This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label موفقیت. Show all posts
Showing posts with label موفقیت. Show all posts

Monday, December 10, 2018

کاری که باید انجام دهم

دو نوع خدا وجود دارد: خدایی که معلمین ما به ما آموزش می دهند و خدایی که خود به ما آموزش می دهد. خدایی که افراد معمولاً عادت دارند تا درباره‌ی آن گفتگو کنند و خدایی که خود با ما صحبت می‌کند. خدایی که یاد می‌گیریم تا از آن بترسیم و خدایی که با ما از رحمت و بخشایش صحبت می‌کند.

دو نوع خدا وجود دارد: خدایی که در ارتفاعات و بلندیها وجود داشته و خدایی که در زندگی روزانه ما مشارکت دارد. خدایی که از ما وصول کرده و خدایی که وامها و بدهیهای ما را می‌بخشد. خدایی که ما را با مجازات‌های جهنمی تهدید کرده و خدایی که بهترین راه را به ما نشان می‌دهد.

دو نوع خدا وجود دارد: خدایی که ما را با گناههایمان شکست داده و خرد می‌کند و خدایی که با عشقش ما را آزاد می‌کند.



یکبار از میکل آنژ نقاش و مجسمه‌ساز معروف ایتالیایی پرسیدند که چگونه آثاری به این زیبایی را خلق می‌کند.
میکل آنژ گفت: خیلی ساده، هر بار که به یک تکه سنگ مرمر نگاه می‌کنم، مجسمه را درون آن می‌بینم و تمام کاری که باید انجام دهم تراشیدن آن می‌باشد.

استاد می‌گوید: «یک اثر وجود دارد که خلق آن برای ما مقدر شده است و نقطه عطف زندگی ما محسوب می‌شودــ هرچقدر هم که سعی در گول زدن خودمان بکنیم ــــ می‌دانیم که تا چه حد برای خوشبختی ما مهم می‌باشد. معمولاً این اثر توسط سالها ترس و وحشت، اشتباه و نقص و شک‌ها پوشانده شده است.

اما اگر تصمیم بر تراشیدن این پوسته‌ها گرفته و اگر نسبت به قابلیت‌هایمان شک نکنیم، در آن صورت قادر به جلو راندن رسالتی که به عهده‌ی ما گذاشته شده است خواهیم بود. و این همان راه  زندگی با افتخار و باشکوه می‌باشد.

مکتوب: پائولو کوئلیو







Monday, July 23, 2018

او بهتر از تمام جهان می‌دوید

موفقیت هزینه دارد

شاید نام ویلما رادلف را شنیده باشید. ویلما در هنگام تولد، نوزاد نارسی بود و بیستمین فرزند از بیست و دو فرزند یک خانواده‌ی فقیر بود که بعد از رکود بزرگ اقتصادی آمریکا جان سالم به در برده بودند. 
او علاوه بر ابتلا به تب مخملک و التهاب هر دو ریه در دوران نوزادی، از زمان تولد مبتلا به نوعی فلج‌اطفال بود که باید، هفته‌ای دو بار، پنجاه مایل را تا رسیدن به یک بیمارستان مخصوص سیاه‌پوستان طی کرده تا درمان‌های لازم را دریافت کند. به‌علاوه، مادرش مجبور بود سال‌های سال، پاهای او را روزی چهار بار ماساژ دهد. 

زمانی دکترها به او گفتند که دیگر هرگز نمی‌تواند راه برود، اما او اشتباه آن‌ها را اثبات کرد؛ چرا که با کمک چوب‌دستی‌اش تا سن نه سالگی با تلاش زیاد راه می‌رفت و زمانی که دوازده‌ ساله شد نیز سرانجام توانست به طور عادی راه برود. بعد از گذشت چهار سال، در سن شانزده سالگی، در المپیاد ۱۹۶۰ رم،  او مدال‌های طلا را در سه رشته‌ی ورزشی دریافت کرد و به یک چهره‌ی سرشناس بین‌المللی تبدیل شد.

دختر کوچکی که می‌گفتند هرگز نمی‌تواند راه برود، سرانجام یاد گرفت که چطور بدود. او بهتر از تمام زنان جهان می‌دوید. اما او این پیروزی را بدون درد، بدون فداکاری، بدون انضباط و بدون پرداخت هزینه به دست نیاورده بود. او می‌خواست برآورده شدن آرزوهایش را ببیند و همان‌طور هم شد، چرا که او هرگز تسلیم نمی‌شد.

