This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label زندگی در اینجا و اکنون. Show all posts
Showing posts with label زندگی در اینجا و اکنون. Show all posts

Saturday, April 30, 2016

برخورد استادانه با انتقادات


انتقاد
می‌گویند انتقاد بسان چاقوی جراحی است، گاه درمانگر است و زمانی نابودگر. پس شایسته است هنگام قضاوت حسابی محتاط باشیم، مبادا دلی را بشکنیم یا ذوقی را کور کنیم! اما امروز قصد ندارم درباره‌ی خوبی و بدیِ نقد و داوری صحبت کنم، بلکه می‌خواهم درباره رهایی از واکنش‌های شدید و افراطی نسبت به داوری دیگران حرف بزنم.


آری گرفتن
  در دروازه را می‌شود بست، در دهان مردم را نمی‌شود بست ، کارتون پیرمرد، نوه و الاغ‌شان را به یادم می آورد، پیرمرد و نوه‌اش هر کاری کردند تا دل مردم را به‌دست آورند، ولی موفق نشدند، که نشدند. در نهایت، الاغ نگون بخت را به دریا انداختند، به این امید که حرف و حدیث ها تمام شود، دریغ و صد افسوس! حالا دیگر آوازه ی حماقتشان به گوش آسمان‌ها نیز رسیده بود!

کاش این فقط یک داستان بود! بپذیریم که آری گرفتن شیوه زندگی ماست: چه بسیار نوجوانانی که بی‌راهه نمی روند تنها به سبب جلب رضایت دوستان، چه خانواده‌هایی که از هم نمی‌پاشند فقط برای رهایی از دست داوری دیگران، چه ایده‌هایی که اجرایی 
نمی‌‌شوند تنها به دلیل تمسخرهای منفی‌‌بافان!
ما هر کاری انجام می دهیم تا نظر مساعد دیگران را جلب نماییم، و جوری رفتار می‌کنیم که مورد پسند اکثریت است، برای همین است که تاب هیچ انتقادی را نداریم. در صورتی که مردم همواره ما را نقد می کنند، این یک حقیقت است، چه خوش‌مان بیاید، چه بدمان. بی اغراق، اگر دنبال رأی آری و کسب تأیید دیگران باشیم، حسابی به دردسر میفتیم و زیادی آسیب‌پذیر می شویم. رک بگویم، می شویم بازیچه‌ای در دست دیگران؛ وقتی سایرین اعمال و رفتار ما را ستایش می کنند، احساس خوبی داریم و زمانی که بر ما خرده می گیرند، خشمگین، سرخورده و شدیداً آزرده‌خاطر می شویم. بهتر است خودمان را همان‌طور که هستیم، بپذیریم؛ همرنگی با جماعت را کنار بگذاریم و به مردم عکس روتوش خودمان را نشان ندهیم :) «گر که خواهی نیکبخت باشی/ یکدل و یک رنگ باش. قالی از چند رنگ بودن/ زیر پا افتاده است».
برای برخورد مناسب با انتقادات، باید غرور بی جا کنار گذاشته شود، یعنی آن تصویری که دوست دارید از خودتان به دیگران نشان دهید. آنچه هستید و جایگاهی را که دارید بپذیرید، نیازی نیست نسبت به هر انتقادی واکنش نشان دهید. این فقط یک پیشنهاد به شماست و این شمایید که تصمیم می گیرید آن را بپذیرید یا نه.


برخورد مناسب با انتقاد
حال که انتقاد، واقعیت اجتماعی ماست، پرسشی که مطرح می شود این است در برابر انتقاد چه باید کرد؟ خشم، مقاومت، توجیه یا انتقام و تلافی؟

گرچه این رفتارها، طبیعی ترین واکنش ها نسبت به انتقاد است، مناسب ترین واکنش  نسبت به یک پیشنهاد نیست. پیشنهاد؟ درست است، ما انتقاد را یک پیشنهاد در نظر می‌گیریم، نه سوء نیت، نه یک رأی خصمانه، نه جوابی منفی. وقتی به انتقاد این طوری نگاه کنیم، اصلاً کل ماجرا عوض می شود، نه؟ دیگر لازم نیست در برابرش جبهه بگیریم، صدایمان را بالا ببریم، با نیرنگ و فریب آن را بپوشانیم یا توجیهش کنیم، کافی است که آن را بررسی کنیم تا درستی یا نادرستیش مشخص شود، بعلاوه دست ما برای رد یا پذیرش پیشنهاد کاملاً باز است.

