This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label رمضان. Show all posts
Showing posts with label رمضان. Show all posts

Friday, May 24, 2019

جام ژنرال



رستگاری امیر در نقش جهان

آغاز سخن با تبریک شب‌های مبارک قدر و سالروز حماسه سوم خرداد، و بعد وقایع فوتبالی این هفته به صورت مختصر: 

پایان لیگ هجدهم با سومی استقلال و نایب قهرمانی سپاهان
برتری استقلال برابر العین در لیگ قهرمانان آسیا
خداحافظی ژاوی در ورزشگاه آزادی 






تبریک به ژنرال قلعه نویی که تیم چهاردهم لیگ را تحویل گرفت و مثل همیشه تیم مدعی قهرمانی را تقدیم لیگ برتر ایران نمود. سپاهان نایب قهرمان شد، اما بی‌شک تیم برتر این فصل بود: با چهل و شش گل‌زده خط حمله برتر لیگ را در اختیار داشت و هفته‌های بسیاری صدر جدول قرار گرفت. کی‌روش استنلی سوارز  با ۱۶ گل آقای گل این فصل است. تبریک به اصفهان و ژنرال قلعه‌نویی

Sunday, June 3, 2018

هیچ ستاره نیست که وام‌دار نگاه تو نیست

ramezan.com

آه ای خدای نیمه‌شب‌های کوفه‌ی تنگ
ای روشن خدا
در شب‌های پیوسته تاریخ
ای روح لیلةالقدر...
                                 
     هیچ ستاره نیست که وام‌دار نگاه‌ تو نیست
                                       لبخند تو، اجازه زندگی است
                              هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست.
 
پارمیس جان سلام،
امشب شب زنگ زدن به خداست. شب قدری که قدرش را می‌دانم. حضرت علی علیه‌السلام درست در سحرگاه شب نوزدهم برای زنگ زدن به خدا، برای ادای فریضه‌ی نماز صبح به مسجد کوفه رفته بود، که ابن ملجم مرادی به قصد قطع مکالمه شمشیر زهر‌آگینش را بر فرق حضرت فرود آورد و تصور کرد سیم‌های ارتباطی را گسسته، که امیر‌المومنین فریاد زد به خدای کعبه رستگار شدم، گویا مکالمه تازه شروع شده بود.

دیدار رمضانی امسال آن قدر سریع گذشت که نفهمیدم چطور داریم وارد دهه‌ی آخرش می‌شویم. ولی عجب ماه پر‌برکتی بود، پر برکت‌تر از سال‌های قبل! البته سفره‌ افطار ملت که به گمانم رنگین‌تر نشد با وجود رشد بی‌سابقه‌ قیمت دلار. ولی این ماه برکت خودش را داشت، دیشب فکر می‌کردم درست یک هفته قبل در چنین شبی رئال مادرید قهرمان لیگ قهرمانان شد، به عنوان یک طرفدار بارسایی-رئالی از این قهرمانی بسیار مسرور شدم، البته بگویم من عاشق لیورپول هم هستم.
 
 امسال چه سال فوتبالی خوبی بود، بارسلونا دو تا جام برد، استقلال برنده‌ی جام حذفی (یادواره‌ی آزادسازی خرمشهر) و پرسپولیس قهرمان لیگ برتر شد، استقلال و پرسپولیس هر دو به مرحله‌ی یک چهارم لیگ قهرمانان آسیا صعود کردند و رئال مادرید هم که لیگ قهرمانان را برای سومین بار فتح کرد. این همه واقعه‌ی خوب فوتبالی فقط در یک سال، تا این جا که سال محشری برای فوتبال ملی بوده، امیدوارم کام‌مان همچنان شیرین بماند.

از لیگ قهرمان اروپا گفتم، راستش این اولین باری بود که من با اشتیاق لیگ‌ قهرمانان اروپا را تا فینال دنبال کردم، شاید آخرین بار هم باشد. چون همان‌طور که می‌دانی پنج‌شنبه سرمربی محبوب و موفق رئال، زیدان، استعفا داد :( همان شب مراسم قرعه‌کشی لیگ هیجدم هم برگزار شد و برنامه‌ی مسابقات لیگ‌ هجدهم به باشگاه‌ها ارائه شد. 
 
پرسپولیسی‌ها که از قرعه‌شان بسیار راضی هستند، قرعه‌ی استقلالی‌ها هم چندان بد نیست، به هرحال چه فرقی می‌کند اول و آخر که باید با تمام تیم‌های حاضر در لیگ برتر مسابقه دهیم. کارشناسان معتقدند که فصل بعد پرشورتر از فصول گذشته برگزار می‌شود چرا که دو تیم قدیمی و پرهوادار جنوبی و شمالی نفت مسجد سلیمان و نساجی مازندران به لیگ برتر راه یافته‌اند. امیدوارم این پیش‌بینی درست باشد و همچنان امیدوارم یکی از دو تیم ایرانی حاضر در لیگ آسیا، آرزوی دیرینه‌ی ایرانی را با آوردن جام قهرمان آسیا به خانه برآورده سازد:)

دیگر خداحافظ، فقط یک پرسش، تا جام جهانی روسیه چند روز باقی مانده است؟ یازده روز نه؟ به امید خبرهای خوش از تیم ملی فوتبال کشورمان.
 
