که دوست بداری!
                                                                                                               ویکتور هوگو


             سمیرا جان،   
                      سالروز زمینی‌‌شدنت مبارک



Thursday, May 11, 2017

ای آفتاب پنهان، تا کی ظلمت هجران


سلام بر منجی
                  سلام بر امام موعود
                                          سلام بر مصلح جهان


«با شروع غیبت حضرت ولی عصر، هر روز برای ظهور حضرتش چشم به راه باشید.»
                                                   امام حسن عسگری علیه‌السلام

مهدی جان تولدت مبارک
 


 

Saturday, April 29, 2017

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد


 امام حسین علیه‌السلام فرمودند:
      فبادروا بصحة الاجسام فی مدة الاعمار
بدن‌های خود را در طول زندگی همواره سالم نگاه دارید.


خجسته باد میلاد باسعادت امام حسین علیه‌السلام
                                                            

Tuesday, April 11, 2017

Monday, April 10, 2017

Wednesday, December 28, 2016

آیا مسیح یک انسان بود یا یک اندیشه؟


دانش‌آموزی به نام راحیل
آیا مسیح یک انسان بود یا یک اندیشه؟


مدتها در این فکر حیران مانده‌ام که آیا مسیح مانند ما انسانی ترکیب یافته از گوشت و خون بود یا اندیشه‌ای، جدای از جسم بود، که در خیال انسان گذر می‌کرد؟

بارها به ذهنم خطور کرده است که رویایی بیش نبود که مردان و زنان بسیاری او را در عمیق‌ترین خوابها و آرام‌ترین سپیده‌دمان در خواب دیده‌اند.

گویی هر کدام از ما که این رویا را برای هم بیان می‌کنیم، آن را مانند حقیقتی می‌پنداریم که واقعاً رخ داده است چنان که از تصور خود به آن جسم و از اشتیاق خود به آن صدا می‌بخشیم و در پایان برای ماهیت وجودی خود برایش ذاتی حقیقی قرار می‌دهیم.

اما حقیقت آنست که مسیح یک رویا نبود، زیرا سی سال است که او را می‌شناسیم و با چشمان خود او را در درخشش نور نیمروز آشکارا دیده‌ایم. دستانش را لمس کرده و از جایی به جای دیگر در پی‌اش روان شده‌ایم.
سخنانش را شنیده و کارهایش را دیده‌ایم آیا هرگز به ذهن شما خطور کرده است که خود ما نیز اندیشه‌ای در جستجوی دیگر اندیشه‌ها یا رویایی گذران از سرزمین رویاها نیستیم!

حوادث بزرگ همیشه در زندگی روزانه‌ی ما عجیب است. حتی اگر ماهیت طبیعی آنها با طبیعت سرشت ما آمیخته باشد.
آنها با این‌که ناگهان می‌آیند و می‌روند، اما جوهر حقیقی‌شان با سالها و نسلها همراه و همگام خواهد بود.

آن رویداد بزرگ، همین مسیح ناصری است. این مردی که پدر و مادر و برادرانش را می‌شناسیم. همان حادثه‌ی شگفت‌آوری که در یهودیت اتفاق افتاد، بله، اگر همه‌ی شگفتی‌های او را در کنارش بگذاریم، بلندی آنها تا شانه‌های او نیز نمی‌رسد و همه‌ی روزها در گذر زمان نمی‌تواند یاد او را از دلهای ما بیرون کند.

او در عین‌حال که کوهی سراسر آتش در دل شب بود، گرمای دلچسب در پشت تپه‌ها بود و همان‌طور که طوفانی عظیم در آسمان بود، مانند مهی لطیف بر فراز دریا جریان داشت.
مسیح سیلی بنیان‌کن و خروشان بود که از کوهها به دشتها سرازیر شد تا هرچه بر سر راهش می‌یابد، نابود کند، اما در عین حال همچون لبخندی کودکانه لطیف بود.

هر سال منتظر بودم تا بهار به دیدار این دشت بیاید. هر سال منتظر دمیدن گلهای زنبق و بوی خوش بخور مریم بودم، اما غم و ناامیدی اعماق وجودم را فرا گرفته بود، همیشه مشتاق بودم که با بهار شاد شوم، اما نتوانسته بودم.

ولی زمانی که مسیح وارد فصلهایم شد، به راستی بهار رویاهایم شد و وعده‌های تمام سالهای گذشته به حقیقت پیوست. دلم مملو از شادی شد و همچون بنفشه‌ای شرمگین در روشنایی حضورش رشد کرده و تا امروز گردش روزگار نتوانسته‌ است، زیبایی او را از جهان محو کند.

اما مسیح، یک رویا یا یک اندیشه- که رویاهای شاعران شود- نبود، بلکه انسانی بود مانند من و تو که از بینایی و شنوایی و لامسه بهره داشت و در میان همه‌ی حوادث ماندگار، با ما تفاوتی آشکار داشت. او مرد شادیها بود و با شادی اندوه و بدبختی همه‌ی مردم را شناخت و بر فراز غم و نا‌امیدیهای خویش به تماشای شادی و نشاط مردم نشست.

رویاهایی را که او می‌دید، ما ندیده‌ایم و صداهایی را که او می‌شنید، ما نخواهیم شنید. او با جماعتی ناپیدا سخن می‌گفت و بارها به واسطه‌ی ما با اقوامی سخن گفت که هنوز متولد نشده بودند.

