This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label Daddy long Legs. Show all posts
Showing posts with label Daddy long Legs. Show all posts

Friday, May 15, 2015

بخوان به نام پروردگارت که خلق کرد


سلام، عیدتان مبارک

« هر لحظه ی عمر شما به گونه ای بیکران خلاق است و جهان هستی به گونه ای بیکران پر برکت است. فقط یک درخواست واضح را در نظر داشته باش. سپس هر آن چه قلبت بخواهد باید بسوی تو بیاید.                                                 شاکتی گواین»

______________________________
_________

Wednesday
We climbed Sky Hill Monday afternoon. That's a mountain near here; not an awfully high mountain, perhaps--no snow on the summit--but at least you are pretty breathless when you reach the top. The lower slopes are covered with woods, but the top is just piled rocks and open moor. We stayed up for the sunset and built a fire and cooked our supper. Master Jervie did the cooking; he said he knew how better than me and he did, too, because he'd used to camping. Then  we came down by moonlight, and, when we reached the wood trail where it was dark, by the light of an electric bulb that he had in his pocket. It was such fun! He laughed and joked all the way and talked about interesting things. He's read all the books I've ever read, and a lot of others besides. It's astonishing how many different things he knows.
We went for a long tramp this morning and got caught in a storm. Our clothes were drenched before we reached home but our spirits not even damp. You should have seen Mrs. Semple's face when we dripped into her kitchen.
'Oh, Master Jervie--Miss Judy! You are soaked through. Dear! Dear! what shall I do? That nice new coat is perfectly ruined.'

She was awfully funny; you would have thought that we were ten years old, and she a distracted mother. I was afraid for a while that we weren't going to get any jam for tea.



اسم
slope سرازیری، سراشیبی، شیبdamp رطوبت
moor زمین بایر، دشتtramp  ولگردی، ولگرد، صدای پاdrench خیس خوری

صفت
slope شیب دارdamp نمناکsoaked  خیس


فعل
to drench خیساندن، نوشانیدن، آب دادن، خیس کردن

دوشنبه بعد از ظهر با آقای جروی از تپه ی آسمان بالا رفتم، این کوه خیلی به ما نزدیک است ، زیاد هم ارتفاع ندارد، برفی هم روی نوک آن نیست ، اما نفس می گیرد تا انسان به قله آن برسد
.دامنه ی کوه از جنگل پوشیده شده و بالای آن زمین بایر است . ما آن قدر آنجا ماندیم تا این که آفتاب غروب کرد. شام را هم آنجا پختیم و خوردیم . آقای جروی گفت که بهتر از من می داند شام را چطور درست کند، این کار را او به عهده گرفت، درست هم می گفت چون او به زندگی در اردو عادت داشت 

بعد از اینکه مهتاب دمید ما از کوه پایین آمدیم تا این که به جنگل سرازیر شدیم، جنگل باریک بود، از این رو ما با چراغ آقای جروی راه افتادیم

به ما خیلی خوش گذشت، درتمام طول راه آقای جروی غش غش می خندید، مدام شوخی می کرد و حرف های بامزه می زد، آقای جروی تمام  کتـابهایی را که من خوانده ام بعلاوه ی خیلی کتابهای دیگر خوانده است، خیلی جالب است که یک نفر این قدر اطلاعات گوناگون دارد
.صبح که شد ما برای یک راه پیمایی طولانی حرکت کردیم ، اما بدبختانه گرفتار طوفان شدیم. به خانه که رسیدیم تمام لباس هایمان خیس شده بود اما روحیه ما خیلی شاد و خوب بود

کاش لحظه ای که ما مثل موش آب کشیده وارد آشـپزخانه شدیم شما آنجا بودید و قیافه ی خانم سمپل را می دیدید
او گفت

- اوه آقای جروی، دوشیزه جودی، چقدر شما خیس شده اید. خدا مرگم دهد، چکار کنم؟ کت به این قشنگی پاک خراب شده است

بابا ، نمی دانید چقدر خنده دار بود او درست مثل بچه ها با ما حرف می زد ، مثل مادرها نگران و عصبانی شده بود. من برای یک لحظه ترسیدم که مبادا هنگام صرف چای دیگر به ما مربا ندهد


_______________________________________




M.T

Sunday, April 26, 2015

موسیقی و گربه ها




« در زندگی دو راه برای فرار از غم و اندوه وجود دارد: موسیقی و گربه ها.
                                                                                                       آلبرت شوایتزر »

_______________________________________

Thursday

When I came in from laboratory this afternoon, I found a squirrel sitting on the tea table helping himself to almonds. These are the kind of callers we entertain now that warm weather has come and the windows stay open--

            Saturday morning perhaps you think, last night being Friday, with no classes today, that I passed a nice quiet, readable evening with the set of Stevenson that I bought with my prize money? But if so, you've never attended a girls' college, Daddy dear. Six friends dropped in to make fudge, and one of them dropped the fudge--while it was still liquid--right in the middle of our best rug. We shall never be able to clean up the mess.

