This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label داستان. Show all posts
Showing posts with label داستان. Show all posts

Tuesday, February 7, 2017

نوئل پرچالش



رایحه‌ی رزهای صورتی اکنون بیشتر احساس می‌شد. آخرین جرعه‌ی میلک شیک را نوشیدم و گفتم:«رفته اما ردپای او به جاست. بنده خدا!»
ویدا پقی زد زیر  خنده. شادی به او ملحق شد و پرسید:«او مای گاد! تو بنده‌خدا رو از کجا می‌شناسی؟» هاج و واج به آن دو نگاه‌ کردم. شادی توضیح داد: «بنده‌خدا، استادمونه، استاد آسیب‌شناسی شبکه‌های اجتماعی

لیوان خالی را با ضربه‌ی ملایمی روی میز گذاشتم، دست زدم زیر چانه و  پرسیدم: «فامیلیش بنده‌خداس؟»
شادی لبخند کجی زد: «در واقع فامیلیش «خدابنده»س، اما ما بین خودمون بنده‌خدا صداش می‌زنیم. استاد خوبیه.»
«گفتی استاد آسیب‌شناسی شبکه‌های اجتماعی؟ نشنیدم!»

«خب، آسیب شبکه  یه واحده جدیده. بس که بچه‌ها تو اینستا، تلگرام و وایبر و توییترو فیس‌بوک و یوتیوب و لاینن دانشگامون این واحدو اضافه کرده تا بچه‌ها رو با خطرات شبکه‌ها آشنا کنه. واحده خوبیه، حتم دارم پاسش می‌کنم.»
ــــ :«خوبه، حداقل یه درسو دوست داری.»
ویدا گفت: «به نظر من که شبکه‌ها خطر جدی ندارن، اما ما وظیفه‌ داریم به مردم هشدار بدیم، برای همین  ماهی یکبار یه مقاله درباره‌ی مضرات شبکه‌های اجتماعی  تو روزنامه‌مون چاپ می‌کنیم، فقط برای هشدار به والدین. اما زندگی خودم  بدون شبکه معنی نداره، من با توییتر نفس می‌کشم.»

گفتم: «آره، همین‌طوره. ما به شبکه‌ها خیلی وابسته شدیم. از بس با شستم رو صفحه‌ی گوشی ضربه‌زدم «سندرم تاچ» گرفتم. مدتیه که از انگشت سبابه‌ام استفاده می‌کنم، اما اونم ناامیدم کرده. هفته‌ی قبل رفته بودم امور مشترکین دختره گفت: زیر سند رو انگشت بزن. انگشت زدم.  گفت: محوه، دوباره بزن. زدم. گفت: محکمتر. سرانگشتمو فرو بردم تو استامپ و با قدرت تمام پایین سندو انگشت زدم، اما اثر انگشتم نیفتاد که نیفتاد. دختره تشویقم کرد: محکمتر، محکمتر...به سرانگشتام خیره شدم، باورتون می‌شه اثر انگشت نداشتم، اونها محو شده بودن. درست مثل سر‌زانوها که ساییده می‌شن و می‌رن.»

ــــ :«بعد چی‌شد؟»
ــــ :«بعد نداره، از خواب پریدم و دیدم یک پیامک از همراه اول اومده، ده هزارتومن قبض تا پایان آذر، شوکه شدم. خوابم تعبیر شده بود باید می‌رفتم امور مشترکین. البته هنوز نرفتم.»

ــــ :«ده هزار تومن، زیاده؟ من که قبضم کمتر از صد هزارتومن نمیاد.»
ــــ :«خب، من زیاد زنگ نمی‌زنم،برا همین قبض موبایلم هیچ‌وقت بیشتر از سه‌هزار تومن نمیاد. فکر کنم یه اشتباهی شده، باید برم امور مشترکین.»
ــــ :«فقط سه هزار؟ زنگ نمی‌زنی اما آن‌لاین که هستی!»
ــــ :«بله، سه هزار. من همش سرکارم، محل کارمم  وایفای رایگان داره. خونه  هم چند ماهی‌ هست که به همت یه خیر با وایفای رایگان تجهیز شده. درست ماه تیر بود، همین که از پله‌ها آمدم پایین چشمم به یه اطلاعیه خورد که رو دیوار نصب شده بود: «همسایه‌های محترم این رمز وایفای ماست cl0020ash. از اینترنت نامحدود پرسرعت  لذت ببرید. لطفاً، احساس راحتی کنید و این رمز را با دوستانتان به اشتراک بگذارید، متشکرم.»

ویدا گفت: «چه همسایه‌های خوبی! واحد خالی ندارید؟»
ــــ :«ایمممم، فعلاً که نه، اما به زودی شاید... پایینی‌ها مدام با هم دعوا می‌کنن، گمونم به زودی جدا شن. بنده خدا، زنه... پریروز می‌گفت: «مرده‌شور این زندگی مدرن رو ببرن، خیلی مزخرف و پوچه، چی‌ می‌خواد سر ما بیاد؟ دلم می‌خواد خودمو آتیش بزنم.»

ویدا پرسید: «آخــــی، چـــرا؟»
گفتم: «شوهرش خوره‌ی اینترنته، از صبح تا شب کلش بازی می‌کنه. بنده ‌خدا، زنه، دلم براش می‌سوزه.»  چند لحظه مکث کردم  تا حالت چهره‌ی بچه‌ها را بررسی کنم.  ویدا متأثر بود، ولی هنوز توییت می‌نوشت. شادی نگین‌های دستبندش را نوازش می‌کرد، گوشه لبش مثل پارچه تاخورده بود.نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «راس می‌گه. زندگی خیلی  کسالت‌آور و تکراری شده... منم گاهی احساس پوچی می‌کنم» ـــــ  و این درست همان‌جایی بود که اشتباه کردم ـــــ

شادی تندی سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره شد، انگار چیز مهمی  را به خاطر آورده باشد. هیجان زده گفت: «احساس پوچی؟ آرمیتا! تو باید مت کاتس و ببینی!» منتظر پاسخم نشد، تلفن همراهش را برداشت و گفت: «اتفاقاً استاد بنده‌خدا هم چند سال قبل به پوچی رسیده بود. به خدا راس می‌گم، خودش اینو گفت. چند هفته قبل یه  ویدیو از «مت‌کاتس»  به ما نشون داد و گفت به جای سیگار کشیدن خودتون و به چالش بکشید...منم مثل شما بودم، بیست و چهار ساعته آن‌لاین، تا این که یه روز نامزدم ترکم کرد فقط به خاطر یه پسر آن‌لاینی که شش‌هزار و ششصد و شصت و شش تا فالوئر داشت... همین‌جا بگم که این بدترین آسیب شبکه‌ است: سست شدن بنیان خانواده. آره، تصمیم گرفته بودم خودم را بکشم که  ویدیوی مت کاتس را دیدم . خیلی متحول شدم، آنقدر که اسلحه را کنار گذاشتم. تصمیم گرفتم به جای کشیدن ماشه خودم را به چالش بکشم. از من به شما نصیحت هر وقت احساس پوچی کردید ویدیوی مت کاتس را ببینید و یه چالش سی‌روزه را امتحان کنید.» شادی گوشیش را سمت ما گرفت و گفت: «بچه‌ها بیاید تماشا.»

اخم‌هایم تو هم رفت گفتم: «نه ‌تو روخدا! حوصله‌ی ویدیوهای موفقیت رو ندارم، خودت تماشا کن.»
 شادی گفت: «خودت رو لوس نکن،  این از اون ویدیوها نیس! در‌ضمن، کوتاهه، چار دقیقه هم نیس.»
این طوری بود که من و ویدا ویدیوی «تلاش برای چیزی جدید در سی‌روز» را تماشا کردیم. البته چون ویدیو زبان اصلی بود، من زیاد متوجه نشدم مت کاتس چی گفت، فقط هر جا او خندید من هم خندیدم.

...

Saturday, February 4, 2017

نوئل پرچالش



«هیچی، منتظر خانم بودیم که مثل همیشه با تأخیر تشریف آوردند.»
ویدا تلفن همراهش را برداشت و گفت: «من، یه سبز.»
ابروهام بالا رفت: «سبز چیه؟»
شادی: «منظورش گرین اسموتیه، می‌خواد فارسی را پاس بدارد.»
با آه بلندی گفتم:«خوبه، پس منم یه زلزله.»
شادی کافه‌یار را صدا زد:«یه اسپرسو، یه میلک شیک، یه گرین اسموتی.» 
 
بعد آرنج‌ها را به میز تکیه ‌داد، از گوشه‌ی چشم نگاهی انداخت به طرف دیگر سالن و لبخند کجی زد. مسیر نگاهش را دنبال کردم و دوباره به یک فنجان رسیدم. این بار قلبی کوچک می‌افتاد تو فنجان و بخار «یک فنجان عشق» پیچکانه از دیوار می‌رفت بالا. کنار دیوار عاشق، نشسته بود میزی. پشت میز مردی تنها، چشمانش خیره به درب. پالتوی قهوه‌ای سوخته به تن داشت و یک دسته رز‌صورتی در دست.

