This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label memory. Show all posts
Showing posts with label memory. Show all posts

Sunday, April 15, 2018

بخوان، بنویس، باش




چک چک نکن بـــــــاران نورانی
چون من چرا ساکت نمی‌مانی؟
من آمدم یک لحظه ساکت باش
با ســـــاز ناکـــوکت نخوان آخر
نخوان؟ من گفتم نخوان؟ آن هم درست در فصل خواندن؟ نه، بخوان. لطفاً بخوان باران جان! بخوان که دل‌های ما تشنه‌ است. بخوان همان‌طور که محمد خواند به نام پروردگارش. بخوان با ساز ناکوکت یا با ساز کوکت، فرقی ندارد با هرچه خواستی بخوان! می‌توانی به عوض اینکه در چندین آسمان بخوانی، در آسمان ایران چندین و چند بار بخوانی آن قدر که از آفت خشکسالی آزاد شویم، بخوان باران جان بخوان!
دوباره سلام،
پارمیس جان تولدت مبارک. امسال تولدت مقارن شده بود با جشن مبعث، جشن پیامبری پیامبرخاتم، جشن خواندن، نوشتن و سرودن. در چنین روزی اولین کلمات قرآن بر پیامبر نازل شد، کلماتی که دستوری بود برای خواندن، کلماتی که نویدی بود بر نوشتن فوق‌العاده‌ترین کتاب تاریخ، قرآن بزرگ که به تدریج با دستان بشر نگاشته شد و میلیاردها بار خوانده شد و میلیاردها بار خوانده خواهد شد.
الآن که این نامه‌ را می‌نویسم، دیگر آسمان بارانی نیست. اما صبح تا عصر بارانی بود. خوبه که از هفته‌ی قبل ابرها یادشان افتاده که فصل بهار است و هفته‌ای یک‌بار به شهر ما سر می‌زنند و می‌بارند تا امید رفیق شهرمان شود. خدا را شکر، من که جداً نگران شده بودم. گفتم شهر، یاد شهر بی‌شهردار افتادم.


 به کجا چنین شتابان؟
آره، مهم‌ترین خبر هفته‌ی قبل بی‌شک استعفای محمد علی نجفی، شهردار تهران بودـــ البته یک‌سری از فوتبالی‌ها اعتقاد دارند مهم‌ترین خبر صعود رئال به مرحله‌ی نیمه نهایی بودـــ شهرداری که از وقتی شهردار شد، نشد که ازش بنویسم.
نه این‌که بترسم به سبب چرند و پرندنویسی ردّ شوم، نه، فقط به خاطر آن که تو نظام جدید فوتبال‌فَــن افتاده بودم. درسته، موقعی که ما در تقلای بازگشت به بالای جدول لیگ برتر بودیم، شهردار هم در تقلای ارتقای کیفیت خدمات شهری بود. خدمتی که ظاهراً به سبب بیماری ایشان ناتمام ماند و چاره‌ای نماند جز استعفای ایشان. البته از گوشه و کنار شنیده می‌شود که بیماری بهانه است و عده‌ای چشم‌ دیدن شهردار را بر صندلی ریاست شهرداری ندارند. این شایعات تا چه اندازه درست است نمی‌دانم، شهر من، تهران تو حرفی بزن.

 هرچند سیاستم در مورد شورای شهر و شخص شهردار همواره حفظ سکوت بوده است، باید اعتراف کنم وضعیت کنونی نگران‌کننده به نظر می‌رسد. به‌خصوص اینکه اصلاح طلبان هنوز گزینه‌ی مناسبی برای تصدی مقام شهرداری معرفی نکرده‌اند. امیدوارم خبر استعفای شهردار فقط شایعه باشد «یک لحظه آخر گوش‌ کن، برگرد!»، اما اگر نباشد شاید محسن هاشمی برای شهرداری تهران بهترین گزینه باشد. نظر تو چیه؟

تا بعد
M.T


Friday, April 14, 2017

خوش آمدی


تولد، تولد، تولدت مبارک
پارمیس جان،
دوست گلم، تولدت مبارک! چندتا بهار را پشت سر گذاشتی؟ ...راستی! حالا برای شمارش بهارهای زندگانیت دستانم، انگشت کم می‌آورند:)
آری، اینک بیش از یک دهه از معجزه‌ی طلوعت گذشته است. اوه، چه زود گذشت!

مسافر کوچولو، درست در چنین شب فرخنده‌ای در آسمان تاریک قلب درخشیدی، با لبخند دلنوازت چراغ‌های معبد جان را افروختی و زندگی راکد و یکنواخت را معنایی دوباره بخشیدی. ستاره کوچولوی دنباله‌دار، سپاس که شور و سرور ما را دنباله‌دار کردی!
روزهای هفته با فکر هدیه‌ای مناسب برای تو سپری شد. یک هفته با خود کلنجار رفتم که چه هدیه‌ای درخور پارمیس دوست‌داشتنی است؟ بالاخره از کلافگی به یک داستان پارمیسی رسیدم. شک نداشتم که پارمیس عاشق قصه و داستان است، البته او تصاویر را هم دوست دارد، اما پس از دسته گلی که اخیراً به آب داده بودم، صلاح ندیدم که فعلاً تصویر پرچالش دیگری بسازم ـــ خب، بهتر است این روزها تا می‌توانم از حاشیه‌ها فاصله بگیرم.


محتوای غیر مرتبط ممنوع!

لابد قصه‌ی آن تصویر پرحاشیه را می‌دانی، اگر نه بگذار مختصر و مفید ماوقع را برایت شرح دهم:
هفته‌ی پیش به مناسب میلاد فرخنده‌ی برادرم، نگاره‌ای در وبلاگ منتشر کردم با این مضمون: یک دسته گل لاله با قطعه شعری از سهراب سپهری که گویا با تصویر همخوانی نداشت.
این تضاد آشکار، که البته عمدی نبود، مشکل‌ساز شد. متأسفانه، من زیادی به حس ششم متکی هستم. آن شعر را هم با تفأل به گزیده‌ی اشعار سپهری بزرگ برگزیدم و بدون کمترین توجهی به معنا و مفهوم عمیق عرفانی شعر، آن را در تصویر درج نمودم.

