This blog is about books, eBooks , my memories .

Showing posts with label نوروز. Show all posts
Showing posts with label نوروز. Show all posts

Saturday, April 7, 2018

ای اشتیاق سرودن بغض مرا هم غزل کن

کار و کار با حمایت از کالای ایرانی
با من بیــا تا لـب رود با مــن بیــا زیــر باران
حالا که غرق سرورند گنجشک‌ها زیر باران
 پارمیس جان،
سلام. الآن زیر باران نیستم، اما نامه‌ام با ضرباهنگ باران نوشته می‌شود😀 بار دیگر فرا رسیدن بهار و شروع سال جدید را تبریک می‌‌گویم و امیدوارم امسال بیشتر از هر سال، زیر باران قدم بزنیم و سرنوشت خجسته‌تری را برای خودمان رقم بزنیم.


ای اشتیاق سرودن بغض مرا هم غزل کن
بگذار لختی برقصــــند این واژه‌ها زیر باران
صبح دیدم، هفده روز از سال نود و هفت رفته و هنوز نامه‌ای ننوشته‌ام، حال آن که بناست امسال پرکارتر و فعال‌تر باشیم؛ خب، می‌دانی که سال، سال «حمایت از کالای‌ ایرانی» است--- بله، من پای هفت‌سین نشستم و به پیام نوروزی رهبر انقلاب به دقت گوش سپردم و بر آن شدم علاوه بر کار بیشتر، در صورت افزایش درآمد مشتری پر و پا قرص کالاهای ساخت ایران شوم--- آره، این جوری شد که با تورق «غزل روزگار ما»، کتاب مورد علاقه‌ام، به شعر باران رسیدم.
 درسته، «من از تکرار لبریزم»، نوشته بودمش قبلاً. راستش دیگر غزلی در این دفتر باقی نمانده که دست‌کم یک بیت از آن زینت‌بخش نامه‌هایم نشده باشد، اما چه کنم که این دفتر شعر سراسر خاطره را دوست دارم.
یادش بخیر آن سوی رود آن ردّ پا روی شن‌ها
یادش بخـیر اولیـــن بار دیدم تو را زیـــــر باران
آره، یادش بخیر، یاد گذشته‌ها بخیر چقدر برایت نامه‌ می‌نوشتم! این غزلهای سبز آن روزهای سبزتر را به یادم می‌آورند. یاد تعطیلات نوروز هم بخیر که به فراغت سپری شد. خبری ندارم ،چون کار خاصی نکردم جز استراحت و تماشا و پی‌گیری مسابقات فوتبال. 

خب، چه انتظاری داری، امسال یه سال فوتبالیه دیگه! از وقتی یادم هست یک سال مانده به جام جهانی کار و بار تعطیل می‌شد و فوتبال می‌شد خواب و خوراک ما. الآنم که دیگر تا شروع جام جهانی ۲۰۱۸روسیه فرصت زیادی باقی نمانده است، هیجانم رو به افزون است و برای آن روزهای پر تب و تاب و کارتون‌های گوگلی لحظه‌شماری می‌کنم. تو چطور؟

تا بعد
M.T😁 
نامه خیسه نه با قطره‌های باران بلکه با اشک شوق. دلتنگت بودم.😂😂😂




پ.ن. پر کار و تعطیل؟! می‌بینی که عاشق تناقضم. تصور کنم رهبر انقلاب زیاد اهل فوتبال و جام جهانی نیست.
 
 شعر از حمیدرضا وطن‌خواه

جامعه سالم آن نیست که تمام مردم با یکدیگر هم‌‌عقیده باشند، بلکه جامعه‌ای است که هرچند مردم با یکدیگر هم‌عقیده نیستند تمام کارها از روی احترام گذاشتن به عقاید دیگران و با شرافتمندی و قدردانی از خدمات انسانی پیش می‌رود.
        مری‌آن ویلیامسن                                                    


Tuesday, March 20, 2018

بهار و گل طرب‌انگیز گشت




​​​​​بهار و گل طرب‌انگیز گشت و توبه‌شکن
به شادی رخ گـــــل بیخ غم ز دل برکَن

طریق صـــدق بیاموز ز آب صــــافی دل
به راستـــی طلب آزادگی ز سرو چمن

صفـیر بلبل شــوریده و نفیــر هــــــــزار
برای وصـــل گـــل آمد برون ز بیت حزن
دوباره برگشتم :) هنوز در سال نود و شش هستیم و دو ساعتی با سال نود و هفت فاصله داریم. با اینکه بی‌صبرانه منتظر استقبال از سال نود و هفت هستم، بی‌اغراق دلم برای سال نود و شش تنگ می‌شود. سال نود و شش تبدیل شد به یکی از سال‌های فراموش‌نشدنی زندگی من، نه به سبب مصائبش، بلکه به خاطر مصائب شیرینش: گل‌ها و گل‌ها و گل‌ها. حتی هوا هم امسال نازنین بود و اصلاً آزار نرساند. 
 و اینک اخبار ورزشی
اگر بخواهم سال نود و شش را در چند جمله خلاصه کنم، به التهاب انتخابات ریاست‌جمهوری می‌رسم، آخرش قشنگ تمام شد. و مهم‌ترین رویداد بعد از انتخابات، رویدادهای ورزشی بود نبود؟

دردسرهای آبی و قرمز
شما را که نمی‌دانم، ولی سال نود و ششِ من، بیشتر تو مستطیل سبز و با توپ فوتبال گذشت. شوک‌ آبی رمضونی، شوک قرمز پاییزی و بعد روزهای خوب لاجوردی. استقلال سال نود و شش را خوب شروع کرد با نایب قهرمانی لیگ. و درست هنگامی که تو فکر قهرمانی فصل بعد بود صاعقه‌ به‌اش زد و افتاد تو سرازیری... تا اینکه فرشته‌ای به نام «وینفرد شفر» از راه رسید و تاج را نجات داد و غبار غم از چهر‌ه‌ هواداران زدود. بی‌انصاف نیستم، سرمربی علی‌رضا منصوریان هرچه در توان داشت برای استقلال گذاشت، ولی خب، پیش میاد دیگه. می‌شود گفت بسیار بدشانسی آورد مصدومیت مهره‌های کلیدی و ناشکیبایی هواداران نومید. امیدوارم کشتی استقلال در سال نود و هفت با ناخدا شفر به جزیره‌ی جام‌های طلایی برسد.
پرسپولیس عزیز نیز کم بدبیاری نداشت. گرچه با اختلاف صدر جدول را از آن خود داشت، ولی مهدی طارمی را از دست داد و از دو پنجره هم محروم شد. امیدوارم پرسپولیس برانکو سال نود و هفت، سال بی‌دردسر و سرشار از موفقیت را تجربه کند.
سریع‌ترین صعود
 ایران بسیار زود، اواخر بهار نود و شش، جواز حضور در جام جهانی ۲۰۱۸ را دریافت کرد. با عنوان دومین کشور صعود‌کننده به جام جهانی  لبریز از غرور شدیم، اما بعد که قرعه‌ی ما با پرتغال و اسپانیا و مراکش در آمد،یه کوچولو مأیوس شدیم. فقط یه ریزه، چون به سرمربی باتجربه و بر و بچه‌های خوش‌غیرت تیم ملی ایمان داریم و می‌دانیم که ایران با خاطره‌ای خوش از روسیه برمی‌گردد.
اجازه بدهید حوادث مربوط به آشوب‌ها و ناآرامی‌ها و قطعی تلگرام و اینستا و بیکاری را دور بزنیم و دنبال دردسر نگردیم.
 
