This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label Iran. Show all posts
Showing posts with label Iran. Show all posts

Sunday, January 27, 2019

Thursday, June 21, 2018

What does football mean in your country? Excellent Teamwork


    The Epic of Iranian Football
  
   Spain aren't easy to play against at all. Special Thanks to our talented footballers who impressed the World with their Amazing game. Asia takes great pride in its good team.



Australia – Helen Li
Denmark – Rune Fisker
Q: What do you hope people take away from your Doodle?
A: The joy and excitement that we Danes feel for football (and our bikes!).






France – Helene Leroux
Q: What does ⚽ mean in your country?
A: For the majority in France, football is something we have in our heart since childhood (whether it's through fuss-ball, collecting cards of players, playing together in the mud even if it's raining, video games, TV etc). It's an opportunity for people to gather to either play or cheer for their team. Football in France will always echo to the worldcup victory of 1998 and the color blue! Allez les bleus!!

Peru – Andrea Galecio
Q: What does ⚽ mean in your country?
A: Joy with passion. Maximum emotion. A united nation.




Argentina – Gaston Pacheco
Q: What does ⚽ mean in your country?
A: Football is the most popular sport in our country and the one that people are most passionate about. There are plenty of rituals around it, traditions, and even cábalas. It brings lots of expectations and excitement to the air and it's also a way to bring people together.
Croatia – Vedran Klemens
Q: What do you hope people take away from your Doodle?
A: I wish it cheers them up to see the summer beauty of Croatia and to be reminded of the captivating joy of the game.


Google, World Cup 2018 - Day 8




Wednesday, June 20, 2018

What does football mean in your country?


Portugal – Tiago Galo
Q: What does ⚽ mean in your country?
A: Football is everywhere you go. In each corner, each coffee shop, everyone is either talking about the last match or the next one.





Saudi Arabia– Otman Denye
Q: What do you hope people take away from your Doodle?
A: I want people around the world to see our passion and our love for football.




Q: What does ⚽ mean in your country?
A: Football is the biggest sport in Iran. Iranians love playing & watching football. The World Cup is a huge event that brings people together to support our national team.
Spain – Andrés Lozano
Q: What does ⚽ mean in your country?
A: Football in Spain is called the "king of sports" so that gives you an idea of it's importance. It's a part of every spaniard's life, even If you're not into sports.



 Google, World Cup 2018 - Day 7


Tuesday, March 20, 2018

بهار و گل طرب‌انگیز گشت




​​​​​بهار و گل طرب‌انگیز گشت و توبه‌شکن
به شادی رخ گـــــل بیخ غم ز دل برکَن

طریق صـــدق بیاموز ز آب صــــافی دل
به راستـــی طلب آزادگی ز سرو چمن

صفـیر بلبل شــوریده و نفیــر هــــــــزار
برای وصـــل گـــل آمد برون ز بیت حزن
دوباره برگشتم :) هنوز در سال نود و شش هستیم و دو ساعتی با سال نود و هفت فاصله داریم. با اینکه بی‌صبرانه منتظر استقبال از سال نود و هفت هستم، بی‌اغراق دلم برای سال نود و شش تنگ می‌شود. سال نود و شش تبدیل شد به یکی از سال‌های فراموش‌نشدنی زندگی من، نه به سبب مصائبش، بلکه به خاطر مصائب شیرینش: گل‌ها و گل‌ها و گل‌ها. حتی هوا هم امسال نازنین بود و اصلاً آزار نرساند. 
 و اینک اخبار ورزشی
اگر بخواهم سال نود و شش را در چند جمله خلاصه کنم، به التهاب انتخابات ریاست‌جمهوری می‌رسم، آخرش قشنگ تمام شد. و مهم‌ترین رویداد بعد از انتخابات، رویدادهای ورزشی بود نبود؟

دردسرهای آبی و قرمز
شما را که نمی‌دانم، ولی سال نود و ششِ من، بیشتر تو مستطیل سبز و با توپ فوتبال گذشت. شوک‌ آبی رمضونی، شوک قرمز پاییزی و بعد روزهای خوب لاجوردی. استقلال سال نود و شش را خوب شروع کرد با نایب قهرمانی لیگ. و درست هنگامی که تو فکر قهرمانی فصل بعد بود صاعقه‌ به‌اش زد و افتاد تو سرازیری... تا اینکه فرشته‌ای به نام «وینفرد شفر» از راه رسید و تاج را نجات داد و غبار غم از چهر‌ه‌ هواداران زدود. بی‌انصاف نیستم، سرمربی علی‌رضا منصوریان هرچه در توان داشت برای استقلال گذاشت، ولی خب، پیش میاد دیگه. می‌شود گفت بسیار بدشانسی آورد مصدومیت مهره‌های کلیدی و ناشکیبایی هواداران نومید. امیدوارم کشتی استقلال در سال نود و هفت با ناخدا شفر به جزیره‌ی جام‌های طلایی برسد.
پرسپولیس عزیز نیز کم بدبیاری نداشت. گرچه با اختلاف صدر جدول را از آن خود داشت، ولی مهدی طارمی را از دست داد و از دو پنجره هم محروم شد. امیدوارم پرسپولیس برانکو سال نود و هفت، سال بی‌دردسر و سرشار از موفقیت را تجربه کند.
سریع‌ترین صعود
 ایران بسیار زود، اواخر بهار نود و شش، جواز حضور در جام جهانی ۲۰۱۸ را دریافت کرد. با عنوان دومین کشور صعود‌کننده به جام جهانی  لبریز از غرور شدیم، اما بعد که قرعه‌ی ما با پرتغال و اسپانیا و مراکش در آمد،یه کوچولو مأیوس شدیم. فقط یه ریزه، چون به سرمربی باتجربه و بر و بچه‌های خوش‌غیرت تیم ملی ایمان داریم و می‌دانیم که ایران با خاطره‌ای خوش از روسیه برمی‌گردد.
اجازه بدهید حوادث مربوط به آشوب‌ها و ناآرامی‌ها و قطعی تلگرام و اینستا و بیکاری را دور بزنیم و دنبال دردسر نگردیم.
 