همین که تصویر ارسال شد، متوجه غلطم شدم. با توجه به این حقیقت که نیمه‌شب بود؛ می‌شد تصویر را با یک کلیک حذف کرد. اما حس‌ شوخ‌طبعی بار دیگر بر من غلبه کرد و تنها به اقرار تضاد آشکار متن و تصویر بسنده کردم.
روز بعد، تصویر و نوشته را بار دیگر مرور کردم و از این که شب قبل شتابزده حذفش نکرده بودم، بسیار مشعوف شدم.
واقعیت این است همانقدر گُل و زندگی را دوست دارم که گِل و مرگ را. و با «استیو جابز» که فرموده: «مرگ اختراع خوبی است...» کاملاً موافقم. مرگ و زندگی از یک نژادند، اگر مرگ نبود، زندگی این قدر شیرین و باارزش نبود. یادآوری مرگ به من خاطرنشان می‌کند که برای اثرگذاری زمان کمی دارم. با همین یادآوری بوده که برخی از داستان‌هایم را تکمیل کرده‌ام، زیرا خوش نداشتم که مرگ از راه برسد، در حالی‌که آنها ناتمامند.
گِل دوستی، بدین معنی نیست که از مرگ واهمه‌ای ندارم، بلکه به این معناست که حقیقت مرگ را پذیرفته‌ام و می‌دانم خواه ناخواه روزی از راه می‌رسد.
خلاصه، چند روز سپری شد. حال و هوای تصویر پاک از سرم پریده بود و فقط و فقط در فکر داستانی بودم که در ذهنم پرسه می‌زد. اما با گشتی در اینترنت دریافتم که دوستان درباره‌ی تصویر برداشت متفاوتی دارند، پنداری تصویر را توهینی آشکار به خود می‌دانستند.
مسلماً قصد نداشتم، چنین مفهومی را در ذهن دیگران القا کنم. با خود اندیشیدم: البته خدا می‌داند که نیتت از ایجاد تصویر خوب بوده است. اما مردم که خدا نیستند، ایشان با نیت تو کاری ندارند، عملت را می‌بینند. در نتیجه خطا از توست.
برای همین، بلادرنگ تصویر را از صفحه‌ی اینترنت محو کردم و برای خویش نگاه داشتم. تولد حضرت علی‌(ع) نزدیک بود، بنابراین تصمیم گرفتم این بار به توصیه‌ی امیرالمومنین که فرمودند:‌« هرچه برای خود می‌پسندی، برای دیگران بپسند و آنچه برای خویشتن نمی‌پسندی برای دیگران مپسند.» عمل نکنم و آنچه را برای خود می‌پسندیدم خودخواهانه برای خویش نگاه دارم، شاید به این طریق غبار رنجش از خاطر آزرده‌ی رفقا بزدایم.
امید است که توضیحات نه زیاد مختصرم، موجب شفافیت اذهان همه‌ی بزرگواران و سروران گرامی شده باشد.
پر واضح است که حذف تصویر، همه‌ی دوستان را راضی نکرد، شماری از عزیزان توقع یک معذرت‌خواهی درست و حسابی را داشتند. از خود پرسیدم آیا عذر‌خواهی واقعاً لازم است یا خیر؟ شعر که اشتباهی نداشت، تصویر هم که چشم‌نواز بود، آیا برای عدم توافق شعر و تصویر باید بیانیه‌ای صادر می‌کردم و مراتب عذرخواهی خود را به دنیای وب اعلام می‌کردم؟ دریغ و صد افسوس که نتوانستم از پس نفس سرکش خویش برآیم و خود را به عذرخواهی راضی نمایم.


خوب می‌دانی، از روز اول نوشتم که انگلیسی‌ام قوی نیست و اشتباه زیاد دارم. این موضوع را به کرّات در یادداشت‌های نخستین ذکر کردم، بنابراین چشم خواننده‌ی وفادار به غلط‌های املایی و گاهاً گرامری آشناست.
و چون وبلاگ‌نویس در اداره‌ی وبلاگ دست تنهاست و از سعادت داشتن ویراستاری حرفه‌ای بی‌بهره است، یادداشت‌‌هایش از خطا مبرا نیست. برای همین است که امروز و فردا و فرداهای دیگر به سنت ایام قدیم بابت تمام خطاهای نگارشی گذشته‌، حال و آینده از خوانندگان محترم از صمیم قلب معذرت می‌خواهم، امیدوارم بنده را عفو فرمایید. 
 
و خدمت همه‌ی آن دلواپسان و نگرانانی که اشتباهات و خطاهای تایپی، نگارشی و علامتگذاری اینجانب اسباب کدورت خاطرشان را فراهم آورده است، عرض می‌کنم بخشش لازم نیست، اعدامم کنید: فقط کافی است خطاها را تذکر دهید تا نسبت به رفع آنها اقدام کنم ــ اعتراف می‌کنم که در این چهار سال و اندی حتی یک مورد اشتباه به من گزارش نشده است:)
نیک می‌دانم که عذرخواهی به تنهایی کافی نیست و عمل و اقدام بایسته است. از همین رو همواره اهتمام این جوجه نویسنده در جهت بهبود و ارتقا و رفع مشکلات املایی، نگارشی و علامت‌گذاری بوده و خواهد بود.


ذکر این نکته ضروری است که عذرخواهی فقط بابت خطاهای املایی و دستوری و نگارشی است و نه بابت خطای دید. شرمنده‌ی آن دسته از عزیزانی هستم که با نظرات و عقایدم مخالف هستند. خوشبختانه، نمی‌توانم برای خشنودی و رضای گروهی نگرش و طرز فکرم را تغییر دهم.

*****


حتماً با خود می‌گویی ای آدم زمان‌نشناس! آخر در این برهه‌ی زمانی چه وقت این مهملات است؟ انتظار داشتم از اخبار داغ روز بنویسی، از انتخابات ریاست جمهوری، حملات موشکی و جام‌های فوتبالی.
حرف حساب جواب ندارد. بهتر است اول از آخری شروع کنم یعنی فوتبال. شما که غریبه نیستید، برای تعقیب لیگ  اروپا فرصت چندانی ندارم، اما از نتیجه مسابقات مطلعم. تلخ‌ترین رویداد فوتبالی هفته شکست سخت بارسا برابر یووه بود.
 
مسابقات جام آسیا را با اشتیاق دنبال می‌کنم. تیم‌های ایرانی در حال حاضر اوضاع مطلوبی دارند؛ چشم به راه روزهای خوش آینده هستیم.
درباره‌ی حملات موشکی آمریکا حرف خاصی ندارم جز اینکه آمریکا بار دیگر شتابزده تصمیم گرفت و ما را حسابی به فکر انداخت.
و در مورد انتخابات... باید بگویم، همگی خوش آمدید، خوش آمدید!
با نزدیک شدن به زمان انتخابات(۲۹ اردیبهشت) تنور انتخابات داغ‌تر شده است و احساس میهن‌پرستی، مسئولیت‌پذیری و مردم‌دوستی در شماری از مردم سرزمین پاکم ایران، از کودک خردسال گرفته تا پیرمردی نود ساله، گل کرده است. به همین سبب است که این روزها در ستاد انتخابات کشور جای سوزن‌انداختن نیست؛ تاکنون بیش از ششصد و سی و هشت نفر داوطلب ریاست‌جمهوری ثبت‌نام کرده‌اند. در شگفتیم که چرا چهره‌هایی که انتظارشان را داشتیم هنوز ثبت‌نام کرده‌اند!
هرچه اصلاح‌طلب‌ها منسجم و یکپارچه آمده‌اند، اصولگرا‌ها مجمع‌الجزایری و پراکنده‌ آمده‌اند. رئیس‌جمهور روحانی کاندیدای منتخب اصلاح‌طلب‌هاست و رئیس‌جمهور اسبق، دکتر احمدی‌نژاد، سورپرایز اصولگراهاست.
احمدی‌نژاد گفته که برای پشتیبانی و حمایت از حمید بقایی، کاندیدای دیگر اصولگراها، به میدان آمده است و هدفش ریاست‌جمهوری نیست.
اما ورود احمدی‌نژاد به عرصه‌ی انتخابات سروصدای زیادی راه انداخته است و عرصه را برای دیگر نامزدهای اصولگرا تنگ کرده است. آنها که متفقاً از آقای رئیسی ــ که هنوز ثبت‌نام نکرده است ــ  حمایت می‌کردند، اینک مرددند که آیا برگ‌برنده‌ای در انتخابات دارند یا نه؟
شایعه‌ها پیرامون حضور محمود احمدی‌نژاد بسیار است، شماری معتقدند که ایشان رد صلاحیت می‌شود. امیدوارم که چنین نشود، تا مردم شاهد مناظره‌های پرهیجان از صدا و سیما‌ی جمهوری اسلامی باشند، همچون مناظره‌های سالهای سبز.