شادی گفت: «او مای! این پسر سرکاره...دختره خوب کاشتتش.»
ویدا بدون اینکه سر بالا بیاورد گفت: «آره، شمردم تا حالا پنج تا ماکیاتو خورده.»
گفتم:«فکر کردم تو حواست فقط به توییته.»
جواب داد: «یک خبرنگارحرفه‌ای حواسش به همه‌جا هست.»
کافه‌یار نوشیدنی‌ها را روی میز گذاشت و رفت. ویدا هم گوشیش را کنار گذاشت و لیوانش را برداشت. در حالیکه نوشیدنیش را با نی هم می زد، گفت: «معجون لاغریه.»

گفتم:‌ «تو که لاغری.»
گفت: «آره، اما باید تا جشن نامزدی چند کیلو کم کنم.»
ــــ :«نامزدی؟تو که گفتی تا فارغ‌التحصیلی نامزدی بی‌نامزدی.»
ــــ :«خب‌ حالا نظرمون عوض شده، من و مزدک می‌خوایم عید نامزد کنیم.» بعد تو آینه‌ی کوچکش بینی‌ قلمیش را بررسی کرد و پرسید :«راستی دکتر کی برمی‌گرده؟»
ــــ :« مثل همیشه یک ماه دیگه... چطور؟»
ــــ :«می‌خوام بینیمو عمل کنم.»
گویی مار نیشم زده باشد، جیغ زدم: «چی؟ بینیتو؟»
 چشمان شادی گرد شد: «او مای! بینی تو که مشکلی نداره، دختر!»
ویدا گفت: «فقط به خاطر نامزدی،  می‌خوام همرنگ جماعت باشم. آخه تمامه فامیلای مزدک بینی‌شون رو عمل کردن. دوست دارم شبیه اونا باشم تا راحت‌تر منو بین خودشون بپذیرن. به‌هرحال، بینی سربالاها  با بینی‌ سربالاها راحت‌ترن.»

شادی سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد و گفت: «او مای! این اشتباهه، تو نباید از ارزش‌های خودت به خاطر دیگران کوتاه بیای، بلکه باید خاص بودنت را به رخ دیگران بکشی. تو بیشتر از جراحی به کلاسای کامیابی نیاز داری. اتفاقاً دو هفته دیگه یه کارگاه رسوب‌زدایی ذهن داریم بیا اسم بنویس.»

ویدا گفت: «شاید حق با تو باشه. اما برام  سخته، دوست ندارم بگن عروسمون با بینی طبیعیش برامون کلاس می‌ذاره.»
گفتم: «خوش‌‌ به حالت! منم دوست دارم دماغمو عمل کنم، اما حیف که نمی‌ذاره.»

شادی پرسید: «کی؟»
ــــ :«آقای دکتر. از روز اولم منو به خاطر بینی طبیعیم استخدام کرد، وگرنه منشی‌های بهتر از من زیاد بودن. دکتر گفت دوست داره منشیش نمونه‌ی تمام عیاره یه دختر اصیل ایرانی باشد. دوست نداره مراجعینش فکر کنن دکتر به خاطر ثروت عمل زیبایی رو رواج  می‌ده. تازه همیشه بیماران رو قبل عمل پیش یه روانشناس معروف می‌فرسته، تا خوب توجیه بشن که زیبایی ذهن ربطی به زیبایی بینی نداره.»

شادی گفت: «او مای گاد! دکتربی‌نظیره، قدرش رو بدون! البته می‌شه درکش کرد، حس مالک کارخانه‌ی تن ماهی رو داره که با دیدن ماهی‌های آزادشاد می‌شه.»

به فنجان‌های نورانی  بالای سرم زل زدم ــــ کافه‌دار خلاق با فنجان‌های رنگی چراغ‌آویز ساخته بودــــ و فکر کردم : «منظورش اینه که جراحی بینی مثل کنسروسازیه؟ نمی‌تونست یه مثال بهتر بزنه؟ شنیده‌بودم آدما تو اتوبوس شلوغ یا مترو کنسرو  می‌شن، اما تشبیه کوچک شدن بینی به کنسروسازی؟ ولش کن، شادیه دیگه.»

ویدا تلفن همراهش را برداشت و گفت: «پس یه وقت به من می‌دی، آره؟ قبل عید باشه خیلی بهتره.»
پلک چشمم پرید، گفتم: «قبل عید؟خب، باید ببینم، دو ماه آخرسرمون خیلی شلوغه...اما سعیمو  می‌کنم. فقط نگو دوست منی، باشه؟  نمی‌خوام کارمو از دست بدم.»  
ــــ :«سپاس، عاشقتم! معلومه که نمی‌گم.» مکثی کرد و آهسته گفت: «فقط اگه بتونی یک تخفیفم برام بگیری خیلی خوب می‌شه.»

ــــ :«تخفیف؟ مشکلی نیست. دکتر خیلی منصفه، با مشتری‌هاش را میاد. بگی دانشجو هستی و عید نامزدیته می‌گه این بینی تخفیف داره.»
ــــ :«راس میگی؟ پس بی‌صبرانه منتظر ورود دکتر هستم.»
ــــ :«منم همین‌طور. دلم لک زده برای مطب.»
همین‌طور که توییت را می‌نوشت پرسید: «چرا؟ تعطیلیو دوس نداری؟»


جوان تنها، ماکیاتوی دیگری خواست، صدایی گرفته و محزون داشت. دلم برایش سوخت. باغصه گفتم: «معلومه که دوست دارم... خب، اولش خیلی ذوق داشتم می‌خواستم خستگی کار را در کنم... می‌خواستم صبح‌ها بیشتر بخوابم. بعد برم باشگاه برا ورزش. برم  گردش، سینما، تئاتر، خلاصه تفریح،  شایدم سفر، درست مثل سالای قبل که آزی ازدواج نکرده بود. اما الآن آرزو می‌کنم که کاش فردا صبح  برگردم سرکار!» آه بلندی کشیدم :«بیچاره من، مجبورم یه ماه تعطیلی را با گرفتن عکس‌ از در و دیوار وlikeو share و comment پرکنم. مگر اینکه یکی از شما دوتا فداکاری کنه و با من بیاد سفر.»

ویدا گفت: «رو من یکی که اصلاً حساب نکن! خیلی دوس دارم برم سفر، اما سردبیرم از مرخصی متنفره. شاید شادی بتونه بیاد، چند روز دیگه امتحاناش تموم می‌شه.»

شادی اعتراض کرد: «او مای! من برا اتلاف وقت با دوستان وقتی ندارم! فصل همایشه . یک هفته کارگاه آموزش موفقیت داریم، بعدشم  یک دوره‌ی پنج‌روزه مدیتیشن تو رامسر.»
 
 خونم به جوش آمد:«اتلاف وقت با دوستان؟ خسته نشدی از این کارای بیخود؟

چهره‌ی شادی برافروخته شد، اولین باری بود که  او را این‌طوری آشفته می‌دیدم. گفت: «کارای بیخود؟ چطور جرأت(جرئت) می‌کنی به همایش توهین کنی؟ من صبحا فقط با دو انگیزه از خواب بیدار می‌شم: نوشیدن قهوه و برگزاری همایش...» چشمانش از اشک پر شد، از جعبه یک دستمال کاغذی برداشت و گفت: «نمی‌دونی همایش چقدر تو موفقیت تأثیر داره، تأثیرش بیشتر از نوشابه‌‌های انرژی‌زا و قرصای لاغریه

ــــ :«حالا چقدر موفق شدی؟ تو که ترم قبل تمام واحداتو افتادی
ــــ :«خب، با این همه همایش فرصتی برا درس‌خواندن باقی‌نمی‌مونه. تازه، من نیازی به  دانشگاه ندارم، در‌سای واقعی زندگی رو باید تو همایش‌ها یاد‌گرفت

ــــ :«منظورت چیه که به دانشگاه نیازی نداری؟
ــــ :«برای این‌که می‌خوام مدرس موفقیت بشم. از همون بار اولی که رفتم همایش فهمیدم برای ترقی تو زندگی فقط به همایش نیاز دارم، آینده‌ی من تو همایشه. راستش، دانشگاه رو فقط  به خاطر مامان و بابام می‌رم

ویدا گفت: «چرند نگو، همه‌ی مدرسای موفقیت یا دکترن یا مهندس. تو به مدرک نیازی داری
ــــ :«آره، می‌دونم. اما سخت‌ترین کار دنیا درس‌خوندنه، این‌روزا به خرید فکر می‌کنم، به خرید مدرک. تبلیغش همه جا هست: کارشناسی، ارشد، دکترا از دانشگاه‌های معتبر. فقط یه مقدار پول لازمه که...» به فنجانش خیره شد و گفت: «خب،  باباهای مهربون به درد همین روزا می‌خورن

ــــ :« گفتم حالا چند هست؟
 ــــ :«چی؟ مدرک؟بستگی داره به دانشگاهش، قیمتها هم روزبه روز تغییر می‌کنن...» جمله‌اش را نیمه‌کاره گذاشت، نگاهش رفت به آن طرف سالن

پسر که از انتظار بی‌حاصل خسته بود، از کافه بیرون زد، دستهایش خالی بود
شادی لبخند کجی زد: «رز صورتی آنقدر لفتش داد که پسره لفت
ویدا در توییترش نوشت: «رفتم زیبا ولی تنها نرفتم. رایحه‌ی یک فنجان عشق را با خود بردم
و من آهی بلند کشیدم و گفتم:«رفته اما ردپای او به جاست. بنده خداـــ
....