این جاست که شناخت از خویشتن به دادمان می رسد، هر چه شناخت ما از خودمان عمیق‌تر باشد، واکنش مان نسبت به پیشنهادهای وارده معقولانه‌تر و سنجیده‌تر است و طبیعتاً تشخیص انتقادات بجا از انتقادات نابجا ساده‌تر است.


چیزی که در پس نیرنگ پنهان شده باشد، رسوا خواهد شد و کسی که اشتباهات را رنگ و لعاب بزند، با تحقیر و تمسخر رسوا می شود

"شاه لیر، ویلیام شکسپیر"


 با این نگرش انتقاد مغرضانه معنا ندارد: انتقادات یا بجا هستند یا نابجا. اگر بجا هستند باید از منتقد سپاسگزار باشیم، که از کنار اشتباه ما سرسری نگذشته است و با یادآوری خطا فرصت تصحیح آن را برای ما فراهم کرده است، و اگر نابجاست، پس منتقد اشتباه کرده است، و از آن جایی که بشر جایزالخطاست، باید او را بخشید و از خطایش گذشت، حتی می شود از او هم سپاسگزار بود، برای آن که اعتماد به نفست را محک زده است.

 اصولاً نقد فقط یک سری اطلاعات است که منتقد درباره‌ی ما کشف کرده است، این ما هستیم که تصمیم می گیریم چه اهمیتی برای اطلاعات قائل شویم، آیا اطلاعات مهم و با ارزشی هستند؟ لازم است بابت آنها خودمان را نگران کنیم؟ یا باید آنها را دور بریزیم؟ تصمیم نهایی با ما است؛ صرف نظر از این که اطلاعات درست باشند یا نادرست. بهتر است به ندای قلب‌مان گوش بسپاریم، ببینیم انتقاد ما را به چه کاری فرا می‌خواند؟ تصحیح رفتار یا تکرار رفتار. اگر از وضعیت وجود راضی هستیم، ضرورتی ندارد برای جلب نظر دیگران خودمان را تغییر دهیم.
مثال: شما و همسرتان سر رفتن به نماز جمعه با هم اختلاف دارید، همسرتان فکر  می‌کند دوره‌ی نماز جمعه گذشته و شما زیادی سنتی هستید. لازم نیست جنگ مذهبی راه بیندازید، بهتر است پای صحبت‌هایش بنشینید و پیشنهاداتش را با ذهن باز بشنوید، بعد درباره‌ی نگرش خودتان صحبت کنید. سپس در سکوت تصمیم خود را بگیرید، بدون این که از بالا به وی نگاه کنید، یا او را برتر از خودتان بدانید، تصمیم‌تان را عملی کنید. اگر به نماز جمعه علاقه دارید، به خاطر شماتت‌ها و سرزنش‌های او روی خودتان پا نگذارید، خشم و عصبانیتش را درک کنید و خطر از دست دادن عشق و محبتش را به جان بخرید، به همسرتان بگویید:«نظرت برایم خیلی محترم است، ولی من به کارم عمیقاً اعتقاد دارم.» اگر عاشقتان باشد شما را همین جوری می پذیرد و اگرنه، شما را ترک  می‌کند. به هرحال لازم نیست همیشه بله بگویید، کاری را که با وجودتان هماهنگ است انجام دهید و از قلب تان پیروی کنید.
روش دیگری که پیشنهاد می شود، «تغییر میدان درک» است، اگر یکی از نزدیکان زیاد سرزنش‌مان می کند، می توانیم از این روش بهره بگیریم. وقتی او انتقاد را آغاز کرد، توجه‌مان را به شخصیت واقعیش و لحظات زیبایی که با هم گذراندیم معطوف کرده، به این ترتیب دیگر او را یک غول وحشتناک نمی بینیم و برداشت‌مان نسبت به آن شخص به کل عوض می شود و خود نیز احساس بهتری داریم.