 M.T☺


Sunday, June 25, 2017

Saturday, June 17, 2017

Wednesday, June 14, 2017

دیشب سحر، پیشانی عدل و عدالت را شکستند


مسجد کوفه مگر مســـجدالاقصایی تو
که از محراب تو تا عرش سفر کرد علی؟
اینک که در سوگ از دست‌دادن مولای متقیان، امیرمؤمنان نشسته‌ایم، چه نیکوست از باغ‌نامه‌ی سی‌ و یکم نهج‌البلاغه گلهایی ماندگار بچینیم.


فرازهایی از نامه ۳۱ نهج‌البلاغه 
                     از پدری سالخورده به فرزندی آرزومند دست‌نایافتنی‌ها
 
 
دودمان خویش را بزرگ دار که آنان بال پرواز، دژ پناه و دست کامبخش تو هستند.
 دودمان خویش را بزرگ دار که آنان بال پرواز، دژ پناه و دست کامبخش تو هستند.
 دودمان خویش را بزرگ دار که آنان بال پرواز، دژ پناه و دست کامبخش تو هستند.
 
اکنون که به آستان قدس ربوبی ره یافتی و «نمی» از «یم» لطف او را دریافتی، پس با کرانه‌ی دیگری از بیکران دریای رحمت او آشنا باش. خداوند با اجازه درخواست از وجودش کلید گنج‌هایش را در دست تو قرار داده که هرگاه خواستی، با آن درهای نعمت وی را بگشایی و باران رحمتش را طلب کنی.
پس هرگز مباد که «تأخیر پاسخ» دلسردت کند که آن، از «نقص نیت» توست نه از قصور بخشش او. و ای بسا که این تأخیر موجب پاداش بزرگتر خواهنده و عطای بیشتر او گردد.
و چه بسیار که از او چیزی خواهی ولی ترا ندهد، چون بهتر از آن را ـدراین سرا یا دیگر سراـ به تو داده است و یا خواهد داد. و چه بسا چیزی از او طلب کنی که اگر بدان رسی دینت تباه گردد.
پس زیبنده نیست که تنها برای نیست‌شونده‌ها، دست‌ نیاز برآری بلکه سزاوار آنکه از خدای عزیز «خیر ماندگار» و بی‌رنج خواهی که نه مال برای تو ماند و نه تو برای آن.

*******
به پیشباز فرصت‌ها شتاب کن! پیش از آنکه از دست‌شدن آنها غمناکت سازد. 
چنین نیست که هر «جوینده‌ای» «یابنده» باشد، و هرچه ناپدید شد دوباره پدید آید.
 
********

چه بسا بیگانه که از «تبار» نزدیکتر است و خویشاوندی که بیگانه‌تر از هر بیگانه‌ای است.
 غریب کسی است که از دوست محروم باشد.
 آنکه از مرز حق درگذرد، راه خویش دشوار سازد. آنکه اندازه نگه دارد پایدارتر است.
 محکمتر دستاویزی که بدان چنگ می‌زنی دستاویز الهی است.
 کسی که تو را در غرقاب بلا ببیند و دستی برنیارد، دشمن تو است.
 گاه، نومیدی و محرومیت: برخورداری و نعمت است، همانطور که طبیعتِ «آز» هلاکت است.
چنین نیست که هر عیبی هویدا گردد و استفاده از هر فرصتی بهنجار باشد. ای بسا «بینا» که به خطا رود و «نابینا» به مقصد رسد.
*******
از مضحکه‌گویی بپرهیز، گرچه نقل قول دیگران باشد.

 *******


خداوند با اجازه درخواست از وجودش کلید گنج‌هایش را در دست تو قرار داده که هرگاه خواستی، با آن درهای نعمت وی را بگشایی و باران رحمتش را طلب کنی.
خداوند با اجازه درخواست از وجودش کلید گنج‌هایش را در دست تو قرار داده که هرگاه خواستی، با آن درهای نعمت وی را بگشایی و باران رحمتش را طلب کنی.
خداوند با اجازه درخواست از وجودش کلید گنج‌هایش را در دست تو قرار داده که هرگاه خواستی، با آن درهای نعمت وی را بگشایی و باران رحمتش را طلب کنی.



Saturday, May 27, 2017

هر بار پر برکت‌تر به سراغم آمدی


وقتی با شخصی آشنا می‌شوی، به ماهگرد آشنایی‌تان که می‌رسی دیگر «دوست تازه‌ات» شده است. تو سالگرد آشنایی‌تان «رفیقت» است. دو سه سال که می‌گذرد «دوست صمیمی» می شود. پنج شش سال که برود «یار قدیمی» می‌شود. اما وقتی عمر دوستی‌تان به سی سال برسد، آن رفیق شفیق قدیمی، «دوست جون‌جونیت» می‌شود. این وصف حال من و رمضان است، او دیگر به راستی دوست جون‌جونی من شده است.

تو این سی سال، تو سرما و گرما، تو بهار و خزان، زمستان و تابستان، به گاه خردسالی و تندرستی، هنگام جوانی و ناخوشی همیشه به من سر زده است، همیشه. چه مواقعی که سفره‌ی سحر و افطاری‌‌مان خوش آب و رنگ و پر رونق بوده، چه ایامی که ضیافت ساده و محقر برگزار شده است، همواره آمده است آن هم با دست پر، با یک سبد ستاره.