این روزها سخنرانی‌های تندی علیه دولت وقت می‌شنویم، مثلاً جناب دکتر قالیباف، شهردار محترم تهران، از عملکرد چهارساله‌ی دولت تدبیر و امید، شدیداً اظهار نارضایتی کرده است.
با وجود احترام فراوانی که برای شهرداری تهران و شهردار محترم قائلم، در پاسخ ایشان می‌گویم: «آرامش و اطمینان بهترین موفقیت است.»
حق با شماست آقای دکتر، شکی نیست که بر دولت تدبیر و امید انتقادات بیشماری وارد است و عمل بسی بهتر از حرف است، اما بزرگترین ثمره‌ی دولت برای ملت، آرامش و اطمینانی است که در کشور برقرار است.
 شاید باید به این دولت فرصت داد، مطمئناً آقای روحانی در سایه‌ی تیم اقتصادی قدرتمند به نتایج ارزنده‌تری دست خواهد یافت. وقت برای صحبت راجع به انتخابات بسیار است، بهتر است سخن را کوتاه کنم.

تا نامه‌ای بعد، خدا نگهدار
M.T☺




M.T

Friday, March 31, 2017

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی



آنچه گذشت...

ز​کوی یار می‌آید نســـــــــــیم باد نـــوروزی
ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر‌افروزی
پارمیس جان سلام،ضمن تبریک نوروز نود و شش، سالی سراسر شادی و کامیابی برایت آرزومندم. در این غروب بهاری، من و تقویم و خودکار در چند مسئله با هم توافق داریم: سیزده روز از تعطیلات سوخت، یازده روز از بهار رفت و قلب تعطیلات تا پنجاه و چند ساعت دیگر خواهد تپید. از این رو شایسته است دست‌ها را بالا برده و پرودگار یکتا را سپاس گوییم که «پیک نوروزی» نداریم تا از غم نوشتن تکالیف عید، تعطیلات به کام‌ مان تلخ و با اجاره پیک‌شادی‌نویس تتمه‌ی عید‌ی‌هایمان خرج شود.

تنها هزار غصه داریم که عبارتند از: پایان سفرهای نوروزی، دید و بازدیدهای نوروزی، خوراکی‌های نوروزی، چتربازی‌های نوروزی( به‌خصوص از نوع وای‌فایی) و سریال‌های جذاب نوروزی و بالاخره، شروع سال کاری جدید است:«ندانم نوحه‌ی قمری بطرف جویباران چیست/ مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی»  

خلاصه الآن با تقویم و خودکار نشستم و مانند دانش‌آموزی که ناچار است انشایی بنویسد راجع به «تعطیلات عید چطور گذشت»، یادداشتی بنویسم. و باور کن زیاد هم آسان نیست، مثل آن دانش‌آموز احساس می‌کنم حرف مهمی برای نوشتن ندارم. نومیدانه، تقویم را ورق می‌زنم تا روزهای رفته را به یاد آورم. اوه، بهتر است از یک هفته قبل از نوروز شروع کنم، چون کم پیدا شده بودم.


چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قـــــارون را غلطــــها داد ســــودای زراندوزی

سرگرم خانه‌تکانی بودم، دقیق‌تر بگویم مشغول اتاق‌تکانی. برغم سالهای گذشته که اتاق‌تکانی را به لحظات پایانی سال موکول می‌کردم، سال نود و پنج وقت بیشتری برای بازسازی، ترمیم، تغییر و پاکیزگی اتاق‌( که دفترکارم نیز هست) اختصاص دادم، به امید اینکه سال نود و شش سال کاری پربارتر و زیباتری باشد. 

به یاد حادثه پلاسکو، برای اولین بار چهارشنبه‌سوری هم برگزار کردم. یک آتش کوچولو در حیاط خانه برپا کردم، چند بار از روش پریدم، چند تا سیب‌زمینی هم تنوری کردم. جای شما خالی، خیلی خوش گذشت!
خاموش‌کردن آتش زمان زیادی برد و من متوجه شدم آتش‌نشانی عجب شغل سختی است و آتش‌نشانان فداکار در آن روزهای ناگوار چه زجری را تحمل کردند. البته وقتی مجری رادیو گفت خیلی ممنون از اینکه به احترام آتش‌نشانان فداکار آتشی نیفروختید، دو زاریم افت
اد که باید به یاد حادثه‌ی پلاسکو آتش روشن نمی‌کردیم. امسال که گذشت، شاید سال دیگر!ــگفته‌باشم هیچ قولی نمی‌دم.

سبزه هم سبز کردم، این‌بار دیگر نگران رشد سبزه‌ها نبودم، چون وقت عکس‌گرفتن نداشتم. سبزه‌ها هم زودتر از پارسال رشد کردند و تا هنگام تحویل سال حسابی قد کشیدند.  

یک روز مانده به عید، به گل‌فروشی منصف محله، همانی که سال پیش عکس‌هایش را دیدی، نیز سر زدم. گلستان شده بود. نه تنها سبزه و سنبل داشت به مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) و روز مادر آراسته به سبدهای رز، شاخه‌‌های گل و گلدان‌های صدهزار تومانی و بیشتر نیز بود. راستی، روز مادر مبارک!



زجام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست
که زد بر چرخ فیــــــروزه صفیر تخت فیروزی
روز بعد، حدود دو دقیقه مانده به ساعت دو بعد‌ازظهر نشستیم پای سفره‌ی هفت‌سین و سال تحویل شد. بعد بازار تبریکات داغ شد و دیگر نشد که بشود پیام‌های نوروزی رهبر معظم و رئیس‌جمهور محترم را ببینیم و بشنویم. من فقط به پنج شش جمله‌ی آخر پیام رئیس‌جمهور رسیدم که درباره‌ی صادرات بود و از صادرکنندگان داخلی تشکر می‌کردند. به‌هرحال، از آرم گوشه‌ی تلویزیون متوجه شدم که امسال دوباره‌ سال اقتصاد مقاومتی است با تأکید بر تولید و اشتغال جوانان.( ناگفته نماند که متن کامل پیام نوروزی رهبر معظم انقلاب را همین امروز در اینترنت خواندم)
 

 از اعضای خانواده که عیدی گرفتیم، کنار هفت‌سین عکس‌ یادگاری گرفتیم و بعد پرتقال خوردیم. خبر ندارم ایرانی بود یا خارجی. فقط تو رادیو شنیدم مسئولان محترم کلی پرتقال از مصر و... وارد کردند تا نگرانی نبود پرتقال بر دیگر نگرانی‌های مردم اضافه نشود.




بصحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
بگلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیــــاموزی

یادت هست، سال‌های گذشته می‌گفتم: لحظه‌ی تحویل سال مسابقه‌ی پیامکی برگزار می‌شود و مردم سعی می‌کنند در تبریک پیامکی از یکدیگر پیشی بگیرند؟ حالا، با وجود تلگرام این قصه کاملاً متفاوت شده است. برای کل خانواده و اقوام و دوستان فقط و فقط یک تبریک تلگرامی کفایت می‌کند. برای همین من امسال فقط دو پیامک نوروزی داشتم، یکی از طرف رئیس‌جمهور روحانی و دیگری هم از همراه اول.
البته خودم به تمام اعضای خانواده و یکی از دوستانم پیامک زدم و سال نو را تبریک گفتم و آنها هم بازتبریک را فرستادند. و حسرت آن سالهایی را خوردم که از دریافت یک پیامک اختصاصی چقدر ذوق‌زده می‌شدم. خلاصه، شبکه‌های اجتماعی زندگی ما را زیر و رو کردند و به قول بعضی دوستان، راحت‌تر و ساده‌تر.