I haven't mentioned any lessons of late; but we are still having them every day. It's sort of a relief though, to get away from them and discuss life in the large--rather one-sided discussions that you and I hold, but that's your own fault. You are welcome to answer back any time you choose.

I've been writing this letter off and on for three days, and I fear by now vous etes bien bored!

 Goodbye, nice Mr. Man,
  Judy
اسم
squirrel سنجاب
almond ، درخت بادام، مغز بادام، بادام
caller دعوت کننده، ملاقات کننده
fudge نوعی دسر شکلاتی
relief  آسودگی ، راحتی، فراغت

فعل
to entertain   پذیرایی کردن، مهمانی کردن از، سرگرم کردن



پنجشنبه
امروز بعد از ظهر وقتی از آزمایشگاه برگشتم دیدم یک سنجاب روی میز چایخوری نشسته و دارد بادام می خورد. حالا که دیگر هوا گرم شده و ما باید پنجره ها را باز کنیم ناچاریم از این طور مهمان های ناخوانده پذیرایی کنیم.
شاید فکر کنید چون دیشب غروب جمعه بود و ما امروز که شنبه است درس نداشتیم ، من شب راحتی را گذرانده ام ، و بعد هم کتاب استیونسن را که از جایزه ام خریده بودم مطالعه کرده ام، نه این طور فکر نکنید. اگر این طور فکر کنید معلوم است که تاکنون در دانشکده ی دختران نبوده اید.
شش نفر از دوستان من اینجا آمدند که شکلات درست کنند، یکی از آنها مقداری از آن را وسط بهترین قالیچه های من ریخت که هرگز لکه اش پاک نمی شود.
به تازگی من در مورد درسم برای شما چیزی ننوشته ام. چه چیزی بنویسم؟ مرتب دارم درس می خوانم ، برای من خیلی دوست داشتنی است که گاهی درس را کنار بگذارم و در مورد مسائل زندگی حرف بزنم . هر چند که همیشه این حرف ها یک طرفه بود، اما تقصیری متوجه شما نیست، من همیشه امیدوارم که از شما نامه ای دریافت کنم.
نوشتن این نامه سه روز طول کشید، و هر وقت فرصت می کردم چند خط می نوشتم ، باید شما را خیلی خسته کرده باشم.

خدا نگهدار آقای خوب
جودی



_______________________________________




M.T

Wednesday, April 8, 2015

کسی که رنج به پایم کشید مادر بود



"کسی که نـاز مرا می کشید مـادر بود
کسی که حرف مرا می شنید مادر بود
کنار بستر بیـــــــــماریم ، پرســــــتاری
که تا به صبـــح نمی آرمید مـــــادر بود
کسی که در غم و اندوه و در پریشانی
به دردهای دلم می رسید مـــــادر بود
غرض کســـــی که زدنیا و آرزوهایش
برای خاطر من دل برید مـــــــــادر بود
                              عبدالعلی نگارنده"

سلام، یک هفته ی دیگر به پایان رسید و فردا مصادف است با تولد حضرت فاطمه (س)  و روز زن و روز مـــــــــــادر
روز مادر را به  مامان خودم و همه ی مامان های خوب شادباش می گویم



" راهی برای مادر کامل بودن نیست ولی میلیون ها راه برای مادر خوب بودن وجود دارد.
                                                                             جیل چرچیل"

_________________________________

I never told you about examinations. I passed everything with the utmost ease--I know the secret now, and am never going to fail again. I shan't be able to graduate with honors though, because of that beastly Latin prose and geometry Freshman year. But I don't care. Wot's the hodds so long as you're 'appy? (That's a quotation. I've been reading the English classics.)

Speaking of classics, have you ever read Hamlet? If you haven't, do it right off. It's PERFECTLY CORKING.  I've been hearing about Shakespeare all my life, but I had no idea he really wrote so well; I always suspected him of going largely on his reputation.

 I have a beautiful play that I invented a long time ago when I First learned to read. I put myself to sleep every night by pretending I'm the person ( the most important person ) in the book I'm reading at the moment.

At present I'm Ophelia--and such a sensible Ophelia! I keep Hamlet amused all the time, and pet him and scold him and make him wrap up his throat when he has a cold. I've entirely cured him of being melancholy. The king and Queen are both dead--an accident at sea; no funeral necessary--so Hamlet and I are ruling in Denmark without any bother. We have the kingdom working beautifully. He takes care of the governing, and I look after the charities. I have just founded some first-class orphan asylums. If you or any of the other Trustees would like to visit them, I shall be pleased to show you through. I think you might find a great many helpful suggestions. I remain, sir,

Yours most graciously,
OPHELIA, Queen of Denmark.


اسم
utmost  منتهای کوششreputation سابقه، شهرت، آوازهmelancholy مالیخولیا
scold  زن غرولندو، آدم بد دهانcharity صدقه، خیرات، نیکوکاری، دستگیری
governing حکومت

صفت
utmost  حداکثر، بیشترین
corking بسیار عالی،  خیلی خوب، خیلی زیبا
pretending  متظاهر ، مدعی sensible معقول، محسوس
gracious بخشنده، مهربان، خوش قلب

من در مورد امتحانات برایتان چیزی ننوشتم. من در همه درس ها نمره ی قبولی آوردم. حالا دیگر به رمز کار خوب آشنا شده ام. من هرگز مردود نخواهم شد. خب، هر چند که به خاطر مردودی در درس هندسه و لاتین سال اول با نمره ی عالی فارغ التحصیل نخواهم شد ، مهم نیست.