بسیار پیش آمده که با دوستان صمیمی و قدیمی قهر کردم یا از آنها دل کَندَم، اما نشده از دست رمضان دلخور شوم، یا او از من دلگیر شود، حتی یک‌بار، حتی یک‌بار! چه پیوند محکمی، عجیب نیست؟!

هر سال که می‌گذرد درخت دوستی ما تناورتر می‌شود، به رغم این‌که دوستان تازه پیدا می‌کنم، عادت‌های جدید به زندگیم وصله می‌شود، پینه‌ها و رسوم قدیمی از زندگیم گسسته می‌شوند و بدنم خسته‌تر و فرسوده‌تر می‌شود، رمضان جوان‌تر و درخشان‌تر برمی‌گردد و مرا توانی دوباره می‌بخشد. چه پیوند محکمی، عجیب نیست؟!

آره، این وصف دوستی ماست، نمی‌دانم چه کسی میهمان است و چه کسی میزبان، فقط می‌دانم رمضان دیگر دوست جون‌جونیم است  و این ارتباط تا ابد برقرار است. حتی زمانی‌که آنقدر کوچولو و خمیده بشوم که نتوانم روزه بگیرم، باز هم آخر شعبان چشم به راه به دوست جون‌جونیم می‌شینم.

و برای خوشه‌چینی چشم تو چشم آسمان می‌دوزم تا هلال رمضانش را ببینم. همان هلالی که درهای کشتزار آسمان را به روی جویندگان خوشه‌های معرفت می‌گشاید و درهای دوزخ را به روی بندگان سر‌تا پا تقصیر می‌بندد. آره، دلتان بسوزد، ما دیگر دوست جون‌جونی هستیم😉
 
 رسول خدا صلی‌ الله و علیه و آله و سلّم فرمودند: ماه رمضان به سوی شما آمد، ماه مبارک، ماهی که خداوند روزه‌اش را بر شما واجب کرده است.

M.T😊

Friday, July 31, 2015

یک ماه با کلش آو کلنز


http://vectorcharacters.net/ +me

« این روزها که جرأت دیوانگی کم است
                         بگذار باز هم به تو برگردم
 بگذار دست کم
                      گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم!
                    بگذار ...
                                                     بگذریم!

این روزها
           خیلی برای گریه دلم تنگ است! »


​« پیـــغام دلنواز تــــــو آمد به سوی ما
  بوسیدمش به دیده ی گریان نهادمش

از ترس آن که سیل سِرِشکم بشویدش
از دیـــده برگرفتم و بر جـــان نهادمش »

پارمیس جان سلام،

از آخرین بار که برایت نامه نوشتم بیش از دو ماه گذشته، دو مــاه؟! خارق العاده، اعجاب انگیز، بسیار قابل توجه !!!!

شاید دو ماه برای دیگر ساکنین این سیاره ی شگفت انگیز، بازه ی زمانی کوتاهی باشد، اما برای من و تو با سابقه ی دو، سه سال هفته نگاری از یک قرن هم بیشتر است ، خیلی بیشتر ، خیلی ............... ولی به قول پیشی ها: پیش میاد دیگه، پیش میاد دیگه.

« ناگهان چقدر زود دیر می شود! »

حالا که آبا از آسیاب افتاده و پرونده ی هسته ای عاقبت به خیر شده، می توانم بی دغدغه و با خیال راحت از لاک دفاعی بیرون بیام و همچون روزهای خوش گذشته (؟)، هفته نگاری یا شاید ماه نگاری را از سر بگیرم - امیدوارم به سال نگاری نرسد، ما به قدر کافی تو خونه سالنامه داریم -

بریم سر اصل ماجرا، آن چه گذشت:


« انگار مدتی است که احساس می کنم
 خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
   احساس می کنم که کمی دیر است »

جمعه 23 خرداد- امتحان فراموش نشدنی

خرداد را با کنکور زبان به پایان رساندم، تعجب کردی؟ خودم هم هنوز از بهت بیرون نیامدم.... اوه... زمستان بود که یهو به سرم زد برم دانشگاه زبان بخوانم، تصمیم غیر منتظره و البته سختی بود، به دلیل سالها دوری از درس و کتاب های درسی، کمبود وقت و ... بعید بود که موفق شوم بخصوص که سرگرم نوشتن داستانهایم بود.

دو راه پیش پایم بود یا قید داستان نویسی را بزنم و سفت و سخت به درس بچسبم و یا کما فی السابق به نگارش ادامه دهم، خب دست برداشتن از داستانهایم غیر ممکن بود، بنابراین گفتم : فرصت هست حالا می نویسم تا بعد ...

زمستان گذشت، بهار از راه رسید و درختان سبزپوش شدند ولی دریغ از یک ورق خوانده، گفتم دست کم نوروز چند برگی بخوانم، ولی همان طور که مطلعی این ایام نیز به استراحت و تجدید قوا سپری شد و ...