شاید همراه اول متوجه این غفلت پیامکی شد و با یک سورپرایز(عیدی همراه اول) مشترکانش را به ارتباط با دیگران تشویق کرد.

با وجود این که قبل از آگاهی از هدیه همراه، پیامک‌هایم را فرستاده بودم، از هدیه‌ی زیبایش بسیار خرسند شدم. چون سیم‌کارت دیگرم شارژ نداشت و توانستم با آن هم برای دوستان همراه‌اولی‌ها پیامک بفرستم.
 کاش سال بعد این عیدی کامل‌تر شود، یعنی بشود با مشترکان خارج از شبکه هم ارتباط برقرار کرد. به‌هرحال، همراه اول، دمت گرم! برای اولین بار یک کار مفید انجام دادی، خدا یک عالمه در دنیا یکی در آخرت به شما عنایت فرماید!



چو امکان خلود ایدل درین فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان بفیــــروزی و بهروزی

باقی عید به استراحت، خوابیدن تا لنگ ظهر و خوردن میوه و آجیل و شیرینی و تماشای فیلم‌های سینمایی و گاه ویدیوهای یوتیوب سپری شد. چه عید خوبی بود!شهر در خواب بود و لبریز از سکوت؛ دیگران خطر کردند و به سفر رفتند و متأسفانه گروهی نیز دیگر برنگشتند. چه آرامشی، چه سکوتی! از وقتی معمارها به محله هجوم آورده‌‌اند، دیگر تصور سکوت محض حتی در نیمه‌های شب رویایی دور از دسترس به نظر می‌رسید.

بله، چه آرامشی! بیشتر از سکوتی لذت بردم که در مواقعی با نغمه‌ی دلنشین پرندگان همراه می‌شد. سکوتی که جان می‌داد برای نوشتن. افسوس و صد حیف که در این سکوت فقط چشم‌ها را بستم و برای روزهای پیش‌رو برنامه ریختم.
ناگفته نماند گاهی به سرم می‌زد قلم بردارم و یک یادداشت بنویسم، اما ناگهان سکوت سحر‌انگیز تهران بهاری شکسته می‌شد، کارگرها پیدایشان می‌شد، خودروها تند‌تند از خیابان می‌گذشتند، صدای آهنگ همسایه اوج می‌گرفت و سر و صدا در جویبار لحظه‌ها جاری می‌شد. شاید به همین سبب بود که تصمیم گرفتم عطای نوشتن را به لقای سکوت ببخشم و از سکوت سرشار، سرشار شوم.


نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشـاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جالب‌تر آن‌که، هر روز مقاله‌ی جدیدی از جف گوین می‌خواندم. انگار نه انگار که تعطیلات ماست، این‌طور به نظر می‌رسید که تعطیلات آنها است، چون جف پرکارتر از همیشه شده بود و تند تند می‌نوشت و مصاحبه می‌کرد. من هم تندتند می‌خواندم و لذت می‌بردم، به خصوص از آن پادکست فوق‌العاده‌ای که درباره‌ی اهمیت خواب بر روی سلامتی و خلاقیت بود.
 خب، همش همین بود.




 جنابش پارســـایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح‌خیزان راست روز فتح و فیـروزی ​

امسال را سال هماهنگی نامگذاری کردم و امیدوارم هماهنگ‌تر، سحرخیز‌تر، کامیاب‌تر، قدرشناس‌تر، آبی‌تر، کوشاتر، شادتر، متمرکزتر، هماهنگ‌تر، هماهنگ‌تر و هماهنگ‌تر باشم. چرا که موفقیت بدون هماهنگی پندار، گفتار و رفتار میسر نیست.

با صمیمانه‌ترین تبریکات بهاری، به امید سالی طلایی
M.T☺


توضیح خبر: شهروندان آمریکایی از این پس می‌توانند در باشگاه و کلاس‌های تناسب‌اندام با گوگل‌مپس ثبت‌نام کنند.​ با جستجو در گوگل‌مپس باشگاه‌های اطراف منزلتان را پیدا کرده، سپس در باشگاه مورد پسندتان، جا رزو کنید.



 

M.T

Friday, September 23, 2016

بیا و جمع کن این وضع را به چه ماتی؟


«دشمن از دوردست می‌آید، نگرانی که مـــرز را ببرد
رفته‌ای آرش زمان بشوی، رفته‌ای مرز کشورت باشی 
                                                                  هادی خورشاهیان»   
پارمیس‌جان سلام، امیدوارم حالت خوب باشد مخصوصاً با این فضا و هوا. فضایی که معجونی از سایه-روشن‌های نارنجی و سربی و خاکی است و هوایی آکنده از عطرِ کوله و گلوله و سال‌های پر تب و تاب رفته پرشتاب. زنده باد یاد شیرزنان و دلیرمردان باغیرتی که برای صیانت از این آب و خاک، با دشمن تا دندان مسلح تا پای جان جنگیدند و از مرگ نهراسیدند.


و اما خودم، از نظر جسمی خوبم، ملالی نیست جز سرماخوردگی مختصری که ره‌آورد خزان است. هرچند از نظر روحی درب و داغونم.
«بدون درد زمین خورده و شکسته دلم
 بیا و جمع کن این وضع را به چه ماتی؟!
                                                         فاطمه اختصاری»
دردم درد اختصار است، شدیداً از عارضه‌ی اختصار رنج می‌برم. صبور باش که قصه‌ی تلخش مفصل است، آرام آرام برایت خواهم گفت و حواسم هست که از دهن نیفتد. منتها بگذار جغد شومی نباشم و با خبرهای خوبتر نامه را آغاز نمایم.


خبر اول: بازگشایی مدارس
«بابا نان داد
                   بابا آب داد
                                   در کلاس‌های ابتدایی به ما دروغ گفتند
بابا نان داد!!
اگر گذرت به سفره‌ی خالی ما افتاد
                                                     آن‌وقت خواهی فهمید که:
«نان واژه‌ی سه حرفیست،
                                              که فقط در کتاب‌ها می‌شود دید...
                                                                           سیمین بهبهانی»
فردا سوم مهر است و آغاز سال تحصیلی جدید. شک دارم خبر خوشی باشد برای دانش‌آموزان عزیز کشورمان، اما بی‌گمان خبر مسرت‌بخشی است برای بزرگترها.
انگار همین دیروز بود که تابستان آمد، و تا به خودمان جنبیدیم نود و سه روز شیرین سپری شد. چهارشنبه بود که تابستان چمدانش را بست، آخرین بوسه‌های گرمش را نثار گل و درختان کرد و رهسپار سفری نه ماهه شد و پنج‌شنبه خزان برگ‌ریز از راه رسید، مهر با ناز در کوچه‌سارها خرامید و چون از صف مستقبلین اثری ندید، تقویمش را چک کرد، نه اشتباه نکرده بود، اول مهر بود. بلند فکر کرد: پس چرا این وروجک‌ها پیداشون نیس؟ گوشش را به دیوار مدرسه چسباند، حتی صدای زنگ مدرسه را نشنید. یعنی چی؟ سر در نمی‌آورد جریان چیه.
بابای مدرسه خندید: پنج‌شنبه است بابا، مدرسه‌ها بسته است بابا. مهر دمغ شد.