 از کتاب هرگز رها مکن
نویســـنده جویس مایـــــر













Monday, May 21, 2018

و امروز، روز سپاسگزاری است

  بازی را زنده نگه دارید!

سعی کن؛ سعی کن جمله‌ کلیشه‌ای است.

من عاشق جملات کلیشه‌ای هستم؛ یعنی عاشق خیلی از آنها. احترام زیادی برای ضرب‌المثل‌های قدیمی قائلم. به نظر من دلیل اینکه جملات کلیشه‌ای این‌قدر تکرار می‌شود، این است که حقیقت دارند و مؤثر هستند. استادان و مربیان نباید از به کار بردن جمله‌های کلیشه‌ای بترسند. می‌دانید چرا؟ برای اینکه دانشجویان بیشتر آنها را نمی‌دانند. آنها شنوندگان نسل جدید هستند و جملات کلیشه‌ای به آنها انگیزه می‌دهد. من این را بارها و بارها در کلاسم دیده‌ام.



همیشه قدرشناس افرادی باش که به هر نحوی به تو کمک کرده‌اند.

این جمله‌ای است که پدر و مادرم همیشه به من می‌گفتند و همواره در زندگی به کار می‌آید. این جمله باید در دنیای تجارت و دانشگاه و زندگی خصوصی خیلی مورد توجه قرار بگیرد.


شانس وقتی اتفاق می‌افتد که آمادگی و فرصت مناسب هم‌زمان بشوند.
این را یک فیلسوف قدیمی یونانی گفته که پنج سال قبل از میلاد متولد شده. ارزشش را دارد که حداقل دو هزار سال دیگر هم تکرار شود.


اگر فکر می‌کنید قادر به انجام کاری هستید یا نیستید، حق با شماست.

این یکی از جملات کلیشه‌ای خودم است که همیشه به دانشجویان جدیدم می‌گویم.


حالا غیر از این، آقای لینکلن، بازی چطور بود؟

این را همیشه به دانشجویان می‌گویم که اگر خیلی روی مسائل جزئی تمرکز کنند، مسئله‌ی اصلی را از یاد می‌برند.



من خیلی از کلیشه‌های فرهنگ جوانان را هم می‌دانم. مثلاً ناراحت نمی‌شوم اگر بچه‌هایم فیلم سوپرمن را نگاه کنند. نه به این دلیل که او قوی است و می‌تواند پرواز کند، بلکه به خاطر اینکه برای حقیقت و عدالت می‌جنگد و من این را دوست دارم.
من عاشق فیلم راکی هستم، حتی موسیقی متنش را هم دوست دارم. آنچه را که در فیلم اصلی و اول راکی دوست داشتم این بود که برایش مهم نبود برنده‌ی نبردی شد که فیلم را به اتمام رسانید. فقط نمی‌خواست به او زور بگویند و این هدف او بود. در طول درمان‌های دردناکی که می‌بایست انجام می‌دادم، او مشوق من بود، چون به من یادآور می‌شد که مهم نیست چقدر سخت مبارزه کنی و پیش بروی.

البته از میان تمام کلیشه‌های دنیا، از همه بیشتر جمله‌های کلیشه‌ای فوتبال آمریکایی را دوست دارم. همکارانم حتماً بارها مرا در راهروهای دانشگاه کارنگی ملون توپ‌ فوتبال در دست دیده‌اند که آن را بالا و پایین می‌انداخته‌ام. این کار به من کمک می‌کرد فکر کنم. آنها احتمالاً خواهند گفت که من همیشه فکر می‌کرده‌ام استعاره‌های فوتبال هم همین طور هستند.



ولی خیلی از دانشجویانم، چه زن و چه مرد، برای‌شان چندان آسان نبود که خودشان را با روش‌های من تطبیق دهند. آنها با اصطلاحات علمی کامپیوتری صحبت می‌کردند و من به زبان فوتبال به آنها می‌گفتم: «متأسفم، ولی برای شما راحت‌تر است فوتبال را یاد بگیرید تا من کلیشه‌ها و اصطلاحات جدید شما را.» به آنها می‌گفتم: «باید برنده باشید. بروید و همه‌ی تلاش‌تان را بکنید. بازی را زنده نگه دارید. در زمین بازی قدرت نشان دهید، انرژی‌تان را بیهوده هدر ندهید تا در نبردها برنده شوید.» دانشجویانم می‌دانستند که مسئله برد و باخت نیست، بلکه این است که چطور باید بازی می‌کردند.​


از کتاب آخرین سخنرانی اثر رندی پاش با همکاری جفری زسلو

ترجمه‌ی دکتر مرجان متقی
   


فصل معرکه‌ای بود، زبانم قاصر از تشکر و قلبم عمیقاً سپاسگزار است. فقط متشکرم.


