This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label book. Show all posts
Showing posts with label book. Show all posts

Saturday, November 14, 2015

رهایی از فقر


​​​
ترس از فقر، غبار دیگری است که بر آیینه ی جان مان نشسته است؛ « چطور از این ترس رها شویم؟ »، موضوع این یادداشت است.


رهایی از فقر

« چه هدیه ای می تواند بدهد به خدا 
آدم فقیری مثل من؟
                           ...
      فهمیدم !
                 قلبم  را به او هدیه می دهم. »

تولدها را دوست دارم، هدیه دادن را بیشتر و از صمیم قلب بر این باورم که ارزش هدیه به عشق خالص اهداکننده بستگی دارد و نه به قیمت هدیه. البته از این حقیقت آگاهم که همه مثل من فکر نمی کنند و گاهی کوچکی هدیه را بی احترامی و توهین بخشنده تلقی می کنند.

 چند سال قبل تولدی در پیش بود. پول کمی داشتم که با آن هدیه ی کوچکی تهیه کردم، در مقابل هدیه ای که سال پیش بخشیده بودم، خیلی بی مقدار به نظر می رسید، غم بزرگی روی قلبم سنگینی می کرد، بهتر نبود از هدیه دادن صرف نظر کنم؟ آن شخص ثروتمند نبود، اما از من بسیار داراتر بود، شاید هدیه ام برایش ارزشی نداشت، با افکار پریشانم مچاله شده بودم که داستان زنی را به یاد آوردم که تنها سکه ی خود را به مسیح بخشید و مسیح به ثروتمندان گفت: او بیشتر از همه ی شما بخشید زیرا شما بخشی از دارایی خود را اهدا کردید و او همه ی دارایی اش را بخشید. با یادآوری این داستان تصمیم خود را گرفتم شاید این هدیه برای او ارزشی نداشت، اما برای خودم چطور؟


این داستان ممکن است برای شما هم اتفاق افتاده باشد؛ راستی چرا ما در شرایط نامطلوب، به خصوص در هنگام بحران های مالی، خود را فقیر و بیچاره حس می کنیم؟ واقعاً احساس رضایت و خوشبختی با صفرهای حساب بانکی مرتبط است یا نه؟ اشتباه برداشت نشود، موضوع همیشگی « علم بهتر است یا ثروت » اصلاً مطرح نیست، قضیه اصلی این است که چطور حس فقر را در وجودمان ریشه کن کنیم؟ چه حساب بانکی پر و پیمانی داشته باشیم، چه آه در بساط نداشته باشیم.
فکر می کنم پاسخِ پرسش در خود داستان پیداست، ابتدا به خاطر فقر، آزرده خاطر بودم، اما هنگامی که به دارایی هایم اندیشیدم آرامش بیشتری یافتم؛ یعنی، برای احساس خوشبختی مواردی را که در زندگی تان عالی است، در نظر بگیرید و برای حس بدبختی به موضوعاتی  که مطابق میل تان نیست، بیندیشید؛ به همین سادگی می شود احساس خوشبختی و بدبختی را عوض کرد. در حقیقت ،حس خشنودی به برداشت و حس شخصی ما وابسته است و نه به اعداد و ارقام. میلیونری که یک درصد سهامش را از دست داده، ممکن است خود را فقیرتر از قبل حس کند، و خردسالی که اسکناسی 5000 تومانی در جوی خیابان یافته، خود را ثروتمندترین شخص روی زمین می داند.
به هر حال مهم نیست چقدر داریم، مهم این است چقدر قدرش را می دانیم و آگاهانه و درست از آن استفاده می کنیم، شخصی که یک کتاب دارد و آن را می خواند، از شخصی که کتابخانه ای با چند هزار جلد کتابِ نخوانده دارد، ثروتمندتر است.
قدردانی و شکرگزاری به خاطر نعمت هایی که داریم به این معنا نیست که توقع مان را از زندگی پایین بیاوریم، بزرگ فکر نکنیم ،در جا بزنیم و از حرکت و فعالیت برای دستیابی به داشته های بیشتر باز بمانیم. انسان به غذا، مسکن، آرامش، سلامتی، امنیت ،تحصیل و رفاه نیاز دارد، نیازهای بنیادینی که تأمین آنها کاملاً ضروری است و طبیعی است در هنگام تنگناها و بحران های زندگی برای بهبود شرایط به فکر راه چاره باشیم، ولی نه با احساس منفی درماندگی. اگر شأن خودمان را با حساب بانکی مان برابر ندانیم، حتی در بدترین شرایط خود را نمی بازیم و به جای فرار از مسئله با آن روبه رو می شویم ؛ با قبول مشکل، برداشتن قدم بعدی آسان تر است.


فراوانی در کمبود


هیچ انسانی ندار نیست، پس در هیچ شرایطی خودمان را بدبخت و فلک زده احساس نکنیم، ما همیشه دارایی هایی داریم که به آن ها بنازیم، مسئله این است که عادت کرده ایم نیمه ی خالی لیوان را ببینیم، در نیمه ی پر لیوان هم چیزهای جالبی هست؛ مثلاً شخصی که کارگر موقت است و درآمد کمی دارد، از کار کردن در کارگاه های متعدد تجربیات فراوانی به دست آورده است، شخصی که بیکار است، وقت آزاد زیادی دارد. شخصی که مجرد است، آزاد است که به سفر برود یا وقتش را جوری که دوست دارد سپری کند بدون این که در پایان روز بازخواست شود؛ بنابراین همواره در کمبود فراوانی هست، به شرط آن که بخواهیم آن را ببینیم و درس بگیریم، درس هایی همچون : نظم و ترتیب، شکرگزاری، صرفه جویی، فعالیت بیشتر، گوش به زنگ فرصت ها بودن و ...

پیمان فقرفقر و غنا دو قطب مخالف هم هستند، اما گرایش به یک قطب به اندازه ی دیگری خطرناک است و از احساس رهایی و وارستگی که مدنظر ماست، فرسنگ ها به دور است . « سوگند فقر» که در بعضی آیین ها مرسوم است به معنای دل کندن از مادیات نیست، بلکه به معنای دل نباختن به مادیات است. با آن که گفته می شود « توانگران را به بهشت راهی نیست .» ، بین توانگری و تهیدستی با راهیابی به بارگاه الهی هیچ رابطه ی منطقی وجود ندارد، در بین عارفان هم فقیر یافت می شود و هم غنی: دیوژن قانع و بی تجمل بود و حضرت سلیمان (ع) متمول و متجمل.

قلب خود را به اشیای مادی نبازیم
 
بسیاری از مردم تصور می کنند، که فقیر بودن نشانه ی زهد و دین داری است، ایشان از مادیات گریزانند و آن را نشانه ی دوری از معنویات می دانند، در حالی که خدا آسمان ها و زمین و هر چه در آنهاست، برای آسایش آدمی آفریده است، خدا هرگز از ما نخواسته، از خوشی ها رو برگردانیم، بلکه گفته روح مان را تسلیم مادیات نکنیم، از مادیات لذت ببریم بی آن که به آن ها دل ببندیم، یا سفت و سخت به آن ها بچسبیم.