کشتیِ کُشتی
از کشتی استقلال و ناخدا شفر گفتم، نمی‌دانم از فدراسیون کشتی و رسول خادم حرف بزنم یا نه. اگر خواننده‌ی ثابت وبلاگم باشید که مطمئناً می‌دانید نظر من راجع به مسابقه‌ ندادن با این کشور و آن کشور چیه.
 من می‌گویم اصلاً فلسفه‌ی المپیک یا مسابقات جهانی چیه؟ تا جایی که مطلعم دوستی با سایر کشورها. چرا باید اختلافات سیاسی مانعی برای دوستی بینِ ملل (ملت‌ها) باشد؟ من هم دوستدار فلسطین و همه‌ی ملت‌های مظلوم و ستمدیده‌ی جهان هستم، اما نمی‌دانم مشکل مسئولان نظام با نوجوانان و جوانانی که در اسرائیل متولد شدند چیه. راستی آنها چه گناهی کردند که در اسرائیل متولد شدند؟ یا جوانان و نوجوانان ما چه گناهی کردند که در ایران متولد شدند. درک این مسئله خیلی سخت است؟ 
یک ورزشکار بهترین سال‌های زندگیش را صرف تمرین می‌کند، از مهمانی، مسافرت و گردش با دوستان چشم‌پوشی می‌کند گاهی از درس و زندگی می‌افتد به امید اینکه با کسب مدالی رنگین برای کشورش افتخار بیافریند. بعد به سبب قوانین نانوشته‌‌ی کشورش از مسابقه انصراف می‌ده و سرشکسته به کشورش برمی‌گردد. این عدالت است یا افتخار؟ هزاری هم شما به این ورزشکار دلخوشی بدهید که آفرین، کارت درست بود، آنها دشمن ما هستند، حس تحقیر بازنده‌شدن تا ابد در یادش باقی می‌ماند. همدل‌تر باشید و احساساتش را درک کنید. کافیه یکبار خودتان را جای آن ورزشکار، مربی و خانواده‌اش بگذارید. باور کنید عمداً بازنده‌شدن سخت است. ممنون از رئیس فدراسیون کشتی که با استعفایش ثابت کرد، هنوز هم مسئولان بامرام پیدا می‌شوند.
شاید وقتی دیگر
حضور رئیس فیفا برای تماشای شهرآورد از دیگر رخدادهای مهم سال جاری بود. من هم داربی را تماشا کردم، نه از جایگاه ویژه، از خانه‌ی خودمان. و در تمام نود دقیقه‌ی بازی به این فکر می‌کردم چطور تو عربستان، تو کشوری که خانم‌ها حق رانندگی ندارند، یکبار جلسه گذاشتند و تصمیم گرفتند درهای ورزشگاه‌ را به روی زنان بگشایند و گشودند.
 در حالی که، در کشور پیشرفته و متمدن ما، چند دهه‌ است که مسئولان برای این معضل فرهنگی جلسه می‌گذرانند اما گشایشی حاصل نشده است.
 نا امید نباشیم، شاید دو سه سده بعد این نشست‌ها و هم‌اندیشی‌ها جواب داد و دختران نوه و نتیجه‌‌های ما و شما، سعادت حضور در ورزشگاه‌ها‌ی کشورمان و تماشای مسابقات فوتبال را پیدا کردند.
بدون تماشاچیان خانم، میزبانی جام‌ جهانی هم محاله و حسرت به دل این دنیا را ترک می‌کنیم :(

محدودیت، محکومیت، محرومیت
تنور انتخابات که گرم بود از گوشه و کنار شنیدیم که «رفع حصر» دغدغه‌‌ی مجلس و دولت است، اما به اواخر سال که رسیدیم نه تنها خبری از رفع حصر نشد، استاد «صادق زیبا‌کلام» نیز محاکمه شد، من که هنوز صحت خبر را باور نکردم، چطور  ۱۸ ماه زندان و دو سال محرومیت از فعالیت‌های سیاسی را هضم کنم؟


دیگه سال نو مبارک
شب رسید، پیامک تبریک رئیس‌جمهور روحانی هم که صبح رسیده‌ بود، دیگر باید کم‌‌کم برای نشستن پای سفره‌ی هفت‌سین آماده بشویم و ببینیم رهبر معظم انقلاب، آیت‌الله خامنه‌ای، امسال را چی نامگذاری می‌کنند. امیدوارم نیم‌نگاهی هم به درخواست‌های مطرح شده در این یادداشت داشته باشند، و با خبرهای خوش ملت را سورپرایز کنند.
با سپاس از خانواده و دوستان گرامی که سالی زیبا را برای‌ام رقم زدند، سالی نیکو، پر گُـلللللللل و سرشار از کامیابی و شادی و سرافرازی را برای شما عزیزان آرزومندم.

M.T



Friday, March 24, 2017

Monday, September 19, 2016

Thursday, June 23, 2016

I Am Nokhodi... Achoo!


​

Uncle Larry sat down beneath a pretty apple tree, waiting for his assistant. As he was fed-up, he picked a red apple from the tree, and took a bite of apple. At that point the fourth marker was removed, and Mr. Assistant showed up.

The assistant patted Uncle Larry on the shoulder, and said,"You are a promising Uncle! What was the name of the story?"
Uncle Larry smiled at him, "Kadoo ghel ghele zan. It's Parmis's favorite story."
Mr. Assistant noticed a pink wrapping paper lying on the ground, "Did you get another birthday present?"
Uncle Larry took another bite of the apple, then pointed at the piggy bank, "Yes, now I have a piggy bank."

Minutes later, they crammed a red apple and the tank into the basket, and left the apple orchard for the next marker. They went straight until they reached a marvelous road; the maples lined both sides of the road, and the pathway was buried beneath the golden coins and reddish-purple sumac.

Mr. Assistant pointed at a phone booth standing at the corner of the street, "Oh Look, a telephone booth is over there! I bet that it's out of order." Suddenly the telephone began ringing. Uncle Larry said, "Can you answer it for me?"
Mr. Assistant asked, "Are you afraid? isn't it odd that you are afraid of the telephone?"
Uncle Larry knitted his brows, "No, I'm not afraid. Everyone knows that Larry never answers the telephone, his assistant does it."
The assistant's cheeks glowed with embarrassment. Uncle Larry added," The booth is locked, though."

Mr. Assistant approached the booth, and opened its glass door and went in. Uncle Larry's eyebrows were raised in surprise. As soon as Mr. Assistant moved his hand toward the telephone, it stopped ringing.