خلاصه، درست شش، هفت هفته مانده به امتحان، کتاب ها را برداشتم و دست به کار شدم؛ مواقعی که نمی نوشتم، کتاب های درسی را ورق می زدم - دو سه تا از کتابها را حتی یک دور هم نخواندم ولی بسیار امیدوارم بودم -

تا این که روز موعود فرا رسید و من شجاعانه سر جلسه ی امتحان رفتم؛ این نخستین باری نبود که کنکور می دادم ولی اولین باری بود که به شدت دستپاچه و مضطرب بودم ، شاید به خاطر این که توقع خیلی زیادی از خودم داشتم، قبلاً ریلکس سر جلسه می رفتم، برای بعضی درس ها کلی وقت اضافه می آوردم و با خاطری آسوده به خانه باز می گشتم ( یادش بخیر، اولین باری که کنکور داشتم، سرجلسه فقط نگران بابا لنگ دراز بودم ؛ امتحان که تمام شد گفتم: خدا کند برنامه کودک تموم نشده باشد )

ولی آن روز حال غریبی داشتم؛ کارتم را لحظه ی آخر دانلود کردم؛ مدرک شناساییم را در خانه جا گذاشتم؛ به گمانم حوزه ی امتحانی از نقشه محو شده بود؛ کارتم رو زمین افتاد و زیر دست و پای شرکت کنندگان مسابقه ی علمی لگدمال شد؛ سر درس های عمومی کلی وقت کم آوردم و به نظرم سؤالات اختصاصی زیادی یخ بود ، همه درباره ی برف و تحقیقات علمی و ...

کوتاه بگم؛ با قلبی نامطمئن و خاطری پریشان به خانه بازگشتم ... حالا نتایج کنکور اومده و من هنوز انتخاب رشته نکردم، به قول خواهرم چه ریلکس!  و رتبه ام : عالی نیست، خوب هم نیست، ولی زیاد هم بد نیست، به نظرم امیدوار کننده است ، می شد نتیجه ی بهتری به دست بیارم اگر آرامش بیشتری داشتم؛ سؤالات عمومی را سریعتر می زدم و بیشتر درس می خواندم.

به هر حال هر چه بود گذشت، آن قدر ترسو نیستم که جا بزنم؛ رشته ی دلخواه و دانشگاه دلخواهم رو می زنم، هر چه باداباد! اگر نشد، سال بعد با جدیت بیشتری درس می خوانم. جوجه نویسنده ها ضرب المثل معروفی دارند که می گوید: ادامه ی تحصیل برای یک نویسنده هیچ خطری ندارد الا خطر مرگ.


من و کنکور

راستش از کنکور اصلاً خوشم نمیاد، نباید هم بیاد، چون تمام موفقیت تحصیلی من بر مبنای کتاب نخواندن بنا شده بود و معنای کنکور؛ یعنی، خواندن خواندن و خواندن

کنکور یک رقابت غیر عادلانه است، در این موضوع هیچ شکی نیست و به راحتی قابل اثبات است. خنده دار نیست که نوجوانان ما بهترین سالهای عمرشان را هدر می دهند تا مغزشان سر جلسه ی کنکور هزاران صفحه را در کسری از ثانیه پردازش کند؟ اگر این وقت را برای اختراع یک وسیله ی تازه صرف می کردند، چقدر کشور پیشرفت کرده بود؛ تازه آخرشم خیلی ها سرخورده می شوند چون همه به کتاب ها ، منابع یکسان، اساتید خبره، یا کارشناسان برنامه ریزی ، اردوهای جمع بندی و ... دسترسی ندارند- الآن بعضی ها می گن « فرصت برابر» که هست -

 هیچ وقت در عمرم برای کنکور جدی درس نخواندم ، هیچ وقت!
شاید به این خاطر که همیشه دلم می خواست مثل عمو برای ادامه تحصیل به خارج برم - حتی الآن هم نومید نشدم - فقط چون جهت زندگیم یک خرده تغییر کرده ( نویسندگی) دوست ندارم هیچ فرصتی را از دست بدهم حتی کنکور نابرابر و غیر منصفانه، بنابراین کتاب می خوانم، مطلب می نویسم و به آینده هم خوش بین هستم  :)



« این روزها گاهی حتی خدا را هم
                      یک جور دیگر می پرستم

از جمله دیشب هم
            دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود؛
         
من کاملاً تعطیل بودم »

   
29 خرداد- ماه نو

دوم رمضان بود و شهادت دکتر علی شریعتی. نزدیک افطار پای رایانه نشستم تا چند سطری از دکتر شریعتی بنویسم که جی میلم بارگذاری نشد که نشد، همان موقع بازی والیبال ایران- آمریکا پخش می شد گفتم اشکالی ندارد، امروز تعطیل می کنیم، اتفاقاً بانوان ایرانی هم از تماشای مسابقات در ورزشگاه محروم بودند، رفتم تو لاک دفاعی.


​

« گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غـزل شور و حال کو ؟»

5  تیر - بهترین روز سال

یک روز خاص و دوست داشتنی؛ تولد مامانم بود، گفتم دیگر امروز باید برای پارمیس نامه بنویسم و تولد مامان گلم را تبریک بگویم؛ عصر دوباره مسابقه ی والیبال بود به گمانم ایران- لهستان ( نه شاید ایران- روسیه ؟؟)

خلاصه که جی میل دوباره تعطیل بود، دوست نداشتم تولد مامان را با خاطره ی ناخوشایندی پشت سر بگذارم ، بنابراین رایانه را خاموش کردم و بی خیال نامه نگاری شدم.