مردم به همین سبب از فقر و ثروت می هراسند؛ ثروتمندان که به دارایی شان دل خوش کرده اند، از آن بیمناکند که رفاه و آسایش شان با اشاره ای از دست برود، آن ها در ترس از دست دادن اموال و وحشت نداری به سر می برند، و فقرا که به نداری خو گرفته اند، در واقع از ثروت می ترسند، چرا که توانگری را معادل پذیرش مسئولیت و دور شدن از منطقه ی امن باورهایشان می دانند.


ثروت درونی ، ثروتی ابدی

احساس توانگری، هیچ ارتباطی با اموال و دارایی های مادی ندارد، بلکه به برقراری ارتباط با خویشتن خودمان مربوط است؛ ثروت روحی، ثروتی است که در تمام انسان ها وجود دارد و هیچ کسی نمی تواند آن را از فردی بگیرد. اگر رابطه ی خویش را با درون حفظ کنیم، می بینیم که در هر شرایطی خودمان را غنی احساس می کنیم ، پس هیچ ثروتی ما را گستاخ و مغرور و هیچ فقری ما را وحشت زده و درمانده نمی کند.

بیایید از فقر و اندیشه ی فقر رها شویم، بدین ترتیب از نعمت ها و زیبایی های زندگی صرف نظر از فقر یا غنای ظاهری لذت می بریم و با دارایی هایمان از سر عشق و دانایی رفتار می کنیم.



زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
☺  M.T

هدیه 

چه هدیه ای می تواند بدهد به خدا
آدم فقیری مثل من؟
اگر چوپان بودم 
یک بره به خدا می دادم
اگر عاقل بودم
وظایفم را درست انجام می دادم
اما من چه هدیه ای می توانم به خدا بدهم؟
فهمیدم
قلبم را به او هدیه می دهم
کریستینا ج. رزتی                                                            





M.T☺

Saturday, February 28, 2015

Someday I will be a Very Excellent Citizen


​


درود

"دور و برت را با افرادی که استعداد، توانایی، درک و تجربه های معادل و یا بالاتر از خودت دارند، پر کن به استعداد جدید تلنگر زده و موفقیت بالاتری را تجـــــربه کن. نه تنـــها تــــــو، بلکه اطــــرافیانت هم از این قضیه بــهره مند می شوند.                  تویس اسمبلی "

_________________________________

The people are Mr. and Mrs. Semple and hired girl and two hired men. The hired people eat in the kitchen, and Semples and Judy in the dinning-room. We had ham and eggs and biscuits and honey and jelly-cake and pie and pickles and cheese and tea for supper-- and a great deal of conversation. I have never been so entertaining in my life; everything I say appears to be funny. I suppose it is, because I've never been in the country before, and my questions are backed by an all-inclusive ignorance.

The room marked with a cross is not where the murder was committed, but the one that I occupy. It's big and square and empty, with adorable old-fashioned furniture and windows that have to be propped up on sticks and green shades trimmed with gold that fall down if you touch them. And a big square mahogany table-- I'm going to spend the summer with my elbows spread out on it, writing a novel.

Oh, Daddy, I'm so excited! I can't wail till daylight to explore. It's 8.30 now, and I am about to blow out my candle and try to go to sleep.  We rise at five. Did you ever know such fun? I can't believe this is really Judy. You and the Good Lord give me more than I deserve. I must be a very, very, VERY good person to pay. I'm going to be.

You'll see.
 Good night, Judy

PS. You should hear the frogs sing and the little pigs squeal and you should see the new moon! I saw it over my right shoulder.


اسم

murder جنایت، قتل
mahogany چوب ماهون، درخت ماهون
squeal جیغ ممتد
صفت
inclusive شامل

فعل
to deserve سزاوار بودن ، شایسته بودن ، استحقاق داشتن
to occupy تصرف کردن، مشغول کردن ، سرگرم کردن
to commit  مرتکب شدن، سپردن

افرادی که در این ساختمان زندگی می کنند عبارتند از : خانم و آقای سمپل، یک دختر جوان که پیشخدمت است و دو مستخدم . همه ی پیشخدمتها در آشپزخانه غذا می خورند ، اما سمپل ها و جودی در سالن غذا خوری. امشب شام عبارت بود از : ژامبون ، تخم مرغ ، بیسکویت ، کیک که با عسل درست شده بود. نان شیرینی ، ترشی ، پنیر ، چای و مقدار زیادی حرف و صحبت . تاکنون اینقدر به من خوش نگذشته ، من هر چه می گویم آنها می خندند، شاید به خاطر این است که من تاکنون به ییلاق نرفته ام . هر چه سؤال می کنم ناشیانه است


اتاقی که با علامت ضربدر مشخص شده ( درست مثل داستانها ی پلیسی) اتاقی نیست که در آن جنایتی رخ داده، بلکه اتاقی است که در اختیار من است. اتاق بزرگی است. چهار گوش و خالی با مبل های قدیمی و دوست داشتنی . پنجره هایش سایبان سبز با حاشیه طلائی دارد . اگر بخواهم آنها را بالا نگه دارم باید چوب زیر آنها بگذارم. اگر دست به آنها بخورد می افتد.

یک میز ناهار خوری چهار گوش در وسط گذاشته شده که فکر می کنم تمام تابستان آرنج هایم را روی آن تکیه بدهم و مدام کتاب بخوانم.

راستی بابا، آنقدر هیجان زده شده ام که نمی توانم صبر کنم تا هوا روشن بشود و برای گردش به اطراف بروم. حالا ساعت 8:30 دقیقه است . به زودی شمع ها را خاموش می کنم و می خوابم . اینجا مردم صبح ساعت 5 از خواب بیدار می شوند.

خیلی به من خوش خواهد گذشت. مگر نه؟

باورم نمی شود. جودی به چنین بخت و اقبالی رسیده باشد. شما و خداوند مهربان بیش از اندازه به من لطف کرده اید من باید خیلی تلاش کنم تا جبران محبت های شما را بکنم

قول می دهم که این کار را بکنم خواهید دید.

شب بخیر
جودی


( پیوست نامه)

کاش اینجا بودید و صدای آواز قورباغه و فریاد بچه خوک ها را می شنیدید. قرص کامل ماه را تماشا می کردید. من به نشانه ی سعادت و سلامت از طرف شانه ی راستم به ماه نگاه کردم



_________________________________
دهم ژوئن

بابای عزیز



این سخت ترین نامه ایست که من تاکنون نوشته ام. اما به هر حال من تصمیم خودم را گرفته ام و تغییر ناپذیر هم هست


این کمال لطف جنابعالی است که می خواهید تابستان مرا به اروپا بفرستید. اول وقتی این موضوع را خواندم لذت بردم. اما یک لحظه بعد که به خودم آمدم گفتم «نه» .
آیا این درست هست که پول هزینه ی دانشکده را از شما قبول نکنم آن وقت برای گردش و تفریح از شما پول بگیرم؟ این درست نیست که شما مرا به تجمل بازی عادت بدهید