لفت:
​ left​



Wednesday, February 1, 2017

نوئل پرچالش

۰
زمستان بود. پشت شیشه برف نمی‌بارید. پس چرا ساعت ده صبح رفتم کنار پنجره، دست زدم زیر چانه و نیم ساعت الکی زل زدم به خیابان؟
خب راستش، تعطیلات نوئل مثل کیک سی سانتی شکلاتی وسوسه انگیز، چند روز پیش از راه رسید. سه برش اول انصافاً خوشمزه بود: چهارشنبه به استراحت گذشت، پنج‌شنبه به مرتب‌کردن اتاق و روز جمعه به پاساژگردی و خرید زمستانه.ـــاگر بدانید چه پالتوی خوشگلی خریدم! تو اینستام گذاشتم ـــ
داشتم می گفتم، سه برش اول انصافاً خوشمزه بود، حیف که قندم  را بالا برد؛ شیرینیش بدجوری دلم را زد. حالا، دلم لک زده بود برای محیط کار، برای مطب دکتر. اما دکترکه ایران نبود، برای تعطیلات نوئل رفته بود فرانسه، پیش خانواده. خلاصه، من ماندم  و بیست و هفت طلوع و غروب بی‌حاصل تکراری و عقربه‌های تنبل ساعت دیواری.

خمیازه‌ای کشدار کشیدم ، چراغ عابر سبز شد.  با خود فکر  می‌کردم: «پ چرا هیچ اتفاقی نمیفته؟»  که توپی سفید و پشمالو از درخت چنار پایین پرید، با شتاب از خط عابر گذشت و به شمشادهای آن ور خیابان رسید.‌ برفی بود، گربه‌ی تپل و سفید همسایه، با کبوتری در دهانش.
«اووو، پسر، عجب سوژه‌ی توپی!یک کیلو لایک داره، نباید از دستش بدم!»

لبخندی شیطنت‌آمیز  بر لبم نقش بست .سر‌انگشتم  بی‌فکر،  کلید را فشرد و باخود فکر کرد:«مرسی، هزار تا لایک را گرفتم!» اما با نگاه به عکس فوری، خطوط اخم جانشین خطوط لبخند شدند:  تصویری از شمشادهای آن دست خیابان، بی هیچ سایه‌ای از برفی.آه!

عوض نفرین بر شمشادها، آنها را با دوستان فضای مجازی  به اشتراک گذاشتم و نوشتم : 
پس گــــــــــــــــربــــــــــــه کــــــــــــــــو؟
 قطار شمشادها گذشت با تنها مسافرش. برفی ــــ گربه‌ای که خشونتش دلم را آزردـــــاز واگن‌ خالی با غرور ،کبوتر بینوا را نشان می‌دهد.آهــــــــــــــــ!چرا جا ماندم؟ #زیباترین تصاویر، #مسافر، #گربه، #شمشاد، #قطار، #کبوتر، #پیوندتان مبارک :(

  بعدش،  رفتم سراغ بررسی  «دیدگاههای» یادداشت دیروز ـــسلفیم با پالتوی تازه‌ام تو اتاق پرو بوتیکـ ـــــ نوشته بودم :

سبک‌تر از پر، رقص گل نارها بر طرح دلفریبت چه خوش نشسته است! گل‌اندام! تو را پوشیدن وصف عجیبی دارد! افسونگر! حقّا، که جوجه اردک زشت با تو قــــــــــــــــــــــــــویی زیـــبـــــــــــاست!  :)  بچه‌ها،چطوره بهم میاد؟ :)
#پالتو، #پالتو مجلسی، #پالتو گلدوزی‌شده،# شیک، #خوش‌پوش، #خرید زمستانه، #فروش فوق‌العاده، #سلفی،  #تعطیلات  کریسمس ، #زمستان #جوجه‌اردک زشت، #قو

نوشته بودند: 
طبیعت‌گردـــ جوان: یاد ابیانه افتادم.
رز ــامین‌آباد: گل منگلی:)
باکلاسـ2020: تو ذوقم خورد، خوشم نیامد، تا دیر نشده برو عوضش کن ؟خیلی جلفه
روژان کاویانی: می‌گم، با شهرداری قرارداد بستی؟شیکه، باید یکی بگیرم.
سمیرا هنرمند : شدی باغ گل. تو خودت گلی، چرا لباس‌گلدار پوشیدی
لیلی مسافر: دختر، تو سفر نرفتی؟
آتنا عظیمی: وای، رفتی عیدیتو  آتیش زدی، آره؟ تقصیر دکتره که را به را سفر می‌ره.‌ ای‌خدا!چی‌می‌شد یک رئیس این مدلی قسمت ما می‌شد؟
مامان ــمه‌لقا: خوش بحالت،دوباره  یک ماه تعطیلی؟ من باید هر روز برم سرکار و غرغرای رئیسم را تحمل کنم. بیا جامونو عوض کنیم. جدی می‌گم .راستی بهت برنخوره اصلاً بهت نمیاد
رزیتا باغبانی:‌ خاله گل‌باقالی سلام رساند
مریم اقتصادی: حیف پول که پای این دادی؟ آخه این چیه؟ خودت چند تا گل می‌دوختی به  سرشانه‌ی پالتوت...


لب‌هایم را محکم به هم فشردم، دیگر نخواندم، یخ کردم. حس طاووسی را داشتم که پرهای زیباش را با نرمخند دونه دونه  می‌کندند و به پای پاهای زشتش می‌ریختند؛ با هر نظر منفی، تهی می‌شدم از حس غرور.  یکدفعه فرمایش  دکتر را به یاد آوردم: «انتقاد فقط یک پیشنهاد است! در قبول یا ردش آزادیم.» آه عمیقی کشیدم و نظر شادی را خواندم: «او مای گاد! ماه شدی. چشما رو کور کردی، برا خودت اسفند دود کن.» خنده‌ام گرفت، در واقع این پالتو را به اصرار شادی خریده بودم. ویدا هم نوشته بود: «خوشگله! خیلی بهت میاد. اما بیشتر مناسب مهمونیه.» حوصله‌ی خوانش باقی دیدگاه‌ها را نداشتم، می‌خواستم صفحه را ببندم که شادی آن‌لاین شد  و برایم تصویری از یک کافی‌شاپ مدرن را فرستاد.

کافه‌ای دلباز با پنجره‌‌های بزرگ رو به خیابان. میز و صندلی‌های چوبیش گفتی نفس می‌کشیدند و جنگل بلوط «بنر» را تداعی می‌کردند. گل و گیاه همه‌جا بود، حتی رو میزهای گرد بلوطی. رقص نور روی کف‌پوش چوبی بسیار چشم‌نواز بود.

شادی، دوست خنده‌روم، دانشجو  و عاشق طعم تلخ قهوه است‌. خودش می‌گوید مأموریت دارد  با نوشیدن  یک شات اسپرسو کیفیت تمام کافه‌های  تهران را بررسی کند. البته شادی نه بازرس است، نه دانشجوی رشته‌ی هتلداری. او صرفاً،  کارشناس کافه‌گردی است.

زیر تصویر کافی‌شاپ نوشته :
اینجا «کافه باغچه‌رویا» است. می‌بینی چقدر سبز وزنده‌ست؟ بس که مدیرش  خلاق و با انگیزه ست. تازه افتتاح شده. اون دست خیابونه، روبه‌روی کتاب‌فروشی... با وای‌فای رایگان، او مای گاد!  و پنجاه درصد تخفیف برای نوشیدنی‌های گرم، او مای! محدودیت نشستنم نداره، او مای گاد!  قهوه‌ی بیرون‌بر م  داره، او مای!  عصر بیا اینجا. ویدا م میاد. دیر نکنی ها!!


 نوشتم: «شادی کجایی؟»
 ــــ:«می‌خواستی کجا باشم، دانشگام دیگه.»
ــــ:«امتحانت؟»
ــــ:«نپرس :(((  داری چیکار می‌کنی؟»
ـــــ:«وقت کشی، دارم از در و دیوار عکس می‌گیرم.»
ـــــ:«می‌بینم، حداقل عکسای بهتر بگیر، این چیه؟ پیوندتان مبارک؟ گربه؟ مثل اینکه حالت خوش نیس.»
ـــــ: «یه تصویر کاملاً رئاله، گربه با کبوتر تو شمشادا گم شد.»
ـــــــ:«او مای گاد! تو هم که مثلن طرفدار حقوق حیوانات ؛) چرا نمی‌ری بیرون، کنج خونه نشستی، زانوی غم بغل گرفتی که چی؟»
ـــــــ:«تو این هوای آلوده کجا برم؟ حتی مهد‌کودکا و مدارسم الآن تعطیلن. برم پارک رو نیمکت پیرمردا بشینم؟»
ــــــ:« او مای! نه، نرو، نیمکت پیرمردا مرد. اونجا الان نیمکت دودیاس. بزن به جاده، برو شمال، برو کیش.»
ـــــ: «همسفر ندارم. تنهاییم خوش نمی‌گذره.»
ـــــ:«او مای! چرا تنهایی؟»
ــــ:«با کی‌ برم؟ همه یا سرکارن یا دانشگاه.»
ــــ:«با تور برو. انجمن گردشگری یک توره زمستانه گذاشته، او مای گاد! خوراک خودته.»
ــــ:«تور؟ نه حرفشو نزن. نه پولشو دارم نه با غریبه ها راحتم.»
ــــ:«مفته، فقط یک میلیون.»
ـــــ:«تو بگو صد تومن، ندارم. بودی که همه‌ی پولم رفت پای کفش و لباس.»
ـــــ:«پس‌اندازت؟»
ـــــ:«حرفشو نزن، می‌خوام تابستان ماشین بردارم.»
ــــ:«خود دانی، به هرحال، عصر بیا کافه، فقط سروقت بیا:)»
**********
غروب که شد با غصه پالتوی جدیدم را پوشیدم. بعد،  با لب و لوچه‌ی آویزان جلوی آینه ایستادم و به پالتو خیره شدم. چقدر زیبا  برش خورده بود! چقدر سبک بود! چند بار چرخیدم و پالتو را از زوایای مختلف بررسی کردم. به گلدوزی‌های ظریفش، به کمربند چرمی باریکش دست کشیدم، همین طور به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ام که با گل‌های خوشرنگش حالا درخشانتر بود.