دل نازکم طاقت دیدن نگاه حسرت‌بارش را نداشت؛ سر ظهر شال و کلاه کردم و سوی مدرسه روان شدم.
کوچه خلوت، آفتاب پاییزی داغ و نسیم بازیگوشی که برگ‌های درختان را قلقلک می‌داد. سر خیابان که رسیدم، چشمم به دخترکی افتاد که شادی در چشمانش موج می‌زد. تی‌شرت سفید پوشیده بود با مقنعه‌ی سورمه‌ای. همراه مادرش از خیابان گذشت، کیف قهوه‌ای که روی شانه‌اش سنگینی می‌کرد می‌گفت هم‌مسیریم. 

برغم مادر که آهسته و باطمأنینه گام بر‌می‌داشت، کودک تقریباً می‌دوید و همزمان چادر مادر را می‌کشید، که زود باش، الآن در مدرسه را می‌بندند و هرقدر مادر اصرار می‌کرد هنوز کلی وقت داریم، گوشش بدهکار نبود.
تو کوچه‌ی سوم که پیچیدند با دیدن جویبار نوآموزانی که به مدرسه می‌رفتند، با مادرش همگام شد، گویی قلب کوچکش آرام گرفته بود.
تا درب مدرسه بدرقه‌‌شان کردم، بعد همان‌جا ایستادم و یک دل سیر دبستانی را که حالا «دبیرستان شهید ناهیدی» نام گرفته بود، تماشا کردم.


چقدر از آن ساختمان آجری دو طبقه خاطره داشتم. چقدر با آن روزهای دور فرق کرده بود، حتی کوچه هم دیگر آن کوچه‌ی سابق نبود.
بار اول که از این کوچه گذشتم بسیار دراز به نظر می‌رسید. سر کوچه یک قواره زمین خالی افتاده بود، جلوتر ردیفی بود از درختان سبز و ته کوچه ساختمان‌های یک طبقه و تک و توک دو طبقه. 

اکنون ساختمان‌های بلند در امتداد کوچه صف بسته بودند، به استثنای خانه‌ی روبه‌رویی و کناری مدرسه که کماکان وضعیت سابق‌شان را حفظ کرده بودند. نگاهم پر کشید تا پیاده‌روی خانه‌ی رو‌به‌رویی، همان‌جایی که خانم «افاضلی» و دو تا از همکارانش ایستاده بودند و گپ می‌زدند. قهقهه‌ای در گوشم پیچید، سر برگرداندم، شیرین را دیدم که به انتهای کوچه می‌دوید، دنبالش دویدم تا خیابان مجاور، همان خیابان طویلی که روزگاری تنها یک سوپرمارکت داشت و اینک پر از مغازه بود و فروشگاه. دختر جوانی تو مغازه‌ای سرک کشید و پرسید: آقا، سیگار دارید؟ آهـــــــــــ کشیدم، آه‌های بلند و پی‌درپی. یاد پاهای فروشنده‌ی آن سوپرمارکتِ تنهایی افتادم که پله می‌خورد بالا، یاد پاهایی که نداشت :( و لبخند گل و گشادی که داشت :). حالا آن سوپرمارکت کجا بود؟ و آن مرد کجا؟
شیرین هنوز جلو جلو می‌دوید، می‌گفت: «یک پارک کشف کردم که چرخ و فلک دارد. نترس، فقط چند تا چرخ می‌خوریم و می‌رویم خونه، دیر نمی‌شه. »
آن جا فقط یک پارک بود بی‌چرخ و فلک با لوازم ورزشی و یک سرسره.
«درد یک پنجره را پنجره‌ها می‌فهمند
معنی کــورشدن را گره‌ها می‌فهمند
سخت بالا بروی ســـاده بیایی پایین
قصه‌ی تلخ مرا سرسره‌ها می‌فهمند
                                             کاظم بهمنی»
شیرین رفته بود، کاش اینجا بیشتر چرخ خورده بودیم! سرخورده از بازی چرخ‌گردون عازم مکان بعدی شدم: «دبیرستان شهید صادقی»


آفتاب درست در قلب آسمان بود، این را از درخشش خودروهایی که به آفتاب تن سپرده بودند، فهمیدم. یاد ایام دبیرستان بخیر، ایامی که کوچه‌های دوروبر از تهی سرشار بود. چه خلوت و صفای عارفانه‌ای داشتند، گویا تنها قاه‌قاه بچه‌های دبیرستان بود که از ذهن کوچه‌ساران می‌گذشت. شمردم شمار مغازه‌هایی را که در کوچه‌های شرقی منتهی به دبیرستان سبز شده بودند، سرم سوت کشید و حسابش از دستم در رفت. :)
پیشترها اینجا یک قهوه‌خانه ایستاده بود، بالاتر هم یک تابلوسازی بود با تابلوهایی چنان زیبا که هوش را از سر دوست هنرمندم سعیده می‌پراند.
در اصلی مدرسه، همان دری که به کوچه‌ی اصلی باز می‌شد، سالهاست که کور شده است لابد به‌ خاطر مصلحت دانش‌آموزان و اهالی‌محل. و درهایی به کوچه‌ی فرعی سمت شمال گشوده‌اند.

 مدرسه باز بود و از تمیزی برق می‌زد، چند نفری در حیاط با هم صحبت می‌کردند. خانم سرایدار رو پله‌‌ای نشسته بود و به کوچه چشم دوخته بود، حتماً دلش برای بچه‌ها لک زده بود.
به سرعت ساختمان مدرسه را دور زدم و خود را به در پشتی رساندم. خدا را شکر که آن در کوچولوی همیشه بسته سر جایش بود. نو نوارتر و قبراق‌تر از گذشته. کلاس‌های رو به حیاط خاطرات شیرینی را برایم تداعی کردند و آجرهای سه سانتی یادگاری‌ها، اشک‌ها و لبخندها‌ را دوباره زنده کردند. دیگر وقت رفتن بود. با سپاس و احترام فراوان از دبیرستانی جدا شدم که دو سال از بهترین سالهای کودکی و چهار سال از خوش‌ترین سال‌های نوجوانیم را در قلب بخشنده‌اش جا داده بود. 


ای مهربان، صبح‌ها برایم فانوس بیار

شرمنده‌ی مدرسه‌ی راهنمایی، «راهنمایی پارس»، هستم، نخواستم که به آنجا سری بزنم، نه این‌که دوستش نداشته باشم، تنها به این خاطر که هر سه سال صبحی بودم، یعنی هر سه تا اول مهر  هفت نشده از خانه بیرون زدم و راه افتادم سمت مدرسه. و الان ظهر بود.


