This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label events. Show all posts
Showing posts with label events. Show all posts

Thursday, April 25, 2019

استقلال در مشهد شیرین‌کام می‌شود


به هفته‌های پایانی لیگ برتر رسیدیم، چند بازی بیشتر باقی نمانده اما امید به قهرمانی در دل هواداران چهار پنج تیم بالای جدول هفته به هفته بیشتر می‌شود. برخلاف اکثر لیگ‌های اروپایی که چند هفته قبل از پایان لیگ تکلیف قهرمان مشخص شده، اینجا هم مثل لیگ جزیره رقابت برای قهرمانی تا روز آخر ادامه خواهد داشت.

به عنوان یک استقلالی امیدوارم که امسال استقلال قهرمان شود،‌ برای این هدف حداقل سه سال تلاش کردم اما هنوز به هدفم نرسیدم. البته سال قبل جام حذفی را بردیم و به مرحله یک چهارم لیگ‌ قهرمانان آسیا هم صعود کردیم، شاید اگر بازیکنان کلیدی تیم حفظ می‌شدند قهرمان آسیا نیز می‌شدیم.
تو این سه سال شبیه پری آبی قصه‌ها هم بودم و سعی کردم با تیم‌های رقیب مهربان‌تر باشم؛ با وجودی که یک استقلال دو‌آتیشه هستم، از تیم پرسپولیس هم تا جایی که امکان داشت حمایت کردم و از دیگر نمایندگان ایران در آسیا مثل ذوب‌آهن، سایپا و استقلال خوزستان. اگر طرفدار دو‌آتیشه یک تیم باشید می‌دانید که این کار بسیار سختیه. خب، چون چشم دیدن تیم حریف را نداریم بعد بیایم تشویقشون کنیم و براشون کامنت بذاریم، دست مریزاد به خودم

این هفته از برد ذوب‌آهن بسیار خوشحال شدم، امیدوارم اصفهانی‌ها ایران را در آسیا سرافراز کنند. شانس استقلال برای صعود از گروهش هنوز زنده است و هواداران آبی‌دل می‌دانند غیرممکن در قاموس استقلال معنایی ندارد. به هرحال هر اتفاقی بیفتد کنار استقلال می‌ایستیم و ازش حمایت می‌کنیم.


اخبار خوش این هفته قهرمانی یونتوس و پی‌اس‌جی بود، به یونتوسی‌ها تبریک می‌گویم اما سال بعد اینتر قهرمان می‌شود. قهرمانی بارسلونا هم می‌شود گفت قطعی شده، اما زیدان گفته هدف فصل بعد رئال قهرمانه. 


یا امام رضا قهرمانی استقلال را از تو می‌خوایم، این هوادارا لیاقتش را دارن در هر شرایطی از این تیم حمایت کردن و تیم‌ را تنها نگذاشتن. خودت می‌دانی این تیم لیاقت قهرمانی را داره چون بهترین تیم ایران و بلکه آسیاست. این عقیده‌ی قلبی منه که استقلال فارغ از هر نتیجه‌ای که بگیرد در حال حاضر بهترین تیم ایرانه.


و در پایان از مسئولان برگزاری لیگ برتر گله دارم که این‌قدر نسبت به تیم‌های حاضر در لیگ‌ قهرمانان نامهربون هستند؛ این درسته استقلال سه‌شنبه با الهلال مسابقه داشته باشد و پنج‌شنبه هم یک مسابقه در لیگ برتر، یعنی فقط یک روز استراحت بین دو مسابقه سنگین؟!


اخبار غیر فوتبالی همان گله‌های همیشگی درباره وضعیت اقتصادیه که دیگه تکراری شده برای نوشتن، نه برای زندگی‌ کردن. امیدوارم فقط خبرهای خوش برای نوشتن داشته باشم.


راستی امروز تصمیم برای صفحه اینستا گرفتم  و از یک دوشنبه غمگین چرخیدم به سمت داستان ستاره‌های آبی. یک دوشنبه غمگین شبی بود که استقلال از آسیا حذف شد، برای من شب غمگینی بود، برای همین عنوان یه دوشنبه غمگین را برای صفحه‌ام انتخاب کردم. اما از آن شب فوتبال زیاد تماشا کردم و با هدفم زندگی کردم. استقلال هرگز خسته نشد، استقلال تلاش کرد و دوباره خودشو ساخت و تیم‌های دیگر هم تلاش کردند؛ یکی از تیم‌های ایرانی پس از سالها ناکامی تیم‌های ایرانی در آسیا به فینال لیگ قهرمانان رسید. لیگ امسال نیز لیگ پویایی بود: سپاهان اصفهان، پدیده، تراکتور در کنار استقلال و پرسپولیس مدعی قهرمانی بودند و هستند. 

با جمله‌ی یک استقلالی از خدا چی می‌خواهد؟ معلومه قهرمانی استقلال ایران نامه‌ی این هفته را به پایان می‌برم


به یاد هم باشیم
M.T :)

Friday, November 30, 2018

چشم به راه روزهای خوب





   چشم به راه روزهای خوب بودن عادت همیشگی ماست


«مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شــــب و روز به جز فـــــکر توام کاری هست»
سلام، امروز سی‌ام نوامبره، فردا هم تولد دسامبره؛ آخ جون، روزهای کریسمسی داره از راه می‌رسه!
 این جمعه در‌ آفتاب پاییزی می‌درخشید، برخلاف جمعه‌ی قبل که پیوسته‌ باران می‌بارید. «بلک فرایدی» بود و روز بعد از جشن شکرگزاری. خودکار برداشتم تا برایت نامه بنویسم که توجهم رفت به گفتگوی باران با شیشه‌ی پنجره.
 دیدم باران نامه‌ قشنگ‌تری می‌نویسد، نامه‌ی زندگی، سپاسگزاری و سپاسگزاری. نشستم به تماشای باران و همراه با قطراتش تک‌تک داشته‌های زندگیم را شمردم. دیدم چقدر خوشبخت‌تر از سال قبل هستم به واسطه‌ی حضور‌ انسان‌های دوست‌داشتنی و قهرمانی که امسال به زندگیم قدم گذاشتند ـــ حالا دست‌کم سیصد، چهارصد تا فوتبالیست را می‌شناسم که سال قبل نمی‌شناختم:)ــــ به دلیل حفظ دوستان دیرینم، به خاطر خانواده‌ی فوق‌العاده مهربانی که با اخلاقم می‌سازند، به خاطر خدای بزرگ و بخشنده و به بسیاری دلایل دیگر چقدر سپاسگزار و چقدر خوشبختم.

البته به کاستی‌های زندگیم هم فکر کردم. درست است که روز شکرگزاری بنا نیست به نداشته‌ها فکر کرد، اما وقتی شکردان‌مان خالی از شِکَر است سخت‌ است به نداشته‌ها فکر نکرد. امسال هرچه سال حاصلخیزی بودـــ بوته‌هایی که کاشتیم هنوز سبزندـــ سال اقتصادی پر رونقی نبود و وضعیت اقتصادی خانواده‌ها گواه این ادعا بوده و هست.