احترام به عقاید دیگران
انتقاد هدیه ای است که می توان آن را پذیرفت یا پس فرستاد، نیازی نیست به هر انتقادی واکنش نشان دهیم، اگر انتقادی خون‌مان را به جوش آورد، بهتر است دقایقی راه برویم تا آرام شویم، به جنگل برویم چوب بشکنیم یا با صدای بلند فریاد بزنیم تا خودمان را خالی کنیم. سعی کنیم در لحظات خشم و عصبانیت جملاتی بر زبان نیاوریم که بعدها پشیمان شویم، به خاطر بسپریم که جملات توهین آمیز تهدید جدی برای یک رابطه محسوب می شوند. پیشنهاد می شود هنگام عصبانیت قدم بزنیم و به اُورتورِ اگمونت بتهوون گوش بسپاریم. با این موسیقی احساس می کنیم خشم به اوج می رسد، و به یکباره متعادل می‌شود. بیایید، با انتقادات استادانه‌تر برخورد کنیم، به عقاید یکدیگر احترام بگذاریم و به هم عشق بورزیم.

 

زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین 
  M.T☺











M.T

Saturday, February 20, 2016

احساس گناه



« از کرده ی خود پشیمانم/ جز توبه ره دگر نمی دانم.»

بارها و بارها در طی روز به سراغ مان می آید و نمی گذارد یک آب خوش از گلویمان پایین برود: وقتی سر به سر کسی می گذاریم؛ کلاه کسی را بر می داریم؛ چراغ قرمز را رد می کنیم؛ پشت سر کسی صفحه می گذاریم یا از زیر بار وظایف مان شانه خالی می کنیم، احساسش می کنیم.
تقصیر این وجدان لاکردار است که مثل خط کشِ ناظم همیشه بالای سر ماست و ما را عذاب می دهد.
برای بسیاری از اشخاص رهایی از احساس گناه به رویایی دست نیافتنی می ماند، به ویژه برای اشخاصی که بدون سر زدن خطا، با اخمی، تشری، بغضی، آهی یا اشکی دچار عذاب وجدان می شوند :)


« آری، چگونه می توانید مجازات کنید کسانی را که عذاب وجدان دارند و از گناه خویش پشیمانند؟ مگر پشیمانی و عذاب وجدان همان کیفری نیست که قانون تعیین می کند؛ همان قانونی که شما مسئول اجرای آن هستید. با این وجود، شما نمی توانید مرهم پشیمانی را بر دل بی گناهان حاکم کنید یا آن را از دل گناهکاران درآورید. او شب هنگام، زمانی که هیچ کس منتظرش نیست، می آید و مردم را از خواب غفلت بیدار می کند تا به اعمال و رفتار خود بیندیشند.»  خلیل جبران

چرا عذاب وجدان؟

یکی از ظهرهای آفتابی فصل پاییز بود. سرازیری خیابان را با هیجان پایین می رفتم تا برای مدرسه خوراکی بخرم، فرصت کمی داشتم، یک ربع دیگر زنگ مدرسه می خورد.
نزدیک خواربار فروشی دختری گریان توجهم را گرفت، انگار چیزی گم کرده بود، روی زمین مشغول جستجو بود. تا مرا دید، صدایم زد و خواست در پیدا کردن سکه یاورش باشم. پذیرفتم، یکی دو دقیقه ای فضای سبز را گشتم، اما سکه ای نیافتم. یک آن از خاطرم گذشت می توانم بیشتر کمکش کنم، خوراکی نخرم و پولم را به او ببخشم. شاید اگر روز دیگری بود، این کار را می کردم، اما نه آن روز نه،اصلاً امکان نداشت! مگر سالی چند بار از طرف مدرسه به سینما می رفتیم، فقط یک بار. تازه اگر دست خالی به مدرسه می رفتم، دوستانم شاکی می شدند. این شد که پا گذاشتم به فرار، دختر فریاد زد:« وایسا، داری کجا می ری؟»، بی آن که بایستم یا سربرگردانم، گفتم:« ببخشید دختر خانم، مدرسه ام دیر شده، باید برم.»
از بقالی که بیرون آمدم، چنان تیز و سر به زیر سر بالایی را بالا رفتم ، مبادا که نگاه شرمسارم به نگاه ملامت گرش بیفتد.
سر وقت به مدرسه رسیدم، اتوبوس هنوز نرفته بود، اما همه ی راه و حتی در سالن سینما فکر آن دخترک غمگین و پریشان دمی آرامم نگذاشت. بدتر از آن، سالها از آن ماجرا گذشت و از احساس پشیمانی و گناه سبک نشدم ، مدام از خودم می پرسیدم این احساس درست است یا اشتباه؟ و چرا چنین حسی دارم؟