Tuesday, May 15, 2018

از راه رفتن خسته شدی شروع به دویدن کن


صد هزار نفر در تیمم هستند چون هدفی عالی داشتم
یک جمله قشنگ شنیدم که می‌گوید: «هروقت از راه رفتن خسته شدی شروع به دویدن کن.» من واقعاً این را در زندگی استفاده کردم؛ هر جا که احساس می‌کردم خسته شدم انرژی‌ام چند برابر می‌شد، قوی‌تر می‌شدم و خیلی مصمم‌تر و جدّی‌تر به هدفم نگاه‌ می‌کردم. هر چقدر سختی‌هایم بیشتر می‌شد انرژی‌ام دو‌ برابر می‌شد.
 

در هجده سالگی با بحث بازاریابی شبکه‌ای آشنا شدم. یک سال تمام کار کردم. بعد از یک سال ۱۱ نفر در تیمم ثبت‌نام کردند که فقط یکی از آنها فعال بود. شما به هر کسی در بازاریابی شبکه‌ای بگویید بعد از یک سال کار یک نفر در تیمت فعال است بعید می‌دانم که در این مسیر بماند ولی من ادامه دادم چون چرایی و دلیل محکمی برای انجام کارم داشتم. 

 

من در تمام زندگی سعی کردم اول فکر کنم بعد کار کنم یعنی به فلسفه‌ی کاری که می‌کنم فکر کنم به پتانسیل‌هایی که در کار وجود دارد فکر کنم  و بالاخره به جایی رسیدم که الآن چند صد هزار نفر در سازمان فروش من فعالیت می‌کنند. به خاطر اینکه من در این کار ماندم و عقب نکشیدم ایشان الآن شغل دارند و درآمد کسب می‌کنند از درآمدهای ماهانه چند صد میلیون تومانی در نظر بگیرید تا درآمد ماهی چهل-پنجاه هزار تومان.


هر کاری که می‌خواهید انجام دهید،
 قبل از انجام آن را با سنگ محک عشق بسنجید.


مجید عمیق، کارآفرین موفق و مدرس مهارت‌های زندگی


Sunday, March 11, 2018

پیک خوش خبر باشید





خبرهای خوشی دارم
همه‌ی ما در موقعیت‌های بسیاری دیده‌ایم که چگونه ناگهان کسی از در وارد شده و گفته‌ است:«خبرهای خوشی دارم». این شخص بلافاصله توجه همه را به خود معطوف می‌کند. خبرهای خوش، نه تنها سبب جلب توجه افراد که باعث خوشحالی آنها می‌شوند. خبرهای خوش، روح زندگی می‌دمند. خبرهای خوش حتی باعث هضم بهتر غذا می‌شوند.


هر روز کمی از نور خورشید را به خانه ببرید
  برای خانواده‌ی خود خبرهای خوب ببرید. اتفاقهای خوبی را که در روز برایتان افتاده است، برای آنها تعریف کنید. همواره تجربیات دلنشین و بامزه‌ی خود را به خاطر بیاورید و خبرهای خوش را پخش کنید. مطرح کردن نکات منفی، کاری بی‌معنی است، تنها باعث نگرانی خانواده‌تان می‌شود. هر روز کمی از نور خورشید را به خانه ببرید.