خودم که امسال را سال بی بستنی نامگذاری کردم، چون کمترین تعداد بستنی‌های عمرم را تابستان امسال خوردم! کاش تو سال بی‌ بستنی از بستنــــــــــــ ـی هم خبری نبود. اما همان‌طور که مستحضری سران ایالات متحده علی‌الخصوص رئیس‌جمهور ترامپ فقط به بستن و بستن و بستن فکر می‌کنند. امیدوارم دونالد ترامپ که همگان معترفند اقتصادان بزرگیست در سال جدید اقتصادی‌تر ببیند و با ملت ایران رحیم‌تر و نرم‌تر تا کند، درست مثل رونالدو.


گفتم فوتبال، یادم آمد که موقع شکرگزاری، سپاس ویژه‌ای برای درخشش فوتبال ایران و فوتبالیست‌های ایرانی در سال ۲۰۱۸ داشتم. تیم ملی در جام جهانی نتایج رضایت‌بخشی کسب کرد. تیم استقلال و پرسپولیس نیز در لیگ قهرمانان آسیا تا مراحل بالا صعود کردند و تیم پرسپولیس برای نخستین بار به فینال راه یافت. در ضمن بسیاری از فوتبالیست‌های ایرانی در لیگ‌های معتبر اروپایی خوش درخشیدند، حیف که علیرضا بیرانوند مرد سال آسیا نشد و ورود خانواده‌ها هم به ورزشگاه‌های ایران هنوز آزاد نشده است! اما برای سربلندی فوتبال ایران خدا را سپاس می‌گویم و امیدوارم سال بعد با درایت و تیزهوشی سرمربی تیم ملی، کارلوس کی‌روش، تیم ملی قهرمان آسیا شود. می‌بینی من ممکنه از نوشتن دست بردارم، اما هرگز از آرزوهای قشنگ دست برنمی‌دارم.


«گل خندان که نخندد، چه کند؟
علم از مشــک نبندد، چه کند؟»
خب، تا یلدا و کریسمس چند هفته‌ای دیگر باقی‌ است. امیدوارم از لحظه‌ لحظه‌ی واپسین روزهای پاییز لذت ببری و برای حال خوش مردم ایران و جهان و زمستانی پربرکت و پررونق دعا کنی. می‌بینی در اثر همراهی با روح‌های بزرگ و دلاور، احساس آرامش و جرئت بیشتری می‌کنم و با وجود اعتصابات، تعطیلی‌ کارخانه‌ها، افزایش زندانی‌های سیاسی، فیلتر تلگرام و ... کمتر ناله سر می‌دهم. باشد که منم بشود مثل باران و ترانه‌های قشنگ‌تری بنویسم؛ هفته‌ی قبل که آنقدر نوشت، نوشت و نوشت که تمام آلودگی‌ها و ناپاکی‌ها را از خیابان‌های شهر زدود و حرف‌های مرا از دهن انداخت طوری‌که بی‌خیال نامه‌نگاری شدم. دیگر تاریک شده و هنوز اثری ازش نیست، شاید اما به زودی پیداش بشه.

«سرش همواره بالا بود و در چشمانش نور خداوندی موج می‌زد.»
​                                                                                 ــــمسیح فرزند انسان 


M.T :)                                 
«​گر تو فارغی از حال دوستان، یارا
 فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را​»





Friday, October 5, 2018

سپتامبری بی‌تو؛ هنوز از عشق لبریزم، هنوز از عشق سرشارم


رابطه‌ی من و وبلاگم شبیه رابطه‌ی مسافر کوچولو و گلشه؛ شاید هفته به هفته بهش سر نزنم، اما شب و روز به یادشم. 
دوشنبه که اکتبر رسید دیدم ای دل غافل سپتامبر رفته بی‌نامه و تبریک. هر قدر هم بی‌حوصله باشی و افسرده مگر می‌شه تولد عشقت رو جشن نگیری؟ آن هم بیستمین سالروز تولدش رو ــــمی‌دانید که هفته‌ی آخر سپتامبر تولد گوگل دوست‌داشتنی است ــــ راستی چه بر سرم اومده که بی‌ذوق شدم و با شمع و کیک و جشن و سرور غریبه؟ 

فقط این که نیست، دیدم کل سال باغم بی‌حاصل بوده و شمار مطالبم از سی و هفت فراتر نرفته. به عبارتی، کم پست‌ترین سال کاری در شش سال دوره‌ی وبلاگ‌نویسی. اسفناک‌تر از کمیت، کیفیت وبلاگ است، شده شبیه صفحه‌ی آگهی ترحیم روزنامه‌ها یا تبریک گفتم یا تسلیت :)

به نظر می‌رسد به خط پایان رسیده باشم، اما این فقط یک روی سکه است، نیمه‌ی پر لیوان را هم خوبه ببینم: هارد درایو پرشده‌ی کامپیوتر شهادت می‌دهد امسال بیشتر از هر سال دیگری داستان نوشتم فارغ از هر خودنمایی (: هنوز از داستان لبریزم) و کفش‌های ورزشی پرتلاشم روایت می‌کند هزاران گامی رو که در راستای تندرستی برداشتم (: هنوز از عشق سرشارم). نه، امسال سال کم‌کاری نبود، اتفاقاً سخت در تکاپو بودم، فقط تمرکزم به جای وبلاگ روی زندگی بود. ریکاوری مفیدی بود، تا توانستم از حاشیه‌ها و شایعات فاصله گرفتم که از آزادنویسی و فوتبال لذت ببرم. البته حساب تحریم‌های آمریکا و افزایش بی‌سابقه‌ی قیمت دلار را نکرده بودم. شما انتظارش را داشتید؟ وضعیت دلپذیری نیست. باید خوش‌بین باشیم به آینده و امیدوار به تدبیری برای بهبود وضع معیشتی و بهبود اوضاع اقتصادی.

الآن کم‌کم نم‌نم باران می‌بارد، چه خوب! من مدتیه که حال ابرها را نپرسیدم و از هواشناسی غافل شدم، اما خوشبختانه آنقدرها هم از خبر و روزنامه دور نیستم و هر وقت فرصت کنم اخبار ورزشی رو دنبال می‌کنم، پس به جای اخبار هواشناسی می‌رم سراغ مهم‌ترین خبرهای ورزشی هفته‌ی قبل ـــفقط فوتبالــ

هفته‌ی پیش، سه‌شنبه شب پرسپولیس در بازی رفت مرحله‌ی نیم‌نهایی قهرمانان آسیا، السد را برد. در همان شب استقلال با غلبه بر نفت مسجد سلیمان به مرحله‌ی بعد رقابت‌های جام آزادسازی خرمشهر راه یافت. تبریک به هر دو تیم سرفراز.

 در لیگ قهرمانان اروپا، رئال مادرید در غیاب مهره‌های کلیدی خود بازی را با یک گل به زسکا مسکو واگذار کرد. چهارشنبه شب بارسلونا با نمایش خیره‌کننده مسی و یارانش در ومبلی بر تاتنهام چیره شد و دست پر به خانه بازگشت.