Mr. Assistant turned to Uncle Larry, "I'm sorry. In my view that was Parmis. There's no harm in calling her."
A wry smile crept over uncle Larry's face, "If I had a coin, I would call her."
Mr. Assistant said, grinning, "Take a look around, you have plenty of coins!"

Uncle Larry replied, smirking,"Not every flower can say love, but the rose did." He looked his assistant in the eye, "Mr. Assistant, Not every coin can fit this telephone, but Parmis's coin!"
---, "How, how can you find her coin among thousands of coins?"
Uncle Larry blinked at him, "It's no trouble at all, on the contrary, it's very easy.!"

Uncle Larry went off, he stood in middle of the street and stared at the coins. Mr. Assistant stared at him, too.
 First Uncle Larry sneezed loudly, "Achoo!" after that he shouted, "Yalla Sekeha, biyaid too delam" (= Golden coins, Come on, come into my stomach!) Then he kept opening his mouth as if he wanted to eat something.

Quick as a flash the whole of the coins vanished, but one. It was Parmis's coin. Mr. Assistant froze, his mouth dropping open. Uncle Larry closed his mouth, and picked up the coin. Mr. Assistant was still confused and puzzled.

Uncle Larry said, "Now I can call her." Mr. Assistant said nothing. Uncle Larry asked, "Are you okay?"
Mr. Assistant asked, "Where are the coins?"
Uncle Larry pointed at his stomach, "In here."
--, "Really?"
Uncle Larry laughed, "No, I was only joking. I don't know where they are, I only tried to be Nokhodi for a while."
--, "It is also a Persian story?"
Uncle Larry nodded, "Yes, Nokhodi is a little pea with magical powers. As he sneezes, his stomach grows so big that he is able to swallow everything in a moment."
Mr. Assistant laughed, "Oh, I see."

They went back to the booth. Uncle Larry dropped the coin into the slot. As he tried to dial the phone number, the door of the coin box flew open, and a paint brush as his birthday present fell out.

 The fifth marker wasn't any more. Uncle Larry took a deep breath, he was very happy that everything turned out all right.

A north wind began blowing, and a sumac storm arose. Uncle Larry walked fast up the road. Mr. Assistant dropped the coin into his basket and followed him.



Best Wishes
M.T☺







M.T

Wednesday, March 23, 2016

آخیش!


پارمیس عاشق مصاحبه است، او هر سال یک مصاحبه با عموهایش، دوستانش، یا نویسنده انجام می دهد، جشن تولد Iislandbooks پارمیس می خواست مثل سال قبل با نویسنده مصاحبه ای انجام بدهد، اما نویسنده بهانه آورد که داستانم هنوز تمام نشده، پارمیس منتظر نشست تا داستان تمام شد، اولین روز نوروز پارمیس بی صبرانه منتظر نویسنده بود، اما نویسنده گفت: امروز که نمی شود، دوم عید نویسنده داشت یک گیم جدید را تست می کرد، بیچاره پارمیس صبر کرد تا امروز که نویسنده از بازی زیاد خسته شده بود و چشمانش دیگر اصلاً صفحه نمایش را نمی دید، پارمیس فکر کرد خودشه، امروز برای مصاحبه بهترین فرصته، پس به سراغ نویسنده رفت تا با او درباره ی داستانهای خودش گپی بزند، نویسنده گفت: اول از همه از کاغذهای من یک عکس بگیر، اینها تو همین سه ماه اخیر سیاه شدند، تصور کن اگر کل کاغذهای این نه ماه را جمع می کردیم چی می شد؟ تازه، این اوراقی هستند که مربوط به داستان شماست، پارمیس خانم و کاغذ بقیه ی مقاله ها و داستانها را حساب نکردیم، می بینی چقدر نوشتیم و پاک کردیم تا به اول عید رسیدیم؟ پارمیس چند تا عکس گرفت و مصاحبه شروع شد، نویسنده اول کار گفت: من خیلی خسته ام ، زیاد نپرس ولی پارمیس را که می شناسید. 


پارمیس: سال نو مبارک، تعطیلات را تا حالا چطور گذراندید؟ ( لطفاً پاسخ کامل)
نویسنده: سال نو شما هم مبارک، تعطیلات خوشمزه ای را گذراندم، پای سفره هفت سین نشستیم، سال تحویل شد، بعد از تماشای سخنرانی رهبر و رئیس جمهور، فینال استیج را دیدیم، بعد یکی دو ساعتی همان شبکه ( من و تو) را تماشا کردم، ناهار خوردم و خوابیدم ( چون چند شب کم خوابیده بودم و کلی خسته بودم)، بقیه ی روز با فتوشاپ کار کردم، کارت تبریک ساختم و ارسال کردم، پیامک زدم، در نظر سنجی دولت و ملت نصفه نیمه شرکت کردم، چند تا اتک زدم و خوابیدم، روز دوم با فتوشاپ کار کردم و آخرش هم بازی Heyday را آپدیت کردم و یک مزرعه ساختم و مشغول بازی شدم، تا امروز، که دیگه دستانم حسابی درد گرفت و چشمهایم هم همه جا را تار می دید.

پارمیس: پس بازیش جالبه؟

---: آره، دوستش دارم، گرافیکش فوق العاده زیباست، رابط کاربری خوبی هم دارد، کار کردن باهاش آسون و لذت بخشه، ولی واقعیتش دلیل این که معتاد بازی می شی به خاطر این چیزها نیست، من کلی گیم مزرعه داری بازی کردم، پلی استیشن، کامپیوتر و این یکی هم که موبایله، مزرعه را دوست دارم، هر چند حقیقتش هیچ مزرعه ای برایم بازی مزرعه ی معروف نمی شود، من چند تا تابستان مزرعه را رفتم و سیر نشدم، دوباره سال بعد سری بعدش را رفتم، اگر دوباره هم سی دیش بیاد دستم، دوباره هم می روم .... نه نمی روم راستیتش الآن برای هیچ بازی کامپیوتری وقت ندارم، بازی های موبایل را هم بین نوشته هایم برای رفع خستگی انجام می دهم، یا روزهای تعطیل و بیکاری. ولی Heyday  عالیه، supercell هم کارش درسته.

----: فکر کردم می خواستی عید بنویسی؟ 

___:نوشتن تو برنامه ام هست، ولی برای بازی هم برنامه داشتم از چند ماه قبل تصمیم داشتم که عید چند تا بازی را تست کنم.

___: تو سال نو کجا رفتی؟

___: گفتم که همش خانه بودم.

___: پای هفت سین چه آرزویی کردی؟
___: آرزو؟ تازه وقتی تو پرسیدی یادش افتادم، پای هفت سین فقط داشتم زیبایی سفره را تحسین می کردم، به تنها چیزی که فکر نکردم آرزو بود.