« فرصت برای حرف زیاد است
اما
       اما اگر گریسته باشی ...

آه ...

        مردن چقدر حوصله می خواهد .»


12 تیر - سفر بی بازگشت

خوشبختانه مسابقات والیبال تمام شده بود، بدبختانه تیم ایران حذف شد ، حذفی غیر منصفانه.

باری، این جمعه اصلاً فکر نوشتن به سرم نزد چرا که مصادف بود با سقوط هواپیمای مسافربری به وسیله ی ناو جنگی ایالات متحده. در این هفته اندیشه ام حول محور انشایی با موضوع « تحریم بهتر است یا توافق؟» می چرخید.



​
« حس می کنم گاهی کمی گنگم
                            گاهی کمی گیجم

حس می کنم
                   از روزهای پیش قدری بیشتر
 این روزها را دوست دارم

گاهی
         - از تو چه پنهان -
                          با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم. »


19 تیر- شب زنده داری و راهپیمایی

« همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی / چه زیان تو را که من هم ،برسم به آرزویی!» تا سحر به امید گشایش درهای رحمت واسعه ی الهی بیدار نشستیم ، بعد تا دمدمای افطار آسوده خوابیدیم.

دیگران خیال کردند جمعه ی آخر ماه رمضانه ، پا شدند رفتند راهپیمایی برای اعلام حمایت از ملت مظلوم و ستمدیده ی فلسطین .

من گفتم روز قدس هفته ی دیگه ست، بی خود دلتون را خوش نکنید ماه رمضون سی روزه، ولی ملت از گرمای هوا و هفده ساعت روزه داری ذله شده بودند دیگه.



« دیشب دوباره
             بی تاب در بین درختان تاب خوردم
                    از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

در آسمان گشتم
               و جیب هایم را
                              را از پاره های ابر پر کردم
           
جای شما خالی!
                     یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
                                            یک پاره از مهتاب خوردم »

26 تیر- خداحافظی تلخ و شیرین

آخرین روز و آخرین جمعه ی ماه رمضان بود، من خواستم برم راهپیمایی روز قدس دیدم رؤیت هلال ماه واجبتره، خواستم نامه بنویسم لغو تحریم ها را تبریک بگویم، دیدم سه روز تعطیله حتمی رفتی مسافرت.

 از تو چه پنهان، در آسمانها دنبال ماه نگشتم آخر ماه تقویم به سی رسیده بود و مگه می شه رمضان از سی روز بیشتر بشه؟ در ضمن،سریال برتر ماه رمضان هم سریال «پایتخت» شد، من که چند سالی است کلن ( کلاً) دست از فیلم و سریال برداشتم اما سریال خوش ساخت و موفقی بود ،تبریک می گویم به پدیدآورندگان مجموعه از نویسنده و کارگردان و تهیه کننده گرفته تا بازیگر و فیلم بردار و صدا بردار و تدارکات و خلاصه همه ی عوامل .

جوانتر که بودم تمام قسمت های پایتخت 1 را دیدم، به قسمت آخر که رسید که خیلی دلم گرفت، سریال قشنگی بود. 




 ​« عاقبت
              یک روز دیوانه می شوم؟
  شاید برای حادثه باید
 
کمی عجیب تر از این باشم
                     با این همه تفاوت
 
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
                                     بد نیست .»


2 مرداد-
اعلام ستارگان

کمی بی تفاوتی بد نیست، اواسط هفته نفرات برتر کنکور معرفی شدند، اواخر هفته دفترچه ی انتخاب رشته رو سایت سنجش قرار گرفت، ضمن این که فهرست سؤالات استخدامی اپل سوژه ی رسانه ها شده بود و هیچ بهانه ای برای سکوت نداشتم ولی باز هم ننوشتم.

تبریک می گویم به نفرات برتر کنکور، هزار آفرین ! بردن این ماراتن نفس گیر کار آسانی نیست، موفق باشید.


​
« رفتم تمام نامه ها را ، زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
                    دنبال آن افسانه ی موهوم
 دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
      تنها یکی از نامه هایم
 بوی غریب و مبهمی دارد
انگار
 از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
 بوی تمام یاس های آسمانی
                احساس می شد »

9 مرداد- بالاخره طلسم شکست

توجه! توجه! علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله ی هوایی نزدیک است، محل کار را ترک کرده به پناهگاه بروید اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

پس از ماه های دوری از وطن، پناهگاه را ترک کردم ، قلم برداشتم تا برایت چند سطری بنگارم.

این همه ی حوادث خرداد و تیر نبود خیلی ها را قلم گرفتم مثل جام جهانی فوتبال زنان در کانادا، کوپا آمریکای 2015 ( جام ملت های آمریکای جنوبی)، تشییع پیکر 175 شهید غواص؛ طوفان ناگهانی اواخر تیر ماه که متأسفانه تلفات و خسارات زیادی در پی داشت ؛ المپیک 2015 لوس آنجلس و کلی حوادث دیگر


​
« تقویم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهای ســـــبزِ آغاز سال کو ؟»

 کتاب سبز ، دوباره به کتاب سبز سر زدم و تعدای کتاب برداشتم؛ هفته ی قبل « دلواپسی های مگره» نوشته ی « ژرژ سیمنون » را خواندم، یک داستان پلیسی- جنایی جذاب و خواندنی، متن کتاب به قدری روان و دلنشین نوشته شده بود که نتوانستم لحظه ای کتاب را بر زمین بگذارم و یک نفس خواندمش تا به پایان رسیدم.