شاید حدود نیم ساعت  با خودم کلنجاررفتم که باید باهاش برم بیرون یا نه؟ــــلابد نگران لبخندهای تمسخر‌آمیز مردم بودم ــــ اما بالاخره از خودم شکست خوردم ـــ باور کنید، خیلی سخت است که آدم از افکار منفیش شکست بخوردــــــ آره، پالتو را درآوردم  و بافت سورمه‌ای  ساده‌ را پوشیدم با جین آبی و نیم‌چکمه‌  اسکیمویی.

*********
نشانی سر راست بود. چند دقیقه‌ بعد، جلوی کافه بودم.‌ پنجره شیشه‌ای برچسب دلنشینی داشت که مرا به خنده وا ‌داشت:  تصویری‌ از یک فنجان قهوه  با عبارت «قهوه همونه که به لبخندت میاره  وقتی‌‌خسته ای.» بیرون سرد بود و بخاری که از قهوه برمی‌خاست مرا به داخل فراخواند.

کافه‌ای خلوت بود و رویایی. به چشم من، خودش از تصویرش قشنگ‌تربود، حس کردم به یک گل‌فروشی قدم گذاشتم. بچه‌ها رسیده بودند و گوشه‌ی دنجی آرام نشسته بودند. شادی منوی کافه را بالا و پایین می‌‌کرد و ویدا طبق معمول حواسش به صفحه‌ی توییترش بود، به سمت‌شان رفتم.

به یک متری میز که رسیدم، گفتم: «سلام، خانم همایش! خسته نشدی از پیمایش فهرست؟!» شادی  منو را کنار گذاشت و برخاست. ویدا هم برگشت و لبخند زد، اما به توییت‌نگاری ادامه داد. من و شادی همدیگر را بوسیدیم و احوال‌پرسی کردیم، ویدا هنوز می‌نوشت ـــــبرای اولین بار مشکی نپوشیده بود، یک کاپشن خاکستری با جین مشکی و چکمه‌های بلند پوشیده بودــــ با التماس گفت:«فقط، یک دقیقه.»
نگاهم به سمت شادی برگشت و در خانه های کاه‌گلی لباسش مات‌ شد. این دختر اصالتاً خوش‌پوش بود و این بار با پانچوی شطرنجی کرم ــقهوه‌ایش سبک خاصش را در پوشش  به رخ دیگران می‌کشید. ویدا با خنده گفت: «خب، تمام شد.» و تلفن همراهش را رو میز رها کرد و برایم آغوش گشود: «پس چرا پالتوت را نپوشیدی؟ من به خاطر تو مشکی نپوشیدم که کمتر به چشم بیای.»
گفتم: «مرسی، چه دوست خوبی! حالا چی می‌نوشتی؟»
ــــ:«رویاهای دور و درازم را آن‌قدربه هم بافتند، که کلاه کشبافی شدند روی سرم. زیباست، نه؟»

 لبخندی پرمعنا بین من و شادی ردو بدل شد. شادی گفت: «او مای گاد! من که می‌گم تو باید از توییت‌ها یک کتاب منتشر کنی.»
 چهره‌ی ویدا گل‌گون شد، گفت: «استادم هم همینو می‌گه.»
پرسیدم: «راستی، این چندمین توییتت بود؟»
شانه‌ها را بالا انداخت، به گلدان چینی رو میز خیره شد و گفت: «واقعاً نمی‌دونم... خب، من تقریباً هر پنج دقیقه یکی می فرستم.»
شادی: «او مای، هر پنج دقیقه!»
ویدا:« بستگی دارد، گاهی هر دو دقیقه.» و فوری بحث را عوض کرد: «نگفتی چرا پالتوت را نپوشیدی؟»
گفتم:«نمی دونم...اصلاً شاید پسش بدم.»
شادی لب ورچید:« او مای !!!چی پسش بدی؟ دیوونه شدی؟خیلی قشنگه، دختر! برند اصله، کلی چونه زدم تا برات ده درصد تخفیف گرفتم، یادت رفته؟»
«نه، حالا چی سفارش دادید؟»
«هیچی، منتظر خانم بودیم که مثل همیشه با تأخیر تشریف آوردند.»
ویدا تلفن همراهش را برداشت و گفت : «من، یک سبز.»
ابروهام بالا رفت: «سبز چیه؟»
شادی: «منظورش گرین اسموتیه، می‌خواد فارسی را پاس بدارد.»
با آه بلندی گفتم:«خوبه،پس منم یک زلزله‌.»
شادی کافه‌یار را صدا زد: «یک اسپرسو، یک میلک شیک، یک گرین اسموتی .» 

...




Monday, September 5, 2016

بیشترین نوآوری‌ها بر نظرات ساده استوار هستند


 اهمیت نوآوری و چگونگی انجام آن
 یک بار برای سخنرانی در سمینار آموزش مدیران به یک روزنامه در سئول دعوت شدم. از من خواسته شده بود که به مدت یک ساعت تحت عنوان «مدیریت شرکتی و فلسفه ‌مدیریت من» صحبت کنم. بندرت اتفاق افتاده بود که یک صاحب کسب و تجارت دعوت شود تا در حضور جمعی از روزنامه‌نگاران صحبت کند و باید در حضور چنین جمعیتی دقت می‌کردم . گذشته از دلایل دیگر، هم برایم مشکل بود و هم دور از ادب که چنین دعوتی را رد کنم.
بنابراین، یک ساعت نظریاتم را درباره‌ی مدیرت شرکتی بازگو کردم، صحبت‌های من دقیقاً منطبق با جدیدترین گرایش ها در تجدیدنظر مدیریت در آن زمان بود . در اواخر صحبت‌هایم ناگهان یکی از مدیران سئوال کرد که «اگر یک روزنامه را اداره می‌کردید، برای نوآوری چه می‌کردید؟» همیشه از کار روزنامه‌ها به دور بودم و برایم به اندازه‌ کافی مشکل بود که به چنین سمیناری بروم و سخنرانی کنم. مواجه شدن با چنین سئوال دور از انتظاری کاملاً مرا دستپاچه کرد.


اما ناگهان به یاد مجموعه داستان تصویری (کمیک استریپ) طنزی افتادم که بسیار محبوب بود و راجع به شرایط اجتماعی کنونی. من شخصاً این داستانها را دوست داشتم. دیده بودم که مردم نخست عنوان صفحه‌ی اول روزنامه را می‌خواندند، اگر چیزی دیگری توجه آنها را جلب نمی‌کرد، فوراً به صفحه‌ی اجتماعی در آخر روزنامه مراجعه می‌کردند و اولین چیزی که نظر آنها را به خود معطوف می‌کرد همان تصاویر داستان‌گو بود که در گوشه‌ی بالای صفحه‌ی ماقبل آخر روزنامه قرار داشت.
تبلیغ‌کنندگان همیشه جاهایی از روزنامه را می‌خواهند که برای خواننده چشمگیر باشد و توجه او را به خود جلب کند. در نتیجه قیمت‌های تبلیغات بستگی به نقاطی از روزنامه داشت که هماهنگ با محبوبیت آن نقاط از نظر خوانندگان باشد. هرگاه که داستان‌های تصویری را می‌خواندم، مثل یک صاحب کسب و تجارت فکر می‌کردم:« چون عادت روزنامه خواندن مردم به اینگونه است، گنجاندن یک آگهی تبلیغاتی در قسمت داستان‌های تصویری به طور طبیعی توجه زیادی را جلب می‌کند. در نتیجه اگر یک داستان 5 روز طول بکشد و روز ششم به جای داستان‌های تصویری، یک آگهی تبلیغاتی گنجانده شود، واقعاً موفقیت آمیز خواهد بود و نظر همه را به خود جلب خواهد کرد. اگر این امکان وجود نداشته باشد، طولانی کردن داستان‌های تصویری از ۴بلوک به ۵‌ و گنجاندن آن آگهی بین بلوک چهارم و پنجم بسیار جالب توجه خواهد بود. چنین مکان باارزشی در قسمت داستان‌های تصویری بدون شک دلخواه هر صاحب کسب و تجارتی خواهد بود.» بنابراین همین مطلب را در پاسخ سئوال آن مدیر روزنامه گفتم.
پس از سخنرانی من، مدت زیادی طول نکشید که متوجه شدم قسمت تصاویر داستانی از ۴بلوک به ۵ افزایش یافته و یک آگهی تبلیغاتی در داخل بلوک پنجم گنجانده شده است.