___: خوب، پس چه آرزویی برای امسال داری؟

___: مثل همیشه آرزوی یک سال خوب، سلامتی برای همه و آرزوی خاصم شکوفایی اقتصاد ایران و البته اقتصاد خانواده ی خودم.

___: گفتی استیج را دیدی؟ تو که تلویزیون تماشا نمی کنی؟

___: آره، خیلی به ندرت تلویزیون تماشا می کنم، استیج هم فقط بعضی قسمت هایش را دیدم، کلاً مسابقه را دوست دارم، یک مسابقه ای هم هر روز از شبکه ی جم پخش می شد ( درباره ی فروش آپارتمان)؟ چی بود اسمش؟ اسم برنامه اش را خاطرم نیست آن را هم گاهی بخصوص قسمت های پایانیش را می دیدم، واقعاً کنجکاو بودم ببینم خانه ی کی بیشتر فروش می رود.درباره ی استیج به نظرم جالب بود، مخصوصاً سه فینالیست را خیلی قبول داشتم ( دارم)، هر سه عالی بودند، پانیدا همان چیزی است که سالها از یک خواننده ی زن ایرانی توقع دارم، یک سبک متفاوت، بین خوانندگان زن ایرانی خیلی نوآوری کم است، امین هم که اشعارش و اجرایش عالی بود، من طرفدار رپ فارسی هم هستم و امیر حسین هم سنتی را خیلی زیبا می خواند، موسیقی کلاسیک ایرانی را دوست دارم، با این که اهل امتیاز دادن و مقایسه نیستم کار هر سه فینالیست را دوست داشتم. این فضای مورد علاقه ی من است سبک های متفاوت در کنار هم. 

----اولین کلمه ای که در آغاز سال نو گفتی چی بود؟ 

   ___ آخیش! سال ۹۵ که شروع شد پای کامپیوتر بودم، متن داستانم درست ۲۰ دقیقه قبل  ۱۲تمام شده بود، اما دکمه ی publish  را که زدم منتشر نشد، رفتم تا چند تا عکس بگیرم، بعد برگشتم عکس ها را ادیت کردم و از یک مودم دیگر پست قبلی را با پست جدید منتشر کردم. برای همین اول سال ۹۵گفتم آخیش چون داستانم تمام شده بود و من خوشحال بودم که به سال  ۹۵نرسید.

___ پس خیلی خوشحال بودی که تمام شد، فکر می کردم از این که داستان را یکدفعه جمع و جور کردی ناراحت شدی؟

__ نه، یک هفته پیش ناراحت بودم که مجبورم بعضی قسمت ها را حذف کنم، برای همین یک هفته نتوانستم به داستان دست بزنم، اما روز آخر فقط می خواستم تمام بشود برای همین تا شب نوشتم و قسمت های پایانی را که ماهها قبل برای گوگل فرستاده بودم، دست نخورده به داستان اضافه کردم.

__ این دومین بار بود؟

__ آره، پیش نویس این داستان را آخر تابستان تمام کردم و برای گوگل فرستادم ( البته نه برای خود گوگل به همان ایمیلی که همیشه باهاش مکاتبه می کنم و داستانها و نظرات، پیشنهادات و انتقاداتم را می فرستم )،سری اول خیلی کوتاه و خلاصه نوشتم و فرستادم. اگر به پایان قسمت آخر نگاه کنی می بینی خیلی خلاصه وار نوشته شده، این متن همان متن شش ماه پیش است با جزئی تغییر، اما بقیه ی داستان از نو نوشته شد و خیلی مفصل!


---- بعضی ها می پرسند چرا این داستان این قدر طولانی بود؟ روند کلی کار را توضیح می دهی؟ از اول این قدر طولانی بود؟

__ نه، اول داستان خیلی کوتاه و فشرده بود، پارمیس و بچه ها برای تعطیلات تابستانی به آمریکا می روند، پارمیس برای هدیه ی روز پدر یک چمدان چوب بستنی می برد و یک آدم بستنی ( آدم برفی که با بستنی ساخته شده )، بچه ها روز خوشی را با عمو لری می گذرانند و کلی کاردستی ( هواپیما های چوبی) می سازند و به گوگل برمی گردند و آنجا چون کار پارسالشان را از دست دادند یک شبکه ی کودکان برای خودشان راه می اندازند و سرگرم می شوند، این داستان کوتاه بود، اما بعد که شروع به نوشتن کردم داستان کم کم شکل گرفت. مثلاً کشتی حامل آدم بستنی مورد دستبرد دزدان دریایی قرار گرفت، که بعدها معلوم شد دزد نبودند و چند تا ملوان تشنه بودند. و شوی زنده ی لری هم به داستان اضافه شد. 

__ بعد بالون؟

__ بالون از اول در داستان نبود، می خواستم از هواپیما استفاده کنم، هواپیمای عمو لری که در جنگلهای اطراف کالیفرنیا گم می شود. بالون خیلی کار مرا سخت کرد، تقریباً چند ماه از وقت مرا گرفت، کلی مقاله تخصصی درباره اش خواندم، بالون نمی توانست بچه ها را به مقصد مورد نظرم برساند، بنابراین مجبور شدم یک بالون اختصاصی برای آنها طراحی کنم بالونی که با یک دکمه پاکتش جمع می شد و می رفت توی سبد، چنین بالونی در دنیا وجود ندارد، صنعت بالون سازی نسبت به سالهای نخستینش به نظر من آن قدر پیشرفت نکرده است، بالون ها همراه باد حرکت می کنند، سرعت کمی دارند و برای فرود به یک منطقه ی بسیار وسیع نیاز دارند  ... با هواپیما کار خیلی راحت بود، اما این خاصیت بالون که می توانست به یک جای پرت برود برایم جالب بود، در ضمن چون گلوریا تو کار تبلیغات بود، بالون برایش مناسبتر بود، برای آن که امروزه بیشتراز بالون برای اهداف تبلیغاتی استفاده می کنند، در ضمن با بالون ایده ی پرتاب توپ هم قابل اجرا بود ( البته فقط برای یک حرفه ای مثل مایکل) 

--- پس رفتی تو کار ساخت بالون

--- بالون های گوگل خیلی به من کمک کردند، دیدم به یک ساختار شبیه آنها ولی متفاوت تر نیاز دارم، پس داستانم را نوشتم.

--- نظر دیگران

--- من اصولاً برای همین که به من ببو می گویند، به خودم افتخار می کنم. این قسمت از داستان یا قسمت مربوط به تینا را دوست دارم ( ایده آی پد سه تکه یا چکمه ای با جای مخفی)، می دانم نظر دیگران چیه، ولی من برای همان تحقیرها خودم را تحسین می کنم، اتفاقاً بعد نوشتن این دو تا قسمت بیشتر از خودم راضی بودم، چون مثل حل یک مسئله ی ریاضیه، تو برای مشکلت یک راه حل پیدا می کنی، مشکل من فرود روی یک کامیون بود، یک بالون متفاوت مرا به خواسته ام می رساند، یا یک چکمه با جای مخفی این را خیلی دوست داشتم.