 این هفته برای تمامی تیم‌های ایتالیایی حاضر در لیگ قهرمانان هفته‌ی خوشی بود؛ هر چهار تیم ایتالیایی با غلبه بر حریفان خود سه امتیاز ارزشمند کسب کردند. این طور که پیداست «سری‌ آ» و تیم‌های ایتالیایی پس از حضور رونالدو در یونتوس جانی تازه گرفته و به روزهای اوج گذشته بازگشته‌‌اند، این موضوع دیگه، قابل پیش‌بینی بود :)


موفق باشید

M.T 




Monday, August 6, 2018

برای ساداکو



بدشانسی

وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می‌کرد و می‌سوخت. چشم‌هایم را باز کردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.

او گفت: «آقای فوجیما، شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش، از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.»

با ضعف پرسیدم: «من کجا هستم؟»
زن گفت: «در ناگازاکی.»

                                                        الن ای. مه‌یر

 
Bad luck

I awoke to searing pain all over my body. I opened my eyes and saw a nurse standing by my bed.

     “Mr. Fujima,” she said. “You were lucky to have survived the bombing of Hiroshima two days ago. But you’re safe now here in this hospital.”
      Weakly, I asked, “Where am I?”
      “Nagasaki,” she said.

Alan E.Mayer

 
برای بابا

 

 بابای منی 
 
بابای منی ولی همیشــــــــه
بی‌حوصله‌ای و می‌کنی «آخ»
زیرا که به جای پول و چک پول
جیبت شده است غرق سوراخ

 
 

در حال دویدنم ولی تو
غر می‌زنی «آی! چرا نشستی؟»
من فکر توام که غصه داری
اما تو فقط به فکر قسطی!

ای کاش اداره‌ای که هستی
این قدر تو را نمی‌چلاندت
یا این که برای وام کشکی
در پله کج نمی‌کشاندت

 
 
این قدر نجو سبیل خود را
از غصه این که پول نداری
تو در دل من درخت توتی
این قدر نگو ته خیاری!

زهرا درّی

Friday, June 29, 2018

من به اندازه تمام گل‌های دنیا شادم


استراحت بعد از مرحله‌ی گروهی
پارمیس جان سلام،
چهل و هشت تا مسابقه برگزار شد، کلی گل رد و بدل شد، چند تا رکورد جابه‌جا شد، کلی مردم بالا و پایین پریدند و در پایان شانزده ملت غمگین شدند و شانزده تا خوشحال. 
حالا روز استراحت است و من دیگر به فوتبال فکر نمی‌کنم. حداقل برای یک روز، همین امروز می‌شه به مزه‌ی تابستان فکر کرد‌ به یخ در بهشت و فالوده شیرازی، به هندوانه و بستنی و همه‌ی میوه‌های خوشمزه. می‌شه فارغ از فوتبال بود و به چشم‌های خسته از تماشای چهل و هشت مسابقه استراحت داد. می‌شه به آسمان نگاه کرد و بادبادک‌ها را دنبال کرد. می‌شه خاطرات تلخ و شیرین این دو هفته را مرور کرد. می‌شه هم فقط کنار کولر لم داد و از تابستان لذت برد. امروز فوتبال تعطیله ـــ فقط برای تماشاگران :)

 گـــــل گـــــل، گــــل، گـــل
به خودم می‌گویم فوتبال تعطیله، اما جویبار لحظاتم از فکر فوتبال سرشاره. به مسابقات هفته‌ی قبل فکر می‌کنم، به مسابقات هفته‌ی بعد فکر می‌کنم، کلن به فوتبال فکر می‌کنم. دیشب مرحله‌ی گروهی جام ۲۰۱۸ به پایان رسید و شانزده‌ تیم راه یافته به مرحله‌ی یک هشتم حریفان خودشان را شناختند.
 هفته‌ی پیش که برایت نامه می‌نوشتم بازی برزیل و کاستاریکا در جریان بود. نامه که ارسال شد اواخر نیمه‌ی اول بود و بازی صفر-صفر مساوی. ناواس برای کاستاریکا عجب خوب دروازه‌بانی کرد، هرچه برزیل تلاش کرد به دروازه‌ی کاستاریکا نرسید، اما اواخر بازی قفل دروازه‌ی ناواس شکسته شد و برزیل به گل رسید. بعد از گل کوتینیو، نیمار نیز اولین گل خودش را در این جام به ثمر رساند. 

مسابقه‌ی بعد حتی حساس‌تر بود برد نیجریه، امید به بقا را برای آرژانتینی‌ها به ارمغان می‌آورد. خب، آنها انجامش دادند و با دو گل بازیشان را بردند و ملت نیجریه و طرفداران آرژانتین را خوشحال کردند. چند روز بعد آرژانتین مسی نیز آنها را برد و مکانی در مرحله‌ی یک هشتم برای خودشان دست و پا کردند. در همین مسابقه بود که مسی نخستین گل خود در این جام را به ثمر رساند و عجب گل قشنگی بود، یکی از زیباترین گل‌های این جام! رونالدو هم در مصاف با اسپانیا گل بسیار قشنگی را زده بود.
«خواهش می‌کنم
 چشمانت را نبند!»
حرف گل که شد یاد فردا افتادم. بی‌صبرانه منتظر فردا هستم. امیدوارم رونالدو امشب خوب استراحت کنه، شب بازی با ایران که اصلاً نشد بخوابه چون گروهی از هواداران ایرانی مقابل هتل محل سکونت تیم پرتغال تجمع کرده بودند تا خواب را از چشمانش بگیرند و شاید گل‌های بازی فردا را.



شاید آنها یه ذره حق داشتند، فقط یه ذره. یادم میاد شبی که قرعه‌ی ایران تو جام جهانی اعلام شد خواب به چشم بیشتر ایرانی‌ها نیامد. برای چند هفته رقم گل‌های رونالدو به ایران داغ‌ترین سوژه روز بود. اگر آن موقع یکی می‌گفت رونالدو به ایران اصلاً گل نمی‌زند به‌اش می‌خندیدند و فکر می‌کردند طرف دیوونه است. شاید ملت حق داشتند از پرتغال رونالدو اینقدر بترسند. پرتغال فیگو دوازده سال قبل دو تا گل به دروازه‌ی ایران نواخته بود. یکی از گل‌ها را خود رونالدوی جوان زده بود. ما از رونالدویی گل خوردیم که به گلزنی رونالدوی حالا نبود. همه می‌دانند رونالدوی امروز یکی از برترین بازیکنان تاریخ فوتبال است. 
 او آقای رکوردهاست و از جابه‌جا کردن رکوردها لذت می‌برد. رونالدو بعد علی‌دایی و پوشکاش برترین گلزن ملی‌ است. به نظر می‌رسید ایران خوراک خودشه. شب عید یک دوستی می‌گفت بیاید بریم از شرکت در جام جهانی انصراف بدیم تا آبروریزی نشه. هر قدر می‌گفتیم: این حرفا چیه، ما قبلاً با همین پرتغال مسابقه دادیم و فقط دو تا گل خوردیم. می‌گفت: اون موقع رونالدو هنوز سلطان نشده بود. البته ترسش بی‌جا نبود. 