نوآوری در زندگی یک ضرورت است و به آن سختی‌ها نیست که ممکن است شما فکر کنید. این چیزی است که به هر کجا می‌روم، روی آن تأکید می‌کنم. نوآوری به خودی خود مشکل نیست، اینکه آیا می‌خواهید نوآوری کنید یا‌ نه، این مهم است. اگر با دقت به نوآوری‌های واقعاً باارزش نگاه کنید، بیشتر آنها در حقیقت براساس نظرات کاملاً ساده بنیاد گذاشته شده‌اند که اغلب نتایج بزرگی به بار می‌آورند. نوآوری‌ همچنین نقش بسیار مهمی در مدیریت شرکتی دارد.
نوآوری نقش برجسته‌ای در تاریخ نوع بشر ایفا کرده است. نوآوری با عزم و اراده‌ی یک شخص خلاق شروع می‌شود تا با ساختن یک چیز نو واقعیت رایج را رها کند. من همیشه بر اهمیت خلاق بودن تأکید کرده‌ام، چون افراد خلاق تاریخ‌ساز هستند و حرکت رو به جلوی تاریخ را تداوم می‌بخشند.
ایجاد خلاقیت با مطرح کردن چند سئوال درباره‌ی وضعیت فعلی شروع می‌شود:«‌‌ آیا نهایت تلاشم را کرده‌ام؟ آیا شرایط فعلی مطلوب است؟ می‌توانیم محصول بهتری تولید کنیم؟ روش بهتری وجود ندارد؟» چنین کندوکاوی خلاقیت خفته‌ی شما را تحریک می‌کند. هر چه بیشتر کندوکاو کنید، نتایج بهتر و بزرگتر خواهد بود.

پس از فارغ‌التحصیل شدن از دانشگاه اولین بار که مشغول کار شدم، مسئول کارهای بانکی یک شرکت جدید به نام شرکت صنعتی «هان سونگ» شدم، کار آسانی بود، تنها کاری که باید می‌کردم این بود که اسناد شرکت را تحویل بانک می‌دادم، که یا آنها را قبول می‌کردند و برای تأیید به مقامات بالاتر ارجاع می‌دادند و یا آنها را رد می‌کردند و از آنها اشکال می‌گرفتند، در این صورت شرکت مجبور می‌شد تغییرات لازم را در آنها بدهد و من مجدداً آنها را به بانک می‌بردم.
مسئول قبلی روزگار سختی را می‌گذراند و اصلاً از این شغل راضی نبود. او بیشترین ساعات کاری را در حال رفت‌‌و‌آمد از شرکت به بانک و بالعکس بود. تهیه‌ و نوشتن اسناد وقت بسیاری می‌گرفت و اگر آنها در بانک رد می‌شدند وقت او بیشتر گرفته می‌شد تا مجدداً آماده شوند.

بنابراین بلافاصله پس از اینکه مشغول به کار شدم، با دقت همه‌ی روندهای کاری را بررسی کردم تا ریشه‌ی مشکلات را کشف کنم. من عیب‌یاب شرکت شده بودم.
فکر کردم اولین قدم ایجاد یک رابطه‌ی خوب با خانم کارمندی باشد که مسئول پذیرش اسناد بود، چون من مسئول اسناد شرکت بودم و باید اطمینان حاصل می‌کردم که آیا آنها برای تأیید به مقامات بالاتر ارجاع شده‌اند یا نه. اگر به طور تصادفی اشکال کوچکی در اسناد وجود داشت، آن خانم خودش می‌توانست آن اشکال را رفع کند و اسناد را به مقامات بالاتر ارجاع دهد. ولی مشکل رقابت شغلی هم وجود داشت: شرکت‌های بی‌شماری مثل شرکت ما اسنادی را برای تأیید به بانک می‌آوردند و هرچه اسناد شما در بین گروه اسنادی که روی میز خانم بودند، پایین‌تر قرار داشتند، بیشتر باید در نوبت تأیید قرار می‌گرفتند.

در آن زمان، انباری داشتیم که پر از پارچه‌ی مخصوص بلوز زنانه‌ی ایتالیایی بود که از ایتالیا وارد شده بود ولی به فروش نمی‌رفت و مسئول قبلی به آن اهمیتی نمی‌داد و اقدامی برای پارچه‌ها نمی‌کرد. پس من با یک تیر دو نشان زدم. پارچه در انبار خاک می‌خورد و خانم کارمندی که در بانک بود احتمال داشت از این پارچه‌ها خوشش بیاید. فکر کردم با فروش این پارچه‌ها به قیمت ارزان به کارمندان بانک گذشته از سودی که برای شرکت داشت، ممکن بود از جنبه‌های دیگر نیز به نفع شرکت باشد. هر روزی که این پارچه‌ها در انبار می‌ماندند، نه تنها شرکت سودش را از دست می‌داد، بلکه بهره‌ای نیز که می‌توانست به این سود تعلق بگیرد از دست می‌رفت.
پارچه‌ها به شدت مورد توجه خانم‌ها در بانک قرار گرفت و حتی دوستانشان را در خارج از بانک تشویق می‌کردند تا از این پارچه‌ها بخرند. آنها هم پارچه را پسندیده بودند و هم قیمت آن را. از طرف دیگر، ما هم انبار شرکت را خالی می‌کردیم. از آن زمان به بعد، اسنادی که من به بانک می‌بردم در اولویت بالا قرار می‌گرفتند و خیلی زود به آنها رسیدگی می‌شد.

مشکل بعدی، مشکل کاغذبازی اداری بود که بسیار وقت مرا می‌گرفت و تصور می‌کردم که می‌توان مقدار آن را به نصف کاهش داد. حل این مشکل آسان‌تر از آنی بود که فکر می‌کردم. اسناد از لحاظ نوع آنها بسیار محدود بود و فقط چند قلم از نوشته‌ها در هر یک با دیگران فرق می‌کرد و بسیاری از چیزها ثابت و تکراری بودند از قبیل: اسم شرکت، مهر متقاضی، مخاطب و غیره. هر وقت که فرصت داشتم، تا آنجا که می‌توانستم اسنادی را از قبل تهیه می‌کردم، تنها کاری که شرکت باید انجام می‌داد این بود که جاهای خالی اعداد و تاریخ‌ها را پر کند.
کارها روبه‌راه شده بودند ولی هنوز باید روزی چند بار به بانک می‌رفتم. با بررسی دقیق متوجه شدم که تنها دوبار مراجعه به بانک در هر روز ضرورت داشت، یک بار صبح و یک بار بعدازظهر. همکار قبلی، توجه نکرده بود اسنادی که صبح به بانک برده می‌شود، بعدازظهر در آخر وقت تأیید می‌شوند. اسنادی که بعدازظهر به بانک برده می‌شوند، صبح روز بعد تأیید می‌شوند. بدون اطلاع از این روند، همکار قبلی تمام روز را در حد فاصل بانک و شرکت، رفت‌وآمد می‌کرد و هر بار یک سند جدید در دست داشت. او تنها کاری را انجام می‌داد که گذشتگان او و یا مقامات بالاتر از او خواسته بودند و هرگز به فکرش خطور نکرده بود که نوآوری کند و در وقت، پول و حتی فرسودگی کفش خود صرفه‌جویی کند. من تصمیم گرفتم که الگوی کاری خود را با برنامه‌ی بانک هماهنگ کنم.



تنها یک ماه پس از شروع شغل جدید، ارتقا گرفتم و به خاطر نبوغ کاری تشویق شدم. در آن زمان، ارتقا برای یک کارمند جدید یک شاهکار محسوب می‌شد. ولی موفقیت در اولین شغل من، تنها به خاطر توانایی‌ام در تشخیص مشکلات و بهبود شرایط موجود بود. پس از گذشت سالها، به گسترش توانایی‌های خودم ادامه دادم و قابلیت‌های خود را در نوآوری بهبود بخشیدم. به جرئت می‌توانم بگویم که توانایی من در رشد و توسعه‌ی «دوو» به خاطر نوآوری در مدیریت هم در مسائل جزیی و هم در مسائل کلی بود. 
 

کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست 
نویسنده: کیم ووچونگ بنیانگذار دوو 
مترجم: داود نعمت‌الهی

Images from Pixabay


بیشترین نوآوری‌ها بر نظرات ساده استوار هستند


Monday, August 22, 2016

شوک کار‌آفرینی


 شوک کار‌آفرینی
 
روزی که ما همدیگر را ملاقات کردیم، از کسب و کار سارا سه سال می‌گذشت. به من گفت: «این سه سال طولانی‌ترین سال‌های زندگی من بود». او اسم کسب و کارش را «همه چیز درباره‌  پیراشکی» گذاشته بود. (البته این نام واقعی آن نبود.)



در حقیقت درکسب و کار، سارا تمام کارش به پختن پیراشکی‌ای که آن‌ را از همه کارها بیشتر دوست داشت خلاصه نمی‌شد، بلکه علاوه بر آن مجبور بود کارهایی که هرگز در زندگی‌اش انجام نداده بود و هیچ تمایلی هم به انجام دادن آنها نداشت را انجام دهد.
 