آدم تا چیزی را نچشیده هوس آن را ندارد. اما به محض این که چیزی را چشید آن وقت نداشتن آن برایش محرومیت تلقی می شود مشکل است چون از آن به بعد آدم خودش را مستحق داشتن آن چیز می داند

زندگی با جولیا و سالی به اعتقادات انسانی من لطمه می زند. آنها از کودکی هر چه خواسته اند به دست آورده اند. آنها حالا سعادتمندی را حق مسلم خودشان می دانند. به نظر آنها دنیا باید هرچه آنان می خواهند به آنها بدهد. شاید هم این طور باشد، چون دنیا این بدهکاری را قبول کرده است اما این دنیا از همان روز اول به من فهمانده است که به من هیچ بدهکاری ندارد. حالا من حق ندارم بدون هیچگونه اعتباری از دنیا چیزی قرض کنم. چون هیچ بعید نیست دنیا حق مرا نشناسد و به من جواب منفی بدهد

مثل این است که من با گفتن این جمله خودم را در گردابی انداخته ام و دارم دست و پا می زنم. اما امیدوارم شما منظور مرا فهمیده باشید

به هرحال من بطور جدی اعتقاد دارم که راه درست این است که این تابستان درس بدهم و برای زندگی خودم قدم مثبتی بردارم



_________________________________

MAGNOLIA, Four days later


I'd got just that much written, when--what do you think happened? The maid arrived with Master Jervie's card. He is going abroad too this summer; not with Julia and her family, but entirely by himself I told him that you had invited me to go with a lady who is chaperoning a party of girls. He knows about you, Daddy. This is, he knows that my father and mother are dead, and that a kind gentleman is sending me to college; I simply didn't have the courage to tell him bout the John Grier Home and all the rest. He thinks that you are my guardian and a perfectly legitimate old family friend. I have never told him that I didn't know you--that would seem too queer!

Anyway, he insisted on my going to Europe. He said that it was a necessary part of my education and that I mustn't think of refusing. Also, that he would be in Paris at the same time, and we would run away from the chaperon occasionally and have dinner together at nice, funny, foreign restaurants.

Well, Daddy, it did appeal to me! I almost weekend; if he hadn't been so dictatorial, maybe I should have entirely weakened. I can be enticed step by step, but I WONT be forced. He said I was a silly, foolish , irrational, quixotic, idiotic, stubborn child ( those are a few of his abusive adjectives; the rest escape me) , and that I didn't know what was good for me; I ought to let older people judge. We almost quarreled--I am not sure but that we entirely did!

In any case, I packed my trunk fast and camp up here. I thought I'd better see my bridges in flames behind me before I finished writing to you. They are entirely reduced to ashes now. Here I am at Cliff Top ( the name of Mrs. Paterson's cottage) with my trunk unpacked and Florence ( the little one) already struggling with first declension nouns. And it bids fair to be a struggle! She is a most uncommonly spoiled child; I shall have to teach her first how to study--she has never in her life concentrated on anything more difficult than ice-cream soda water.

We use a quiet corner of the cliffs for a schoolroom--Mrs. Paterson wishes me to keep them out of doors--and I will say that I find it difficult to concentrate with the blue sea before me and ships a -sailing by! And when I think I might be on one, sailing off to foreign lands--but I WON'T let myself think of anything but Latin Grammar.

The prepositions a or ab, absque, coram, cum, de e or ex, prae, pro, sine, tenus, in ,subter, sub and super govern the ablative.

So you see, Daddy, I am already plunged into work with my eyes persistently set against temptation. Don't be cross with me, please, and don't think that I do no appreciate your kindness, for I do--always--always.

The only way I can ever repay you is by tuning out a Very Useful Citizen (Are women citizens? I don't suppose they are. ) Anyway, a Very Useful Person. And when you look at me you can say, 'I gave that Very Useful Person to the world.'

That sounds well, doesn't it, Daddy? But I don't with to mislead you. The feeling often comes over me that I am not at all remarkable; it is fun to plan a career, but in all probability I shan't turn out a bit different from any other ordinary person. I may end by marrying an undertaker and being an inspiration to him in his work.
Yours ever, Judy



M.T

تا توانی رفع غــــــــم از خاطــر غمناک کن


"همه توجه کنید! علامت مخصوص مأمور حاکم بزرگ، میتی کومان . احترام بگذارید." رفقا شما را میتی کومانِ دستگیر می شناسند یا گرفتارِ وامگیر؟


" تا توانی رفع غــــــــم از خاطــر غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن"
گاهی دهقان فداکار ،میتی کومان یا زورو می شویم: نوجوان که بودم برای یکی از دوستانم خواستگار آمد؛ دختر خیلی ذوق زده شد و بست پای تلفن نشست، انگار چند سال گذشت، دقایقی که به بی خبری و انتظار رفت، اما از خواستگار خبری نشد که نشد.
مأیوسانه پیشم آمد و گفت :« لطفاً به مامان خواستگارم زنگ بزن و بپرس چرا تماس نگرفتند.» گفتم : « باشه، حتماً.»
گوشی را برداشتم و شماره را گرفتم. مادر پسر حسابی جا خورد و با گفتن این جمله که « اصلاً انتظار نداشتم تماس بگیرید.» آب پاکی رو ریخت رو دستم، و بعد از کلی بهانه و ایرادهای الکی گفت:« حقیقتش پسرم، دختر خانم را نپسندیدند، گفته بودم اگر نظر ایشان مثبت بود تماس می گیریم .»  من که حسابی عصبانی شده بودم ، تلفن را قطع کردم.
دست از پا درازتر نزد دوستم برگشتم و حرفهای مادر پسر را با سانسور کف دستش گذاشتم، پکر شد و بعد توپید:« اصلاً تقصیر توست ، تو خوب حرف نزدی باید به مادرش التماس می کردی، از من تعریف می کردی، من شنیده ام او همه کاره ست، حرف آخر را او می زند....» از این که دهقان فداکار شده بودم ، احساس پشیمانی می کردم.
فقط این نبود که، هر بار یکی از رفقا پول لازم بود ، اگر خودم داشتم که هیچ، اگر نداشتم دوره می افتادم و از دوستان دیگر پول قرض می گرفتم، فکر می کردم این اِند مرام است.
گاهی حتی سر امتحانات جزوه ام را به همکلاسی ها امانت می دادم و خودم ...؛ خلاصه ذهنیت منجی من پیوسته دنبال خودنمایی است ، فربانی هم که متأسفانه کم نیست.
جالب تر این که خودش (ذهنیتم) قربانی حرفه ای است ؛ مواقعی که کارها خوب پیش نمی رود و به مشکل برمی خورم، نگرش بیچاره بودن نمود بیشتری پیدا می کند: قربانی درمانده به مانند گل آفتاب گردان از خاک وجودم سر بر می آورد و ناله کنان در جستجوی آفتاب هستی بخش سر را به هر سو می چرخاند، بلکه یک منجی بیابید ، فردی که حمایتش کرده و به امورش سر و سامان بدهد.
تاب خوردن از روند منجی به قربانی فقط دردسر من نیست - سوای اشخاصی که همواره منجیند همچون قدیسان ، یا همیشه قربانیند مانند گرفتاران و بحران زدگان دائمی - سایرین وضعیت مشابهی دارند، پاره ای اوقات منجی هستند و زمانهایی قربانی.