کشتیِ کُشتی
از کشتی استقلال و ناخدا شفر گفتم، نمی‌دانم از فدراسیون کشتی و رسول خادم حرف بزنم یا نه. اگر خواننده‌ی ثابت وبلاگم باشید که مطمئناً می‌دانید نظر من راجع به مسابقه‌ ندادن با این کشور و آن کشور چیه.
 من می‌گویم اصلاً فلسفه‌ی المپیک یا مسابقات جهانی چیه؟ تا جایی که مطلعم دوستی با سایر کشورها. چرا باید اختلافات سیاسی مانعی برای دوستی بینِ ملل (ملت‌ها) باشد؟ من هم دوستدار فلسطین و همه‌ی ملت‌های مظلوم و ستمدیده‌ی جهان هستم، اما نمی‌دانم مشکل مسئولان نظام با نوجوانان و جوانانی که در اسرائیل متولد شدند چیه. راستی آنها چه گناهی کردند که در اسرائیل متولد شدند؟ یا جوانان و نوجوانان ما چه گناهی کردند که در ایران متولد شدند. درک این مسئله خیلی سخت است؟ 
یک ورزشکار بهترین سال‌های زندگیش را صرف تمرین می‌کند، از مهمانی، مسافرت و گردش با دوستان چشم‌پوشی می‌کند گاهی از درس و زندگی می‌افتد به امید اینکه با کسب مدالی رنگین برای کشورش افتخار بیافریند. بعد به سبب قوانین نانوشته‌‌ی کشورش از مسابقه انصراف می‌ده و سرشکسته به کشورش برمی‌گردد. این عدالت است یا افتخار؟ هزاری هم شما به این ورزشکار دلخوشی بدهید که آفرین، کارت درست بود، آنها دشمن ما هستند، حس تحقیر بازنده‌شدن تا ابد در یادش باقی می‌ماند. همدل‌تر باشید و احساساتش را درک کنید. کافیه یکبار خودتان را جای آن ورزشکار، مربی و خانواده‌اش بگذارید. باور کنید عمداً بازنده‌شدن سخت است. ممنون از رئیس فدراسیون کشتی که با استعفایش ثابت کرد، هنوز هم مسئولان بامرام پیدا می‌شوند.
شاید وقتی دیگر
حضور رئیس فیفا برای تماشای شهرآورد از دیگر رخدادهای مهم سال جاری بود. من هم داربی را تماشا کردم، نه از جایگاه ویژه، از خانه‌ی خودمان. و در تمام نود دقیقه‌ی بازی به این فکر می‌کردم چطور تو عربستان، تو کشوری که خانم‌ها حق رانندگی ندارند، یکبار جلسه گذاشتند و تصمیم گرفتند درهای ورزشگاه‌ را به روی زنان بگشایند و گشودند.
 در حالی که، در کشور پیشرفته و متمدن ما، چند دهه‌ است که مسئولان برای این معضل فرهنگی جلسه می‌گذرانند اما گشایشی حاصل نشده است.
 نا امید نباشیم، شاید دو سه سده بعد این نشست‌ها و هم‌اندیشی‌ها جواب داد و دختران نوه و نتیجه‌‌های ما و شما، سعادت حضور در ورزشگاه‌ها‌ی کشورمان و تماشای مسابقات فوتبال را پیدا کردند.
بدون تماشاچیان خانم، میزبانی جام‌ جهانی هم محاله و حسرت به دل این دنیا را ترک می‌کنیم :(

محدودیت، محکومیت، محرومیت
تنور انتخابات که گرم بود از گوشه و کنار شنیدیم که «رفع حصر» دغدغه‌‌ی مجلس و دولت است، اما به اواخر سال که رسیدیم نه تنها خبری از رفع حصر نشد، استاد «صادق زیبا‌کلام» نیز محاکمه شد، من که هنوز صحت خبر را باور نکردم، چطور  ۱۸ ماه زندان و دو سال محرومیت از فعالیت‌های سیاسی را هضم کنم؟