سارا در حالیکه دستانش را از هم باز کرده بود و به مغازه کوچکی که در آن ایستاده بودیم اشاره می‌کرد به من گفت: «در واقع، نه تنها از انجام دادن همه این کارها، بلکه از پختن پیراشکی هم متنفر شده‌ام - او بر روی واژه «متنفر» به شدت تأکید کرد- حتی دیگر نمی‌خواهم به پیراشکی فکر کنم، تحمل بویش را هم ندارم و دوست ندارم چشمم به آن بیفتد». سپس شروع به گریه کرد.


بوی خوش  پیراشکی فضا را پر کرده بود. ساعت ۷ صبح بود و مغازه او ۳۰ دقیقه دیگر باز می‌شد. اما فکر سارا جای دیگری بود.
او در حالیکه اشک‌هایش را با پیش‌بند خود تمیز می‌کرد و به نظر می‌رسید که ذهن مرا می‌خواند، گفت: «ساعت ۷ است. آیا درک می‌کنی من از ساعت ۳ صبح اینجا هستم و ساعت ۲ بیدار شده‌ام تا به اینجا برسم. تا زمانی که پیراشکی‌ها را آماده کنم، مغازه را باز کنم، جواب مشتریان را بدهم، به بانک بروم، جمع و جور کنم، فاکتورها را با صندوق فروشگاه مطابقت دهم، مواد پیراشکی‌ها را برای پختن در روز بعد آماده کنم، مغازه را‌ ببندم، خرید کنم و شام بخورم ساعت نه و نیم، ده شب می‌شود و تازه با آن همه خستگی مجبورم بنشینم و شروع به حساب و کتاب کنم که اجاره ماه آینده را چطور پرداخت کنم؟»


«تمام این چیزها- او دوباره دستانش را با بی‌حوصلگی از هم باز کرد انگار که قصد دارد هر چیزی که قبلاً گفته است را مجدداً تأکید کند- به خاطر آن است که همیشه دوستان صمیمی‌ام به من می‌گفتند: «اگر یک مغازه‌ی پیراشکی‌فروشی باز نکنم دیوانه‌ام.» چون من در پختن پیراشکی مهارت داشتم و بدتر از همه اینکه حرف آنها را باور کردم. من به دنبال راهی بودم تا از شغل وحشتناک قبلی‌ام فرار کنم و آزاد باشم و هر کاری که دوست داشتم برای خودم انجام بدهم.»
او نزدیک بود دوباره گریه کند. اما در عوض اجاق بزرگ و سیاهی را که پیش پایش بود با لگد کوبید. من نخواستم سخنش را قطع کنم، بنابراین ساکت ماندم تا ببینم چه می‌گوید.
در حالیکه داشت منفجر می‌شد، گفت: «لعنتی! لعنتی،لعنتی، لعنتی!»
و از شدت عصبانیت دوباره به اجاق لگد زد. سپس روی زمین نشست، آه عمیقی کشید و از روی نومیدی خودش را جمع کرد و زانوهایش را بغل گرفت و آهسته با خود گفت: «حالا چه کار کنم؟» و این جمله را چندین بار زمزمه کرد. می دانستم از من سئوال نمی‌کند و از خودش می‌پرسد.




سارا به دیوار تکیه داد و برای مدتی طولانی ساکت ماند و به پاهایش خیره شد. ساعت بزرگ روی دیوار تیک تاک می‌کرد. مردم شهر بیدار شده بودند و صدای ماشین‌ها که در خیابان جلوی مغازه در حال رفت‌و‌آمد بودند شنیده می‌شد. نور خورشید به شدت از پنجره‌ی تمیز فروشگاه به داخل می‌تابید و باعث می‌شد تا کف پیشخوان فروشگاه که از چوب بلوط ساخته شده بود برق بزند. ذرات معلق در هوا که در امتداد نور خورشید قرار داشتند به وضوح دیده می‌شدند، انگار منتظر بودند سارا حرفی بزند.
او به شدت بدهکار بود. تمام چیزهایی که قبلاً داشت و حتی بیش‌تر از آن را فروخته بود تا این مغازه کوچک و دوست‌داشتنی را باز کند. کف مغازه از بهترین چوب‌های بلوط پوشیده شده بود، اجاق‌ها از بهترین جنس بودند، ویترین‌ مغازه جذاب بود و معلوم بود پول زیادی خرج  آن شده است. 


 او تمام وجود خود را وقف این مغازه کرده بود. او از بچگی عاشق پختن پیراشکی بود. این کار را از خاله‌اش که با خانواده‌ی آنها زندگی می‌کرد آموخته بود.


 همیشه آشپزخانه مملو از بوی خوش پیراشکی بود. خاله‌اش او را با روند جادویی تهیه‌ی پیراشکی از جمله ورز دادن خمیر، آماده کردن اجاق، پاشیدن آرد، آماده کردن سینی‌ها، برش سیب‌ها، ریواس و هلوها آشنا کرده بود، در آن زمان آن کار بسیار تفننی و خوشایند بود.

 زمانی که سارا در انجام کارها عجله می‌کرد، خاله‌اش به او هشدار می‌داد. خاله‌اش به او می‌گفت: «سارای عزیزم، وقت زیادی داریم. پختن پیراشکی یک کار معمولی نیست که زود آن را به اتمام برسانی». سارا فکر می‌کرد حرف او را می‌فهمد ولی در واقع نمی‌توانست منظور خاله‌اش را درک کند.

اکنون پختن پیراشکی برای او همانند همان کار معمولی است که بایستی زود آن‌را به اتمام برساند، زیرا او فکر می‌کند دیگر هیچ علاقه‌ای به این کار ندارد. ساعت همان‌طور تیک‌تاک صدا می‌داد نگاهی به سارا انداختم. دیدم خودش را بیش‌تر جمع کرده و می‌دانستم چقدر برایش سخت است که هم به شدت بدهکار باشد و هم هیچ چاره‌ای برایش وجود نداشته باشد. حالا خاله‌اش کجاست؟ چه‌کسی می‌خواهد به او یاد بدهد که در این جور مواقع چه باید کرد؟ 

به آرامی به او گفتم: «سارا، وقت آن رسیده تا تمام آن چیزی را که درباره پختن پیراشکی آموخته‌ای دوباره از نو بیاموزی.»


متخصصی که مبتلا به شوک کار آفرینی می‌شود، کاری را که عاشق آن است، تبدیل به شغلش می‌کند. شغلی که از عشق به وجود آمده در میان انبوهی از دیگر کارهای ناخوشایند که با آنها آشنا نیست، تبدیل به یک کار معمولی یا حتی اجباری می‌شود. به جای آنکه از تخصص خود استفاده کند  و مهارت بی‌نظیرش را در معرض ظهور بگذارد مجبور می‌شود آن را کم اهمیت جلوه دهد و سعی می‌کند هرچه زودتر آن را به اتمام برساند تا به کارهای دیگر برسد.



 
به سارا گفتم هر متخصصی که مبتلا به شوک کار‌آفرینی می شود دقیقاً این مراحل را تجربه می‌کند.
اول هیجان دارد، دوم ترس به سراغش می‌آید، سوم خسته می‌شود و در نهایت نا‌امید می‌گردد و حس وحشتناک از دست‌دادن وجود او را فرا می‌گیرد. نه تنها از دست دادن آنچه به آنها مأنوس بوده، بلکه ترس از دست دادن هدف و گم کردن خویشتن نیز او را آزار می‌دهد.


سارا با خیال آسوده به من نگاه می‌کرد. انگار این بار حس می‌کرد به جای آنکه درموردش قضاوت شود، کسی او را درک می‌کند. سپس گفت: «تو مرا خوب می‌شناسی، حالا چه کار کنم؟»
من پاسخ دادم: «تو باید مرحله به مرحله پیش بروی، تخصص تنها مشکلی نیست که تو باید با آن روبه‌رو شوی.»


کتاب افسانه‌ کارآفرینی: مایکل گربر
 برگردان: کاوش حسین‌تبار/ مجید فیاض‌فر
انتشارات نخبه‌سازان 








M.T





Sunday, June 19, 2016

Stir the Samanu

source: Amazing.ir

💞Happy Father's Day💞


As it stopped raining, they left the alcove and found a present outside. Uncle Larry was very surprised as he saw a "daf" in the package. He picked up the daf and headed for the next marker with his assistant.

Playing daf in turn, they went across the castle garden where planted with blue hyacinths and pink roses. The garden led to a lake shore, a strange lake which filled with a brown liquid.

 Mr. Assistant shook his head sadly, "Parmis is crazy, she's filled the lake with chocolate sauce."

The aroma of sweet samanu wafted up from the lake, Uncle Larry smiled, "No, it isn't chocolate sauce, it must be samanu, a sweet pudding made from wheat germ. Iranians put this hot dessert on the haft-seen table."
A grin spread across the assistant's face, "I bet Parmis loves samanu."
Uncle Larry nodded, "That's right, her family makes samanu every year... It's getting dark, let's go." They went toward the rowboat moored by the shore.