احساس گناه، احساسی است که در اغلب اوقات شبانه روز تجربه اش می کنیم، هنگامی که همسر، والدین، خواهر و برادر، رئیس، همکار، همسایه، دوست ، غریبه و آشنا با قیافه ای ناراضی یا چشمانی غمگین به ما زل می زنند، وجدان به ما نهیب می زند که آگاه باش! خطایی از تو سر زده که باید بابتش شرمنده و پشیمان باشی. پرسشی که در اغلب مواقع برای ما مطرح می شود این است که آیا احساس درستی دارم؟ آیا اشتباه نمی کنم؟ یعنی، در برابر هر اخم، تشر، اعتراض و بغضی مسئولم و باید خود را مقصر بدانم؟

برای پاسخ به این پرسش اول باید بدانیم که چرا چنین احساسی در نهاد انسان وجود دارد؟ و وظیفه اش چیست؟ عذاب وجدان سنگ محکی است برای سنجش خلوص و هماهنگی درون انسان. در حقیقت، ندای وجدان مسیریاب انسان است، اوست که از ما می پرسد مطمئنی که راه درست را می روی یا نه؟ اگر محکم بله بگوییم از سر راه مان کنار می رود و راحت مان می گذارد، اما اگر به درستی مسیر ایمان نداشته باشیم، یقه امان را محکم می چسبد و هرگز رها نمی کند.

پس دفعه ی بعد که عذاب وجدان گرفتیم، مردانه از خودمان بپرسیم او حق دارد یا ندارد؟ اگر حق به جانب ماست، از این احساس قدردانی کنیم که صداقت ما را به یادمان آورد، بعد این احساس را رها کرده، مطمئن گام بر می داریم.
 ولی چنانچه بدانیم مقصریم و داریم بیراهه می رویم، دور می زنیم و معذرت می خواهیم تا لکه ی گناه بر قلب مان ننشیند.

مثال: صبح جمعه است. مرد قصد دارد با دوستانش به گردش برود، اما همسرش توقع دارد که او در منزل بماند و به وی کمک کند. مرد بی توجه به نگاه ملتمس همسر از خانه بیرون می زند، اما در راه، احساس گناه بر او چیره می شود. بهتر است به خانه برگردد یا به حرکت ادامه دهد؟
تصمیم ایشان بستگی به این دارد که تا چه اندازه خودش را مسئول ناراحتی همسرش بداند. اگر او، مردی است که به قدر کافی برای همسرش وقت گذاشته و به او توجه داشته است، می تواند با آسودگی به رانندگی ادامه دهد تا به دوستانش بپیوندد. اما در صورتی که مرد خودش را مقصر بداند، خودرو را نگه می دارد، تا با همسرش تماس بگیرد. خدا را چه دیدید شاید هم به خانه برگشت و به همسرش کمک کرد تا اشتباهش را جبران کند.


ریشه یابی

عوامل زیادی احساس گناه را در انسان برمی انگیزند، «از دست دادن» یکی از عوامل زمینه ساز احساس گناه است که به حس ارزشمند بودن انسان بر می گردد. آن هنگام که در چشم دیگران خوار و خفیف می شویم؛ محبت و عشق همسر، خانواده یا دوستی را از دست می دهیم؛ زمانی که مقام، منزلت، شهرت یا اعتبار از ما سلب می شود، یا زمانی که سکه ی یک پول می شویم و بی آبرو ، احساس گناه بر ما مستولی می شود، بلکه بتواند آن چه را رفته به ما باز گرداند، ولی « اون که رفته دیگه هرگز نمیاد.» پس چسبیدن به این حس نه تنها سودمند نیست، بلکه خود مانعی برای پرداختن به آینده است.
بهتر است خالصانه برای از دست رفته عزاداری کرد، بعد رخت عزا را از تن درآورد ، جای خالی را دید ، چاره ای اندیشید و به استقبال فرصت های تازه رفت. در اصل باید فقدان را فهمید و درک کرد؛ یعنی:

۱- قدردان و شکرگزار موهبتی که مدتی فرصت تجربه اش را داشتیم، باشیم.
۲
- بپذیریم که شرایط تغییر کرده است.
۳- بر امکانات و فرصت های ممکن تمرکز کنیم.