دیگه سال نو مبارک
شب رسید، پیامک تبریک رئیس‌جمهور روحانی هم که صبح رسیده‌ بود، دیگر باید کم‌‌کم برای نشستن پای سفره‌ی هفت‌سین آماده بشویم و ببینیم رهبر معظم انقلاب، آیت‌الله خامنه‌ای، امسال را چی نامگذاری می‌کنند. امیدوارم نیم‌نگاهی هم به درخواست‌های مطرح شده در این یادداشت داشته باشند، و با خبرهای خوش ملت را سورپرایز کنند.
با سپاس از خانواده و دوستان گرامی که سالی زیبا را برای‌ام رقم زدند، سالی نیکو، پر گُـلللللللل و سرشار از کامیابی و شادی و سرافرازی را برای شما عزیزان آرزومندم.

M.T



Thursday, December 21, 2017

شب چله 96












سلام،
       شب یلداتون مبارک. امروز صبح سلامی دوباره نثار آخرین آفتاب پاییزی کردم. شما چطور؟ 
مطمئن هستم امشب درازترین شب سال است، درست مثل دیشب. به قول شاعر بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...

              شب آرام و خوشی را برای همه‌ی شما دوستان گرانقدرم آرزومندم.
 


Friday, April 14, 2017

خوش آمدی


تولد، تولد، تولدت مبارک
پارمیس جان،
دوست گلم، تولدت مبارک! چندتا بهار را پشت سر گذاشتی؟ ...راستی! حالا برای شمارش بهارهای زندگانیت دستانم، انگشت کم می‌آورند:)
آری، اینک بیش از یک دهه از معجزه‌ی طلوعت گذشته است. اوه، چه زود گذشت!

مسافر کوچولو، درست در چنین شب فرخنده‌ای در آسمان تاریک قلب درخشیدی، با لبخند دلنوازت چراغ‌های معبد جان را افروختی و زندگی راکد و یکنواخت را معنایی دوباره بخشیدی. ستاره کوچولوی دنباله‌دار، سپاس که شور و سرور ما را دنباله‌دار کردی!
روزهای هفته با فکر هدیه‌ای مناسب برای تو سپری شد. یک هفته با خود کلنجار رفتم که چه هدیه‌ای درخور پارمیس دوست‌داشتنی است؟ بالاخره از کلافگی به یک داستان پارمیسی رسیدم. شک نداشتم که پارمیس عاشق قصه و داستان است، البته او تصاویر را هم دوست دارد، اما پس از دسته گلی که اخیراً به آب داده بودم، صلاح ندیدم که فعلاً تصویر پرچالش دیگری بسازم ـــ خب، بهتر است این روزها تا می‌توانم از حاشیه‌ها فاصله بگیرم.


محتوای غیر مرتبط ممنوع!

لابد قصه‌ی آن تصویر پرحاشیه را می‌دانی، اگر نه بگذار مختصر و مفید ماوقع را برایت شرح دهم:
هفته‌ی پیش به مناسب میلاد فرخنده‌ی برادرم، نگاره‌ای در وبلاگ منتشر کردم با این مضمون: یک دسته گل لاله با قطعه شعری از سهراب سپهری که گویا با تصویر همخوانی نداشت.
این تضاد آشکار، که البته عمدی نبود، مشکل‌ساز شد. متأسفانه، من زیادی به حس ششم متکی هستم. آن شعر را هم با تفأل به گزیده‌ی اشعار سپهری بزرگ برگزیدم و بدون کمترین توجهی به معنا و مفهوم عمیق عرفانی شعر، آن را در تصویر درج نمودم.