شما تاکنون کتاب هملت را خوانده اید؟ اگر نخوانده اید هر چه زودتر آن را بخوانید ، خیلی عالی است. من مدتها بود که در مورد "شکسپیر" خیلی تعریف ها شنیده بودم، اما هرگز فکر نمی کردم که نوشته هایش تا این اندازه جالب باشد. خیال می کردم آن چه شنیده ام همه تحسین و ستایش خشک و خالی است

از همان روزهایی که خواندن و نوشتن یاد گرفتم ادا و اطوار و تئاتر بازی می کردم تا خوابم ببرد. منظورم این است که از همان روزها هر کتابی می خواندم هنگام خواب این طور تصور می کردم که من قهرمان آن کتاب هست.

 اما حالا "افلیا" هستم. چه افلیایی! مدام هملت را سرگرم می کنم، او را نوازش می کنم، با او دعوا می کنم و وقت زکام می شود او را مجبور می کنم که گلویش را ببندد. من بیماری مالیخولیایی او را درمان کردم. پادشاه و ملکه هر دو مرده اند، در یک سانحه ی دریایی. دیگر احتیاجی به تشییع جنازه نبود، حالا من و هملت بدون دردسر در دانمارک حکمرانی می کنیم.
دانمارک در دوران خوبی اداره می شود. هملت به کارهای کشور می رسد و من هم به امور خیریه. به تازگی یک پرورشگاه بسیار عالی برای یتیم ها تأسیس کرده ام

اگر شما یا خیرخواهان دیگر خواستید از آن بازدید کنید، من با کمال میل آن را به شما نشان خواهم داد، به طور قطع خیلی چیزها را برای شما پیشنهاد خواهم داد.

با تقدیم احترام

افلیا
ملکه ی دانمارک


_________________________________




M.T

Tuesday, April 7, 2015

نبرد روبات ها در تهران




صبح خوشی داشته باشید

« به خاطر داشته باشید اهمیتی ندارد که امسال چند شمع خاموش می کنید. یک نفر هست که همیشه شما را فردی جوان قوی و زیبا می بیند و او مادرتان است.
                                                                            
                                                                         سوزان دی. اندرسن »


_________________________________

But we didn't go through; we circumnavigated the barn and picked up the trail where it issued by way of a low shed roof on to the top of a fence. The fox thought he had us there, but we fooled him. Then straight away over two miles of rolling meadow, and awfully hard to follow, for the confetti was getting sparse.

The rule is that it must be at the most six feet apart, but they were the longest six feet I ever saw. Finally, after two hours of steady trotting, we tracked Monsieur Fox into the kitchen of Crystal Spring ( that's a farm where the girls go in bob sleighs and hay wagons for chicken and waffle suppers ) and we found the three foxes placidly eating milk and honey and biscuits. They hadn't thought we would get that far; they were expecting us to stick in the barn window.

Both sides insist that they won. I think we did, don't you? Because we caught them before they got back to the campus. Anyway, all nineteen of us settled like locusts over the furniture and clamored for honey. There wasn't enough to go round, but Mrs. Crystal Spring ( that's our pet name for her; she's by rights a Johnson ) brought up a jar of strawberry jam and a can of maple syrup-- just made last week--and three loaves of brown bread.

We didn't get back to college till half-past six--half an hour late for dinner--and we went straight in without dressing, and with perfectly unimpaired appetites! Then we all cut evening chapel, the state of our boots being enough of an excuse.

اسم
rolling  غلت
meadow چمن زار، مرغزار
confetti  کاغذ رنگی ، پولک
sleigh سورتمه
waffle  کلوچه یا نان پخته شده در قالب های دو پارچه آهنی
locust اقاقیا، ملخ
maple syrup عصاره یا شیره ی افرا

appetite اشتها، آرزو، اشتیاق

صفت
sparse کم پشت، تُنُک، گشاد گشاد
steady  یکنواخت، ثابت
placid آرام ، راحت، متین
unimpaired سالم

فعل
to circumnavigate زمین را دور زدن
 to fool گول زدن
to issue بیرون آمدن، خارج شدن، فرستادن
to trot یورتمه رفتن
to clamor مصرانه تقاضا کردن، غریو کشیدن



دو دسته بازیکن هر دو ادعا می کردند که برنده هستند، من فکر می کنم که ما برنده هستیم ، نظر شما چیست؟

ساعت 6:30 دقیقه به دانشکده برگشتیم . نیم ساعت از وقت شام گذشته بود، ما بدون اینکه لباسمان را عوض کنیم رفتیم سر میز، بعد هم به عذر کثیف بودن کفش ها به کلیسا نرفتیم
_________________________________



M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com