مسیح بیشتر اوقات تنها بود. او در میان ما بود اما یکی از ما نبود. او بر گستره‌ی آسمان قرار داشت و ما تنهایی او را  -جز در زمانی که تنها بود- نمی‌توانستیم ببینیم. او ما را با عشقی سرشار از مهربانی و دلسوزی دوست می‌داشت و قلب او همچون ساغری بود که من و تو آرزو داریم هر لحظه جام‌های خود را نزد او ببریم و بنوشیم تا سیراب شویم. 

معنای یک رفتار مسیح را درک نکردم، اینکه او با شنوندگان بسیار مزاح می‌کرد، آن هم با جدّیت تمام. به آنان نکاتی نغز می‌گفت و با کلمات بازی می‌کرد. سپس از اعماق قلبش می‌خندید، حتی زمانی که اندوه در چشمانش موج می‌زد و با طنین صدایش درمی‌آمیخت.

معنای هیچ‌ یک از اینها را آن وقت نفهمیدم، اما اکنون می‌توانم بفهمم.

بارها با خودم می‌اندیشیدم که زمین آبستن نخستین فرزند خود بود و وقتی مسیح به دنیا آمد فرزند زمین شد و وقتی که مرد، اولین مردی بود که می‌میرد. مگر در آن جمعه‌ی تاریک زمین در سکوت فرو نرفته بود و آسمان‌ها بر ضد یکدیگر در نبردی سخت نبودند؟! و آیا زمانی که چهره‌ی او از دیدگان ما پنهان شد، احساس نکردی که ما چیزی جز خاطراتی مبهم در مه نبودیم؟


مسیح فرزند انسان: جبران خلیل جبران 
برگردان: سیمین پناهی‌فرد

Tuesday, December 20, 2016

شب چله مبارک


 Dec 20, 2016, آخر پاییز ۳۰ آذر
 جوجه‌هاتو شمردی، آخر پاییزه آ

💞Happy Yalda💕

 Dec 21, 2016، اولین روز زمستان ۱ دی

Winter Solstice 2016 (Northern Hemisphere)



Dec 20, 2016، آخر پاییز ۳۰ آذر

اصولاً  تغییر و تحول را دوست دارم، یا به عبارتی دیگر از سر به سر گذاشتن شعرا لذت می‌برم :) این بار رفتم سراغ فروغ و ناخنک زدم به یکی از شعرهای مورد علاقه‌ام . 

فروغ آن قدر بزرگوار است که تصور نکنم ناراحت شود. فروغ، یادت رفته بود از شب یلدا شعر بگویی، برای همین من دو سطر به سروده‌ی زیبات اضافه کردم:  چقدر شب چله خوب است، چقدر مزه‌ی انار یلدا خوب است و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می‌آید.

و صد البته چقدر من از شعرهای فروغ خوشم می‌آید به ویژه زمستان‌ها ، سالگرد فروغ نزدیک است یادش گرامی.


image: psdgraphics

Saturday, December 17, 2016

Wednesday, December 14, 2016

خدا برای اوست که هستی او را در دل خویش لمس کند


میلاد حضرت محمد مصطفی (ص) و هفته‌ی وحدت گرامی باد

بخوان به نام پروردگارت...


خدا بی‌منتهاست.
بی‌منتها را باید شورمندانه و با همه‌ی وجود خواست.
تنها در این صورت است که او از آن تو می‌شود.
اگر در ستایش و نیایش تو شور و شراری نباشد،
بتی را ستایش کرده‌ای.
اگر بتی را با شور و شرار و حضور تمام عیار دل ستایش
و نیایش کنی، خدا را ستوده‌ای.
در این زمینه، عطار حکایتی شیرین و شنیدنی دارد.
عطار می‌گوید شبی از شب‌ها، روح الامین در سدره بود.

او شنید که خداوند عاشقانه به راز و نیازهای کسی لبیک می‌گوید.
روح‌ الامین گفت: «نمی‌دانم کیست که در این وقت شب با خدا سخن می‌گوید. اما هر که هست، بنده‌ای‌ست عالی که نفسی مرده و دلی زنده دارد.»
بنابراین، خواست که این بنده‌ی عالی مقام را بشناسد،
او هفت آسمان و زمین را گشت.
دریاها و کوه‌ها را گشت.
به دشت و دمن سر کشید.
اما اثری از این بنده‌ی خوب خدا نیافت.

ناچار به سوی حضرت حق شتافت و مشاهده‌ کرد که
خداوند همچنان مشغول لبیک گفتن به آن بنده‌ی سعادتمند است.
بازگشت و دوباره به جست‌وجو پرداخت.
سرانجام، بی‌آنکه آن بنده‌ی دعاگو را دیده باشد، نزد
خداوند رفت و گفت: «تو او را به من نشان بده. شوق دیدار او را دارم.»
خداوند به روح الامین گفت: «به روم و به فلان ویرانه برو. او را خواهی یافت.»
روح الامین به روم رفت و در آن ویرانه بت‌پرستی را
دید که از خمیر مانده‌ی نان بتی ساخته است و در
مقابل آن بت زار می‌زند و عاشقانه نجوا می‌کند.
بت‌پرست،
در آن ویرانه،
شورمندانه و عاشقانه بتی را خطاب می‌کرد
 و خداوند به لطف خویش به او پاسخ می‌داد!
اگر در ستایش و نیایش تو شور و شراری نباشد، بتی را ستایش کرده‌ای.

در ستایش زندگی به قلم مسیحا برزگر













M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com