هیچ توجه کرده‌اید که بچه‌ها خیلی کم از بدی هوا شکایت می‌کنند؟ آنها تا زمانی که از طریق هواشناسی یاد نگیرند که باید نسبت به دمای طاقت‌فرسای هوا حساسیت نشان دهند، به راحتی با هوای داغ تابستان کنار می‌آیند. عادت کنید که همیشه بدون توجه به وضعیت واقعی هوا، راجع به آن نظر مساعد بدهید. شکوه و شکایت کردن از هوا شما را درمانده‌تر می‌کند و این درماندگی را به دیگران هم منتقل می‌کند.
همیشه بگویید حالتان خوب است. آدم سرزنده‌ای باشید. احساس واقعی ما، به مقدار زیاد به وسیله‌ی احساسی که تصور می‌کنیم داریم تعیین می‌شود، پس فقط بگویید: «حالم عالی است» تا احساس کنید حالتان بهتر است.
 برای همکارانتان خبرهای خوب و خوش ببرید. آنها را تشویق کنید و در فرصت‌های مناسب به تحسین آنها بپردازید. درباره‌ی کارهای مثبتی که شرکت‌تان دارد انجام می‌دهد، برایشان حرف بزنید. به مشکلاتشان گوش کنید. به یاریشان بشتابید. مردم را تشویق کنید. تنها در این صورت است که از حمایت آنها برخوردار خواهید شد. در انجام کارهایشان به آنها پشتگرمی و امید بدهید. بگذارید بفهمند که شما به تواناییها و موفقیتشان اعتقاد دارید. همیشه نگرانیها را تسکین دهید.

یکی از دوستان فروشنده‌ام به راستی یک پیک خوش خبر است. او هر ماه به مشتریانش سر می‌زند و قانون او این است همیشه خبر خوشی برایشان داشته باشد.
مثلاً می‌گوید: «هفته‌ پیش یکی از دوستان صمیمی‌ات را دیدم. بهت سلام رساند.»؛ «از آخرین باری که اینجا بوده‌ام اتفاقات فراوانی افتاده است. ماه گذشته، بیش از سیصد و پنجاه هزار کودک متولد شده‌اند.» و بلافاصله می‌افزاید که «بچه‌های بیشتر یعنی کسب و کار بهتر برای هر دوی ما.»
خبرهای خوب نتایج خوب به بار می‌آورد. حامل خبرهای خوش باشید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



رئیس شرکتی شعاری را در یک قاب زیبا به نحوی که رو به صندلی مهمانش قرار گیرد، روی میز گذاشته بود. شعار این بود:«اگر خبر خوبی برایم ندارید، بهتر است خاموش بمانید.» او را تحسین کردم و گفتم به نظرم این شعار به طرز زیرکانه‌ای مردم را تشویق به خوش‌بینی می‌کند
او لبخندی زد و گفت: «تذکر مهمی است؛ ولی از جایی که من نشسته‌ام، اهمیت آن بیشتر احساس می‌شود.» او قاب را چرخاند تا من بتوانم طرف دیگرش را هم ببینم، روی آن نوشته شده بود: «اگر خبر خوبی برایشان نداری، خاموش بمان!»

 اخبار خوب، شما را به حرکت وامی‌دارد و به شما احساس سرزندگی می‌دهد. پخش اخبار خوب، مردم را هم سرحال می‌آورد.
کتاب جــادوی فکر بزرگ
نویسنده :دکتر شـــوارتز



Monday, January 22, 2018

بزرگ‌ترین انتقام، ساختن دلارهای میلیونی است



هر جواب سربالا انگیزه‌ای برای حرکت دوباره است
فکرهای خلاق شما اغلب جدی گرفته نمی‌شوند؛ آنها رد می‌شوند. بعد چی‌ می‌شود؟ اگر تسلیم بشوید آنها محو می‌شوند.😞😞😞 ولی اگر عوض تسلیم‌شدن از ایده‌های بزرگ‌‌تان حمایت کنید، امپراطوری کوچک‌تان را می‌سازید، همان کاری که «کُردیا هرینگتون» انجام داد. کردیا یکی از الهام‌بخش‌ترین سرمایه‌گذارانی است که در برنامه‌ی «فکر بزرگ» شرکت کرده است. فلسفه‌ی کُردیا که برایش میلیون‌ها دلار  آورده، این است: «نه، یک راه حل نیست.»


بانوی کلوچه
چند دهه‌ پیش، کردیا مادری تنها با سه فرزند خردسال بود. او به دنبال کاری می‌گشت که تمام وقتش را اشغال نکند تا بتواند زمانی را در کنار فرزندانش سپری کند. کسی به او پیشنهاد داد که نمایندگی فروش همبرگر «مک‌دونالد» را آزمایش کند. کردیا در خودش توانایی انجام این کار را می‌دید که البته کار چندان ساده‌ای هم نبود.