--- این را از سالها قبل دوست داشتی؟

--- آره، یک داستان سالها قبل تو ذهنم بود که قهرمان داستانم چاقو و آچارش را تو پاشنه ی چکمه اش مخفی می کرد، آن داستان یک دفعه به ذهنم آمد، آن داستان را ننوشتم عوضش از ایده ی مشابه برای این داستانم استفاده کردم.

--- اصلاً تینا به آی پد نیاز داشت؟

--- صددرصد، تینا یک هوادار اپل است، یک عاشق واقعی به یک محصول بسنده نمی کند، تینا یک آیفون داشت و یک آی پد مخفی برای مواقع اضطراری. یک بخشی از داستان که حذف شده مربوط به همین آی پد است تینا با یک آی پدش از اوضاع مهاجران فیلم تهیه می کند و تو شبکه ی خودش منتشر می کند.

--- کدام شخصیت داستان را بیشتر دوست دارید؟

--- اگر این سوال را دو سال قبل می پرسیدی جوابش را می دانستم بدون شک پارمیس ، ولی الآن جوابی ندارم من عاشق مینو و شیطنت هایش هستم، از زابینه ی بانمک ، رناته ی سرسخت و راکی خوش قلب خوشم می آد ، من عاشق گلوریا هستم، پارمیس و آرمیس که جای خود دارند، شخصیت های فرعی داستان مثل آقای دستیار هم برایم دوست داشتنی هستند، حتی شخصیت های مهمان، در این داستان کلی شخصیت مهمان داشتیم لری بادکنک فروش، جولیا ، لورا ، گونزالو ، گابریل، مایکل ، جیمز، پدرو، تگزاس، سالوادور، بابای تگزاس و زاویرا ( خاویرا) همه را دوست داشتم، الآن همه ی شخصیت ها را دوست دارم.

__ و عموها

__ عموها جز شخصیت های اصلی هستند، وقتی می گویم پارمیس و آرمیس، عموها را هم حساب کردم.

__ چرا زاویرا؟
__ از اسم خاویر خوشم میاد کلاَ، و یک الف مؤنثش می کرد، بعد تو اینترنت سرچ کردم دیدم یک سایت زاویرا را به عنوان اسم دختر معرفی کرده بود( حالا شوخی یا جدی) اول خنده ام گرفت ولی بعد گفتم چه بهتر، اصولاً من سنت شکن هستم :)

__ و مکزیک؟

__ با سفر به کانادا داستان ما به اندازه ی کافی مهیج بود، اصلاً به فکر مکزیک نبودم. ولی همان طور که می دانی من برای یک داستان کلی سرچ می کنم، دنبال یک جای مناسب برای فرود بالون بودم، اول به جنگل فکر می کردم ولی ارتفاع درخت های سکویا منصرفم کرد، ( خیلی بلندند) رفتم سراغ بیابون، آنجا به مهاجران برخوردم، هی مقاله خواندم و خواندم تا رسیدم به یک مقاله از الجزیره ، دست نویسنده واقعاً درد نکند این مقاله پایه ی داستان من است + مقاله ی لوس آنجلس تایمز. تمام آنچه که در داستان گفته شده حقیقت دارد، و این مقاله واقعاً غم انگیز بود، حوادث هولناک زیادی در یک صفحه گنجانده شده بود، دیدم نمی توانم از کنار این همه درد و رنج بی خیال بگذرم پس یک بخش تازه به داستان اضافه کردم، سفر به مکزیک و از آن جایی که بالون نمی توانست یک روزه به مکزیک برسد شخصیت گونزالو را به داستان اضافه کردم، راننده ای که با ماشین سنگین با سرعت بالا می تاخت به سمت جنوب، و بچه ها را روی کامیونش نشاندم تا به نزدیک های مکزیک برسند ،آنجا تفریح کردند به جای هواپیما قایق ساختند و بعد گشت مرزی سر رسید و آنها را بدون بازجویی فرستاد به مکزیک.

-- این ممکنه؟

__ بدون بازجویی؟ می شه، البته چون زیاد مقاله خواندم متوجه شدم که گاهی مهاجران همان لحظه که دستگیر می شوند آزاد می شوند که به مکزیک برگردند، یعنی مأمورها یک برگه سفید جلوشان می گذارند تا امضا کنند، بعد آنها آزادند که به مکزیک برگردند این پروسه خیلی طول نمی کشد یک آقایی می گفت یک ساعته آزاد شد، ولی این قانونی نیست، برای مهاجر پرونده تشکیل می شود، حق داشتن وکیل را دارد و بعد از تشکیل دادگاه به کشورش برگردانده می شود. اما بررسی پرونده ی دیپورتی ها نشان می دهد که این قوانین همه جا رعایت نمی شود. البته آمریکا در چند سال اخیر خیلی نسبت به مهاجران خوش برخوردتر شده، امکانات زندان ها بهتر شده و مرگ و میر مهاجران در اردوگاه ها کاهش چشم گیری داشته است، اما هنوز هم مهاجران در شرایط اسفناکی زندگی می کنند.

--- پس به خاطر مهاجران کلی شخصیت فرعی به داستان اضافه شد؟

__ بله، هدف من از داستان نویسی فقط خنداندن مخاطب نیست، پرداختن به مشکلات اجتماعی هم از دغدغه های اصلی من است. انگیزه ای اصلی مهاجرت: بیکاری، فقدان امنیت ، نبود امکانات رفاهی و غیره است. شماری از مهاجران از ترس جانشان از روستاها فرار کرده بودند، وقتی قاچاقچی های مواد مخدر روستاها و شهرهای کوچک را تصرف می کنند، کاری جز فرار کردن از دست آدم ساخته نیست. چون من سالها قبل سریال کارتل را هم دیده بودم می دانستم راست می گویند و در چه شرایط وحشتناکی زندگی می کنند.

--- پس، همین طور که داستان پیش می رفت، بخش های جدیدی به داستان اضافه می شد؟

--- آره، می خواستم هم حقایق را بگویم و هم داستان را بامزه بنویسم، برای همین مدام بین سوژه های مختلف می پریدم، تا هم داستان غم انگیز نباشد، هم مطلب اصلی گفته بشود.

--- یک میلیاردر بی پول

__ دقیقاً، فکر نکنم هیچ کسی به اندازه یک آدم پولدار بتواند از درد فقر آن قدر  شوکه بشود، برای آن که تو یک موقعیت کاملاً متضاد قرار می گیرد، برای یک آدم فقیر تحمل آن زندگی سخت زیاد مشکل نبود، چون تا حدی به آن عادت داشت، ولی برای یک میلیاردر یک شکنجه ی واقعی بود:) می خواستم خودم نیزاین درد را حس کنم، و واقعاً حس کردم، هر بخشی را که می نوشتم این رنج را احساس می کردم.

___ منم این رنج را حس کردم، به خاطر این داستان هدیه ی کریسمسم را از دست دادم.

__ بله، داستانی برای سال نوی میلادی ننوشتم.

:( اما من منتظر هدیه بودم.