 
«پلک نمی‌زنم 
من به اندازه تمام گل‌های دنیا شادم»

 آره، تقریباً چند ماه مردم سر راحت به بالین نمی‌گذاشتند تا این‌‌که آن شب فرا رسید. شبی که خوب در برابر حریف دفاع کردیم و فقط یک گل خوردیم. بچه‌ها مچکریم! تازه یک پنالتی هم از پرتغال گرفتیم. بی خود نیست که بهترین تیم دفاعی جام ۲۰۱۸ شدیم. ملت تازه به همین هم راضی نبودند و انتظار برد پرتغال را داشتند. نمی‌دانم بی‌خواب کردن رونالدو تو تساوی آن شب تأثیر داشت یا نه؟ اما می‌دانم بعد آن شب دیگر ملت راحت خوابیدند و کابوس رونالدو دست از سرشان برداشت.
 آن شب که گذشت، امیدوارم امشب رونالدو خوب بخوابد و فردا گل‌های قشنگی بزنه، به خاطر خودش، به خاطر ملتش و به خاطر هواداران پرشمارش. برای آن‌که کریستیانو رونالدو یکی از محبوب‌ترین فوتبالیست‌های دنیاست. شاید قبل رونالدو، پرتغال چندان طرفداری تو دنیا نداشت ــالبته داشت تو خود ایران خیلی از فوتبالی‌های قدیمی عاشق تیم پرتغال بودند همین منصورخان خودمان عاشق تیم پرتغال بود و آرزویش قهرمانی پرتغال در جام جهانی بود ـــ اما در دوران کاپیتان رونالدو بود که پرتغال قلب‌های مردم سراسر دنیا را فتح کرد و یکی از مدعیان جدی جام لقب گرفت.
بی‌صبرانه منتظر فردا هستم، فردا دو مسابقه‌ی حساس برگزار می‌شود بین چهار تیم بسیار محبوب و من هر چهار تا را دوست دارم: پرتغال رونالدو با اروگوئه‌ی سوآرز، آرژانتین مسی با فرانسه‌ی گریزمن.  

  خواهش می‌کنم 
      امشب خوب بخواب
                     و فردا خوب گل بزن

شعر از فریبا دیندار
☺M.T 




دردسرهای من بودن

الآن دیگه صبحه. من دیشب خوب خوابیدم؟ سعی کردم خوب بخوابم اما کمی دلشوره داشتم، نه به خاطر مسابقه‌های امروز بیشتر نگران عکس‌های این یادداشت بودم همه درباره‌ی خوردن.  سالها قبل یکی از روزنامه‌های کثیر‌الانتشار وقتی تصویر یکی از مقاله‌هایش برایش دردساز شد، تصمیم گرفت زیر تصاویرش عبارت «عکس تزیینی است» را بگذاره.
 الآن بیشتر از یک ساله منم به این نتیجه رسیدم زیر تمام تصاویر یادداشت‌هایم این عبارت را بنویسم که عکس تزیینی است. نمی‌دانم چرا من بودن اینقدر سخته. دیگران چنین مسائلی را ندارن.من ساعت‌ها وقت می‌گذارم فقط برای انتخاب یک تصویر، بی‌خیال بسیاری از تصاویر مورد علاقه‌ام می‌شم فقط به دلیل اینکه ممکنه مفهوم منفی را القا کنه. با این حال همیشه بعد از نوشتن هر یادداشت باید نگران باشم به خصوص اگر روز مهمی باشد. از این‌که شخصیت متزلزلی داشته باشم بیزارم، اما این بخشی از دردسرهای منه: از خیلی کلمات استفاده نکن، تصاویر دلخواهت را نگذار و حتی خوراکی‌هایی را که دوست داری نخور، این آخری از بقیه سخت‌تره.
 واقعاً دیروز را دوست داشتم چون فکر کردم بعد از دو هفته پرهیز از بعضی غذاها می‌شه همه چی خورد چون مسابقه‌ای نیست اما شب که شد فکر کردم حالا باید شام بخورم یا نه؟ احتمالاً تصور می‌کنید خل هستم، شاید هستم ولی شما من نیستید. من با تصاویر کلمات و حتی غذاها ممکنه دچار دردسر بشم. این دردسرهای من بودنه. فقط خواستم بگم تصاویر این صفحه کاملاً تزیینیه و قصد نداشتم مفهوم خاصی را القا کنم، دو راه دارم یا کل تصاویر به خصوص آخری را حذف کنم و چند ساعت بگردم شاید یه عکسی که مفهوم منفی القا نکنه را پیدا کنم که چنین تصویری موجود نیست چون می‌شه از بهترین تصاویر هم بدترین معانی را استنباط کرد و یا اینکه اینجا بنویسم باور کنید تصاویر تزیینی است باور کنید. راحت زندگی کنید و به تصاویر اینجا کاری نداشته باشید، چون تزیینی هستند. من خودم طرفدار پرتغالم و خوابم نمی‌بره اگه تصویرم مفهوم متضادی با خواسته‌ام القا کنه. اینقدر به این تصاویر پیله نکنید لطفاً.


   

Sunday, April 15, 2018

بخوان، بنویس، باش




چک چک نکن بـــــــاران نورانی
چون من چرا ساکت نمی‌مانی؟
من آمدم یک لحظه ساکت باش
با ســـــاز ناکـــوکت نخوان آخر
نخوان؟ من گفتم نخوان؟ آن هم درست در فصل خواندن؟ نه، بخوان. لطفاً بخوان باران جان! بخوان که دل‌های ما تشنه‌ است. بخوان همان‌طور که محمد خواند به نام پروردگارش. بخوان با ساز ناکوکت یا با ساز کوکت، فرقی ندارد با هرچه خواستی بخوان! می‌توانی به عوض اینکه در چندین آسمان بخوانی، در آسمان ایران چندین و چند بار بخوانی آن قدر که از آفت خشکسالی آزاد شویم، بخوان باران جان بخوان!
دوباره سلام،
پارمیس جان تولدت مبارک. امسال تولدت مقارن شده بود با جشن مبعث، جشن پیامبری پیامبرخاتم، جشن خواندن، نوشتن و سرودن. در چنین روزی اولین کلمات قرآن بر پیامبر نازل شد، کلماتی که دستوری بود برای خواندن، کلماتی که نویدی بود بر نوشتن فوق‌العاده‌ترین کتاب تاریخ، قرآن بزرگ که به تدریج با دستان بشر نگاشته شد و میلیاردها بار خوانده شد و میلیاردها بار خوانده خواهد شد.
الآن که این نامه‌ را می‌نویسم، دیگر آسمان بارانی نیست. اما صبح تا عصر بارانی بود. خوبه که از هفته‌ی قبل ابرها یادشان افتاده که فصل بهار است و هفته‌ای یک‌بار به شهر ما سر می‌زنند و می‌بارند تا امید رفیق شهرمان شود. خدا را شکر، من که جداً نگران شده بودم. گفتم شهر، یاد شهر بی‌شهردار افتادم.