چتری برای همه
نگرش حمایتگری ریشه در دوران کودکی ما دارد، ما با اندیشه ی :« آفرین، مراقب خواهر و برادرت باش! » بزرگ می شویم. قهرمان های کتاب ها، کارتون ها و فیلم ها نیز این غریزه را بیش از پیش تقویت می کنند؛ به بزرگسالی که می رسیم می پنداریم حمایت از دیگران در هر شرایطی وظیفه ی ماست، حتی اگر خودشان توانایی حل مشکلشان را داشته باشند، حتی به قیمت چشم پوشی از نیازهای خودمان.
رهایی از منجی
چرا منجی به سمت قربانی می رود؟ زیرا درد خودش را در او می بیند. انسان موجودی احساساتی است، ما وقتی به یاری دیگران می رویم که دردشان را حس کرده باشیم، اگر درکی از غم و رنج نداشتیم ، بعید بود که اشکی بریزیم یا دستی را بگیریم.

"هر وقت دردی را در کسی دیدیم آن درد در ما نیز هست."

هنگامی که منجی نگرانی ها و دردهای سرکوب شده و غم و غصه های فرو نشسته اش را در آیینه ی سیمای قربانی می بیند، می کوشد تا با کمک به او بار مشکلات روحی خودش را سبک تر کند، یک شادی لحظه ای به دست می آورد ، اما قلبش در یک خیابان بن بست اسیر می شود.
برای منجی زندگی با خدمت به دیگران معنا پیدا می کند، او محتاج تأیید است و واهمه دارد که با نه گفتن به دیگران از دستشان بدهد، فکر می کند دیگران به خاطر خدماتش دور و برش هستند، نه به خاطر شخصیتش .

اگر کسی نباشد که کمکش کند، دنیایش خالی و پوچ می شود، از همین رو به مراقبت از سایرین ادامه می دهد، گاهی زیر بار کمک خم می شود، چون مدام باید از خودش ، رفاهش و امکاناتش مایه بگذارد، تا به اطرافیان ثابت شود که به راستی خوب، بخشنده و مهربان است، به این ترتیب بیشتر و بیشتر در مرداب مددکاری فرو می رود.
از سویی پری مهربان با مراقبت دائمی از قربانی ناخودآگاه با زبان بی زبانی به او می گوید که چقدر بی دست و پا، ضعیف و ناتوان است ، که نمی تواند به تنهایی مسئولیت زندگی خودش را برعهده بگیرد؛ در حقیقت منجی نه به خودش کمک می کند و نه به قربانی.

دنباله رو روزگار

شخصیت مکمل منجی ، قربانی است، او پرنده ی بال و پر شکسته ای است که شوق پرواز را از دست داده ، یا گرده ای در دستان باد است ، که بی هدف این سو و آن سو می رود ، از خود اراده و اختیاری ندارند، می پندارد که نیاکان ، ژنتیک و شرایط اقتصادی ، سیاسی سرنوشتش را رقم می زنند، او خود را دنباله رو روزگار می داند ، و از احساس درماندگی عمیقاً رنج می برد.


تغییر آگاهی ، تغییر زندگی



چطور از ذهنیت منجی و قربانی رها شویم؟ پاسخ بازگشت به درون و اعتماد به خودِ برتر، سرچشمه ی قدرت حقیقی ماست.
لازم است که منجی با خودش مهربانتر باشد، غم درونش را تأیید کند و به مراقبت از خودش بپردازد و باور کند که نه گفتن به دیگران خطری ندارد، اتفاقاً هرقدر خودمان را  بیشتر دوست بداریم ، محبت و حمایت بیشتری را دریافت می کنیم، به این ترتیب هر بار منجی با میل باطنی و قلبی به یاری دیگران می رود ،به احساس رضایت شگفت انگیزی دست می یابد.
قربانی هم بایست از حس درماندگی و بیچارگی  دست بردارد، ایمان بیاورد که از پس زندگیش برمی آید، او قدرتمند است، نیرویی الهی و ازلی درون او جاری است که همواره مراقب و نگهبانش است، کافی است در مواقع بحرانی از نیروی برتر خود یاری بجوید: « خدایا! چطوری این مسأله را حل کنم؟» 
شاید در همان وقت دوستی به او سر بزند یا تلفن زنگ ؛ و اوضاع به همین سادگی از این رو به آن رو شود، بی آنکه خودش را بدبخت، بیچاره یا درمانده ببیند؛ هنگامی که می گوییم قربانی باید روی پای خودش بایستد ، اصلاً مقصودمان این نیست که کمک های بیرونی را نپذیریم ، بلکه یعنی در هر شرایطی خودمان را مقتدر، مختار و حاکم بر سرنوشتمان ببینیم. 

نگرش منجی و قربانی هیچ یک خودِ راستینِ ما نیستند ، خودمان را محترم بشماریم ، ما نه درمانده و بیچاره هستیم و نه نجات دهنده ی دنیا. بکوشیم تا با کشف قدرت حقیقیمان ،با مراقبت از خودمان و دیگران از زندگی در روشنایی هرچه بیشتر لذت ببریم.

زندگی در روشنایی : شاکتی گاوین
                                                                  M.T


M.T

Friday, February 27, 2015

A trip to Europe!! Isn't it too luxurious?


​
صبح بخیر

"وقتی تشخیص دهی که گاهی اوقات عواطف تو و دیگران حالت دمدمی مزاج دارد، بهتر می توانی ببخشی و فراموش کنی.              دیپاک چوپرا"



_________________________________

LOCK WILLOW FARM,                   Saturday night
Dearest Daddy-Long-Legs,


I've only just come and I'm not unpacked, but I can't wait to tell you how much I like farms. This is a heavenly, heavenly, HEAVENLY spot!
​​

The house is square like this: And OLD. A hundred years or so. It has a veranda on the side which I can't draw and sweet porch in front. The picture really doesn't do it justice--those things that look like feather dusters are maple trees, and the prickly ones that border the drive are murmuring pines and hemlocks. It stands on the top of a hill and looks way off over miles of green meadows to another line of hills.