__ می دانم، اما من هم دوست ندارم فقط درباره ی یک سوژه بنویسم، می بینی که از روبات به چوب بستنی رسیدم.

__ آره، راستی داستان روبات را دوست داشتی؟

__ بهترین داستانی که امسال نوشتم به نظر خودم همان بود، خیلی دوستش داشتم|دارم. البته همه ی داستانها را تک تک دوست دارم ولی آن خیلی بامزه بود.

__ برای نوشتن آن داستان هم برای عمو لری تولد نگرفتیم :(

--- خوب، این مدلم دیگه، فکر کردم حالا که عمو سرجی ( سرگئی) به خاطر بسته شدن گلس آنجا نمی رود و بیکار می شود، می شیند روبات می سازد، پارمیس هم تصمیم می گیرد تو مسابقات روبوتیک ایران شرکت کند، و از درسش غافل می شود، معلمش از مادرش می پرسد چرا این بچه این قدر افت کرده است؟ مادرش متوجه می شود پارمیس مدرسه نمی رود و آن لاین با مربی اش ، عمو سرجی، چت می کند تا روبات بسازد، مامان پارمیس با عموها دعوا می کند و قهر می کند و دیگر داستان نمی نویسد و برای تعطیلات می روند ایران. این طوری تولد عمو لری می پرد، چون آنها با هم قهرند :) به هر حال من از نوشتن داستان های تکراری خسته می شوم، اما از کار کردن تو فضاهای مختلف لذت می برم.

__  ( نویسنده همیشه به عمو سرگئی می گوید عمو سرجی، می گوید من عاشق رند کردن کلمات هستم، سرجی راحت تر تو دهان می چرخد تا سرگئی ، من با نظرش مخالفم، ۱۰۰% ) منم داستان روبات را دوست داشتم، اما چطور از روبات رسیدی به کاردستی؟

__ برای آن که هدف اصلیم را دنبال کنم، در همه ی این داستانها هدفم این بوده که بچه ها از یک زندگی یک بعدی بیرون بیایند، بچه ها خیلی آن لاین هستند، منم آن لاین هستم، البته هیجان انگیز است ، اما ما ارتباطمان را با دنیای اطرافمان از دست می دهیم، از تمام هوش و استعدادمان استفاده نمی کنیم، حتی در بعضی زمینه ها خنگ می شویم، خوبه که بچه ها از دو سه سالگی بیبی آی پد دارند، و راحت تر از اشخاص مسن با تبلت ها و گوشی های لمسی ارتباط برقرار می کنند، اما من نگران هوش و استعدادشان هستم، همه از تنهایی در دنیای مجازی صحبت می کنند، من غیر از تنهایی نگران هوش و حافظه ی بچه ها ( و حتی خودم ) هم هستم، دیگر کمتر از مغزمان استفاده می کنیم، همه ی شماره ها در حافظه ی گوشی ذخیره هستند، کمتر کتاب می خوانیم چون گوگل و اینترنت هست، در ضمن اینترنتی (آن لاین) هم آموزش می بینیم، این روش خوب است اما هرگز جایگزین ارتباط مستقیم معلم و شاگرد نمی شود،( جایگزین میهمانی و خانه ی مادربزرگ نمی شود) چت می کنیم، اما تو چت کردن نمی شود اجتماعی شد، گوته می گوید: استعداد در انزوا شکوفا می شود، شخصیت در اجتماع. درسته ی که ما خیلی از شبکه های اجتماعی استفاده می کنیم اما به اندازه ی مسن ترها اجتماعی نیستیم. تازه، از ناراحتی های مفصلی به خاطر نشستن، تایپ کردن، لمس کردن صفحه نمایش و ... رنج می بریم، خودم  امروز از انگشت درد رنج می بردم :)، ما آن لاینی ها چند تا از حواسمان را کاملاً نادیده گرفتیم: بویای و چشایی. لامسه امان هم فقط صفحه نمایش را حس کرده است، گاهی وقت ها حتی از شنوایی مان هم استفاده نمی کنیم و فقط می بینیم.

__ پس قهرمان داستان تو یک نابغه ی منزوی نیست؟

__ پارمیس خیلی اجتماعی است، سر پرشوری دارد، آن لاین هست، اما مدام در سفر و گردش و لمس کتاب طبیعت است. 

__ اگر قرار باشد یک بخش از داستان را حذف کنی کدام قسمت را حذف می کنی؟

__ فکر نکنم هیچ قسمتی را حذف کنم، فقط سعی می کنم آنها را بهتر بنویسم، من قسمت سفر تگزاس به آمریکا را حذف کردم و بعضی بخش های دیگر را ، اگر دوباره به داستان برگردم این قسمت ها را بهتر می نویسم.

__ پس قسمت آخر بدترین قسمت از نظر نگارش بود؟

__ نمی دانم، من وقت کمتری روش گذاشتم و فقط می خواستم نوشته بشود. برای بندهای آغازین داستان کلی وقت گذاشتم، شاید هم خوب نشدند ولی برای آنها کلی وقت گذاشتم هرچی به سطرهای پایینی نزدیک می شدیم سریعتر نوشتم و بی دقت تر.

__ نظر مخاطب؟

__ نمی دانم، شاید عصبانی شاید خوشحال. ولی آمار این قسمت شگفت انگیز بود، پر خواننده ترین قسمت داستانم شد، من شگفت زده شدم، اما نه خوشحال، برای من قسمت قبلی یا قسمت های قبلی به حد این یکی با ارزش بودند، برای همه وقت یکسانی گذاشتم، به هر حال متشکرم، شاید از این که داستان بالاخره تمام شد خوشحال شدند :)

_ گفتی بی دقت تر، پر اشتباه ترین بخش داستان کدام یکی بود؟

_ چه سئوالی؟ این یکی را مطمئن نیستم، اما مسلماً آن قسمتی که به صورت پیش نویس رفتم ( گشت مرزی ) پر اشتباه ترین بود. ولی به طور کلی همیشه بندهای آخر پر اشتباه ترین قسمت های کار من هستند، چون خسته هستم و سرسری از مطالب می گذرم. چقدر سئوال خسته شدم!