همین که تصویر ارسال شد، متوجه غلطم شدم. با توجه به این حقیقت که نیمه‌شب بود؛ می‌شد تصویر را با یک کلیک حذف کرد. اما حس‌ شوخ‌طبعی بار دیگر بر من غلبه کرد و تنها به اقرار تضاد آشکار متن و تصویر بسنده کردم.
روز بعد، تصویر و نوشته را بار دیگر مرور کردم و از این که شب قبل شتابزده حذفش نکرده بودم، بسیار مشعوف شدم.
واقعیت این است همانقدر گُل و زندگی را دوست دارم که گِل و مرگ را. و با «استیو جابز» که فرموده: «مرگ اختراع خوبی است...» کاملاً موافقم. مرگ و زندگی از یک نژادند، اگر مرگ نبود، زندگی این قدر شیرین و باارزش نبود. یادآوری مرگ به من خاطرنشان می‌کند که برای اثرگذاری زمان کمی دارم. با همین یادآوری بوده که برخی از داستان‌هایم را تکمیل کرده‌ام، زیرا خوش نداشتم که مرگ از راه برسد، در حالی‌که آنها ناتمامند.
گِل دوستی، بدین معنی نیست که از مرگ واهمه‌ای ندارم، بلکه به این معناست که حقیقت مرگ را پذیرفته‌ام و می‌دانم خواه ناخواه روزی از راه می‌رسد.
خلاصه، چند روز سپری شد. حال و هوای تصویر پاک از سرم پریده بود و فقط و فقط در فکر داستانی بودم که در ذهنم پرسه می‌زد. اما با گشتی در اینترنت دریافتم که دوستان درباره‌ی تصویر برداشت متفاوتی دارند، پنداری تصویر را توهینی آشکار به خود می‌دانستند.
مسلماً قصد نداشتم، چنین مفهومی را در ذهن دیگران القا کنم. با خود اندیشیدم: البته خدا می‌داند که نیتت از ایجاد تصویر خوب بوده است. اما مردم که خدا نیستند، ایشان با نیت تو کاری ندارند، عملت را می‌بینند. در نتیجه خطا از توست.
برای همین، بلادرنگ تصویر را از صفحه‌ی اینترنت محو کردم و برای خویش نگاه داشتم. تولد حضرت علی‌(ع) نزدیک بود، بنابراین تصمیم گرفتم این بار به توصیه‌ی امیرالمومنین که فرمودند:‌« هرچه برای خود می‌پسندی، برای دیگران بپسند و آنچه برای خویشتن نمی‌پسندی برای دیگران مپسند.» عمل نکنم و آنچه را برای خود می‌پسندیدم خودخواهانه برای خویش نگاه دارم، شاید به این طریق غبار رنجش از خاطر آزرده‌ی رفقا بزدایم.
امید است که توضیحات نه زیاد مختصرم، موجب شفافیت اذهان همه‌ی بزرگواران و سروران گرامی شده باشد.
پر واضح است که حذف تصویر، همه‌ی دوستان را راضی نکرد، شماری از عزیزان توقع یک معذرت‌خواهی درست و حسابی را داشتند. از خود پرسیدم آیا عذر‌خواهی واقعاً لازم است یا خیر؟ شعر که اشتباهی نداشت، تصویر هم که چشم‌نواز بود، آیا برای عدم توافق شعر و تصویر باید بیانیه‌ای صادر می‌کردم و مراتب عذرخواهی خود را به دنیای وب اعلام می‌کردم؟ دریغ و صد افسوس که نتوانستم از پس نفس سرکش خویش برآیم و خود را به عذرخواهی راضی نمایم.


خوب می‌دانی، از روز اول نوشتم که انگلیسی‌ام قوی نیست و اشتباه زیاد دارم. این موضوع را به کرّات در یادداشت‌های نخستین ذکر کردم، بنابراین چشم خواننده‌ی وفادار به غلط‌های املایی و گاهاً گرامری آشناست.
و چون وبلاگ‌نویس در اداره‌ی وبلاگ دست تنهاست و از سعادت داشتن ویراستاری حرفه‌ای بی‌بهره است، یادداشت‌‌هایش از خطا مبرا نیست. برای همین است که امروز و فردا و فرداهای دیگر به سنت ایام قدیم بابت تمام خطاهای نگارشی گذشته‌، حال و آینده از خوانندگان محترم از صمیم قلب معذرت می‌خواهم، امیدوارم بنده را عفو فرمایید. 
 
و خدمت همه‌ی آن دلواپسان و نگرانانی که اشتباهات و خطاهای تایپی، نگارشی و علامتگذاری اینجانب اسباب کدورت خاطرشان را فراهم آورده است، عرض می‌کنم بخشش لازم نیست، اعدامم کنید: فقط کافی است خطاها را تذکر دهید تا نسبت به رفع آنها اقدام کنم ــ اعتراف می‌کنم که در این چهار سال و اندی حتی یک مورد اشتباه به من گزارش نشده است:)
نیک می‌دانم که عذرخواهی به تنهایی کافی نیست و عمل و اقدام بایسته است. از همین رو همواره اهتمام این جوجه نویسنده در جهت بهبود و ارتقا و رفع مشکلات املایی، نگارشی و علامت‌گذاری بوده و خواهد بود.


ذکر این نکته ضروری است که عذرخواهی فقط بابت خطاهای املایی و دستوری و نگارشی است و نه بابت خطای دید. شرمنده‌ی آن دسته از عزیزانی هستم که با نظرات و عقایدم مخالف هستند. خوشبختانه، نمی‌توانم برای خشنودی و رضای گروهی نگرش و طرز فکرم را تغییر دهم.

*****


حتماً با خود می‌گویی ای آدم زمان‌نشناس! آخر در این برهه‌ی زمانی چه وقت این مهملات است؟ انتظار داشتم از اخبار داغ روز بنویسی، از انتخابات ریاست جمهوری، حملات موشکی و جام‌های فوتبالی.
حرف حساب جواب ندارد. بهتر است اول از آخری شروع کنم یعنی فوتبال. شما که غریبه نیستید، برای تعقیب لیگ  اروپا فرصت چندانی ندارم، اما از نتیجه مسابقات مطلعم. تلخ‌ترین رویداد فوتبالی هفته شکست سخت بارسا برابر یووه بود.
 