در آن زمان، تعداد اندکی از زنان به این کار می‌پرداختند. او نخست می‌بایست مقام‌‌های بالای شرکت را متقاعد می‌ساخت. واکنش اولیه‌ای آنان از این قرار بود: «چه چیزی باعث شده است، فکر کنید که می‌توانید نمایندگی فروش مک‌دونالد را اداره کنید؟» کردیا با سرسختی محض بدون هیچ تجربه‌ای خودش را به سر صف رساند و زمانی که فرصتی در «ایلی‌نویز» پیدا شد، به همراه فرزندانش به آنجا نقل‌مکان کرد.

این تقریباً یک فاجعه بود. کردیا ناچار بود ماهانه بیست و هفت هزار دلار به شرکت مک‌دونالد بپردازد؛ و این در حالی بود که به اندازه کافی مشتری نداشت. پس تصمیم گرفت با نقشه بسیار جالبی شمار مشتریانش را بالا ببرد. قصه‌ی شیرینی دارد.

همچنان درها را به صدا درآورید تا کسی به شما پاسخ مثبت دهد. این شخص همین اطراف است. فقط کافی است که او را پیدا کنید. پشتکار همواره پاداش‌بخش است.

کردیا نمایندگی اتوبوس «گری‌هاند» را گرفت و اتوبوس‌ها را در کنار همبرگرفروشی‌اش پارک کرد. هر روز هشتاد و هشت اتوبوس از آن نقطه رفت و آمد می‌کردند و مسافران گرسنه مشتاقانه وارد همبرگرفروشی کردیا می‌شدند. ناگهان کردیا به ستاره‌ای در آسمان امپراطوری مک‌دونالد بدل گشت.

اما این برای کردیا کافی نبود. او تصمیم گرفت که تأمین نان‌های همبرگر را خود بر عهده بگیرد او اعتقاد داشت که می‌تواند کار بهتری ارائه کند. بنابراین شروع به تحقیق کرد و پرسید که چگونه می‌تواند یک تولیدکننده شود. در این زمان بود که سی‌ و یک مرتبه پاسخ منفی شنید. در سی‌‌ و دومین مصاحبه‌اش، سرانجام به پاسخ مثبت رسید. امروزه شرکت نان تنسی بیش از پنجاه میلیون دلار ارزش دارد.

این به راستی قصه‌ی فقر تا ثروت است. شکی نیست که به سال ها کشمکش و تقلا نیاز داشته، اما کلید اصلی در تسلیم نشدن کردیا بود.


کتاب: فکر بزرگ
اثر:  دانی دویچ
 
 
Cordia Harrington
 McDonald 
Greyhound
 Tennessee Bun Company



 

Sunday, December 17, 2017

تفکر مشارکتی تنها راه عالی فکر‌کردن است

استفاده از تفکر‌ مشارکتی را تشویق کنید

دو ​ فکر همیشه از یک فکر بهتر است، البته زمانی که در یک راستا باشند.
 
اوایل سال ۲۰۰۲ از من دعوت شد با یکی از بزرگترین مربیان بسکتبال دنیا ملاقات کنم،«پت سامیت» از دانشگاه تنسی. نمی‌دانید چقدر هیجان‌زده شدم، افتخاراتی که وی کسب کرده است از هر مربی دیگری غیر از «جان وودن» بیشتر است.​


می‌دانستم تجربه بسیار خوبی در انتظارم است. در جریان بازی، پشت نیمکت تیم الد دومینیون نشستم و حرف‌هایش را با تیم شنیدم. بین دو نیمه نیز به رختکن رفتم.

چند نکته در شخصیت پت توجه‌ مرا جلب کرد. اول این‌که بسیار گرم و صمیمی اما فوق‌العاده جدی است. او را با رقابتی‌بودنش می‌شناسند. در کتابش با عنوان «رسیدن به اوج» گفته:«من در هیچ فصلی بازنده نبودم. در هر فصل بسکتبالی که در آن شرکت داشته‌ام، رکورد پیروزی‌هایم بیشتر از شکست‌هایم بود.»

دوم این‌که او یک رهبر کامل است. این مسأله را می‌توان در نحوه‌ی اداره تیمش، در نحوه‌ی برخورد با دستیارانش و نحوه‌ی انگیزش و آموزش اعضای تیم مشاهده کرد. او در ارتباط برقرار کردن با هر یک از بازیکنان استراتژی خاصی دارد. آن‌ها را تماشا می‌کند و با دقت به حرف‌هایشان گوش می‌دهد تا مطمئن شود قبل از این‌که آن‌ها را هدایت کند، به درک متقابل رسیده‌اند.