مواقعی نیز احساس گناه به سبب اشتباهی است که مرتکب شده ایم. مثل اوقاتی که دلی را شکسته ایم؛ کلاهی را برداشته ایم؛ آبرویی را برده ایم و ... در چنین مواردی کافی است گناه را به گردن گرفته، تأسف مان را ابراز کنیم، اگر ممکن است خطا را جبران کنیم و گرنه خودمان را ببخشیم و برای همیشه از قید گناه آزاد شویم:«درست است که مرتکب این اشتباه شدم، اما خودم را به طور تمام و کمال می پذیریم!» بعد پاک کن سحر آمیز را برداریم و در تخیل خطایمان را تصحیح کنیم.

ریشه ی احساس گناه را در بازتاب جهان بیرون باید جست، زمانی که مردم می گویند که از فلان رفتار ما آزرده شده اند، احساس گناه را در ما به وجود می آورند. ما چطور با این احساس رو به رو شویم؟ آن را بپذیریم؟ حالا پاسخ این پرسش را می دانیم.

 در مواجهه با چنین اظهار نظری صادقانه و بی طرفانه رفتارمان را بررسی می کنیم اگر موردی برای رنجش نیافتیم که هیچ، اما در صورتی که دریافتیم اعتراض شخص به جا و منطقی است از او معذرت می خواهیم و تأسف عمیق خود را اعلام می کنیم:«متأسفم، که تو را رنجاندم، مرا ببخش، واقعاً متأسفم!»

این که شخص ما را ببخشد یا نبخشد، دیگر به خودش بستگی دارد، یک بار عذر خواهی کافی است، لازم نیست هر بار که شخص را دیدیم تأسف خویش را ابراز کنیم و با تقویت احساس گناه، شیطان را پروار کنیم.

حتی اگر مطمئنیم شخص آزرده، هرگز از ما راضی نخواهد شد، پس از ابراز تأسف خالصانه، پشیمانی و احساس گناه را فراموش می کنیم.زیرا «ما جوابگو و مسئول احساس آزردگی که فرد دیگری آن را می پروراند نیستیم.»، می شود از شخص رنجیده خاطر پرسید :«من مقصرم که تو را رنجاندم، اما تو چرا این احساس را به خودت راه دادی؟ چرا دژ محکمی در برابر حملات بیگانگان برای خودت نساختی؟ چرا از قلعه ی قلبت خوب محافظت نکردی تا دشمن واردش نشود؟ تو به اندازه ی من، بلکه بیشتر  مقصر نیستی؟ من به تو حمله کردم ،ولی قبول کن که تو هم جنگجوی خوبی نبودی.»


آدرس بهشت
 
راستی چرا تا این حد به احساس گناه وابسته ایم؟ چرا از گناه خودمان و دیگران به راحتی نمی گذریم و کینه به دل می گیریم؟ بی شک در این شیوه ی سودی برای ما نهفته است، این طور نیست؟

البته! از همین روست که واژه ی «بخشش» بر لب مان جاری است، ولی بر قلب مان واژه ی «نمی بخشم» حک شده است. ما آگاهانه و ناآگاهانه دیگران را در احساس گناه نگه می داریم، شاید به بهشت نزدیکتر شویم و خویشتن را در احساس گناه نگه می داریم، تا به خود یادآور شویم که کامل و بی نقص نیستیم. بلکه با انجام کارهای نیک خود را بسازیم و بنده ی شایسته ی خدا شویم.

متأسفانه، آدرس اشتباهی بهشت را گرفته ایم، با انتظار نیکی از گناه و تقویت شیطان هرگز به حوالی بهشت نیز نخواهیم رسید، بهتر است بانک مان را عوض کنیم و سود را در راستی قلب و خلوص نیت ببینیم. دست و پا زدن در مرداب احساس پشیمانی، حاصلی ندارد جز نگرانی ، غم ، افسردگی و کناره گیری از زندگی.


راه مستقیم و درست برای رهایی این پرسش است:«چرا هنوز به این احساس چسبیده ام؟» یافتن پاسخ این پرسش، همان رهایی است. بیایید از احساس گناه فاصله بگیریم، زیرا انرژی انسان به همان جا می رود که او توجهش را به آن معطوف کرده است.


« با احساس گناه شیطان را پروار می کنیم!»

زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
 M.T :)


Saturday, January 30, 2016

تحریف واقعیت


​



واقعی بودن، بزرگ ترین نیرنگ است.           گئورک کریستوف لیشتبرگ

دنیا اتاقی است پر آینه، همان طور که در اتاق آینه ها تشخیص حقیقت از مجاز آسان نیست؛ در دنیای فانی نیز حقایق چنان تحریف شده، که تمییز واقعیت از کذب گاه غیر ممکن به نظر می رسد. برداشتن نقاب چهره و چشم پوشی از تحریف واقعیت، رهایی است. « از قضا آیینه ی چینی شکست / خوب شد اسباب خود بینی شکست.»




 

دستکاری واقعیت


بر کاجی بلند زاغ کوچکی ساکت نشسته بود. سکوتش شگفت آور نبود، چون یک قالب پنیر پامزان به منقار داشت. پای درخت، روباهی به تنه ی درخت تکیه زده بود، چشمانش هم می درخشیدند، اشتباه حدس نزنید عاشق نشده بود، گریه هم نکرده بود، فقط سر آن داشت که پنیر را از چنگ زاغک در بیاورد. بنابراین بنا گذاشت به خواندن: « چه سری! چه دمی ،! عجب پایی! پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ .نیست بالاتر از سیاهی رنگ. گر خوش آواز بودی و خوشخوان .نبودی بهتر از تو در مرغان.» اگر زاغک کتاب فارسی دوم دبستان سالها پیش را خوانده بود، وسوسه نمی شود که آواز بخواند چون آخر داستان را می دانست، اما از آن جایی که جوجه بود زد زیر آواز، روباه هم پنیر را یک لقمه ی چپ کرد و در جنگل ناپدید شد. تحریف واقعیت همان کاری است که روباه قصه ی ما انجام داد، او کوشید کلاغ را تحت تأثیر قرار دهد. 


واژه ی دستکاری واقعیت؛ یعنی، دست بردن در حقیقت،  تغییر حقیقت به نحوی که به  دیگران آن چه را عقیده ی ماست باور کنند. در زبان آلمانی واژه دستکاری غیر از دست بردن به معنای خنثی کردن بمب نیز هست :)، واضح است که اگر سیم را اشتباه بچینیم بمب منفجر می شود، این مسئله در مورد تحریف واقعیت هم صدق می کند. گاهی این کار چنان ماهرانه انجام می شود که طرف مقابل واقعاً متوجه نیرنگ نمی شود و نمی رنجند. ولی در اکثر مواقع شخص متوجه می شود. سکوت می کند زیرا چاره ای جز پذیرش خواسته ی ما ندارد.



فریبی نیست، کاملاً غریزی است
وقتی از تحریف واقعیت صحبت می شود، بیشتر مردم آن را یک رفتار کاملاً طبیعی تلقی می کنند و می گویند میل به تحریک دیگران در ساختار ژنتیکی جملگی موجودات کره ی زمین از گیاه تا انسان دیده می شود، ویژگی که ضامن بقای موجودات است. آیا گل با ظاهر دلفریبش زنبور را اغوا نمی کند تا بر رویش نشسته، او را بارور سازد؟ آیا از بدو تولد برای رسیدن به خواسته هایمان گریه نمی کنیم یا نمی خندیم تا توجه والدینمان را به سوی خویش جلب کنیم؟ آیا متخصصان تبلیغات، فیلم سازان، سیاستمداران، فروشندگان سعی نمی کنند مردم را تحت تأثیر قرار دهند؟ پس فریبی در کار نیست.

و با این توجیه در فریبکاری استاد می شویم؛ در سه، چهار سالگی خوب بلدیم با قهر، بداخلاقی، پرت کردن اسباب بازی ، به هم ریختن اتاق، شکستن وسایل، یا جیغ و داد به خواسته های خود برسیم. بزرگتر که می شویم روش هایمان هم پیچیده تر و مرموزتر می شوند و به این ترتیب فریبکاری تا پایان عمر مانند یاری وفادار در کنارمان می ماند.
  