مسابقات جام آسیا را با اشتیاق دنبال می‌کنم. تیم‌های ایرانی در حال حاضر اوضاع مطلوبی دارند؛ چشم به راه روزهای خوش آینده هستیم.
درباره‌ی حملات موشکی آمریکا حرف خاصی ندارم جز اینکه آمریکا بار دیگر شتابزده تصمیم گرفت و ما را حسابی به فکر انداخت.
و در مورد انتخابات... باید بگویم، همگی خوش آمدید، خوش آمدید!
با نزدیک شدن به زمان انتخابات(۲۹ اردیبهشت) تنور انتخابات داغ‌تر شده است و احساس میهن‌پرستی، مسئولیت‌پذیری و مردم‌دوستی در شماری از مردم سرزمین پاکم ایران، از کودک خردسال گرفته تا پیرمردی نود ساله، گل کرده است. به همین سبب است که این روزها در ستاد انتخابات کشور جای سوزن‌انداختن نیست؛ تاکنون بیش از ششصد و سی و هشت نفر داوطلب ریاست‌جمهوری ثبت‌نام کرده‌اند. در شگفتیم که چرا چهره‌هایی که انتظارشان را داشتیم هنوز ثبت‌نام کرده‌اند!
هرچه اصلاح‌طلب‌ها منسجم و یکپارچه آمده‌اند، اصولگرا‌ها مجمع‌الجزایری و پراکنده‌ آمده‌اند. رئیس‌جمهور روحانی کاندیدای منتخب اصلاح‌طلب‌هاست و رئیس‌جمهور اسبق، دکتر احمدی‌نژاد، سورپرایز اصولگراهاست.
احمدی‌نژاد گفته که برای پشتیبانی و حمایت از حمید بقایی، کاندیدای دیگر اصولگراها، به میدان آمده است و هدفش ریاست‌جمهوری نیست.
اما ورود احمدی‌نژاد به عرصه‌ی انتخابات سروصدای زیادی راه انداخته است و عرصه را برای دیگر نامزدهای اصولگرا تنگ کرده است. آنها که متفقاً از آقای رئیسی ــ که هنوز ثبت‌نام نکرده است ــ  حمایت می‌کردند، اینک مرددند که آیا برگ‌برنده‌ای در انتخابات دارند یا نه؟
شایعه‌ها پیرامون حضور محمود احمدی‌نژاد بسیار است، شماری معتقدند که ایشان رد صلاحیت می‌شود. امیدوارم که چنین نشود، تا مردم شاهد مناظره‌های پرهیجان از صدا و سیما‌ی جمهوری اسلامی باشند، همچون مناظره‌های سالهای سبز.

این روزها سخنرانی‌های تندی علیه دولت وقت می‌شنویم، مثلاً جناب دکتر قالیباف، شهردار محترم تهران، از عملکرد چهارساله‌ی دولت تدبیر و امید، شدیداً اظهار نارضایتی کرده است.
با وجود احترام فراوانی که برای شهرداری تهران و شهردار محترم قائلم، در پاسخ ایشان می‌گویم: «آرامش و اطمینان بهترین موفقیت است.»
حق با شماست آقای دکتر، شکی نیست که بر دولت تدبیر و امید انتقادات بیشماری وارد است و عمل بسی بهتر از حرف است، اما بزرگترین ثمره‌ی دولت برای ملت، آرامش و اطمینانی است که در کشور برقرار است.
 شاید باید به این دولت فرصت داد، مطمئناً آقای روحانی در سایه‌ی تیم اقتصادی قدرتمند به نتایج ارزنده‌تری دست خواهد یافت. وقت برای صحبت راجع به انتخابات بسیار است، بهتر است سخن را کوتاه کنم.

تا نامه‌ای بعد، خدا نگهدار
M.T☺




M.T

Friday, March 31, 2017

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی


​

​آنچه گذشت...

ز​کوی یار می‌آید نســـــــــــیم باد نـــوروزی
ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر‌افروزی
پارمیس جان سلام،ضمن تبریک نوروز نود و شش، سالی سراسر شادی و کامیابی برایت آرزومندم. در این غروب بهاری، من و تقویم و خودکار در چند مسئله با هم توافق داریم: سیزده روز از تعطیلات سوخت، یازده روز از بهار رفت و قلب تعطیلات تا پنجاه و چند ساعت دیگر خواهد تپید. از این رو شایسته است دست‌ها را بالا برده و پرودگار یکتا را سپاس گوییم که «پیک نوروزی» نداریم تا از غم نوشتن تکالیف عید، تعطیلات به کام‌ مان تلخ و با اجاره پیک‌شادی‌نویس تتمه‌ی عید‌ی‌هایمان خرج شود.