اوایل هفته به گفت‌وگوی معاون محیط‌ زیست استان تهران مبنی بر تعطیلی دو هفته‌ای مدارس در پاییز گوش می‌دادم، نمی‌دانم این طرح اجرایی بشود یا نشود، و کارایی دارد یا ندارد. فقط یک آن به ذهنم خطور کرد چرا ساعات مدارس را تغییر نمی‌دهند، مخصوصاً حالا که اغلب مدارس یک نوبته هستند؟
مشاهدات پژوهشگران نشان می‌دهد که کودکان و نوجوانان ایرانی کم می‌خوابند، برای آن که تا دیر وقت بیدارند و با تلفن همراهشان سرگرمند. نوجوانی که صبح گیج از خواب بیدار می‌شود، سر کلاس چی‌ یاد می‌گیرد؟ واقعاً می‌شود از این دانش‌آموز انتظار نبوغ داشت؟ همه‌ می‌دانیم که کم خوابی رو حافظه چه اثر بدی دارد.

دوره‌ی ما که خبری از تلفن همراه و شبکه‌های اجتماعی نبود، بامداد تو خواب و بیداری به مدرسه می‌رفتیم؛ زنگ اول کسل بودیم، زنگ‌دوم کمی به خود می‌آمدیم، تازه زنگ سوم که هوش و حواسمان سر جاش می‌آمد مدرسه تعطیل می‌شد و به خانه برمی‌گشتیم. شیفت‌های ظهر چنین مشکلاتی نبود، هرچند بعد ناهار خواب نیمروز می‌چسبید، اکثر شاگردها قبراق بودند و منحنی یادگیری به شدت می‌رفت بالا.
مگر چطور می‌شود مدرسه‌ها ساعت نه صبح باز بشوند؟ این ایده جیغ و داد خیلی‌ها را در‌می‌آورد، به ویژه والدینی که فرزندشان را خودشان به مدرسه می‌برند. دانش‌آموزان سرویسی بعید است که با مشکل خاصی مواجه بشوند، چون راننده‌ها تابع مقررات مدارس هستند.
 اما برای والدینی که با این ساعت هم مشکل دارند راه حلی وجود دارد: اگر مدرسه مثل همیشه ساعت هفت صبح باز شود، اما زمین ورزش و کتابخانه تا ساعت نه در اختیار دانش‌آموزانی که زود می‌آیند باشد، والدین می‌توانند همچون گذشته فرزندشان را به مدرسه بسپارند و سرکارشان بروند. با این شیوه هم آلودگی هوا کم می‌شود و هم کارایی بچه‌ها در مدرسه بالاتر می‌روند.
البته دو هفته تعطیلی در پاییز ایده‌ی چندان بدی هم نیست، من بیشتر نگران هزینه‌های آموزشی هستم که تباه می‌شود. 



خبر دوم: امحا کالاهای قاچاق
خبر مسرت‌بخش دیگری که تابستان امسال مات و مبهوت‌مان کرد، امحا کالاهای قاچاق بود. مسئولان دلایل خودشان را ذکر کردند که کاملاً صحیح و منطقی هستند، یکی از دلایل تقلبی بودن این کالاهاست، نمی‌دانم آن بنز و پورشه‌ها هم تقلبی بودند یا نه؟ کاش می‌دادند امتحان‌شان می‌کردیم، یا حداقل یک برنامه The Cars وطنی باهاشون می‌ساختند.
شنیدید که می‌گویند اسراف گناه است؟ و اسرافکاران برادران شیطانند؟ فکر کنم تو کتاب فارسی چهارم دبستانمان نوشته بود، نشان به آن نشان که نگاره‌ی یک سیب نیم‌خورده هم افتاده بود پایین صفحه.
 آخه‌ درسته هنگامی که گروهی از مردم ما فقیرند و به نان شب‌شان محتاج، به بهانه‌ی مجازات قاچاقچیان و درس عبرت برای دیگران نعمات خدا را ضایع کنیم؟ بهتر نیست کالاهای قاچاق غیرتقلبی را رایگان بین مردم محروم توزیع کنیم؟ یا آنها را در اختیار نهادهایی قرار دهیم که کارهای عام‌المنفعه انجام می‌دهند، مثلاً ماشین‌های لوکس را در اختیار بنیاد ازدواج بگذاریم. فکر کن چندتا عروس و داماد می‌توانستند شب عرویشان سوار آن بنز شوند؟
 یا بگذاریم در اختیار بنیادهای سینمایی که آنها را منفجر کنند و جلوی کشورهای  همسایه، سینمای بالیوود، کلاس بگذاریم، ببینید ما چه فیلم‌هایی می‌سازیم و
یا بنیادهای دیگر.


خبر سوم: شیرین کام باشید
با قیمت شکر تابستان امسال همه شیرین‌کام شدند. هرچه واردات شکر بیشتر شد، قیمت شکر پایین نیامد که نیامد، شنیده شد که بعضی کارخانه‌های شکلات و شیرینی‌سازی موقتاً تعطیل شدند، چون با این قیمت شکر تولید شیرینی‌جات مقرون به صرفه نیست.
خودم چاره‌ای ندیدم جز این که عادت کیک‌سازی را با بیسکویت‌خوری جایگزین کنم.

....






M.T













Monday, December 21, 2015

یلدا مبارک



سلام،

                      یلدای خوشی داشته باشید.
 
                         این یلدا هم مشابه سایر یلداهاست: هیجان، تبریک،
                         دور هم نشینی(تلگرام نشینی ) و
                                              صد البته ، آجیل و میوه به قیمت شب یلدا.
               
                   برای من، کمی متفاوت است
                                        می بینید که: قصه ی مصور یلدا              










شب چله مبارک​

​​

 

M.T☺

Friday, April 3, 2015

سال همدلی و همزبانی



" تو از میان بـــــــاغ ها و بیــــشه ها
به من گل و شکوفه هدیه می دهی
و با تمام ســـــــادگی و روشــــــنی
مرا به لــــحظه های دور مـــی بری

سال نو فرخنده، پارمیس جان
ســــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــام

با تمام شدن سیزدهم فروردین ، قصه ی خوش تعطیلات نوروزی هم به سر رسید، ولی عزیزم هر پایانی را آغازی ست و من و تو ، اکنون در سر فصل تازه ی کتاب زندگی مان هستیم ، فصلی که می تواند هیجان انگیز،پر ماجرا، سرشار از کامیابی یا سراسر ناکامی، افسردگی ، تکرار و تنش باشد، همه به اراده و تلاش خودمان بستگی دارد.

این نخستین نامه ی سال 94 خورشیدی ست، بنابراین می کوشم تا مختصری از آنچه  گذشت برایت بنگارم.
بگذار از امروز یعنی ، سیزدهم فروردین سیزده بدر شروع کنم:

نزدیک ظهر از منزل بیرون زدیم و در سکوت به سمت جنگل سرخه حصار راندیم؛ هوا دلپذیر بود و آفتابی و از باران و ابرهای تیره ی چند روز اخیر خبری نبود.
ما هفت نفر بودیم با دو وسیله ی نقلیه: یک ماشین و یک موتور سیکلت، تا مقصد هم راهی نبود.
چند دقیقه بعد به جنگل رسیدیم ، اما به سبب ازدحام بیش از حد جمعیت بدون توقف به مسیرمان ادامه دادیم. از خیابان چند لاین پر ترافیک به جاده ی تک لاین راه بندان رسیدیم، یک دست جاده کوه بود و دست دیگر دره، اما همه جا سبز سبز و البته شلوغ شلوغ.
جایی برای نشستن نبود، خانواده های سحرخیز تهرانی قبلاً همه ی مکان های دنج و پرسایه و حتی بی سایه را گرفته بودند، چاره ای نبود باید پیش می رفتیم .
آفتاب داغ نیمروز پوست صورتمان را می سوزاند ، خودروها لاک پشت وار در جاده می خزیدند ، وانتی های کنار جاده داد می زدند:« هندوانه ی قرمز به شرط چاقو.» و چرخ دستی ها چغاله بادام نوبرانه ای را می فروختند که رنگ و لعابش دهانت را آب و بهایش قلبت را به تپش می انداخت .