شیوه های تحریف
چطور واقعیات را تحریف می کنیم؟ اصولاً تحریف بی فایده است یا با فایده؟ یعنی تحریف همیشه ما را به اهداف مان می رساند؟  

تحریف به روش های مختلفی صورت می گیرد، ساده ترین و پیش پا افتاده ترین شیوه ی تحریف دریغ کردن محبت، قهر، اخم و بد اخلاقی و طرد کردن شخص است، این ساده ترین سلاح معمولاً مؤثرترین نیز هست، زیرا مردم در اغلب موارد تسلیم خواسته ی ما می شوند. گاهی نیز از نفوذ، محبوبیت، قدرت و شهرت مان برای جذب آرا و عقاید دیگران استفاده می کنیم.

این که تحریف مفید است یا غیر مفید، کاملاً به نیت و انگیزه ی تحریف کننده مربوط است، انگیزه اش منفی است یا مثبت؟

اصلاً شاید بهتر باشد بپرسیم تحریف برای چه کسی سودمند است؟ لابد می گویید شخص تحریف کننده. هر چند در اغلب موارد چنین است، همیشه این طور نیست، مادری را تصور کنید که با فریب، داروی تلخی را به کودک بیمارش می خوراند، در این مثال انگیزه ی مادر مثبت است ، او بیشتر به مصلحت کودک فکر می کند تا مصلحت خویش.


بازخورد تحریف

گفتیم که ساده ترین شیوه ی تأثیری گذاری بر دیگران دریغ  کردن محبت  است. ممکن است با این روش بتوانیم نظرمان را به دیگران تحمیل کنیم، اما بهتر است از اول فکر آخر باشیم، چون آخر و عاقبتی جز انتقام طرف مقابل ندارد، اگر بدانیم رفتارمان شخص مقابل را  به شخصی « منفعت طلب » تبدیل می کند، همچنان به رفتارمان ادامه می دهیم؟

​
احساس دیگری امکان اندیشه و عمل ذهن را به طور تمام و کمال به تاراج نمی برد، مگر ترس.                                ادموند برگ


مثال 1: خانمی که مورد بی مهری همسرش قرار گرفته، با مهربانی با همسرش رفتار می کند، اما سعی می کند با پول همسرش از وی انتقام بگیرد، این خانم می کوشد با خرید لباس و جواهرات، مسافرت و برگزاری مهمانی های پر هزینه دردش را تسکین  دهد:« پولِ درد و رنج ناشی از باخت عشقم را از او می گیرم.»

مثال 2:  کارمندی که مورد تهدید و تحقیر کارفرمایش قرار گرفته، ظاهراً سر کارش بر می گردد و وظایفش را به خوبی انجام می دهد، اما قلباً از شرکت استعفا داده است، این کارمند فقط به منافع مالی خودش فکر می کند:« موفقیت شرکت و آینده اش هیچ ربطی به من ندارد، تا وقتی حقوقم پرداخت بشود همین جا می مانم، وقتی هم پیشنهاد بهتری داشتم از این جا می روم.»

 پس دفعه ی بعد که خواستیم عقیده مان را با قهر، بد اخلاقی، تهدید و تحقیر و در یک کلام با ترساندن دیگران به کرسی بنشانیم، یادمان باشد که زمینه را برای « منفعت طلبی » شخص مقابل مهیا کرده ایم. البته شخص منفعت طلب هم برنده ی این میدان نیست، به قول اوید « حسابگری ممکن نیست بر سرنوشت چیره شود! ». خانم مثال اول، بی شک در اشتباه است، دردِ عشق را نمی شود با حساب بانکی پر و پیمان تسکین داد، ازدواج که معامله نیست- هر چند بسیاری به آن مثل معامله نگاه می کنند- عشق رکن و پایه ی هستی است، روابط انسانی وقتی مستحکم و پرمعناست که بر اساس عشق باشد. همچنین است درباره ی کارمند مثال دوم، ضمن این که  طبق قانون عمل و عکس العمل، عواقب کار به شخص برمی گردد.

 
​

 

تحریف واقعیت؛ یعنی، دیگران را وا داریم تا از نگاه ما مسئله را بیینند نه از دید خودشان. باید همیشه حافظ حقیقت باشیم و پاکی و بی آلایشی قلب مان را حفظ کنیم. اما اگر بناست دیگران را تحت تأثیر قرار دهیم بهتر نیروهای والا، برتر و پر انرژی نقطه ی حرکت تأثیرگذاریمان باشند، نه نیروهای منفی و دارای انرژی پایین



زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
 
  M.T☺












M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com