تنها هزار غصه داریم که عبارتند از: پایان سفرهای نوروزی، دید و بازدیدهای نوروزی، خوراکی‌های نوروزی، چتربازی‌های نوروزی( به‌خصوص از نوع وای‌فایی) و سریال‌های جذاب نوروزی و بالاخره، شروع سال کاری جدید است:«ندانم نوحه‌ی قمری بطرف جویباران چیست/ مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی»  

خلاصه الآن با تقویم و خودکار نشستم و مانند دانش‌آموزی که ناچار است انشایی بنویسد راجع به «تعطیلات عید چطور گذشت»، یادداشتی بنویسم. و باور کن زیاد هم آسان نیست، مثل آن دانش‌آموز احساس می‌کنم حرف مهمی برای نوشتن ندارم. نومیدانه، تقویم را ورق می‌زنم تا روزهای رفته را به یاد آورم. اوه، بهتر است از یک هفته قبل از نوروز شروع کنم، چون کم پیدا شده بودم.

​

​چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قـــــارون را غلطــــها داد ســــودای زراندوزی

سرگرم خانه‌تکانی بودم، دقیق‌تر بگویم مشغول اتاق‌تکانی. برغم سالهای گذشته که اتاق‌تکانی را به لحظات پایانی سال موکول می‌کردم، سال نود و پنج وقت بیشتری برای بازسازی، ترمیم، تغییر و پاکیزگی اتاق‌( که دفترکارم نیز هست) اختصاص دادم، به امید اینکه سال نود و شش سال کاری پربارتر و زیباتری باشد. 

به یاد حادثه پلاسکو، برای اولین بار چهارشنبه‌سوری هم برگزار کردم. یک آتش کوچولو در حیاط خانه برپا کردم، چند بار از روش پریدم، چند تا سیب‌زمینی هم تنوری کردم. جای شما خالی، خیلی خوش گذشت!
خاموش‌کردن آتش زمان زیادی برد و من متوجه شدم آتش‌نشانی عجب شغل سختی است و آتش‌نشانان فداکار در آن روزهای ناگوار چه زجری را تحمل کردند. البته وقتی مجری رادیو گفت خیلی ممنون از اینکه به احترام آتش‌نشانان فداکار آتشی نیفروختید، دو زاریم افت
اد که باید به یاد حادثه‌ی پلاسکو آتش روشن نمی‌کردیم. امسال که گذشت، شاید سال دیگر!ــگفته‌باشم هیچ قولی نمی‌دم.

سبزه هم سبز کردم، این‌بار دیگر نگران رشد سبزه‌ها نبودم، چون وقت عکس‌گرفتن نداشتم. سبزه‌ها هم زودتر از پارسال رشد کردند و تا هنگام تحویل سال حسابی قد کشیدند.  

یک روز مانده به عید، به گل‌فروشی منصف محله، همانی که سال پیش عکس‌هایش را دیدی، نیز سر زدم. گلستان شده بود. نه تنها سبزه و سنبل داشت به مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) و روز مادر آراسته به سبدهای رز، شاخه‌‌های گل و گلدان‌های صدهزار تومانی و بیشتر نیز بود. راستی، روز مادر مبارک!


​

زجام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست
که زد بر چرخ فیــــــروزه صفیر تخت فیروزی
روز بعد، حدود دو دقیقه مانده به ساعت دو بعد‌ازظهر نشستیم پای سفره‌ی هفت‌سین و سال تحویل شد. بعد بازار تبریکات داغ شد و دیگر نشد که بشود پیام‌های نوروزی رهبر معظم و رئیس‌جمهور محترم را ببینیم و بشنویم. من فقط به پنج شش جمله‌ی آخر پیام رئیس‌جمهور رسیدم که درباره‌ی صادرات بود و از صادرکنندگان داخلی تشکر می‌کردند. به‌هرحال، از آرم گوشه‌ی تلویزیون متوجه شدم که امسال دوباره‌ سال اقتصاد مقاومتی است با تأکید بر تولید و اشتغال جوانان.( ناگفته نماند که متن کامل پیام نوروزی رهبر معظم انقلاب را همین امروز در اینترنت خواندم)
 

 از اعضای خانواده که عیدی گرفتیم، کنار هفت‌سین عکس‌ یادگاری گرفتیم و بعد پرتقال خوردیم. خبر ندارم ایرانی بود یا خارجی. فقط تو رادیو شنیدم مسئولان محترم کلی پرتقال از مصر و... وارد کردند تا نگرانی نبود پرتقال بر دیگر نگرانی‌های مردم اضافه نشود.




​
بصحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
بگلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیــــاموزی

یادت هست، سال‌های گذشته می‌گفتم: لحظه‌ی تحویل سال مسابقه‌ی پیامکی برگزار می‌شود و مردم سعی می‌کنند در تبریک پیامکی از یکدیگر پیشی بگیرند؟ حالا، با وجود تلگرام این قصه کاملاً متفاوت شده است. برای کل خانواده و اقوام و دوستان فقط و فقط یک تبریک تلگرامی کفایت می‌کند. برای همین من امسال فقط دو پیامک نوروزی داشتم، یکی از طرف رئیس‌جمهور روحانی و دیگری هم از همراه اول.
البته خودم به تمام اعضای خانواده و یکی از دوستانم پیامک زدم و سال نو را تبریک گفتم و آنها هم بازتبریک را فرستادند. و حسرت آن سالهایی را خوردم که از دریافت یک پیامک اختصاصی چقدر ذوق‌زده می‌شدم. خلاصه، شبکه‌های اجتماعی زندگی ما را زیر و رو کردند و به قول بعضی دوستان، راحت‌تر و ساده‌تر.