This is the way Connecticut goes, in a series of Marcelle waves; and Lock Willow Farm is just on the crest of one wave. The barns used to be across the road where they obstructed the view, but a kind flash of lightning came from heaven and burnt them down.
اسم
veranda ایوان ، رواق ، بالکن
porch  ایوان، دالان ، هشتی
justice درستی، عدل ، انصاف
duster گردگیر
hemlock شوکران
meadow چمن زار، مرغزار، علف زار
crest  تاج ، قله، ستیغ
barn انبار کاه و جو و کنف و  غیره ، انبار غله، طویله

صفت
prickly  تیغ دار، زبر، خراش دهنده

فعل

to obstruct مسدود کردن، مانع شدن، جلوی چیزی را گرفتن


ییلاق لاک ویلو
شنبه شب

بابا لنگ دراز بسیار عزیز


من همین حالا وارد اتاق شده ام و هنوز اثاث خودم را باز نکرده ام. اما تحمل صبر کردن ندارم. باید بگویم که من چقدر از این ییلاق خوشم می آید ، اینجا یکی از با صفاترین نقطه های کره زمین است عمارت چهار گوش اینطور است

ساختمان ها همه قدیمی است . متعلق به یکصد سال پیش است. شاید هم بیشتر. ایوانی جلو دارد که نمی توانم آنرا نقاشی کنم، این تصویری که کشیده ام درست و حسابی گویای منظور نیست. توی شکل آن قسمتی که شبیه بادبزن پردار است، درختان صنوبر است. آنهایی که سیخ سیخ و شبیه کاج است، در حقیقت بید مجنون است


ساختمان روی تپه درست شده که چشم اندازش یک سلسله تپه است که تا فرسنگها ادامه دارد و از چمن پوشیده شده. لاک ویلو ، روی تپه ی اول است. چند طویله و انبار پیش از این در امتداد جاده بود که جلو منظره را گرفته بوده، اما طبیعت مهربان چند برق از آسمان فرستاده و آنها را سوزانده است



_________________________________

4 ماه ژوئن

بابای عزیز

سرم خیلی شلوغ است. ده روز بیشتر به جشن فارغ التحصیلی نمانده، امتحانات فردا شروع می شود باید چندین چمدان لوازم و اثاث را بسته بندی کنم. با این حال، بیرون و خارج از اتاق آن قدر قشنگ و دوست داشتنی شده است که هیچ دوست ندارم توی اتاق بمانم

اما به هر حال عیبی ندارد به زودی تعطیلات فرا می رسد

جولیا تعطیلات امسال را به اروپا می رود. این چهارمین مرتبه ای است که به اروپا می رود

جای هیچ تردید نیست که لذات زندگی عادلانه تقسیم نشده است باباجان . سالی هم مثل همیشه به " آدیرون داکز" می رود. به نظر شما من کجا خواهم رفت؟

می توانید حدس بزنید. "لاک ویلو" نه. با سالی به "آدیرون داکز" نه ( پارسال شرمنده شدم و حالا دیگر فکر آدیرون داکز به سرم نمی زند.) مثل این که نمی توانید حدس بزنید. خودم می گویم. اما به شرط این که قول بدهید مخالفت نکنید داد و بیداد هم راه نیندازید. از همین حالا به منشی شما اطلاع  می دهم که من از تصمیم خودم دست برنمی دارم

امسال تابستان من می خواهم کنار دریا بروم و تابستان را با خانمی "چارلز پاترسون" بگذرانم. می خواهم آنجا به دخترش که تازه وارد دانشکده می شود درس بدهم. من به وسیله ی خانم مک براید با این خانم آشنا شدم. خانم بسیار خوبی هست. قرار هست که به دختر کوچک او هم انگلیسی و لاتین درس بدهم، اما روزی چند ساعت هم بیکارم که برای خودم سرگرمی ایجاد می کنم و بابت تدریس، آنها ماهی 55 دلار به من می دهند. به نظرتان مبلغ کلانی نیست؟

خانم پاترسون خودش این پول را پیشنهاد کرد، چون در غیر این صورت من خجالت می کشیدیم از 25 دلار بیشتر بگیرم. کار من در مانگولیا ( خانه ی خانم پاترسون در مانگولیا هست) اول سپتامبر تمام می شود و احتمال دارد سه هفته ی آخر تعطیلات را به لاک ویلو بروم. دلم برای خانم سمپل و دوستان دیگر- چه انسان چه حیوان- تنگ شده . خب نظر شما در مورد این برنامه ی من چه هست؟ ملاحظه می فرمایید که دارم متکی به نفس و مستقل می شوم. به هر حال این شما هستید که مرا تا اینجا رسانیده اید. اما حالا فکر می کنم بقیه ی راه را خودم می توانم بروم

جشن فارغ التحصیلی پرینستون و امتحانات ما بطور اتفاقی با هم افتاده است. خیلی دشوار است. من و سالی می خواستیم به پرینستون برویم . اما حالا دیگر غیر ممکن است


باباجان خدا نگهدار. امیدوارم این تابستان به شما هم خوش بگذرد و حسابی استراحت کنید و با نیرویی تازه تر دو مرتبه به کار مشغول شوید ( این جمله را شما باید به من می نوشتید) چون من به هیچ عنوان نمی دانم که شما تابستان ها چکار می کنید؟ چطور وقت می گذرانید؟ برای من غیرمممکن است که حتی حدس بزنم وضع زندگی شما چطور است

آیا شما گلف بازی می کنید؟ شکار می کنید؟ اسب سواری می کنید؟ یا این که در آفتاب می نشینید و چرت می زنید؟
 
به هر حال هر چه می کنید امیدوارم به شما خوش بگذرد و جودی را هم فراموش نکنید



_________________________________

10th June Dear Daddy,

This is the hardest letter I ever wrote, but I have decided what I must do, and there isn't going to be any turning back. It is very sweet and generous and dear of you to wish to send me to Europe this summer--for the moment I was intoxicated by the idea; but sober second thoughts said no. It would be rather illogical of me to refuse to take your money for college, and then use it instead just for amusement! You mustn't get me used to too many luxuries. One doesn't miss what one has never had; but it's awfully hard going without things after one has commenced thinking they are his--hers( English language needs another pronoun) by natural right.

Living with Sallie and Julia is an awful strain on my stoical philosophy. They have both had things from the time they were babies; they accept happiness as a matter of course. The World, they think, owes them everything they want. Maybe the World does--in any case, it seems to acknowledge the debt and pay up.
 But as for me, it owes me nothing, and distinctly told me so in the beginning. I have no right to borrow on credit, for there will come a time when the World will repudiate my claim.

I seem to be floundering in a sea of metaphor--but I hope you grasp my meaning? Anyway, I have a very strong feeling that the only honest thing for me to do is to teach this summer and begin to support myself.



M.T

Wednesday, February 25, 2015

You may have three guesses: Lock Willow? Adirondacks? or ....


​

صبح بخیر خدا

"انتخاب با توست: می تواند به صورت "صبح بخیر خدا" و یا " خدا، صبح بخیر" باشد.
                                       
                                        وین دایر"

_________________________________

9th June
Dear Daddy-Long-Legs,

Happy day! I've just finished my last examination physiology. And now:

Three months on a farm!
I don't know what kind of a thing a farm is. I've never been on one in my life. I've never even looked at one ( except from the car window ), but I know I'm going to love it, and I'm going to love being FREE.

I am not used even yet to being outside the John Grier Home. Whenever I think of it excited little thrills chase up and down my back. I feel as though I must run faster and faster and keep looking over my shoulder to make sure that Mrs. Lippett isn't after me with her arm stretched out to grab me back.

I don't have to mind any one this summer, do I?
Your nominal authority doesn't annoy me in the least; you are too far away to do any harm. Mrs. Lippett is dead forever, so far as I am concerned, and the Semples aren't expected to overlook my moral welfare, are they? No, I am sure not. I am entirely grown up. Hooray!