__ زیاد نیست، من بیشتر صبر کردم. به نظر من بعضی قسمت ها زاید هستند مثلاً جوراب، چه جوری آمد تو داستان؟

__ جوراب، زاید؟ نمی دانم، شاید. ولی این که چطوری آمد تو داستان برمی گردد به سبک داستان نویسی من که خیلی منحصر به فرد است، من برای داستانهای انگلیسی ام از این شیوه استفاده می کنم، نمی دانم دقیقاً از کی، ولی به این شیوه انس گرفتم. اوایل داستانم را می نوشتم و ترجمه می کردم. الآن طرح داستانم را می نویسم، بعد تحقیق می کنم، از سوژه ی اصلی که مطمئن شدم، می روم سراغ کلمات اصلی، مثلاً برای این داستان : بالون، مسافرت، مهاجرت، کامیون، بیرون، مهاجرت، اخراج، عجیب و ... واژگان کلیدی من بودند، بعد این که فهرستی از واژگان کلیدی تهیه کردم می روم سراغ دیکشنری ها چند تا دیکشنری دارم از هر واژه بهترین جملات را می نویسم، که هم از نظر گرامری راحت باشم هم کار کردن با کلمه برایم راحت تر باشد، گاهی به جملات خیلی جالبی می خورم که اصلاً ربطی به داستان ندارد، اما من آنها را یادداشت می کنم، خیلی از ایده هایم را از این جملات جالب پیدا می کنم، مثلاً برای کلمه ی عجیب (odd) یک جمله ی جالب در معنای دیگرش پیدا کردم، odd به معنای لنگه هم هست جمله این بود من دو تا لنگه جوراب دارم. خیلی این جمله به دلم نشست، چون می خواستم درباره ی یک زوج داستان بنویسم، برای همین فکر کردم با این جمله چه داستانی بنویسم، که نامه نویسی به زاویرا به ذهنم آمد و بعد هم ناچاراً برای هر دو تا لنگه یک داستان مجزا نوشتم، یکی درباره ی فوتبال و یکی درباره ی ملکه ی اسپانیا، با اولی راحت بودم اما داستان دوم، می ترسیدم برخورنده باشد، اما به نظرم فقط یک جوراب با امضای یک شخص مشهور، یا به خاطر الیاف خاصش، یا به خاطر کاری که با آن صورت گرفته باارزش می شد، دلم را زدم به دریا و داستان ملکه سوفیا را نوشتم، چون به هر حال برای یک مکزیکی ملکه ی اسپانیا بسیار قابل احترام است.

__ برای همین داستانهایت طولانی می شوند، برای جمله ها باید داستان بسازی.

__ بله، ولی خوب این هم یک شیوه ای دیگر. 

__ تو داستان های فارسی کدام را دوست داری؟

__ نمی دانم، همه را دوست داشتم. چشمان فیروزه ای یک کمی طولانی تر بود، خلاصه اش کردم ولی آخرش همین بود، عوضش یک دسته اسکناس بلندتر شد.

__ ایده های فارسی را هم از جمله ها می گیری؟

__ نه بیشتر از زندگی خودم و تجربیاتم. البته هیچ داستانی به این شکل که نوشته شده برای من رخ نداده است، من تکه هایی از تجربیات خودم را به داستان اضافه می کنم، مثلاً در داستان یک دسته اسکناس، خودم یکبار چند تا اسکناس نصفه پیدا کرده بودم، یا مستاجر خودمان نیمه شب فرار کرد رفت خارج، یا چند نفر گفته بودند که یک پول نصفه را خرج کردند و ...

__ تو هم اسکناس ها را خرج کردی؟

__ بله، ولی نه به آن شکلی که در داستان نوشته شده است، من از دیدن اسکناس ها ذوق زده شدم اتفاقاً چون نصفه بودند، یعنی یکی آنها را دور انداخته بود، اسکناس درسته را تا حالا از زمین برنداشتم، چون عذاب وجدان می گیرم، من با اسکناس ها عملیات جراحی انجام می دادم، آن وقت ها پول کهنه و گوشه ندار زیاد به دستم می رسید، اسکناس های کهنه را با اسکناس های نصفه ترمیم می کردم، این طوری با خیال راحت اسکناس ها را خرج کردم.

__ هنوز هم باقی مانده؟

__ یک چهارم یک دویست تومانی را برای یادگاری نگه داشتم. ولی خرج کردن یک اسکناس نصفه قدیم بسیار(!) کار آسانتری بود الآن دیگر هم اسکناس ها نو هستند و هم دستگاه کارت خوان فراوان، تازه مغازه ها هم کمتر سرشان شلوغ است :)

--- خوب، نویسنده من بازهم سئوال داشتم، اما می بینم داری غش می کنی ، پس فعلاً باهات خداحافظی می کنم بعداً برمی گردم تا باقی سئوالاتم را بپرسم چون هنوز سئوالات اصلی را نپرسیدم، مثلاً این که امسال چطور گذشت و چه سالی بود؟

__ تازه اینها فرعی بود؟! بد نگذشت ولی سال عاشقی بود، سالی بود که ثابت کردم پای این وبلاگ وایسادم، حتی وقتی که ندیدمش. آره، امسال، سال ۹۵ اولین بهاری است که وبلاگم را ندیده ام، الآن بیشتر از هفت هشت ماهی است که وبلاگ را ندیدم، و واقعاً بعضی وقت ها اصلاً دلم نمی خواست هیچ مطلبی بگذارم، یا بنویسم، نمی دانم چرا نوشتم، چرا داستان را تمام کردم، تنها پاسخم فقط عشق است، من عاشق این وبلاگ بودم و هستم، با این که یک دامنه داشتم، اما فقط برای همین وبلاگ نوشتم، فکر می کنم پارسال خیلی عاشق بودم، درست مثل مسافر کوچولو که عاشق گلش بود، من هم عاشق سیاره ی خودم بودم، عاشق گل خودم. دیگر حتی اگر از این وبلاگ یک روزی روزگاری صددرصد هم جدا بشوم، می دانم که قلب من همیشه با این کار بوده، و خواهد بود و نظرات دیگران مثل احمق، ساده و ببو و از این جور حرف ها هیچ تأثیری رو من نمی گذارد. امیدوارم و خداحافظ. آخیش، پارمیس رفت!










Monday, March 21, 2016

Saturday, March 19, 2016

عید شما مبارک






«ساقیا سایه ی ابرست و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلــی خود تو بگوی

دو نصیحت کنمت بشــــنو و صد گنــــج ببر
از در عیـــــش در آر و بــره عیـــب مپوی

شـــکر آن را که دگر باز رسیدی به بـــهار
بیخ نیــــــکی بنشان و ره تحـــــــــقیق بجوی

گوش بگـــــــــــشای که بلبل به فغان میگوید
خواجه تقصیر مفرما گــــــــــل توفیق ببوی

گفتی از حــــــــــــــافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفســـت باد که خوش بردی بوی.» 


سلام، الآن ساعت دو و چهل و یک دقیقه ی بامداد است، بنابراین کمتر از پنج ساعت و بیست دقیقه تا تحویل سال باقی مانده است. پیشاپیش آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی را به شما دوستان و همراهان گرامی شادباش می گویم و سالی پر خیر و برکت برایتان آرزومندم.

بنا داشتم که این پست را در آخرین دقایق سال نود و چهار منتشر کنم، اما درست در همان لحظه یک مشکل فنی پیش آمد. این درسی است که من از این چند سال آن لاین بودن فرا گرفتم هرگز قول ندهم چون یک شیطونکی منتظر نشسته تا برنامه های مرا بر هم بزند، برای همین است که من معمولاً یکهویی و بی خبر کارهایم را انجام می دهم، برنامه های اصلی را ناچارم در ذهنم انجام بدهم و برنامه ی بی اهمیت را روی کاغذ می آورم، امیدوارم این شیطونک ها دور و بر شما نگردد، اما اگر هم داشتید به توصیه ی من عمل کنید، من از وقتی این مدلی کار می کنم کمتر اعصابم بهم می ریزد، و خاطرم آسوده است.