شاید همراه اول متوجه این غفلت پیامکی شد و با یک سورپرایز(عیدی همراه اول) مشترکانش را به ارتباط با دیگران تشویق کرد.

با وجود این که قبل از آگاهی از هدیه همراه، پیامک‌هایم را فرستاده بودم، از هدیه‌ی زیبایش بسیار خرسند شدم. چون سیم‌کارت دیگرم شارژ نداشت و توانستم با آن هم برای دوستان همراه‌اولی‌ها پیامک بفرستم.
 کاش سال بعد این عیدی کامل‌تر شود، یعنی بشود با مشترکان خارج از شبکه هم ارتباط برقرار کرد. به‌هرحال، همراه اول، دمت گرم! برای اولین بار یک کار مفید انجام دادی، خدا یک عالمه در دنیا یکی در آخرت به شما عنایت فرماید!



چو امکان خلود ایدل درین فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان بفیــــروزی و بهروزی

باقی عید به استراحت، خوابیدن تا لنگ ظهر و خوردن میوه و آجیل و شیرینی و تماشای فیلم‌های سینمایی و گاه ویدیوهای یوتیوب سپری شد. چه عید خوبی بود!شهر در خواب بود و لبریز از سکوت؛ دیگران خطر کردند و به سفر رفتند و متأسفانه گروهی نیز دیگر برنگشتند. چه آرامشی، چه سکوتی! از وقتی معمارها به محله هجوم آورده‌‌اند، دیگر تصور سکوت محض حتی در نیمه‌های شب رویایی دور از دسترس به نظر می‌رسید.

بله، چه آرامشی! بیشتر از سکوتی لذت بردم که در مواقعی با نغمه‌ی دلنشین پرندگان همراه می‌شد. سکوتی که جان می‌داد برای نوشتن. افسوس و صد حیف که در این سکوت فقط چشم‌ها را بستم و برای روزهای پیش‌رو برنامه ریختم.
ناگفته نماند گاهی به سرم می‌زد قلم بردارم و یک یادداشت بنویسم، اما ناگهان سکوت سحر‌انگیز تهران بهاری شکسته می‌شد، کارگرها پیدایشان می‌شد، خودروها تند‌تند از خیابان می‌گذشتند، صدای آهنگ همسایه اوج می‌گرفت و سر و صدا در جویبار لحظه‌ها جاری می‌شد. شاید به همین سبب بود که تصمیم گرفتم عطای نوشتن را به لقای سکوت ببخشم و از سکوت سرشار، سرشار شوم.


نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشـاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جالب‌تر آن‌که، هر روز مقاله‌ی جدیدی از جف گوین می‌خواندم. انگار نه انگار که تعطیلات ماست، این‌طور به نظر می‌رسید که تعطیلات آنها است، چون جف پرکارتر از همیشه شده بود و تند تند می‌نوشت و مصاحبه می‌کرد. من هم تندتند می‌خواندم و لذت می‌بردم، به خصوص از آن پادکست فوق‌العاده‌ای که درباره‌ی اهمیت خواب بر روی سلامتی و خلاقیت بود.
 خب، همش همین بود.




 جنابش پارســـایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح‌خیزان راست روز فتح و فیـروزی ​

امسال را سال هماهنگی نامگذاری کردم و امیدوارم هماهنگ‌تر، سحرخیز‌تر، کامیاب‌تر، قدرشناس‌تر، آبی‌تر، کوشاتر، شادتر، متمرکزتر، هماهنگ‌تر، هماهنگ‌تر و هماهنگ‌تر باشم. چرا که موفقیت بدون هماهنگی پندار، گفتار و رفتار میسر نیست.

با صمیمانه‌ترین تبریکات بهاری، به امید سالی طلایی
M.T☺


​توضیح خبر: شهروندان آمریکایی از این پس می‌توانند در باشگاه و کلاس‌های تناسب‌اندام با گوگل‌مپس ثبت‌نام کنند.​ با جستجو در گوگل‌مپس باشگاه‌های اطراف منزلتان را پیدا کرده، سپس در باشگاه مورد پسندتان، جا رزو کنید.



 

M.T

Saturday, September 10, 2016

The day of the Lie



Just as the elevator stopped Mr. Assistant ate the cupcakes up, stood by the door with his treasures. Uncle Larry sat tight, he kept his blue eyes fixed on Google Maps. As soon as the elevator dinged, the sixth flag vanished. Now there was only a flag on Google Maps, a wry smile crept over his face.