I leave you now to pack a trunk, and three boxes of teakettles and dishes and sofa cushions and books.
Yours ever, Judy

PS. Here is my physiology exam. Do you think you could have passed?

اسم
teakettle قوری چای ، کتری چای
physiology  زیست شناسی
cushion ، پشتی ، متکا، کوسن
authority  نویسنده ی معتبر، توانایی، خوش نامی، اختیار، قدرت
harm آسیب، زیان ، ضرر
welfare آسایش ، سعادت ، شادکامی
moral  روحیه، اخلاق، سیرت، معنی

صفت
  nominal  اسمی ، صوری ، جزئی ، کم قیمت
concerned علاقه مند

فعل
to harm آسیب رساندن، ضرر زدن، خسارت وارد کردن
to be concerned  پروا داشتن، نگران بودن
to overlook مسلط یا مشرف بودن بر، چشم پوشی کردن

ژوئن

بابا لنگ دراز عزیز

روز خوشی است. همین حالا آخرین امتحانم که امتحان فیزیولوژی بود، تمام شد. حالا سه ماه تعطیلی در ییلاق در پیش دارم. من درست نمی دانم ییلاق چطور چیزی است. تاکنون ییلاق ندیده ام یعنی نرفته ام. ( گاهی از پشت شیشه اتومبیل دیده ام ). اما اطمینان دارم از ییلاق از پرورشگاه جان گریر عادت نکرده ام.

هر وقت حس می کنم که دیگر آنجا نیستم خیلی خوش حال می شوم. احساس می کنم دوست دارم بدوم. خیلی تند، خیلی سریعتر ، گاهی هم به پشت سرم نگاه کنم. می خواهم نگاه کنم که آیا خانم لیپت دستش به طرف من دراز است تا مرا باز بگیرد و با خودش ببرد یا نه؟

دستورات شما هرگز مرا ناراحت نخواهد کرد. چون فاصله میان ما زیادتر از آن است که شما مرا ناراحت کنید. خانم لیپت هم برای همیشه از یاد رفته و خانواده ی سمپل هم که در ییلاق هستند کاری به آداب و رفتار و اخلاق من ندارند، مگر نه؟ من اطمینان دارم.

من حالا دیگر بزرگ شده ام ... هورا ...
همین جا نامه را تمام می کنم چون باید یک چمدان و سه جعبه قوری و کتری و بشقاب و کتاب و از این چیزها جمع آوری کنم.

دوستدار همیشگی شما
جودی

( پیوست نامه)
امتحان فیزیولوژی من خوب شد، آیا شما می توانستید به این خوبی امتحان بدهید؟


 _________________________________


یک هفته بعد

باید زودتر از حالا این نامه را به پایان می رساندم. اما نشد. بابا، اگر زیاد خوش خط و مرتب نمی نویسم شما که ناراحت نمی شوید؟

خیلی دوست دارم که به شما نامه بنویسم. چون احساس می کنم که دارم به خانواده ام نامه می نویسم و من از این احساس خیلی خوشم می آید. باعث اتکا به نفس می شود ، باعث احترام می شود
.

دوست دارید چیزی را برایتان بگویم؟ شما تنها مردی نیستید که من برایش نامه می نویسم، به دو مرد دیگر هم نامه می نویسم. امسال من از آقای جروی نامه های طولانی دریافت کردم. ( روی پاکت را ماشین می کند تا جولیا متوجه نامه نگاری او نشود) شما حتی حدس هم نمی زنید
.
گاهی هم یک نامه بد خط مثل این که خرچنگ قورباغه روی کاغذ راه رفته باشد از پرینستون دریافت می کنم.

من به همه نامه ها خیلی رسمی جواب می دهم. ملاحظه می فرمایید که دیگر هیچ تفاوتی میان من و بقیه ی دخترها نیست. من هم مثل دیگران با مردها مکاتبه دارم.

نمی دانم برایتان نوشتم یا نه که من جزء انجمن دراماتیک سال آخری ها انتخاب شده ام. تشکیلات درست و حساب شده ای است، از میان هزار دانشجو فقط هفتاد و پنج نفر را به عضویت پذیرفته اند
.
به نظر شما چون من یک سوسیالیست دو آتشه هستم باید عضو این انجمن باشم یا نه؟ هیچ می توانید حدس بزنید که در حال حاضر کدام بحث جامعه شناسی فکر مرا به خودش مشغول کرده است؟

 توجه بفرمایید: من دارم مقاله ای در مورد توجه به زندگی اطفالی که تحت تکفل دیگران هستند می نویسم
.

استاد جامعه شناسی همه دانشجویان را مورد مطالعه قرار داد و من مورد توجه او قرار گرفتم ( به راستی که خنده دار است ، مگر نه؟

زنگ شـــام را زدند. هنگامی که به ناهار خوری می روم در بین راه این نامه را پست می کنم
.

با تقدیم احترام
ج


_________________________________


4th June Dear Daddy,

Very busy time--commencement in ten days, examinations tomorrow; lots of studying, lots of packing, and the outdoor world so lovely that it hurts you to stay inside.

But never mind, vacation's coming. Julia is going abroad this summer-- it makes the fourth time. No doubt about it, Daddy, goods are not distributed evenly. Sallie, as usual, goes to the Adirondacks. And what do you think I am going to do? You may have three guesses. Lock Willow? Wrong. The Adirondacks with Sallie? Wrong. (I'll never attempt that again; I was discouraged last year.) Can't you guess anything else? You're not very inventive. I'll tell you, Daddy, if you'll promise not to make a lot of objections. I warn your secretary in advance that my mind is made up.

I am going to spend the summer at the seaside with a Mrs. Charles Paterson and tutor her daughter who is to enter college in the autumn. I met her through the McBrides, and she is a very charming woman. I am to give lessons in English and Latin to the younger druthers, too, but I shall have a little time to myself, and I shall be earning fifty dollars a month! Doesn't that impress you as a perfectly exorbitant amount? She offered it; I should have blushed to ask for more than twenty-five.

I finish at Magnolia (that's where she lives) the first of September, and shall probably spend the remaining three weeks at Lock Willow--I should like to see the Semples again and all the friendly animals.

How does my program strike you, Daddy? I am getting quite independent, you see. You have put me on my feet and I think I can almost walk alone by now.

Princeton commencement and our examinations exactly coincide--which is an awful blow. Sallie and I did so want to get away in time for it, but of course that is utterly impossible.

Goodbye, Daddy. Have a nice summer and come back in the autumn rested and ready for another year of work. ( That's what you ought to be writing to me!) I haven't any idea what you do in the summer, or how you amuse yourself. I can't visualize your surroundings. Do you play golf or hunt or ride horseback or just sit in the sun and meditate?
Anyway, whatever it is, have a good time and don't forget Judy.



M.T

Saturday, February 21, 2015

Have you ever read that charming little poetry of Tennyson?


​
صبح یکشنبه تون بخیر

​" خداوند مسابقه ای بزرگ برایت ترتیب داده، در پناه او، تو بجایی می روی که هرگز پا نگذاشتی و از راههایی به تو کمک می شود که هرگز در خواب و خیال هم نمی دیدی اما تو باید از خود سلب مسؤولیت و به خدا توکل کنی.                  ماکس لوکادو "​

_________________________________

And this summer I'm going to write and write and write and begin to be a great author. Isn't that an exalted stand to take? Oh, I'm developing a beautiful character! It droops a bit under cold and frost, but it does grow fast when the sun shines.