 به کجا چنین شتابان؟
آره، مهم‌ترین خبر هفته‌ی قبل بی‌شک استعفای محمد علی نجفی، شهردار تهران بودـــ البته یک‌سری از فوتبالی‌ها اعتقاد دارند مهم‌ترین خبر صعود رئال به مرحله‌ی نیمه نهایی بودـــ شهرداری که از وقتی شهردار شد، نشد که ازش بنویسم.
نه این‌که بترسم به سبب چرند و پرندنویسی ردّ شوم، نه، فقط به خاطر آن که تو نظام جدید فوتبال‌فَــن افتاده بودم. درسته، موقعی که ما در تقلای بازگشت به بالای جدول لیگ برتر بودیم، شهردار هم در تقلای ارتقای کیفیت خدمات شهری بود. خدمتی که ظاهراً به سبب بیماری ایشان ناتمام ماند و چاره‌ای نماند جز استعفای ایشان. البته از گوشه و کنار شنیده می‌شود که بیماری بهانه است و عده‌ای چشم‌ دیدن شهردار را بر صندلی ریاست شهرداری ندارند. این شایعات تا چه اندازه درست است نمی‌دانم، شهر من، تهران تو حرفی بزن.

 هرچند سیاستم در مورد شورای شهر و شخص شهردار همواره حفظ سکوت بوده است، باید اعتراف کنم وضعیت کنونی نگران‌کننده به نظر می‌رسد. به‌خصوص اینکه اصلاح طلبان هنوز گزینه‌ی مناسبی برای تصدی مقام شهرداری معرفی نکرده‌اند. امیدوارم خبر استعفای شهردار فقط شایعه باشد «یک لحظه آخر گوش‌ کن، برگرد!»، اما اگر نباشد شاید محسن هاشمی برای شهرداری تهران بهترین گزینه باشد. نظر تو چیه؟

تا بعد
M.T


Saturday, April 7, 2018

ای اشتیاق سرودن بغض مرا هم غزل کن

کار و کار با حمایت از کالای ایرانی
با من بیــا تا لـب رود با مــن بیــا زیــر باران
حالا که غرق سرورند گنجشک‌ها زیر باران
 پارمیس جان،
سلام. الآن زیر باران نیستم، اما نامه‌ام با ضرباهنگ باران نوشته می‌شود😀 بار دیگر فرا رسیدن بهار و شروع سال جدید را تبریک می‌‌گویم و امیدوارم امسال بیشتر از هر سال، زیر باران قدم بزنیم و سرنوشت خجسته‌تری را برای خودمان رقم بزنیم.


ای اشتیاق سرودن بغض مرا هم غزل کن
بگذار لختی برقصــــند این واژه‌ها زیر باران
صبح دیدم، هفده روز از سال نود و هفت رفته و هنوز نامه‌ای ننوشته‌ام، حال آن که بناست امسال پرکارتر و فعال‌تر باشیم؛ خب، می‌دانی که سال، سال «حمایت از کالای‌ ایرانی» است--- بله، من پای هفت‌سین نشستم و به پیام نوروزی رهبر انقلاب به دقت گوش سپردم و بر آن شدم علاوه بر کار بیشتر، در صورت افزایش درآمد مشتری پر و پا قرص کالاهای ساخت ایران شوم--- آره، این جوری شد که با تورق «غزل روزگار ما»، کتاب مورد علاقه‌ام، به شعر باران رسیدم.
 درسته، «من از تکرار لبریزم»، نوشته بودمش قبلاً. راستش دیگر غزلی در این دفتر باقی نمانده که دست‌کم یک بیت از آن زینت‌بخش نامه‌هایم نشده باشد، اما چه کنم که این دفتر شعر سراسر خاطره را دوست دارم.
یادش بخیر آن سوی رود آن ردّ پا روی شن‌ها
یادش بخـیر اولیـــن بار دیدم تو را زیـــــر باران
آره، یادش بخیر، یاد گذشته‌ها بخیر چقدر برایت نامه‌ می‌نوشتم! این غزلهای سبز آن روزهای سبزتر را به یادم می‌آورند. یاد تعطیلات نوروز هم بخیر که به فراغت سپری شد. خبری ندارم ،چون کار خاصی نکردم جز استراحت و تماشا و پی‌گیری مسابقات فوتبال. 

خب، چه انتظاری داری، امسال یه سال فوتبالیه دیگه! از وقتی یادم هست یک سال مانده به جام جهانی کار و بار تعطیل می‌شد و فوتبال می‌شد خواب و خوراک ما. الآنم که دیگر تا شروع جام جهانی ۲۰۱۸روسیه فرصت زیادی باقی نمانده است، هیجانم رو به افزون است و برای آن روزهای پر تب و تاب و کارتون‌های گوگلی لحظه‌شماری می‌کنم. تو چطور؟

تا بعد
M.T😁 
نامه خیسه نه با قطره‌های باران بلکه با اشک شوق. دلتنگت بودم.😂😂😂




پ.ن. پر کار و تعطیل؟! می‌بینی که عاشق تناقضم. تصور کنم رهبر انقلاب زیاد اهل فوتبال و جام جهانی نیست.
 
 شعر از حمیدرضا وطن‌خواه

جامعه سالم آن نیست که تمام مردم با یکدیگر هم‌‌عقیده باشند، بلکه جامعه‌ای است که هرچند مردم با یکدیگر هم‌عقیده نیستند تمام کارها از روی احترام گذاشتن به عقاید دیگران و با شرافتمندی و قدردانی از خدمات انسانی پیش می‌رود.
        مری‌آن ویلیامسن                                                    


Friday, November 3, 2017

یادگار تو، قلب‌های آبی



دورانی بود که عجیب فوتبال‌زده شده بودم؛ نه فوتبال تماشا می‌کردم، نه اخبارش را پیگیری. نمی‌دانستم کی‌ آمد استقلال، یا کی از استقلال پرید. کی‌ آقای گل لیگ شد، کی لژیونر. تمام زندگی من وقف داستان شده بود و جست‌وجوی حقیقت در دنیای مجاز. حقیقتاً دور بودم از جعبه‌ی جادو و محوطه‌ی جریمه. سرم پایین بود تو کتاب و نت، و شده بودم یک کتاب‌خور تمام عیار. و سهمم از فوتبال محدود بود به نتیجه شهرآورد و چک‌کردن صدرنشین در پایان فصل. هرچند، فوتبال با من نفس می‌کشید و نمی‌شد داستانی بنویسم که بوی فوتبال از آن به مشام نرسد. به هرحال، فوتبال‌زده شدم بودم دیگر، تا روزی که آن اتفاق افتاد.