" تو می توانی از زلال چشمه ها
مرا به لهجه ی دعـــــــا صدا کنی
و یا درون کوچه بـــاغ ســـــبزمان
مرا به رنگ آســــــــمان دعا کنی
بیش از یک ساعت گذشته بود، کلافه بودیم، اما همچنان می راندیم، از جاده های آسفالته ، خاکی و سنگلاخی گذشتیم تا این که به سد لتیان رسیدیم، چشم انداز بی نظیری بود، کوه و درخت و دریاچه ای که در زیر نور آفتاب بهاری می درخشید.
نه نمی شد بی تفاوت از کنار این همه زیبایی رد شد ، گرچه خلوت نبود و ملت هر گوشه ای چادرشان را برپا کرده بودند.
بنابراین بی توجه به تابلوی " منطقه ی مین گذاری ، خطر انفجار "  کنار راه توقف کردیم، وسایلمان را برداشتیم و راهی شدیم. سریع و دقیق دور و برمان را ارزیابی کردیم  و شانسمان را زیر درخت کوچکی روبه روی دریاچه یافتیم، با ذوق و شوق زیر اندازها را گستردیم، نشستیم ، ناهار خوردیم ، عکس انداختیم، موسیقی گوش دادیم ، در اطراف گشتی زدیم و پیش از غروب به خانه بازگشتیم.

خلاصه خوش گذشت و ما سیزده به دری به یادماندنی داشتیم علی رغم ترافیک سنگین ، راه بندان طولانی و جاده ی وحشتناک سنگلاخی .
و من سبزه های قلبم را به نیت صلح ، دوستی و کامیابی مردم سراسر گیتی گره زدم، راستی تاریخچه ی این رسم را می دانی؟
این آیین بامزه به سیزدهم فروردین چند هزار سال قبل ( انسانهای اولیه) برمی گردد و به عروسی مشیه و مشیانه. از آن هنگام که این دو پیوند ازدواجشان را با گره زدن شاخه ی مورد جشن گرفتند، سنت گره زدن سبزه میان دختران و پسران دم بخت متداول شد، رسمی که در عهد کیانیان برافتاد و در دوره ی هخامنشی دوباره احیا شد و تاکنون جاودان مانده است.


" تو می توانی از بهار ســـــبز با
دلم بـــــــــگویی و مرا دعــا کنی

و یا به یاد کـوچه بـــاغ کـــودکی
مرا به لهجه ی خـودت صدا کنی
فلاش بکی به سیزده روز پیش و یا مقلب القلوب
حالا فیلم را به عقب برمی گردانیم، و به لحظه ی تحویل سال می رسیم. خودت می دانی که تا ساعات پایانی سال 93 سرگرم نوشتن داستانم بودم ، دور و برم پر بود از کاغذ، یادداشت، دفتر و کتاب. متن که ارسال شد، تازه نوبت اتاق تکانی بود، و من تا خود سال تحویل مشغول جارو ، گردگیری و مرتب کردن اتاقم بودم، سر سخنان رهبر کارم به پایان رسید.
شب از نیمه گذشته بود و بیشتر چراغ ها خاموش بود. مامان به سخنان رهبر و رئیس جمهور گوش سپرده بود، و  من از رمق افتاده چند لحظه ای پای هفت سین نشستم و بعد خوابیدم.
فردا صبح فهمیدم که امسال ، سال دولت و ملت، سال همدلی و همزبانی ست . به قول شاعر " همزبانی ها اگه شیرینتره / همدلی از همزبانی بهتره "، مدتی بعد متن کامل سخنان رهبر و رئیس جمهور را در آفتاب خواندم و همچنین پیام شادباش رئیس جمهور اوباما را در چند نشریه معتبر آن لاین، دنبال پیام شیمون پرز هم گشتم، اما دریغ از یک واژه، برخی وبگاه ها اظهار کرده بودند که آقای پرز امسال یادش رفته تبریک بگوید، بعضی دیگر هم نوشته بودند مطابق سالهای گذشته نوروز را به ایرانیان شادباش گفته است.
مضمون دعاها - ببخشید پیام ها- مشابه سالهای پیشین بود، باراک اوباما از انرژی هسته ای ایران دل نگران بود و تو نمی دانستی سال نو را تبریک می گوید یا برای ایران خط نشان می کشد، و رهبر و رئیس جمهور هم به اقتصاد مقاومتی، تکیه بر صادرات غیر نفتی و همراهی بیشتر مردم با دولت تأکید ورزیدند، این قطعاً دعا بود. رئیس جمهور روحانی همچون پارسال پیامک تبریکی به کاربران تلفن همراه فرستاد - برای من سوم ، چهارم فروردین رسید- سپاس بی پایان و صد حیف که دوباره عیدی را از قلم انداخت.

زندانیان سیاسی ، اوضاع و احوال خوشی نداشتند، به گفته ای حتی از آجیل ، سفره ی هفت سین، و همراهی با خانواده ی غمگینشان در لحظه ی تحویل سال محروم بودند. امسال انتخابات است، می دانستی؟
دیگر مردم هم البته آجیل نداشتند، قحطی نبود، خوشبختانه آجیل فراوان بود اما به قیمت نجومی آجیل شب عید.
هوای تهران پاک و عاری از گرد و غبارهای پراکنده بود، هفته ی اول تقریباً صاف و آفتابی ، گاهی نم نم باران ، هفته ی  دوم ابری و پرباران، البته آخرش آفتابی شد.

نوروز کوچک و نوروز بزرگ
صدا و سیما تمام نوروز کوچک - اول تا ششم فروردین - ماتمزده و سیاهپوش بود، به مناسبت وفات حضرت زهرا (س) و با شروع نوروز بزرگ - ششم فروردین، زادروز زردشت، روز امید- رخت عزا از تن درآورد و به شادمانی و سرور پرداخت.

مجموعه ی کلاه قرمزی به مانند گذشته پرطرفدارترین برنامه ی نوروزی بود، سریالهای طنز هم جالب بودند، من چند بار " در حاشیه " را دیدم، اما بیشتر از سینما یک خوشم آمد، " سرقت خاموش " فرانسوی و " سامورایی آشپز" ژاپنی دو فیلمی بود که در عید امسال با اشتیاق تماشا کردم، ولی در کل زیاد تلویزیون و ماهواره ندیدم، بیشتر استراحت کردم و از سکوت و آرامش شهر تهران لذت بردم.
مطالعه ای نداشتم فقط ده بیست صفحه کتاب خواندم و اصلاً ننوشتم فقط 2 تا خاطره ، که سعی کردم به شیوه ی تاریخی بنویسم ، یعنی دوست داشتم خواننده در داستانم آداب و رسوم قشنگ ایرانی  را ببیند سننی مثل خوردن آش رشته و کباب و رفتن به گردشگاه ها در سیزده به در، عید دیدنی ، عیدی دادن در ایام نوروز یا حتی شکل محله های نه چندان قدیمی تهران را ، محله هایی با آب انبار که جویی در وسط کوچه داشتند و ...