That's the way with everybody. I don't agree with theory that adversity and sorrow and disappointment develop moral strength. The happy people are the ones who are bubbling over with kindliness. I have no faith in misanthropes. ( Fine word! Just learned it.) You are not a misanthrope are you, Daddy?

I started to tell you about the campus. I wish you'd come for a little visit and let me walk you about and say:

'That is the library. This is the gas plant, Daddy dear. The Gothic building on your left is the gymnasium, and the Tudor Romanesque beside it is the new infirmary.'

Oh, I'm fine at showing people about. I've done it all my life at the asylum, and I've been doing it all day here. I have honestly. And a Man, too!



اسم
adversity ، سختی، فلاکت، مشقت، روز بد، بدبختی
strength نیرو، قوه، توانایی، استحکام، پا
misanthropes مردم گریز
infirmary درمانگاه
campus محوطه ی کالج
moral  روحیه ، اخلاق، معنی ، سیرت
kindliness مـهربانی ، محبــت ، خــــوبی 
faith ایمان ،مذهب، کیش، اعتماد، پیمان ، باور، عقیده


صفت
 
moral روحی، معنوی، اخلاقی
exalted عالی
Romanesque  به سبک رومی



Tudor خانواده ی سلطنتی تودو در انگلیس

  از همین تابستان شروع می کنم به نویسندگی . چون تصمیم دارم نویسنده ی بزرگی بشوم

ملاحظه می فرمایید چطور نیروی روحی من دارد قوی می شود؟ احساس می کنم همه این نیروی قوی را در روح خود دارند، من این را قبول ندارم که یأس و بدبختی و فقر و ذلت نیروی اخلاقی را در آدم تقویت می کند، این افراد خوشبخت هستند که به دیگران بی دریغ محبت می کنند، من به اشخاص بدبین و دارای تنفر از زندگی اعتقادی ندارم
.
بابا ، امیدوارم شما به زندگی خوش بین باشید

داشتم برایتان از باغ دانشکده تعریف می کردم ، کاش شما یکبار سری به من می زدید ، تا من شما را به باغ دانشکده برای گردش می بردم . آن وقت برایتان می گفتم
:
باباجان ، این کتابخانه است، این مرکز کار است ، این عمارت به سبک " گوتیک" بنا شده دست چپ ، اتاق ژیمناستیک است . این ساختمان که به سبک " تئودور" ها بنا شده درمانگاه است
.
ما به این روش مردم را در دانشکده این طرف و آن طرف می بریم و نقاط مختلف را به آنان نشان می دهیم ، من با این کار بسیار خوب آشنا هستم، چون عمری در پرورشگاه از این کارها می کردم . امروز صبح تا عصر داشتم از این کارها می کردم ، قبول بفرمایید
.
آن هم با یک مرد



_________________________________

دوست عزیز،

زنده باد ، من حالا یک "فابیان" هستم.

فابیان سوسیالیستی است که میانه رو و صبور است، ما نمی خواهیم انقلاب سوسیالیستی فردا اتفاق بیفتد ( چون همه را ناراحت می کند) بلکه مایلیم به تدریج - در آینده - آن زمان که همه آمادگی داریم ، و تحمل آن را داریم اتفاق بیفتد.

در ضمن خودمان را برای رسیدن به انقلاب مهیا کنیم و به اصلاحاتی مانند تأسیس پرورشگاه و آموزش مسائل صنعتی و فرهنگی و تربیتی به کودکان بپردازیم.

دوشنبه زنگ دوم
همراه با محبت های مهرآمیز
جودی

******

11 فوریه
ب. ل. د. عزیز،

هیچ ناراحت نشوید که این نامه این قدر کوتاه است.

این نامه نیست ، بلکه یادداشتی کوچکی است تا به شما اطلاع بدهم پس از این که امتحاناتم به پایان رسد ، نامه می نویسم.

برای من مهم این است که در امتحانات قبول شوم. باید خیلی خوب هم قبول شوم. چون باید شایسته ی دریافت کمک هزینه ی تحصیلی باشم.

آن کسی که به سختی درس می خواند
ج. آ


*****

5 ماه مارس

بابا لنگ دراز عزیز

امشب "کی لر" رئیس دانشکده درباره ی این که نسل جدید خیلی سطحی و بی پروا شده است سخنرانی می کرد. می گفت ما عقاید کهنه ی دانشجویی را که شامل پشتکار راستین بوده است از دست داده ایم. به ویژه این موضوع در رفتار دانشجویان نسبت به مقامات بالاتر عیان است. دانشجویان آن احترامی را که شایسته استادان است، نسبت به آنان رعایت نمی کنند.

من متفکرانه از کلیسا برگشتم.

باباجان، آیا من نسبت به شما خیلی بی ریا و بی ادب هستم؟ آیا فکر می کنید رفتار من باید جدی تر باشد؟

بله، مطمئن هستم باید این طور باشد، پس روز از نو روزی از نو



_________________________________

​
My Dear Mr. Smith,

You will be pleased to hear that I passed successfully my mid-year examinations, and am now commencing work in the new semester. I am leaving chemistry--having completed the course in qualitative analysis--and am entering upon the study of biology. I approach this subject with some hesitation, as I understand that we dissect angleworms  and frogs.

An extremely interesting and valuable lecture was given in the chapel last week upon Roman Remains in Southern France. I have never listened to a more illuminating exposition of the subject.

We are reading Wordsworth's Tintern Abbey in connection with our course in English Literature. What an exquisite work it is, and how adequately it embodies his conceptions of Pantheism! The Romantic movement of the early part of the last century, exemplified in the works of such poets as Shelley, Byron, Keats, and Wordsworth, appeals to me very much more than the Classical period that preceded it. Speaking of poetry, have you ever read that charming little thing of Tennyson's called Locksley Hall?

I am attending gymnasium very regularly of late. A proctor system has been devised, and failure to comply with the rules causes a great deal of inconvenience. The gymnasium is equipped with very beautiful swimming tank of cement and marble, the gift of a former graduate. My roommate Miss McBride has given me her bathing-suit ( it shrank so that she can no longer wear it) and I am about to begin swimming lessons.

We had delicious pink ice-cream for dessert last night. Only vegetable dyes are used in coloring the food. The college is very much opposed, both from aesthetic and hygienic motives, to the use of aniline dyes.

The weather of late has been ideal-bright sunshine and clouds interspersed with a few welcome snow-storms. I and my companions have enjoyed our walks to and from classes--particularly from.

Trusting, my dear Mr. Smith, that this will find you in your usual good health,

I remain, Most cordially yours,
Jerusha Abbott



M.T








Friday, February 20, 2015

I'm a Fabian.