یک روز گرم تابستانی خسته از وب‌گردی زدم بیرون به قصد سفری درون شهری و مثل همیشه رسیدم به دکه‌ی همشهری. یکی خریدم و تو صفحه‌ی ورزشی....باور کنی یا نه... تو را دیدم. چه شوکی! باورم نمی‌شد، چشمانم اشتباهی نمی‌دیدند. پدر، خودت بودی، خودت. چقدر خسته و شکسته! پدر، روی نیمکت استقلال چه می‌کردی، شنیده‌ بودم که سخت بیماری!

پدر، وقتی آنجا روی نیمکت استقلال دیدمت، تمام خاطرات گذشته در ذهنم جان گرفتند: یاد همه‌ی روزهای درخشانی که  تو برای‌ ما ساختی و ستاره‌ی دومی که به خانه آوردی. آن روزها شعار‌نوشته «استقلال سرور آسیا» میهمان در و دیوار شهرم شده بود. پدر آبی، کم‌سن و سال‌تر از آن بودم که ارزش ستاره‌‌ی درخشانت را درک کنم، اما نمی‌دانی چقدر به استقلالی‌بودنم می‌بالیدم. پدرم، روزگار جوانیم نیز با بازگشت مجددت به استقلال، آسمانی شد. یادش بخیر، حتی تماشای یک مسابقه را از دست ندادم. با تو همیشه در اوج بودیم، گاه‌گاهی نیز طعم شکست را می‌چشیدیم، اما می‌دانستیم این تلخی موقتی است چرا که روی نیمکت اس‌اس ژنرال پورحیدری را داشتیم. و چه روز شومی بود آن روزی که جام از دست رفت و تو با مقصر دانستن خود با ما وداع گفتی.


«عمری چراغ خانه‌ی من بود و دوستان
در حیرت از مقـــــــاومت و پـــایداریش »
برگردیم به همان روز تابستان. پدر، تو را چه شده بود؟ چرا با آن حال و روزت دوباره برگشته بودی؟ چه سؤال بی‌احساسی! پرسش نداشت که، مگر عاشق‌تر از تو به استقلال وجود داشت؟ آمده‌ بودی تا پناه استقلال عزیزت باشی، شاید بر زخم‌هایش مرهم بگذاری. تو تا پای جان پای استقلال ایستاده بودی، من چه؟ چه هوادار بی‌غیرتی بودم من؟ از خودم بدم آمد و تصمیم گرفتم قدری آبی‌تر باشم. حیف که دوباره به تله داستان‌نویسی افتادم و استقلال کم‌کمَک از خاطرم پرید.


«آسمان، آبی‌تر
آب، آبی
من در ایوانم، رعنا لب حوض،
رخت می‌شوید
برگها می‌ریزد...»
و بعد آن روز پاییز آمد، روزی درست بعد از روز دانش‌آموز. معلم ما، مربی ما، پدر ما، چرا رفتی؟ چطور دلت آمد استقلال عزیزت را تنها بگذاری؟ چرا رفتی؟ چرا؟
می‌دانی، هرچند دل‌نازکم، اهل اشک و گریه و زاری در سوگ عزیزان نیستم. شاید بی‌صدا چند قطره‌ای اشک بریزم ولی نه بیشتر. اما فردای رفتنت، دلم تمام قواعد خودش را شکست و زار زار گریستم، به یاد تمام روزهای آبی که با هم داشتیم. و با خود عهد بستم از یادگاریت تا پای جان مراقبت کنم. و خدا شاهد است که از چهارده آبان نود و پنج تا این ساعت دمی از یاد استقلال غافل نشده‌ام.


پدر، بعد رفتنت استقلال عزیزت طبق پیش‌بینی خودت اوج گرفت و تا بالای جدول پرواز کرد و نایب قهرمان شد. از آن پس، رویای استقلالیم فتح کاپ قهرمانی آسیا بود. پدر، مشتاق بودم در فصلی که برای آخرین بار روی نیمکت استقلال نشسته بودی، ستاره‌ی سوم را دشت کنیم، به یاد همان فصلی که سرمربی استقلال بودی و با توقف برابر نماینده عربستان متوقف شدیم. 
آره، پدر، دلم بی‌تاب نوشتن یک یادداشت تبریک در مدح ستاره‌ی سوم بود. فکر می‌کردم باید بنویسم: پدرجان، ستاره‌ی سوم مبارک، بالاخره به دستش آوردی. افسوس، که این  رویا در حد رویا ماند و گل نداد. و خدا می‌داند چقدر شرمنده‌ی تو شدم و چقدر غصه خوردم و آه کشیدم. و از خودم هزار تا چرا پرسیدم: چرا دیگر دست ما به ستاره‌ها نمی‌رسد؟ ما آب رفتیم، یا ستاره‌ها بالاتر رفتند؟ چرا سهم کشورم از جام باشگاه‌های آسیا فقط سه تا جام است و نه بیشتر؟ و چرا پرسپولیس ستاره ندارد؟ کاش پرسپولیس، تیم پاس را خریده بود تا ستاره‌ی پاس به پرسپولیس برسد. می‌دانی، دلم برای خودم سوخت، دلم برای پرسپولیس هم سوخت. درد مشترکی داشتیم. برای همین آرزو کردم حداقل آنها کاپ را ببرند. آن‌ها هم بدشانسی آوردند، بهترین بازیکن‌شان را از دست دادند و به فینال نرسیدند. و دوباره من پرسش‌هایم را از سر گرفتم: چرا دست ما به ستاره نمی‌رسد. چرا قهرمانی کره‌ای‌ها تقریباً چهار برابر ماست؟ چرا ما به تیم‌های عربی می‌بازیم. آنها عالی هستند، یا ما متوسطیم؟ 

پدر، شکست نمایندگان ایران در آسیا، شکست استقلال و پرسپولیس زنگ‌های خطر را برایم به صدا درآورد. دیدم فاصله‌ی ما از رقبا دارد کم‌کم زیاد می‌شود. اگر در آن سال کذایی شکست استقلال را گردن توطئه‌ رقبا، شرایط بد آب و هوایی و داوری غیر منصفانه و ضعیف انداختیم. این بار به چشم دیدم تیم‌‌های ما در میدان کم می‌آورند، و رقبا به اعتبار لیگ قدرتمندشان یک سر و گردن بالاتر از ما هستند. دیدم اگر به خود نیاییم و دست نجنبانیم دست‌مان هرگز به ستاره نمی‌رسد. این شد که به خود آمدم و هدفم را عوض کردم، هدفم را توسعه دادم و بزرگترش کردم. 

پدر، دیگر نهایت آرزوی من کسب ستاره‌ی سوم آسیایی نیست. آرزویم حالا شانزده برابر بزرگتر شده است، دیگر موفقیت را برای یک تیم نمی‌خواهم. چه فایده‌ دارد اگر استقلال قهرمان شود، در حالی که باقی تیم‌ها ضعیف هستند؟ حاصل یک لیگ ضعیف، یک قهرمان ضعیف است. در حالی که محصول یک لیگ قدرتمند، چند نماینده‌ی گردن‌کلفت است. پدر، آره، حالا آرزوی من داشتن لیگی قدر یعنی شانزده تیم مطمئن است. 