The door opened onto a green sward. They got out of the elevator's cab, and scanned around. The sky was starry over their heads, the ground was soft beneath their feet, and a giant pair of sneakers sat on the lawn right ahead of them. Like two little streams, the long glitter shoestrings meandered in the grass so that they formed a "heart". The glitter heart glistened in the moonlight. The castle was still hidden from sight. However, Mr. Assistant was glad to be on the ground again.



After a while, they headed for the next destination: The seventh flag. When they tried to go past the sneakers, something amazing happened: the grass began to grow tall. Mr. Assistant dropped the basket on the ground, and took one step backward. The grass kept rising up, now it was about over his ankles, Mr. Assistant's eyes rounded in horror, he looked back to the cab. He wanted to escape, but he stood there staring, as if frozen to the spot. Uncle Larry was busy with checking the laces, as if nothing had happened.

Soon the grass came up to their waists, none of them moved. The greenery spiraled upward, filled the sky, and made a green wall all around them. Mr. Assistant looked at the green wall with startled eyes. The view was really familiar. It rang a bell to him. After a few stunned seconds his eyes sparkled with excitement, "Jack and the beanstalk? It's also a Persian story?"
Uncle Larry nodded, "Yeah, it is."
It struck him that Larry was telling a lie, but he said nothing about this. He asked, grinning, "So we must climb up these giant stalks, needn't we?"
Uncle Larry replied, "No, we need to escape right now unless we would like to meet the giant."
--, "Oh my God!" Mr. Assistant said as he took his basket. Next he started to walk toward the elevator as quickly as he could.
Uncle Larry shouted, "Turn around- you're going in the wrong direction." The assistant didn't pay attention to him, and kept walking away. Uncle Larry said, grinning, "I'm sorry, you can't use the elevator, because it's broken." Mr. Assistant came back, sat down on the sneakers, burst into tears.
---, "Why are you crying?"
---, "Greens makes me cry."
---, "Tell me how Jack got rid of the giant?"
---, "He chopped the beanstalk down with his ax." 
---, "You should act the same."
 


A look of confusion crossed his face, he couldn't quite realize what Larry meant. "Come on, you should clear a path through the dense forest." Uncle Larry said. After a few seconds hesitation his assistant got up and began to cut the grass with his fingers. Uncle Larry laughed, "What are you doing? don't use your fingers."
Mr. Assistant looked even more puzzled, "What?"
Uncle Larry, "You are armed with a pair of scissors. Use them to cut the grass." 
Mr. Assistant laughed and ran his fingers through his hair. "What a crazy thing to do! I hope you're not serious." he said.
Larry tried to keep a straight face, "I'm being serious. There is nothing for it. You must do your best. Think like a soldier."
Mr. Assistant, staring at the pair of scissors, said sadly, "But, sir, this pair of scissors isn't very sharp."
---, "Trust me, the scissors cut the grass better than a lawnmower. Hurry up!"
The soldier stood to attention and saluted the commander. He had to act quickly to save his commander.Then he held the scissors between his teeth, began crawling through the greenery on his belly and cutting the grass, like a brave soldier who cuts the barb wire with his wire cutter.
Uncle Larry shouted, "Carry on!" 
The soldier, cutting the grass fast, proceeded forward hastily, until Larry's laugh filled the forest. Mr. Assistant looked up at him and asked angrily, "Why are you laughing? I acted upon your suggestion."
Uncle Larry couldn't help laughing, "Put the scissors away. I was joking with you"
 Mr. Assistant was struck by what Uncle Larry said. he stood up, shaking his head sadly.
Uncle Larry, "I'm sorry. Suppose today is the thirteen day of Iranian new year. It called Sizdah be-dar, the Day of the lie." then he turned his attention to the sneakers."The solution to the problem is glittering." he said, pointing at the glitter heart.
Mr. Assistant's eyebrows raised in surprise. "Think like Parmis! a long journey begins with tying up the sneakers." Uncle Larry said as he bent down to tie up his shoes.

Mr. Assistant grinned, "No, a journey of a thousand miles begins with a single step, so we must tie the sneakers?"
Larry shook his head, "No. On nature day, Iranians tie the leaves of the greenery and make a wish to find a partner ."
Mr. Assistant stood aside, "Knot the greenery yourself; I tied the knot with my partner some years ago."
Larry agreed, "All right, Parmis travels a lot. I'll tie the grass, and wish her a safe journey."



Uncle Larry pretended to tie the leaves of greenery with a knot, at that point a flash of lighting lit the sky, and the dense forest vanished as suddenly as it had appeared. 

Mr. Assistant asked, "What happened?" 
Uncle Larry smiled, "If bring two electric wire together, you'll produce a flash. Just as we arrived here, I checked the shoestrings and found out they were electric wires not shoelaces."
Mr. Assistant, "Oh, I see. You are very smart. There are a couple of questions about Sizdah Be-dar that I want to ask you." 

Best WishesHelp us get the amazing images and functionality of Pixabay on mobile! We are raising €42,000 (approx. $47,600) to make it happen. Your donation of €5 or more will bring this great new development to the Pixabay community.M.T☺ 

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com