​


سلام، صبح بخیر
" دفعه ی دیگر که با فردی تضاد و ناسازگاری پیدا می کنی ، سعی کن که مسائل و نگرانی های او را هم درک کنی . این موارد را با روشی خلاقانه که به نفع هر دو طرف باشد مورد ملاحظه قرار بده.
                                                     استفن کاوی "


_________________________________

30th May Dear Daddy-Long-Legs,

Did you ever see this campus? ( That is merely a rhetorical question. Don't let it annoy you. ) It is a heavenly spot in May. All the shrubs are in blossom and the trees are the loveliest young green--even the old pines look fresh and new. The grass is dotted with yellow dandelions and hundreds of girls in blue and white and pink dresses. Everybody is joyous and carefree, for vacation's coming, and with that to look forward to, examinations don't count.

Isn't that a happy frame of mind to be in? And oh, Daddy! I'm the happiest of all! Because I'm not in the asylum any more; and I'm not anybody's nursemaid or typewriter or bookkeeper ( I should have been, you know, except for you).

I'm sorry now for all my past badnesses.
I'm sorry I was ever impertinent to Mrs. Lippett.
I'm sorry I ever slapped Freddie Perkins.
I'm sorry I ever filled the sugar bowl with salt.
I'm sorry I ever made faces behind the Trustees' back.
I'm going to be good and sweet and kind to everybody because I'm so happy.
اسم
rhetorical  بیان ، لفاظی، خطابه، علم سجع، علم بدیع blossom  شکوفه، گل
shrub بوته، درختچه ، بوته ی توت فرنگی impertinent  خیره چشم
nursemaid دختر پرستار، دایه slap ضربه ی شدید، تو دهنی، صدای چلپ چلپ


صفت
impertinent  گستاخ، بی شرمانه ، بی ربط
rhetorical معانی بیان

قید
merely  تنها، فقط

فعل

to blossom گل دادن ، دارای طراوت جوانی شدن
to slap ، زدن ، با کف دست زدن، تپانچه زدن 


می
بابا لنگ دراز عزیز

آیا تاکنون باغ دانشکده را دیده اید؟ در ماه می این باغ بهشت است . سرتاسر باغ پر از گل و گیاه شده ، و حتی کاجهای کهنسال هم تر و تازه می شوند ، گلهای زرد و قاصدک ها و صدها دختر در لباسهایی آبــی ، ســفید و صـورتی مخمل چـــمن را به زیبایی می آرایند، به هر کسی که نگاه می کنی وجودش لبریز از شادی و نشاط است

چون تعطیلات نزدیک شده است، این شادی آن چنان زیاد است که اندوه امتحانات را از یاد می برد. اما من ، بابا از همه خوش حالترم ، چون نه در پرورشگاه هستم و نه از بچه ای مجبورم پرستاری کنم. نه ماشین نویس هستم و نه کتابدار کتابخانه ( البته به لطف جناب عالی ) چون اگر شما در زندگی من نبودید من بدون تردید حالا اسیر یکی از این کارها بودم

من از بدی های گذشته ام متأسفم
من از این که به خانم لیپت جسارت کرده ام متأسفم
من از این که گاهی " فردی پرکینز" را کتک زده ام متأسفم
من از این که پشت سر معتمدان ادا درآورده ام متأسفم

تصمیم دارم که از این به بعد نسبت به همه مهربان ، باادب و باگذشت باشم چون دیگر سعادتمندم



_________________________________

من تمام تئاترها، هتل ها ، و بیشتر مغازه ها را تماشا کردم. حالا مغز من پر از عقیق و آب طلا کاری و موزاییک است. هنوز از تماشای آن همه اشیاء دیدنی چشمانم خیره است. اما خوش حالم یکبار دیگر به دانشکده و کنار کتابهایم برمی گردم.
مثل این که من یک دانشجوی واقعی شده ام. من محیط دانشکده را خیره کننده تر و جالب تر از نیویورک می بینم.
کتاب و درس و کلاسهای مرتب اندیشه ی آدمی را زنده و بیدار می کند . هر وقت هم خسته می شویم ،ورزش و ژیمناستیک در هوای آزاد و همراه شدن با دوستان روحیه ی آدم را تقویت می کند ( دوستانی که بحث می کنند، فکر می کنند و به احساسات یکدیگر احترام می گذارند.)
ما بعضی از شب ها دور هم می نشینیم و همه اش حرف ، حرف ، حرف می زنیم. بعد هم با دلی راضی و خوشحال می رویم و می خوابیم. مثل این که مسائل مهم دنیا را حل کرده باشیم.
گاهی هم در میان این حرف ها، دو تا شوخی و متلک گویی بیشتر خوش حالمان می کند، ما خوب قدر این اوقات خوش را می دانیم.
شوخی های بزرگ مهم به نظر نمی آیند، مهم این است که آدم بتواند از یک موضوع کوچک خوشش بیاید.
بابا جان، من راز نیکبختی را کشف کرده ام. آن این است که برای حال زندگی کنیم . افسوس گذشته را خوردن و حسرت آینده را کشیدن اشتباه است. باید از حال حداکثر استفاده را کرد. من می خواهم از هر لحظه ی زندگی ام لذت ببرم . می خواهم خوشی را حس کنم. عده ای زندگی نمی کنند ، آن ها مسابقه ی دو می دهند. می خواهند به هدفی که در افق بسیار دور است برسند. حال آن که نفس آنها به پایان رسیده ، اما می دوند و می دوند و متوجه زیبایی های اطراف خود نیستند. این طور آدم ها به روزی می رسند که پیر شده اند و دیگر رسیدن به هدف یا نرسیدن به آرزوهای دور و دراز برایشان بی تفاوت است.
اما تصمیم گرفته ام که بر سر راه بنشینم و انبوهی از لذات زندگی را ذخیره کنم. چه یک نویسنده ی بزرگ باشم چه نباشم.
بابا جان می بینید من چه فیلسوفی دارم می شوم!
دوستدار همیشگی شما
جودی
( پیوست نامه ) امشب باران شرشر دارد می بارد. دو تا سگ توله و یک بچه گربه همین حالا کنار پنجره افتاده اند


_________________________________
Dear Comrade,

Hooray! I'm a Fabian.
That's a Socialist who's willing to wait. We don't want the social revolution to come tomorrow morning; it would be too upsetting. We want it to come very gradually in the distant future, when we shall all be prepared and able to sustain the shock.

In the meantime, we must be getting ready, by instituting industrial, educational and orphan asylum reforms.

Yours, with fraternal love,
Judy Monday, 3rd hour



11the February Dear D.-L. -L.,


Don't be insulted because this is so short. It isn't a letter; it's just a LINE to say that I'm going to write a letter pretty soon when examinations are over. It is not only necessary that I pass, but pass WELL. I  have a scholarship to live up to.
Yours, studying hard,
J.A.



5th March Dear Daddy-Long-Legs,


President Cuyler made a speech this evening about the modern generation being flippant and superficial. He says that we are losing the old ideals of earnest endeavour and true scholarship; and particularly is this falling-off noticeable in our disrespectful attitude towards organized authority. We no longer pay a seemly deference to our superiors.
I came away from chapel very sober.

Am I too familiar, Daddy? Ought I to treat you with more dignity and aloofness?-- Yes, I'm sure I ought. I'll begin again.



M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com