 As soon as they got on the boat, a heavy curtain of fog surrounded the lake. The fog was so thick that they could hardly see each other. Mr. Assistant turned pale. He asked, "What happened... now what can we do?", his voice shook with fear.

Uncle Larry took the oars and replied confidently, "Don't be frightened, buddy. I stay with you." Sitting down, he added, "Sit down and play daf. I'll also row."

It was so embarrassing for a friendly assistant to play daf while his leader was working hard, so he objected to his boss, "You must be joking! I don't let you row."

 Uncle Larry began rowing, "You think that I'm getting old... I'm still young."
Mr. Assistant nearly died of embarrassment when Uncle Larry said that. He knew it was useless to protest. "Very well then, if you insist... then You Row, and I steer the boat," Mr. assistant said as he start to play daf.

Five minutes later, the fog was even thicker, Uncle Larry was rowing as quickly as he could, and Mr. Assistant felt they had been lost in the fog. He asked, "I'm Sorry, where are we going?"

Uncle Larry put oars in the oarlocks, sat there and lost in thought for a while, as if he had just ignored something important. He remembered samanu must be stirred a lot.  Mr. Assistant kept playing daf, while he waited for Larry's answer.

 Finally, Uncle Larry broke the silence, "We're searching for the third marker. You keep playing daf, while I'm singing."
 Mr. Assistant nodded, "Another magic spell?"

Uncle Larry shook his head, "No. People of Tajikistan and Afghanistan are singing that song, when they're stirring samanu."
Now Mr. Assistant's eyebrows were raised in surprise, "I thought that Parmis's Mom was Iranian."
Uncle Larry laughed, "Yeah, I found the song in Wikipedia."

Uncle Larry picked up the oars, he started singing this song, "Samanak dar Jūsh u mā Kafcha zanēm – Dīgarān dar Khwāb u mā Dafcha zanēm." as he was rowing.The assistant's hope raised as the fog began to vanish.

 When Uncle Larry sang the song for the third time, the fog finally lifted, and the north shore of the lake came into view.
Mr. Assistant shouted with excitement, "Look, the third marker's already vanished."
"Oh Look, there is a bowl of samanu in here." Uncle Larry laughed, pointing at the samanu bowl which was on the floor of the boat.
 Mr. Assistant put the bowl into his basket and asked, "What's the meaning of the poem?!"

 While Uncle Larry was rowing quickly to the shore, he responded, "Samanak is boiling and we are stirring it, others are asleep and we are playing daf."

As Uncle Larry beached the boat, Mr. Assistant jumped out and blew out a breath. At last they reached the land.


Best Wishes
M.T☺







M.T

Monday, June 6, 2016

پرسش‌های سختی که جوابهای ساده‌ای دارند


سومین روز دوری از وطن عمو لری از پناهگاه بیرون زد. گرگ و میش بود که عمو لری چون جویباری بی‌قرار از تپه سرازیر شد. پای تپه که رسید، لحظه‌ای ایستاد و برای آخرین بار به خانه‌های کوچک روی تپه نگریست، گویی در دل با آن‌ها وداع گفت.

 
 سپس با گام‌های بلند به سمت تلفنخانه‌ راه افتاد، قید صبحانه را زده بود، می‌خواست اولین نفرصف تلفن باشد؛ باید امروز هرطور شده با خانواده‌اش تماس می‌گرفت. 
 
خیابانی نیمه تاریک، اداره‌ای تعطیل و مردی بیگانه و غریب. آن وقت صبح در آن جاده‌ی دور‌افتاده و پرت حتی پرنده هم پر نمی‌زد؛ نگذاشت ترس در ذهنش بخزد، شروع کرد به قدم زدن در اطراف ساختمان مخابرات. درست بیست دقیقه بعد، سر و کله‌ی تگزاس پیدا شد، مرد مکزیکی پرسید:«سحرخیز شدی؟»
 عمو لری با تکان سر حرفش را تصدیق کرد:«آره، این بار دیگه اولم.» 
تگزاس با خنده گفت:«آره، اولیم، ولی باید کلی منتظر شویم تا اداره باز شود... خوب، بگذار باقی حکایتم را برایت بگویم». عمو لری قبول کرد و تگزاس ادامه‌ی داستانش را گفت.

 
 هوا روشن شده بود که قصه‌‌ی تگزاس به سر رسید، مکزیکی آه بلندی کشید و گفت:«خوب، تو تاریکی از تپه افتادم و پایم شکست. خوش‌شانس بودم که گشتی‌ها دو ساعت بعد پیدایم کردند،» قاه‌قاه خندید:«آره، سیب برای جیبم زیادی بزرگ بود.»
 لبخند تلخی بر لبان عمو لری نقش بست:«واقعاً متأسفم مرد‍! خدا را شکر که اتفاق بدتری برایت نیفتاد.»
تگزاس: «آره، ممکن بود بمیرم یا پایم را برای همیشه از دست بدهم.»
عمو لری: «گفتی کار نیست، برای همین می‌خواستی بری خارج، اما از وقتی ماجرای مهاجرتت را شنیدم، این سئوال ذهنم را به خودش مشغول کرده است که واقعاً یک لقمه نان بخور و نمیر ارزش این را دارد که خانه و زندگیت را رها و خودت را آواره‌ی کوه و بیابان کنی؟ یعنی راه بهتری وجود ندارد؟»

 
تگزاس: «خوب، به نظرم برای بیکارها راه بهتری وجود ندارد، اگر وجود داشت تن به این همه سختی نمی‌دادند، می‌دانی هر روز چند نفر تو این بیابون جانشان را از دست می‌دهند؟»
عمو لری: «اما به نظر من همیشه راه بهتری هم هست، اگر ذهن‌مان را باز نگه داریم تا راه‌های دیگر را هم ببینیم،» او به سمت در بسته چرخید و گفت: «فکر کنم هنوز کلی وقت داریم... داستان آن پیرمردی را که هر روز از مرز می‌گذشت را شنیدی؟» 
تگزاس: «پیرمرد! مکزیکی بود؟ نه، نشنیدم.»

 
عمو لری خندید: «نه، مکزیکی نبود. یک پیرمردی بود که هر روز صبح با دوچرخه‌اش از مرز می‌گذشت و می‌رفت کشور همسایه. و هنوز غروب نشده دوباره از مرز رد می‌شد و برمی‌گشت کشور خودش--»
تگزاس وسط حرفش پرید: «خوش به حالش، اگر من هم می‌توانستم هر روز از مرز بگذرم و به مادرم سری بزنم خوب می‌شد.»
عمو لری خندید: «آره، البته پیرمرد تو آن کشور غریبه، کس و کاری نداشت. همین موضوع کنجکاوی مرزبانی که پیرمرد هر روز از کنارش می‌گذشت را برانگیخته بود، مرزبان هر روز پیرمرد را بازرسی می‌کرد، اما هیچ مورد مشکوکی پیدا نمی‌کرد، او یک پیرمرد ساده بود و مدارکش هم درست و بی‌عیب و نقص بود. مرزبان از پیرمرد می‌پرسید که چرا هر روز رنج سفر را بر خودش هموار می‌کند، این همه راه را در سرما و گرما، زیر آفتاب و باران و برف پدال می‌زند تا چند ساعتی را در یک کشور غریبه سر کند؟ پیرمرد هم همیشه لبخند می‌زد و می‌گفت: «آقا شما خبر ندارید چه خاک خوب و مرغوبی دارید، من یک کشاورزم، هر روز از خاک شما قدری برمی‌دارم تا در باغچه‌ی خودم بریزم.» این پاسخ مسخره مرزبان سوظن مرزبان را بیشترتقویت می‌کرد، پیرمرد را با دقت بیشتری بازرسی می‌کرد اما فایده‌ای نداشت؛ پیرمرد بود و مقداری پول و اوراق شناسایش و یک کیسه خاک، فقط همین. دو سال گذشت، دوران سربازی مرزبان تمام شد و باید به خانه برمی‌گشت اما هنوز سر از کار پیرمرد در نیاورده بود. روز آخر به پیرمرد گفت: «امروز آخرین روز مرزبانی من است، تو دو سال تمام با دوچرخه‌ات از کنار من گذشتی و راز خودت را به من نگفتی، ممنون می‌شوم اگر امروز آن را به من بگویی، به شرافتم قسم می‌خورم که رازت را به کسی نگویم.» پیرمرد خندید، سوار بر دوچرخه‌اش شد و گفت: «پسرم،پرسش‌های مشکل اغلب پاسخ‌های بسیار ساده‌ای دارند». مرزبان جوان مأیوسانه سر تکان داد و با حسرت به پیرمردی که رکاب‌زنان دور می‌شد، چشم دوخت. دوچرخه‌ی پیرمرد در پرتو آفتاب رنگ و رو باخته چه خوش می‌درخشید! چشمان مرزبان درخشید.»



تگزاس خندید: «چه پیرمرد زرنگی، دوچرخه قاچاق می‌کرده، ای ناقلا!»
عمو لری: «مرزبان ساده‌ترین احتمال را در نظر نگرفته بود، به نظرم تو باید فکرت را عوض کنی، همان طور که پیرمرد قصه گفت سئوالات مشکل اغلب جواب‌های آسانی دارند.»
تگزاس سر تکان داد: «آره، راست می‌گویی، فردا زاویرا را برای ناهار بیرون می‌برم.»
عمو لری با تأسف سر تکان داد و زیر خنده زد: «نه، منظورم این نبود.» 