اما آنچه درباره‌ پت بیشتر از همه نظرم را جلب کرد، استفاده او از«تفکر مشارکتی»
 است. پت سامیت در بین دو نیمه ابتدا از بازیکنان خود فاصله می‌گیرد و از آن‌ها می‌خواهد در میان خود تبادل‌نظر کنند و خودشان به تحلیل بازی خود بپردازند. آن‌ها نظرات و راه‌حل‌های خود را بدون در نظر‌گرفتن نظر مربیان، با هم مطرح می‌کنند.


 
در حین صحبت بازیکنان، پت با دستیارانش صحبت می‌کند تا نظرات آنها را جویا شود. پس از ده دقیقه همه دور هم جمع می‌شوند. بازیکنان یافته‌ها و نظرات موقتی خود را برای پت مطرح می‌کنند و او با همکاری دستیارانش هر اصلاحی را که مورد نیاز باشد، به برنامه‌های آن‌ها اعمال می‌کند.

استفاده پت از تفکر مشارکتی در وقت‌های استراحت میان بازی نیز مشهود است. در ۱۵ ثانیه نخست حتی به بازیکنانش نگاه هم نمی‌کند و مشغول شنیدن نظرات کمک‌های خود است. وقتی که بالاخره با بازیکنان حرف می‌زند، نظرات آنان را هم دریافت می‌کند.

خودش تعریف می‌کند که در جریان یک بازی با «واندربیلت»، وقتی با کمک‌هایش حرف می‌زد، «چامیک هولدس‌کلا» که در آن زمان یک سال اولی بیش نبود، آستین پت را کشید، حرفش را قطع کرد و گفت:‌ «توپ را به من برسانید، توپ را به من برسانید.» پت هم پذیرفت، هولدس‌کلا امتیاز آورد و تیم پیروز شد.


کسانی که خوب فکر می‌کنند، به‌خصوص آنان که رهبران خوبی هم هستند ارزش تفکر مشارکتی را درک می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که وقتی برای افکار و آرای دیگران ارزش قایل می‌شوند، از نتایج چند‌برابر شونده‌ی تفکر مشارکتی بهره‌ می‌برند و به دستاوردهای بسیار بزرگ‌تر از آنچه خود به تنهایی می‌توانستند برسند، می‌رسند.

 
 
 
«اگر افکار خود را با افکار دیگران ترکیب کنید، به افکاری می‌رسید که هرگز به ذهن‌تان خطور نمی‌کرد!»
                                 ـــجان سی. ماکسول

 
از رقابت به همکاری روی بیاورید
  جفری جی. فاکس، نویسنده‌ی کتاب«چگونه مدیرعامل شویم» می‌گوید: «همیشه مترصد ایده‌ها باشید و به منبع آن‌ها اهمیت ندهید. ایده‌ها را از مشتریان، بچه‌ها، رقبا، صنایع دیگر و حتی راننده‌های تاکسی بگیرید. مهم نیست که به ذهن چه کسی رسیده است.» کسی که برای همکاری ارزش قایل است، میل دارد ایده‌های دیگران را کامل کند، نه این که با آن‌ها رقابت کند. اگر کسی از شما خواست ایده‌های خود را مطرح کنید، روی کمک به تیم متمرکز شوید، نه این که از دیگران پیشی بگیرید. اگر خودتان افراد را برای هم‌فکری دور هم جمع کرده‌اید، از ایده‌ها بیش از منبع آنها ستایش کنید. اگر همیشه بهترین ایده برنده شود، (نه کسی که آن را پیشنهاد داد)، همه ایده‌های خود را با اشتیاق بیشتری مطرح خواهند کرد.
 


 
به خاطر داشته باشید، مهم‌ترین راز موفقیت تفکر مشارکتی در اختیار داشتن افراد مناسب است. در بسیاری مواقع شرکت‌کنندگان جلسات طوفان فکری را براساس احساس دوستی، شرایط یا راحتی خود انتخاب می‌کنیم. اما این کار برای کشف و تولید ایده‌های ناب و درجه‌ی یک کمکی به ما نمی‌کند. این که چه کسی را به جلسه‌ گفت‌وگو دعوت کنیم اهمیت زیادی دارد. از معیارهای زیر استفاده کنید و افرادی را انتخاب کنید که
...