اوایل هفته داستانی کوتاه از « هاروکی موراکامی » خواندم، توصیفات بسیار عالی بودند ؛ خیلی طبیعی و واقعی ، دوست دارم داستانهای بیشتری از نویسنده بخوانم، گویا موراکامی جزو نویسنده های پرکار هم هست.

و اکنون ... الآن سرگرم مطالعه ی « خانه ی کج » هستم یک داستان پلیسی- جنایی دیگر، البته از « آگاتا کریستی» ، نویسنده در پیشگفتار اقرار کرده که عاشق این داستان است و اندیشه ی رمان سالها در ذهنش لانه کرده تا سرانجام پس از مرارت های فراوان بر روی کاغذ آمده و کتاب شده است. هنوز در فصل های نخست هستم و برای قضاوت راجع به کتاب زود است.

​

​فصل تابستان و بازیهای کامپیوتری

رسیدیم به آخرین بخش اخبار؛ یعنی، مهم ترین فعالیت اخیر من بعد از نوشتن و مطالعه ؟ درست حدس زدی، بازیهای کامپیوتری. می دانی که طرفدار پر و پا قرص این بازیها هستم و بازی منتخب من در هفته های اخیر « کلش آو کلنز» ( = جنگ قبایل) بوده ، به همین سبب تصمیم گرفتم در انتهای نامه گزارش کوتاهی (؟) از این بازی ارائه دهم، شاید مفید واقع شد.


جنگ قبایل

بازی آن لاین « کلش آو کلنز » ( در ایران به کلش آف کلنز معروف است) ، محصول شرکت فنلاندی « سوپر سل» است. این بازی ویدیویی نخستین بار در دوم آگوست 2012 برای سیستم IOS آی او اس عرضه شد و ظرف مدت کوتاهی در فهرست بهترین بازیهای اپ استور ( از نظر دانلود) قرار گرفت.

در 7 اکتبر 2013 نسخه ی اندروید این بازی به فروشگاه گوگل پلی راه یافت و میلیون ها بار دانلود شد. جنگ قبایل هم اینک سومین بازی پرفروش اپ استور و گوگل پلی است.


من و کلش

تاریخ دقیقش خاطرم نیست، به گمانم اواخر پاییز یا زمستان پارسال بود که با کلش آو کلنز آشنا شدم. برادر کوچکم که چند بازی جدید روی تبلتش نصب کرده بود، از من خواست آنها را تست کنم، توقع داشتم که چرت و خسته کننده باشند، با بی میلی تبلت را برداشتم و سرگرم بازی شدم.

وای، چقدر ساده و بامزه بودند؛ کلش گرافیک جذابی داشت و صدای دالبی، خاطرات خوش بازی « هاروست مون» را برایم تداعی می کرد- من چند تابستان پای پلی استیشن و کامپیوتر نشستم و نسخه های متعدد هاروست مون را با شوق بازی کردم هنوز هم از این بازی سیر نشدم ، شاید نسخه ی موبایلش را پیدا کردم-


توصیف بازی

این بازی آن لاین است و به صورت فردی یا گروهی بازی می شود. در شروع بازی ، رئیس یک دهکده ی کوچک می شوی با دو معدن طلا، دو کارخانه ی اکسیر سازی، مخزن نگه داری اکسیر و خزانه برای ذخیره ی سکه های طلا. نبض بازی در دستان اکسیر، سکه و الماس ( جم) است.

اکسیرها این قطره های صورتی رنگ مانند خون زندگی بخشند؛ می توانند 10 نوع سرباز مختلف و چند نوع طلسم بسازند و سطح ( لول) سربازخانه را بالا ببرند.

سکه های طلا، تالار اصلی، برج و باروها و وسایل دفاعی دهکده را ارتقا می بخشند.

در دهکده فروشگاهی هم هست برای تهیه ی ابزارهای مورد نیاز دفاعی، تزیینی، سپر حفاظتی، خرید سکه و اکسیر در صورت نیاز، شاه بربرها و ملکه ی کماندار .

با طلا و اکسیرها سرباز می سازی و ساختمان ها را ارتقا می دهی تا دهکده پیشرفت کند؛  و این همه ی بازی نیست ، شاید جالب ترین بخش بازی جنگ های بازی (= وار) و حمله به دیگر دهکده ها  ( اَتَک ) و غارت آنها باشد، این طوری هم هیجان بازی بیشتر می شود، هم با غنایم به دست آمده ، دهکده ات زودت آباد می شود و هم دوستان ( و شاید دشمنان) زیادی پیدا می کنی.


طلا و اکسیر ساخته شد، دهکده کمی توسعه یافت، سراغ گیم بعدی رفتم، این یکی هم مشابه قبلی بود ولی از جنگ خبری نبود، تنها زمین های بایر را آباد می کردی و یک منطقه ی توریستی خوشگل می ساختی.