هنگامی که در اداره گشوده شد، مرغ سحر از خوشحالی رو ابرها پرواز می‌کرد، انتظار به سر رسیده بود و او می‌توانست به خانواده‌اش زنگ بزند و آن‌ها را از نگرانی دربیاورد.


M.T





Wednesday, June 1, 2016

جعبه‌ی مدادرنگی




برای
من ​خرداد مفهومی است فراتر از امتحانات پایان سال و ایام سوگواری رحلت امام رضوان الله تعالی علیه، چرا که دو موجود فرا‌زمینی در این ماه قدم به خانه‌ی ما گذاشتند و آن را نورباران کردند، به همین خاطر است که اینک ما در کهکشان اینترنت سرگردانیم و به همین خاطر خرداد را جشن می‌گیریم: حمید مهربان و سمیرای دوست‌داشتنی تولدتان مبارک!
داستان امروزم، داستان جدیدی نیست، داستانی اقتباسی است که زمانی برای سمیرا نوشتم، حالا تصمیم گرفتم دوباره آن را به حمید و سمیرا تقدیم کنم و بنا دارم طعم تلخ و شیرین بدرود با بهار را با داستان‌های دیگری به روزهای خرداد بیاورم.



تقدیم به دختر کوچولویی که عاشق رنگ و نقاشی بود و همچنان هست.

جعبه‌ی مدادرنگی
یکی بود، یکی نبود، دختری بود به نام آرمیسا که خیلی به نقاشی علاقه داشت. یک روز دایی آرمیسا که از سفر برگشته بود برای آرمیسا یک جعبه‌ی مداد رنگی هدیه آورد. آرمیسا خوشحال شد، چون حالا می‌توانست با مداد رنگی‌های زیبایش نقاشی های خیلی خوشگلی بکشد. بنابراین هر روز دفتر نقاشی و مداد رنگی‌هایش را برمی‌داشت و هر چیز قشنگی را که می‌دید می‌کشید: کوه، جنگل، دریا، گل‌های قشنگ، خانه‌های رنگارنگ و آدم‌های خوشحال. مداد رنگی‌های آرمیسا از اینکه او اینقدر دوستشان داشت خیلی خوشحال بودند.
یک شب وقتی آرمیسا جعبه‌ی مداد رنگی را در کیفش گذاشت و رفت بخوابد، مداد‌رنگی‌ها مشغول گفتگو شدند. آبی گفت: «دوستان، می دانید که آرمیسا مرا بیشتر از شما دوست دارد، آخر من رنگ آسمان و رنگ دریا هستم، اصلاً من از همه‌ی رنگها زیباترم.» سبز که از حرفهای آبی رنجیده بود گفت: « من رنگ تازگی و طراوت هستم، رنگ درخت‌ها و برگ‌ها. اگر من نباشم دیگر زندگی معنا ندارد، پس من از همه بهترم.» قرمز حسابی جوش آورد، از قرمز گوجه‌ای تبدیل شد به ارغوانی. با عصبانیت گفت:« همه‌ می‌دانند که قرمز از همه زیباتر است، من رنگ گل‌ها و میوه‌های خوشمزه هستم--» مداد زرد وسط حرفش پرید و با غرور گفت:« من رنگ روشنایی هستم، رنگ آفتاب، اگر آفتاب نباشد دیگر درخت‌ها و گل‌ها و میوه‌ها معنا ندارند».
دعوا بالا گرفت، هر رنگی می‌گفت که از دیگران زیباتر است. تنها در کنج جعبه، مداد سیاه قدبلند، غمگین نشسته بود و به حرف‌های ساده‌لوحانه‌ی دوستانش گوش می‌داد، بالاخره خسته شد و گفت: «بسه، همه می‌دانند که همه‌ی شما قشنگ و زیبا هستید و آرمیسا به همه‌ی شما نیاز دارد، دلیلی ندارد که با هم دعوا کنید». ناگهان سکوت سنگینی در جعبه‌ی مداد‌رنگی حکمفرما شد، همه‌ی چشم‌ها به مداد سیاه دوخته شد، بالاخره سبز سکوت را شکست و گفت: «درسته، آرمیسا به همه‌ی ما نیاز دارد جز تو، تو از همه‌ی ما بلندتر و نوک‌تیزتری، ندیدم آرمیسا حتی یک بار تو را برداشته باشد». مداد زرد خندید: «آره، تو خیلی زشتی، اصلاً تو به چه دردی می‌خوری؟ نه رنگ کوهی، نه رنگ دریا یا صحرا، اصلاً تو رنگ هیچی نیستی، من اگر جای تو بودم خودم را گم و گور می‌کردم، می‌رفتم یک جای خیلی دور تا دیگر هیچکی مرا نبیند.»
مداد قرمز سر تکان داد:«آره، منم با نظرت موافقم زردی جون، واقعاً ماندم این سیاه به چه دردی می‌خوره؟»
دوباره همهمه شد، این بار مدادها یک صدا فریاد می‌زدند:« سیاه بی‌خاصیت، یالا از اینجا برو». مداد سیاه مهربان دلش شکست، قطره اشکی از چشم قیری رنگش بر نوک سیاهش افتاد، سرش را پایین انداخت و آهسته از جعبه بیرون رفت.

صبح روز بعد آرمیسا کیفش را برداشت و با خوشحالی سمت مدرسه راه افتاد، برای آن که آن روز نقاشی داشتند و آرمیسا عاشق نقاشی بود. موضوع نقاشی آن روز یک شب مهتابی بود. همه‌ی بچه‌ها مدادرنگی‌هایشان را برداشتند تا یک شب پر ستاره را نقاشی کنند. آرمیسا هم با شوق جعبه‌ی مدادرنگی و دفترش را روی میز گذاشت، در جعبه را باز کرد تا مداد مشکی را بردارد، اما اثری از مداد سیاه نبود؛ مگر می‌شود دیشب که آرمیسا نقاشی می‌کرد رنگ سیاه تو جعبه بود، آرمیسا به رنگ سیاه لبخند زده و گفته بود: «غصه نخور سیاهی، نوبت تو هم می‌رسه». ولی حالا مداد سیاه نبود، آرمیسا همه‌جا را خوب گشت، تو جا‌مدادی، جا میزی، رو زمین، رو نیمکت، حتی کوله‌پشتی‌اش را با دقت گشت، اما مداد سیاه را پیدا نکرد، انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. طفلک آرمیسا، آنقدر ناراحت شد که نگو. به دوستانش نگاه کرد که داشتند تندتند نقاشی‌شان را رنگ‌ می کردند و به کاغذ خودش که سفید سفید بود.
قطرات اشک از چشمان آرمیسا بر گونه‌هایش سرازیر شدند و بر صفحه‌ی سفید چکیدند. مداد رنگی‌ها ناراحت بودند و از خودشان خجالت می‌کشیدند. زرد گفت: «همه‌اش تقصیر منه، من حرفهای زشتی به سیاه گفتم». قرمز گفت: «نه، من مقصرم». سبز نالید:‌ «چطور توانستم آن حرفها را بهش بزنم؟!» آبی گفت:« بس کنید، ما همه مقصریم، بیاید دنبال مداد سیاه بگردیم، باید تا دیر نشده پیدایش کنیم، مگر نمی‌بینید آرمیسا چقدر ناراحت است؟»
مدادها دست به کار شدند، هر کدام به سمتی رفتند تا دنبال مداد سیاه بگردند، آن‌ها فریاد می‌زدند: «سیاهی، سیاهی، کجایی؟ ما رو ز غم ده رهایی. سیاهی، کجایی؟راستی که خیلی ماهی. بیا که دوست مایی».
مداد سیاه وقتی صدای دوستانش را شنید از لای کتاب حساب بیرون آمد و به سمت آن‌ها دوید. همه وقتی سیاهی را دیدند، هورا کشیدند، او را بغل کردند و بوسیدند.

آرمیسا از پشت پرده‌ی اشک، مداد سیاهش را دید که بر کاغذ سفید قل می‌خورد، اشک‌هایش را پاک کرد، مداد را با خوشحالی برداشت و پرسید:« کجا بودی؟ همه‌جا را دنبالت گشتم».
شب هنگام، آرمیسا شب مهتابیش را که با یک بیست زیبا تزیین شده بود، به مامان و بابا نشان داد و ماجرای گم شدن و پیدا شدن مداد سیاه را برای آنها تعریف کرد.

مداد رنگی‌ها دوستانه در کنار هم نشسته بودند و با اشتیاق به حرفهای آرمیسا گوش می‌کردند. مداد نارنجی گفت: «دوستان خوبم، ما امروز درس بزرگی گرفتیم، متوجه شدیم که هر کدام از ما به‌تنهایی زیباست، اما هیچ کدام ما بهتر از بقیه نیست، یک نقاشی با همه‌ی ما زیباتر است؛ همان طور که وجود گل، درخت، دریا و خورشید لازم است، وجود شب هم لازم است، بدون شب روز معنایی ندارد.» همه گفتند:«درسته». آن وقت چشم‌ها را بستند و به خواب عمیقی فرو رفتند.

M.T☺
۱۵/۱۲/۱۳۸۶





M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com