ـــمهم‌ترین خواست آنها رسیدن ایده‌ها به موفقیت است.

ـــاز نظر احساسی می‌توانند تغییرات سریع در گفت‌وگو را اداره کنند.

ـــقدر توانایی دیگران را در زمینه‌هایی که خود در آنها ضعیفند می‌دانند.
ـــجایگاه ارزشی خود را در جمع می‌دانند.

ـــموفقیت تیم را بر خواسته‌های خود مقدم می‌دارند.

ـــمی‌توانند موجب بروز بهترین افکار در افراد در خود شوند.

ـــدر زمینه مورد بحث داری بلوغ، تجربه و موفقیت هستند.

ـــمالکیت و مسؤولیت تصمیمات را برعهده خواهند گرفت.
__میز گفت‌وگو را با ذهنیت «ما» ترک می‌کنند نه با ذهنیت «من».

کتـــــــــاب: هنر اندیشـــــیدن
نویســنده:   جان سی. ماکسول



Sunday, December 10, 2017

پذیرش تفکر رایج را زیر سؤال ببریم

تفکر رایج امید واهی ایجاد می‌کند
 اغلب مردم بیش‌ از آن که خود را به یافتن راه‌حل‌های جدید متعهد کنند، با همان مسأله‌های قدیمی راضی هستند.
 بسیاری از مردم با پیروی از تفکر رایج به دنبال ایمنی و امنیت هستند. آن‌ها گمان می‌کنند وقتی تعداد زیادی از افراد مشغول انجام کاری هستند، آن کار درست است. اگر بیشتر مردم چیزی را بپذیرند، این امر لزوماً نشان‌دهنده‌ی انصاف، برابری، یکدلی و نیز درستی آن کار نیست. 

«مشکل تفکر رایج این است که موجب می‌شود اصلاً فکر نکنید
                                                                                ــــ کوین مایرز

تفکر رایج می‌گفت زمین مرکز عالم است، با این وجود کوپرنیک ستاره و سیارات را مشاهده و به صورت ریاضی استدلال کرد که زمین و بقیه‌ی سیارات منظومه شمسی دور خورشید می‌گردند. تفکر رایج می‌گفت برای عمل جراحی نیازی به ابزار تمیز نیست اما جوزف لیستر نرخ بالای مرگ در بیمارستان‌ها را بررسی کرد و روش‌هایی را برای ضدعفونی کردن ابزارها مطرح کرد که بلافاصله زندگی افراد زیادی را نجات داد. تفکر رایج می‌گفت زنان نباید حق رأی داشته باشند اما افراد زیادی مانند املین پانکهورست و سوزان.بی.آنتونی برای به دست‌آوردن این حق مبارزه کردند و پیروز شدند. تفکر رایج موجب به قدرت رسیدن نازی‌ها در آلمان شد، اما رژیم هیتلر میلیون‌ها نفر را کشت و اروپا را به ورطه نابودی کشاند. باید همیشه به خاطر داشته باشیم که بین پذیرش و هوش تفاوت بسیاربزرگی وجود داد. شاید بعضی‌ها بگویند در کارهای جمعی امنیت وجود دارد، اما همیشه هم این‌طور نیست.



 «من دستگاه پاسخگویی نیستم، دستگاه طراحی سؤال هستم. اگر پاسخ‌ همه‌ی سؤالات را داریم چرا دچار چنین وضعیت بدی هستیم؟» 
                                                                    ـــ داگلاس کاردینال
 
 
گاهی نادرستی تفکر رایج به شدت‌ واضح است. گاهی هم وضوح آن کم است. به عنوان مثال تعداد خیره‌کننده افرادی که در آمریکا بدهی‌های عمده‌ای روی کارت‌های اعتباری خود دارند در نظر بگیرید. هر کسی که از نظر مالی زیرک باشد به شما خواهد گفت این کار درست نیست. اما میلیون‌ها نفر تابع تفکر رایجِ «حالا بخر، بعداً پرداخت کن!» هستند. به همین دلیل مدام پرداخت می‌کنند و پرداخت می‌کنند و پرداخت می‌کنند. بسیاری از جلوه‌های ظاهری تفکر رایج، توخالی است. اجازه ندهید شما را بفریبد.