پدر، فردا سیزده آبان است، روز ستاره‌ها. زمانی یادداشت ستاره‌های سوخته را به مناسبت سیزده آبان نوشتم. یادداشتم به ستاره‌های پرچم ایالات متحده‌ی آمریکا اشاره داشت که در روز سیزده‌ آبان می‌سوختند. در پرچم آمریکا هر ستاره نماد یک ایالت است، در پرچم فوتبالی که به تازگی در آسمان ذهنم در اهتزاز است، هر ستاره نماد یک تیم است. می‌بینی حالا دیگر دو ستاره نیستم، شانزده ستاره‌ام. حالا شانزده ستاره دارم و آرزویم موفقیت لیگ‌ برتر ایران است. البته تا ابد عشق استقلال عزیز، یادگار ارزنده‌ی تو در قلبم جاوید خواهد ماند. مدتی است اگر فرصت باشد به تماشای مسابقاتش می‌نشینم و تک‌تک اخبارش را دنبال می‌کنم. شهرآورد امسال را هم تماشا کردم، درست است که نبردیم، اما نمایش خوبی داشتیم.

منصور‌خان پورحیدری، پدر عزیزی که هر چه داشتی، در طبق اخلاص گذاشتی و تقدیم استقلال کردی. جایت خالی نیست، جای تو در قلب ماست، آبی‌تر از همیشه هستیم و قدر یادگاریت را خوب می‌دانیم.

تو هم لطفاً سلام ما را به خدا و فرشته‌ها برسان و به خدا بگو انصاف نیست که به دلیل بسته‌شدن سفارت عربستان و روابط سرد دولت‌های ایران و عربستان، باشگاه‌های ما امتیاز میزبانی را از دست دهند و هوادارانمان از لذت تماشای بازی خانگی بی‌نصیب بمانند. پدر، کنفدراسیون فوتبال آسیا و دیپلمات‌های دو کشور که به فکر نیستند، شما با خدا یک سلسله مذاکراتی داشته باشید بلکه سال بعد، دعای سرمربی باشگاه‌مان این نباشد که «الهی به تیم‌های عربستانی نخوریم، که امتیاز میزبانی را نداریم.»


پدر، تو همیشه در اوج بودی، ولی هرگز به حاشیه نرفتی. همواره مظهر انسانیت، متانت، صبر، نجابت و بردباری بودی، بنابراین از فرشته‌ها بخواه بیشتر مراقب فوتبالیست‌های جوان ما باشند که به حاشیه نروند تا سال‌های سال بدرخشند و افتخار ایران و ایرانی باشند. و امیدوارم ما مردم و اصحاب رسانه هم آن‌ها را به حاشیه نبریم، قدر استعدادها را بدانیم و برای شکوفایی آن‌ها بیش از پیش بکوشیم.


پدر، خسته شدی. دست خودم نیست، وراجم. حرف آخر، تو یک‌بار دیگر در آبان نود و پنج قلب ما را تسخیر کردی، برای همه‌ی مهربانی‌هایت از صمیم قلب سپاسگزارم.


M.T

Tuesday, July 4, 2017

Wednesday, May 10, 2017

مرسی مامان جون که مرا به این دنیای زیبا آوردی


امروز تولدم بود. هدیه‌های فوق‌العاده‌ای از خانواده‌ام گرفتم، از لطفشان بی‌نهایت سپاسگزارم. شاید بهترین هدیه‌‌ی امسال را استقلال برایم آورد. دیشب، شب فراموش‌نشدنی بود... بچه‌ها گل کاشتید، واقعاً متشکریم. 

صعود پیروزی، استقلال خوزستان و استقلال را به مرحله‌ی بعد لیگ قهرمانان آسیا به بازیکنان، مربیان، مسئولان و هواداران این سه تیم سرفراز تبریک می‌گوییم و برای موفقیت آنها در مراحل بالاتر دست به دعا برمی‌داریم.

خوانندگان دوست‌داشتنی، از این که سالی دیگر در کنارم بودید و مطالب تلخ و شیرین، بی‌مزه و تکراری را تحمل کردید و از ضعف‌ها و کاستی‌ها چشم پوشیدید، از صمیم قلب سپاسگزارم. اما باور کنید این وبلاگ بی‌نظیره 😉دوست‌تان دارم و با داستان‌های جالبتری برمی‌گردم.😊

M.T    😊




Friday, April 28, 2017

مناظره بدون احمدی‌نژاد برگزار شد

آنچه گذشت، رئیس‌جمهور سابق
​ 
ما​ بی‌غمانِ مست دل از دست داده‌ایم
همـراز عشق و هم‌نفس جـــامِ باده‌ایم
پارمیس جان سلام،
                        مناظره را تماشا کردی؟ کاندیداها را چطور دیدی؟   

بر ما بســـی کمـــانِ ملامت کشیده‌اند
تا کارِ خود ز ابرویِ جــــانان گشــاده‌ایم
از آخرین باری که برایت نامه نوشتم، دو هفته گذشته است. شمار داوطلبان مرا به وجد آورده بود. ثبت‌نام رئیس‌جمهور سابق و حمید بقایی هم بمب‌ خبری روز بود. می‌گفتند رد صلاحیت می‌شوند و شــــــدند!
 
ــبامزه نیست که صلاحیت رئیس‌جمهورهای سابق ایرانی تأیید نمی‌شود! پیشنهاد می‌کنم تو فرهنگ لغت رئیس‌جمهور سابق را این طوری تعریف کنیم: بزرگ‌مردی که دوره‌ی صلاحیتش گذشته است؛ باصلاحیت سابق؛ ممنوع‌ التصویر؛ محصور و...
بله، غیر از آن دو عزیز، هشتصد داوطلب دیگر هم رد شدند و فقط شش سیاوش به سلامت از آتش شورای نگهبان گذشتند و روسفید روبه‌روی رهبر و ملت ایستادند و گفتند: یا علی، آماده‌ایم. پنج‌شنبه شب فهرست نامزدهای ریاست جمهوری اعلام شد.


ای گل تو دوش داغِ صبـوحی کشیده‌ای
ما آن شقـــــــــــایقیم که با داغ زاده‌ایم
 
روز قبلش پیروزی قهرمان لیگ برتر شد ــ از حاشیه‌های جشن قهرمانی می‌گذرم ـــ و قهرمانی‌ سرخ‌پوشان پایتخت را تبریک می‌گویم، مبارکشان باشد.
استقلال هم نایب‌ قهرمان شد. آره، بالاخره خودمان را به بالای جدول رساندیم، درست است که جام را بالای سر نبردیم، اما قهرمان شدیم و چشم دوختیم به جام باشگاه‌ها‌ی آسیا.

پیرِ مغان ز توبه‌ی ما گر مـــــــــلول شد
گو باده صاف کن که به عـذر ایستاده‌ایم

اما بد آوردیم و به تراکتور باختیم. به هرحال قافیه را نباختیم و سهراب خواندیم. آخر دوم اردیبهشت سی‌وهفتمین سال درگذشت سپهری بود.






بخوان به نام پروردگارت...
 