نفهمیدم چطور صبح شد، فقط دیدم آفتاب از پنجره اتاق سلام کرد و پلک های خسته ام رو هم افتادند تا جسم بی رمقم چند ساعتی بیاساید. عصر دوباره تبلت را برداشتم و وظایفم را انجام دادم . عجیب معتاد کننده بود! به خودم قول دادم روی بازیهای کامپیوتری یک خط قرمز بکشم و دیگر سراغش نروم و نرفتم هر چند که دلم براش حسابی لک زده بود.


بازی محبوب خانوادگی

جنگ قبایل ،بین ایرانی ها طرفداران زیادی دارد، دخترها و پسرها، نوجوانان و بزرگسالان این بازی را دوست دارند البته بیشتر نوجوانان و جوانان، دقیقاً مشخص نیست چند درصد دخترها به جنگ قبایل گرایش دارند، چون بسیاری با اسمهای پسرانه به بازی می پردازند. اعضا کلن معمولاً یکدیگر را می شناسند، کلن های فامیلی، محلی، کلاسی یا اداره ای زیادی وجود دارد، این طور راحت تر می شود وار ها را هماهنگ کرد تا با افراد غریبه.


بازگشت مجدد

برادر دیگرم هم از پاییز به خانواده ی کلش پیوست، او چند تا حساب کاربری داشت و شب و روز بازی می کرد، سر کار ، در خانه، حتی پشت چراغ قرمز ( خیلی خطرناکه) وقتی یکی از دهکده هاش به سطح 8 رسید اداره ی بقیه ی دهکده ها کار سختی شد، چون می خواست تمام وقت و انرژیش را رو گسترش همین دهکده متمرکز کند، از طرفی برای بقیه ی دهکده ها هم خیلی زحمت کشیده بود، حیف بود از دست بروند، این شد که به سراغ من آمد.


وقتی بندگان خدا از پله های آسمان بالا می رفتند من از پله های کلن بالا می رفتم

ماه رمضان بود، که من و کلش دوباره به هم رسیدیم، فکر کردم می شه روزهای گرم و طولانی ماه رمضان را این طوری راحت تر سر کرد، البته حق با من بود؛ بدیش این بود که ما عضو یک کلن بودیم که هر روز وار داشتند، در فاصله ی بین جنگ ها هم باید برای نبرد بعد حاضر می شدی و بهترین سربازها را می ساختی، در ضمن اگر تو جنگ ها می باختی یا کمتر از سه ستاره می گرفتی کلی فحش بارت می کردند، من اول که نمی دونستم یک وار رفتم و شکست خوردم، بعد برادرم کلی معذرت خواهی کرد که این ناشیه نمی دونسته باید اجازه بگیرد، خلاصه بعدش همه ی وارهام پر ستاره شدند چون برادرم خودش می رفت جنگ.

من هم چت های آنها را می خواندم ( کلی فحش یاد گرفتم)، دیگر وار نرفتم، برای خودم اتک می زدم و به دهکده های دیگر حمله می کردم که این دردسرساز شد چون کاپم رفت بالا و رسید به طلایی.

اعضای کلن که خوششون نمیاد کسی کاپش بالا باشد ( می گویند هر چی کاپت بالاتر باشد  باید با حریف های سخت تری بجنگیم) ، ما را بعد از چند وار انداختند بیرون، البته کمی عصبانی شدم، اما دیگر لازم نبود هر روز سرباز بسازم و در حالت آماده باش به سر ببرم ، بی کلن هم نموندم از قدیم یک کلن کوچیک خانوادگی داشتیم فعلاً عضوش هستم تا بعد ببینیم چی می شد.  


مقررات کلن ها

رعایت ادب نسبت به دیگر اعضا ( این یکی کشکه ، وقتی ستاره نیاری ، رعایت ادب بی معناست )، دونات ( کمک کردن) قانون اصلی همه ی کلن هاست، هر یک از اعضا وظیفه دارند به هم تیمی ها سرباز ببخشند، ضمن این که اگر چند بار در جنگ شرکت نکنی ، کیک می شوی ؛ یعنی ، از کلن می اندازنت بیرون به همین سادگی.

با این که اکثر اصطلاحات کلش آو کلنز به فارسی ترجمه شده ، اما کمتر کسی ( من که ندیدم) از واژه های معادل فارسی استفاده می کند؛ مثلاً کسی نمی گوید امشب جنگ داریم، بنابراین برای تعامل بهتر با اعضای کلن بهتر است تمام اصطلاحات انگلیسی را بلد باشی که البته کار سختی هم نیست معمولاً ایرانی ها کلمات را کوتاه و مختصر می کنند ، مثلاً رک ، مخفف کلمه ی  request است و ..

کلن های بین المللی هم وجود دارند که از سراسر گیتی عضو می پذیرند؛ بعضی کلن ها بسته هستند یعنی هیچ عضوی نمی پذیرند، شماری از کلن ها فقط با دعوت عضو می پذیرند و برخی آزادند ، هر کسی می تواند به کلن ملحق شود. کلن های برتر معمولاً یا بسته هستند یا دعوتی.

 
تا این لحظه کلن های
  1. PERSIAN HUNTERS
  2. PERSIAN GULF
  3. ما همه یک نفریم
برترین کلن های ایرانی هستند. سبک بازی راهبردی است، چیدمان ساختمان ها و وسایل دفاعی بایستی اصولی باشد، هر حمله نیز به استراتژی و تدبیر خاصی  نیاز دارد.