مطابق معمول همگی عید در خانه ماندیم ، جز برادرم که اواخر عید مسافرتی کوتاه به کرمانشاه داشت. بیشتر آف لاین بودم تا آن لاین، تنها و مهجور ، دور از هیاهوی رسانه های اجتماعی و غیر اجتماعی.
چند تصویر ساختم، یک عالمه عکس دانلود کردم و از بازیهای کامپیوتری هم غافل نشدم، دیشب پرونده ی " جاسوس خاموش " را با موفقیت بستم.
خب ، همش همین بود، شگفت زده شدی؟
بله، عید کاملاً متفاوتی را تجربه کردم، خلاف روزهای آغازین پارسال که تمام همّ و غمّ من نوشتن بود و نوشتن، از فصل کریسمس چهارده روز عیدی را به خودم وعده دادم و تصمیم گرفتم دفتر و مدادم را مدتی کنار بگذارم و اصلاً ننویسم. حتماً کنجکاوی چرا؟

داستانش مفصل است، اما کوتاه می گویم که حوصله ات سر نرود- نامه ام حسابی مثل پیتزا کش آمده است ، نه؟-


تو می توانی از ته ته دلــــــــت
مرا به لهجه ی خودت صدا کنی
و یا به یاد روزهای گـــــــمشده
پرنده ای به آســــمان رها کنی
سال 93 را با یک دنیا امید شروع کردم ، با آرزوی نوشتن هفت سین، وقتی به آخر قصه رسیدم، دیگر اردیبهشت آمده بود، خیلی مورد انتقاد قرار گرفتم، دلخور شدم ، هر چند ته دلم خوشحال بودم، که داستانی پیرامون مراسم نوروز باستانی ثبت کرده ام.
دوستی به من توصیه کرد که داستانهای بدون تاریخ مصرف، همیشه سبز و بی انقضا بنویسم، به این ترتیب دیگر نگران زمان نخواهم بود و می توانم هر قدر که لازم است روی داستانهایم وقت بگذارم، پیشنهاد منطقی و خوبی به نظر می رسید، هر چند که من آن را زیاد جدی نگرفتم و کار بعدیم هم داستانی مناسبتی بود، با چند شخصیت جدید که نوشتن و پرداختن به هر شخصیت زمان بر بود، نگارش قصه از اواخر بهار شروع شد و تا اوایل زمستان به درازا کشید، حسابی خسته بودم ، خیلی ها دستم انداختند، هر چه بیشتر موج منفی می فرستادند، من کندتر و محتاطانه تر می نوشتم.
خلاصه گذشت، در اوایل دی ماه سه شب متوالی تا صبح فقط نوشتم، شب آخر فقط چند سطر تا پایان داستان باقی مانده بود که پلک هایم روی هم افتاد و انگشتانم از توان . ولی مقاومت کردم و بی توجه به کارم ادامه دادم، تا ساعت 6 صبح که داستان پست شد، اما تازه روز شروع شده بود و می بایست برگردان بابالنگ دراز را تایپ می کردم، به سختی می توانستم چشمانم را باز نگه دارم، هیچ واژه ای را نمی دیدم، سراغ خواهر کوچکم رفتم، آن روز امتحان نداشت و در خانه بود، آرام صدایش زدم، در خواب نالید:« این وقت صبح چی کار داری ، بذار بخوابم.»
طفلک حق داشت، این کار من بود، برگشتم و به هر زحمتی بود یک کلمه کلمه تایپ کردم تا ساعت 9 صبح و پس از ارسال مطلب تا ظهر خوابیدم. همان روز دانستم که کم شده ام یا شاید گم شده بودم، دیدم با هر داستان، تکه ای از خودم را در لابلای سطور جا می گذارم و همچون یک آدم برفی با هر نوشته ای ذره ذره آب می شوم، کوچک و کوچکتر و از سویی بزرگ و بزرگتر ، گویی که روحم و احساساتم را با هستی قسمت می کنم، انگار خودم را به هستی گره می زنم، حالا اشعار فروغ را بهتر درک می کنم و حتی نگاهش را.
به نظر می رسید مسیر زندگی کمی برایم شفافتر شده بود، از خود بودن لذت می بردم ، آن دخترک کنجکاو و پرحرفی که وقتی پا به مدرسه گذاشت ساکت ترین شاگرد کلاس شد، تا نامش در فهرست خوبها بدرخشد، دیگر سر عقل آمده بود، از تنها ماندن هراسی نداشت.
هر چند آن ایام ستایشش می کردند، اما هر سال بیشتر دلش برای خودش تنگ می شد، دلش می خواست از لاکش دربیاید، بدود ، شلوغ کند و بلند بلند بخندند تا کلاغ ها هم به خنده بیفتند.
دختری که هر چه بزرگتر شد از خود دروغینش بیشتر فاصله گرفت و به خود راستینش نزدیکتر شد، او هم آرام و خاموش بود و هم پر حرف و پر سر و صدا، دوست داشت خودش باشد و در پی تأیید دیگران نگردد.

نوشته هایش آیینه ی آرمان و رویاهای فراموش شده اش بودند، مانند چراغی که راه را به او نشان می دادند، این بود که از باختن لحظات عمرش در پای کاغذ و قلم افسوس نمی خورد، این کار را دوست داشت و می خواست پای خودش و رویاهایش بایستد، اما برای پرواز سوخت کافی نداشت ، به یک فرود اضطراری نیاز داشت.
آن روز متوجه شدم که سزاوار یک تعطیلات درست و حسابی هستم، تعطیلاتی که غبار بی خوابی ها ، زخم زبان ها و مشقت ها را از روح خسته ام بزداید، تا با انگیزه تر جلو بروم، که فرصت مناسب هم دست داد، خوشبختانه پرونده ی آخرین داستانم درست سر سال تحویل بسته شد و من با فراغ بال و وجدانی آسوده خواسته ام را عملی کردم و چهارده روز از شتاب ، اضطراب ، انتقاد ، شب زنده داری، واژه نامه، صفات مترادف و متضاد و تحقیق فاصله گرفتم و چه تصمیم خوبی بود، هر چند کمی تنبل شده ام، اما برای رویارویی با شانسهای زندگیم آماده ترم و حتی برای انتقادات.




آغاز سال 94 خورشیدی را شاد باش می گویم. فردا اولین روز کاری سال 94 است.

تو این نامه را یک روز بعد، جمعه 14 فروردین 94 ، می خوانی، شاید از این بعد نامه هایم را جمعه ها نوشتم.
امسال سال پربرکتی است نگاه کن 9+4=13 " آورده اند که جمشید چندین سال متوالی روز سیزده نوروز را در صحرایی سبز و خرم خیمه زد و بار عام داد، در نتیجه این مراسم در ایران زمین به صورت یک رسم درآمد.»
اعراب عدد 13 را نحس می دانستند و پس از تسلط بر ایران این عقیده را بین مردم رواج دادند، ولی 13 برای ایرانیان روز فرخنده و خوش یمنی بوده است.



ایام به کامت، هفته ی پر برکتی داشته باشی
سراینده: مهدیه موسوی زاده
تصاویر از سمیرا

از دیشب دوباره پرونده ی هسته ای ایران جنجال زیادی برپا کرده است، مشوش نشو، به حلقه ی نفوذ بیندیش، همه چیز خوب است، این توافق به سود هر دو طرف است پس با خونسردی حوادث را دنبال کن.




M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com