  کتاب: هنر اندیشیدن
نویسنده: جان سی. ماکسول


ذهن خود را قدری بتکانیم!
 
 

Sunday, December 3, 2017

خوش‌شانسی را در بدشانسی ببین


هفتاد درصد کــار را 
خودتان انجام دهید،
بقیـــــه‌اش را 
خدا درست خواهد کرد
دوتا دختر نزدیک بود دیر به مقصد برسند. یکی‌ از آن‌ها گفت: «بیا بایستیم و دعا کنیم که خدا ما را سر موقع به آن‌جا برساند.»
دختر دیگر گفت: «نه، بیا با تمام توان‌مان بدویم و در حین دویدن، دعا کنیم.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چیزی که بدشانسی به نظر می‌آید،
در واقع ممکن است خوش‌شانسی باشد
​​
مرد جوانی برای فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه آماده می‌شد. ماه‌ها بود از یک اتومبیل اسپرت که در نمایشگاهی دیده بود، تعریف و تمجید می‌کرد و چون می‌دانست پدرش می‌تواند آن را برایش بخرد، به پدرش گفت این اتومبیل تنها چیزی است که از او می‌خواهد. وقتی که روز فارغ‌التحصیلی‌اش رسید منتظر علائمی بود تا نشان دهد پدرش آن ماشین را برایش خریده است.

بالاخره، صبح روز فارغ‌التحصیلی‌اش پدرش او را از اتاق مطالعه‌اش صدا زد. پدرش به او گفت که چقدر به داشتن چنین پسری افتخار می‌کند و چقدر او را دوست دارد. یک بسته‌ی کادوپیچ‌شده‌ی زیبا هم به پسرش داد. مرد جوان، کنجکاو ولی نومیدانه بسته را باز کرد، انجیل زیبایی با جلد چرمی داخل آن بود که نام مرد جوان روی آن طلاکوب شده بود.
پسر با عصبانیت صدایش را برای پدر بلند کرد و گفت: «با این همه پول به من انجیل می‌دهی؟» سپس با ناراحتی از خانه بیرون زد و انجیل را همان‌جا گذاشت.

سال‌ها گذشت و مرد جوان در تجارت موفقیت زیادی کسب کرد. صاحبِ خانه‌ی زیبا و خانواده‌ی خوبی شد. به یادش آمد که پدرش باید الآن خیلی پیر شده باشد، بنابراین تصمیم گرفت به دیدنش برود از روز فارغ‌التحصیلی‌اش او را ندیده‌ بود. قبل از این که برنامه‌ای برای دیدن پدرش بریزد، تلگرافی به دستش رسید با این مضمون که پدرش از دنیا رفته است و همه‌ی دارایی‌اش را به پسرش بخشیده است. لازم است که فوراً به خانه‌ی پدرش بیاید و مراقب اموالش باشد.

وقتی به خانه‌ی پدرش رسید، ناگهان قلبش مملو از غم و اندوه شد. داخل اسناد و اوراق پدرش به جست‌وجوی اسناد مهم پرداخت و همان انجیل را دید. هنوز نو بود و درست همان‌جایی قرار داشت که سال‌ها پیش خودش گذاشته بود. با اشک، انجیل را باز کرد و شروع به ورق‌ زدن آن کرد. همین‌طور که مشغول خواندن بود، سویچ اتومبیلی از لای کتاب بیرون افتاد. روی آن برچسبی با نام همان فروشنده بود که مالک همان ماشین اسپرتی بود که او از آن خوشش آمده بود. روی برچسب، تاریخ فارغ‌التحصیلی خودش بود و جمله‌ی «... به‌طور کامل پرداخت شد.»


بعضی اوقات، شانس خوبی را که داریم یا می‌توانیم داشته باشیم، درک نمی‌کنیم. زیرا انتظار داریم که در بسته‌بندی متفاوتی باشد. آن‌چه به نظر بدشانسی می‌آید، در واقع ممکن است دری باشد که منتظر بازشدن برای شماست.

کتـــاب: همیشه یک برنده باشید
نویسنده: پرمود باترا، ویجی باترا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




«نمی‌توانیم باد را هدایت کنیم،
ولی 
می‌توانیم بادبان‌هایمان را با آن تنظیم کنیم.»
​​


Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com