معایب بازی کلش

بلای خانمانسوز اعتیاد: اگر حواست نباشد معتادش می شوی، بهتر است مثل کلن های باکلاس بازی را مدیریت کنی؛ برای بازی برنامه ریزی خاصی داشته باشی در ساعات خاصی از روز به بازی سر بزنی، برنامه ی وارها را طوری بچینی که به درس یا کار اعضای گروه لطمه ای نخورد.

فقر : درست که برای توسعه ی دهکده معدن طلا و کارخانه اکسیر داری و گاه و بیگاه در دهکده الماس پیدا می کنی و با جنگ از دیگر قبایل غنیمت می گیری، اما قیمت ها خیلی بالاست ، بنابراین کاربران کم طاقت برای توسعه ی سریع دهکده شان الماس می خرند آن هم با پول واقعی ( دلار)  و این یعنی فقر . اگر شخص ثروتمند باشد مشکلی نیست اما از آن جایی که اکثر طرفداران این بازی قشر دانشجو ، کارمند و کارگر هستند، ادامه ی بازی و خرید جم به فقیرتر شدن شخص منجر می شود.

اتلاف وقت: بعضی ها می گویند کلش بازی نکن وقتت را هدر می دهی. تفریح و سرگرمی برای همه ی انسانها از کودک تا کهنسال واجب است، زندگی بی تفریح و فقط کار کار کار نمونه ی زندگی متعادل و شایسته ی انسانی نیست. اما بعضی بازیکنان جنگ قبایل تمام کار و بارشان شده وار، بیاید قدر وقتمون را بیشتر بدانیم.

حوادث خطرناک: بازی هنگام رانندگی یا پشت دستگاه هایی که نیاز به شش دانگ حواس دارد واقعاً خطرناک است.

اختلافات خانوادگی: اگر ظرفیت اعضای کلن های خانوادگی بالا نباشد، بعد از هر باخت دعواهای فامیلی رخ می دهد، سرانجام این دعواها سست شدن روابط خانوادگی است. همچنین اگر اعضای خانواده پدر ، مادر یا فرزندان به خاطر شرکت در وار وظایف و مسئولیتهای خودشان را انجام ندهد، یا از حساب خانوادگی جم بخرند، اختلافات اوج می گیرند.

اختلافات کاری : گاهی مشتری وارد مغازه می شود فروشنده در حال اتک زدن است، مشتری با عصبانیت محل را ترک می کند. کارفرماها هم ذله اند از دست کارکنانی که وقت و بی وقت ، یواشکی یا علنی مشغول اتک زدن هستند .



مزایای کلش آو کلنز

تفریح و سرگرمی: اگر بازی زیادی جدی گرفته نشود و مثل سایر بازیها در مواقع بیکاری انجام بشود، تفریح خوبی است.

افزایش هوش : از آن جایی که کلش یک بازی راهبردی و استراتژیک است، با بازی بیشتر باهوش تر می شوی، دهکده ات را بهتر می چینی و با استفاده از حداقل سرباز حملات مؤثرتری انجام می دهی .

دوستی و کار گروهی : حتی اگر یک هفته در یک کلن خوب باشید چند ماه در این بازی جلو می افتید؛ با تجربه ها در یک کلن تازه کارها را راهنمایی می کنند، به آنها سربازان لول ( سطح) بالا می دهند که قدرتش چند برابر سربازان خودت است، در ضمن رسم است که اعضای گروه فیلم اتک هایشان را با کلن به اشتراک بگذارند، از تماشای فیلم ها کلی نکته یاد می گیری از راه و رسم اصولی حمله، زمان دقیق استفاده از طلسم ها و ...

قالب مدرن

خب، خسته شدی، ببخشید که سرت را درد آوردم، نوشتن این نامه را از دیشب شروع کردم و الآن درست ساعت 2 بعد از ظهر به پایان می برم؛ هر چند که حرف های ما هنوز تمام نشده ولی تا هفته ی بعد ( قول صدردصد نمی دهم ) راستی این مقاله را حتماً بخوان، گفته: مشاهدات نشان می دهد که وب سایت های مدرن نسبت به نمونه های کلاسیک نه تنها مخاطبان بیشتری را جذب می کنند بلکه آنها را در سایت بیشتر هم نگه می دارند.

« حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
                          وقت رفتن است
                باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که باخبر شوی
          لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود. »

http://www.niemanlab.org/images/Classic-site.jpg


برای اطلاعات بیشتر درباره ی جنگ قبایل به ویکی پدیا و فارسروید (یکی از وبگاه های خوب برای دانلود بازی کلش) سر بزنید یا در گوگل سرچ کنید. 

اشعار از قیصر امین پور و چند شاعر دیگر :)
جمعه ی خوبی داشته باشی
                                                                                              M.T☺☺☺
​

http://vectorcharacters.net/ + Me

"Modern" homepage design increases pageviews and reader comprehension, study finds

http://bit.ly/1KBHtkj آموزش تصویری نصب بازی « جنگ قبایل» روی ویندوز
https://en.wikipedia.org/wiki/Clash_of_Clans
http://bit.ly/1IrATsP  درباره جنگ قبایل
http://www.farsroid.com/clash-of-clans/


M.T☺

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com