کار از تو می‌رود و مــــــددی ای دلیـــــــــــلِ راه
کانصـــاف می‌دهیم وز راه اوفتـــــــاده‌ایم
دوشنبه‌ هفته‌ی قبل پیروزی با الهلال مسابقه داشت. شب مبعث بود، دعای ما اجابت نشد و نماینده‌ی کشورمان مساوی کرد. ذوب آهن هم بدجوری به العین باخت. تمام امیدمان شد استقلال.
سه‌شنبه روز «بخوان» بود، روزی که حضرت محمد صلی الله و علیه و آله از سوی خدا به پیامبری برگزیده شد. روز توانستن بود، روز تو می‌توانی. روز فرخنده‌ای بود، گفتیم که دست خدا با ماست.
صبح که باران شروع شد مطمئن‌تر شدیم، چرا که باران رحمت الهی است. ظهر شد و باران خیال بند آمدن نداشت، حالا رحمت زحمت به نظر می‌رسید. عصر دیگر کلافه بودم، آهنگ باران روی شیشه‌ی پنجره دلواپسم کرده بود، خودم را با وب‌گردی سرگرم کردم. یادم افتاد مبعث روز تولد اسلام است. مگر نه اینکه در چنین روزی حضرت محمد صلی الله و علیه و آله و سلم آیین جدیدی آورد؟

چون لاله می‌ مبیــــــن و قدح در میانِ کار
این داغ بین که بر دل خونیـــــــنِ نهاده‌ایم
الاهلی دوباره داغ پیروزی را به دل ما گذاشت:(  استقلال برای برد به میدان رفت. ورزشگاه یکدست آبی بود و تماشاگرها یک‌نفس آبی‌ها را تشویق می‌کردند. حیف که بخت با ما یار نبود، باران بی‌امان می‌بارید و زمین لغزنده بود. هرچند نه بازیکنان کم آوردند و نه تماشاگران. حتی باذوق‌ها با موسیقی باران، باران سیاوش قمیشی را می‌خواندند.

چی‌ می‌شد اگر استقلال می‌برد؟ خب، صعودش قطعی می‌شد. البته الآن هم استقلال بخت اول گروه A است و فقط به یک مساوی نیاز دارد. اما چی‌ می‌شد اگر استقلال می‌برد؟ آن شب هزار بار آرزو کردم که کاش می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم. گاهی وقت‌ها باران رو اعصاب آدم راه می‌رود، اینم یکی از آن وقت‌ها بود.
روز بعد دوباره جدول را بررسی کردم و گفته‌ی وین دایر را به یاد آوردم: «همیشه به این فکر کن که می‌توانست بدتر از این هم اتفاق بیفتد.» اینطوری شد که به خودم آمدم، خدا را شکر کردم که مساوی کردیم و برای قهرمانی تیم عزیزم دعا کردم. هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود، هنوز در مسیر قهرمانی بودیم. شاید باران رحمت بود نه زحمت.


گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقشِ غلط مبیـــــــــن که همان لوحِ ساده‌ایم
این روزها کتاب‌هایی راجع به تصمیم‌گیری و انتخاب می‌خوانم، مثل کتاب «درس‌های درست اندیشیدن». امروز که اولین مناظره برگزار شد، کتاب کنار دستم بود. کاندیداها درباره‌ی مسائل اقتصادی و اجتماعی حرف‌هایشان را زدند. حرف‌های منطقی و قشنگی هم زدند.
 

از حرف‌های امروزشان مشخص شد که از وضعیت اقتصادی دل خوشی ندارند، حتی خود رئیس‌جمهور روحانی هم. کاندیداهای دیگر از وضع معیشتی حاشیه‌نشین‌ها و طبقات محروم گله کردند به خصوص اصولگراها. حتی دو، سه تا از کاندیداها گفتند می‌خواهند یارانه‌ها را دو سه برابر کنند!

باورت می‌شود، دو سه برابر! من که تصمیم گرفتم یک قلک تازه برای خودم بخرم تا مثل یک میلیونر واقعی یک‌دهم درآمدم را پس‌انداز کنم.
همان موقع کتاب به من لبخند کجی زد و خواست با یک مثال روشنم کند.
کتاب گفت: م‌م‌ج یکی از ساده‌ترین و نیرومندترین ابزارهای تفکر است. م اول یعنی نکته‌های مثبت، م دوم یعنی نکته‌های منفی و حرف ج یعنی نکته‌های جالب. همه می‌توانند از این روش برای تصمیم‌گیری استفاده کنند حتی بچه‌های دبستانی. 
کتاب ادامه داد: از من خواستند این روش را با یک مثال برای دانش‌آموزان توضیح دهم. من از سی‌ دانش‌آموز پسر ده یازده ساله پرسیدم: نظرتان در مورد اینکه از مدرسه هفته‌ای پنج دلار بگیرید چیه؟
همه‌ی بچه‌ها بدون استثنا این ایده را پسندیدند. آنها فکر می‌کردند با پنج‌دلار می‌شود شیرینی، مجلات فکاهی، بازی‌های کامپیوتری و ... خرید. این نکات جالب قضیه بود. حالا وقتش بود بگذارم نکات منفی قضیه را ببینند. بنابراین بچه‌ها را به گروه‌های پنج‌نفره تقسیم کردم تا درباره این موضوع بحث کنند. بعد از سه دقیقه که سخنگوی هر گروه نتیجه‌ی بحث خود را اعلام کرد، نتایج بسیاری آشکار گردید، از جمله:

۱. پسران بزرگ‌تر، آنها را می‌زنند و پولشان را از دستشان در‌می‌آورند.
۲. والدین آنها دیگر پول تو جیبی به آنها نخواهند داد.
۳. مدرسه هزینه‌ی غذا را افزایش خواهد داد.
۴. چه کسی تصمیم می‌گیرد که هر گروه سنی چه مقدار پول دریافت کند؟
۵. بر سر پول اختلاف و بگومگو به وجود می‌آید.
۶. پول از کجا تأمین خواهد شد؟
۷. برای پرداخت حقوق به معلمان پول کمتری وجود خواهد داشت.
۸. مدرسه برای خرید مینی‌بوس پولی نخواهد داشت.
در پایان تمرین از کلاس پرسیده شد که آیا این فکر را دوست دارد یا نه. در حالی که قبلاً هر سی‌نفر، این فکر را پسندیده بودند، اینک معلوم شد که بیست و نه نفر آنها تغییر نظر داده‌ و این پیشنهاد را رد کرده‌اند.
شکی نیست که مبلغ یارانه‌ها بسیار کم است، اما با توضیحات شفاف کتاب من هم به آن بیست و نه نفر پیوستم، با اینکه مانند اکثریت مردم، درآمدها و هزینه‌هایم تراز نیست، نگرانم که این چند میلیارد از کجا تأمین خواهد شد؟

هنوز برای قضاوت زود است، بهتر است حرف‌های همه را به دقت بشنویم، بعد منطقی تصمیم بگیریم.
به امید هفته‌ای پر از موفقیتM.T☺
کتاب درس‌های درست اندیشیدن: ادوارد دوبونو



Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com