آره، به خاطر همین، اول که داستان خودم و سبزه ام را شروع کردم نگفتم چه قصدی دارم، می خواستم یک مقدار بار گناهم سبک بشود، تو این چند سال کلی عکس های خوشگل از عکاس های حرفه ای تو وبلاگم گذاشتم، اما هیچ عکسی از خودم ! البته رو تصاویر زیاد کار کرده بودم، اما عکسی ننداخته بودم، عکاسی را دوست دارم، اما زیاد اهلش نیستم. چه دردسرتان بدهم، هر بار که به صفحه ی pixabay می رفتم و نوشته بود اوه، پروفایل شما زیادی سفید است، شرمنده می شدم، با خودم قرار گذاشتم تا پایان امسال حداقل ده تا عکس بگیرم، و حالا گرفتم.( هنوزم پروفایلم سفید است :))

البته من عکاس نیستم، یکی از دلایلی هم که عکس نمی گرفتم همین بود، می گفتم چرا باید عکسهای بی کیفیتم را رو اینترنت منتشر کنم، و آبروی خودم را ببرم، اما خوشبختانه این چند هفته ی اخیر تقریباً هر روز مکتوب را می خواندم و آن مرا به مسیر درست هدایت کرد، حوصله ندارم کتاب را بیارم، جمله ی دقیق را بعداً می نویسم اما مفهومش این بود که همیشه کسانی وجود دارند که کاری را بهتر از شما انجام می دهند، لازم نیست به آنها حسادت کنید یا این که کارتان را رها کنید، فقط کار خودتان را با عشق انجام دهید، چون تنها چیزی که دنیا به آن نیاز دارد عشق است و تنها چیزی که در این دنیا باقی می ماند عشق است.

آره، خوشبختانه من سال ۹۴را با خواندن یک کتاب عالی به پایان بردم، و این کتاب هدایتم کرد که در مسیر درست حرکت کنم، مثل همیشه کارم را انجام دهم و به آخر و عاقبتش فکر نکنم، چون آخر و عاقبتی وجود ندارد، خدا از من نمی پرسد چقدر عکس گرفتی یا چند تا داستان نوشتی، خدا از من می پرسد کارهایت را با عشق انجام دادی، توانستی بازتاب خوبی برای عشقی که در قلبت گذاشتم باشی یا نه؟

نمی دانم آن روز، روز موعود چه پاسخی در آستینم داشته باشم، اما دیگر مطمئنم خدا نمی پرسد بهترین بودی یا نه؟ فقط می پرسد سعی کردی به بهترین نحو عشق بورزی، همان طور که خودم عشق می ورزم. امیدوارم که پاسخم این باشد سعی کردم یک کمی سعی کردم فقط یک ذره شاید هم یک قطره ، پاسخم را نمی دانم، اما خدا کند همین خط بالا باشد تلاش کردم شاید یک ارزن شاید به قدر یک دانه ی گندم یا جو؟ پاسخ شما چیه، نکند مثل حافظ ریاکار باشیم :)


پیوست: در ضمن حالا می دانم عمرم را بیهوده هدر ندادم، چون همیشه کوشیدم به خودم یا دیگران خوبی کنم. یک نفس راحت 

پیوست ۲: سبزه ی مرا دیدید  که دیروز چقدر ژولیده بوده است، این وضعیت من بود در آخرین روز سال، این اولین سالی است که این قدر ژولی پولی هستم :) عوضش با عشق کار کردم. :) حالا ساعت ۳:۱۳ است. 
 

Friday, March 18, 2016

بهار، بی تو در این خانه، گل نخواهد داد






« نگیر از این دل دیوانه ابر و باران را
هوای تنـــــــــگ غروب و شب خیابان را 

اگر چه پنـــــجره ها را گرفته ای از من
نگیر خلــــوت گنجشـــک های ایــــوان را 

بهار، بی تو در این خانه، گل نخواهد داد
هوای عطــــر تو دیـــــوانه کرده گلدان را

بیا که تابســـتان با تو سمــــت و سـو بدهد
نگـــــاه شعــــــله ور آفتــــــابگــــــردان را

تو نیستی غم پایــــــــیز را چه خواهم کرد
و بی پـــــرندگی عصـــــــرهای آبــــان را

سرم به یاد تو گـــــرم است زیر بال خودم
اگر به خــــــانه آورده ای زمســــــــتان را 

بریز! چاره ی این عشق قهوه ی قجری ست
که چشــــــم های تو پر کرده اند فنــــجان را

 سراینده: اصغر معاذی»

 پارمیس جان، سلام، سال نو مبارک

فردا آخرین روز سال نود و چهار است، آره، الآن بهار با بار و بندیلش  پشت در منتظر است. بهار منتظر ایستاده تا مستاجر قبلی، زمستان، بساطش را جمع کند و برود، اما ننه سرما عجیب دقیق است، می گوید من سر وقت می روم، نه یک ثانیه زودتر نه یک ثانیه دیرتر! بهار هم با مهربانی لبخند می زند، ساکت سرجایش می ایستد، اما نه بیکار؛ پرنده ها را صدا می زند، درخت ها را از خواب بیدار می کند و جوانه های خوشبو را در فضا می پاشد، بهار سر پرشوری دارد.


هنوز نرفته دلتنگت هستیم
 
سال نود و چهار سپری شد، با همه ی تلخ و شیرینش؛ شاید فرخنده ترین رخداد این سال توافق هسته ای بود، و شاید تلخ ترین رویدادها: جنگ و خون ریزی در کشورهای همسایه، مرگ دلخراش حجاج در حرم امن الهی، حملات تروریستی گروه داعش که تا گوش برج ایفل هم رسید و بسته شدن سفارت عربستان در ایران. بله، سفارتی باز شد و سفارتی دیگر بسته شد!

مهمترین رویداد ورزشی امسال جام جهانی فوتبال زنان بود که در کانادا برگزار شد و همانند چند دوره ی قبل تیم آمریکا جام را به خانه برد.

و بسیاری رویدادهای دیگر ....


خبرهای دنیای دیجیتال

گوگل، زیر مجموعه هلدینگ آلفابت شد. ویندوز ۱۰ و آیفون ۶ اس و ۶ اس پلاس به بازار عرضه شد، واتس اپ زیر مجموعه ی فیس بوک شد و کلی چیزهای دیگر.

خودم نامه های کمتری برایت نوشتم، اما تو همان نامه ها تقریباً تمام اتفاقات امسال را برایت شرح داده ام.

داستان من و سبزه ام را هم که می دانی، فردا این قصه هم به سر می رسد. عکس امروزم چطوره؟


حیاط خانه ی ما اصلاً سوژه ی مناسبی برای تهیه ی یک عکس زیبا نیست، ولی امروز که گیاهان خودروی بین موزاییک ها را دیدم نظرم عوض شد، تصمیم گرفتم عکس امروز سبزه با گیاهان سرسبز و ماهی طلایی باشد. سبزه را در یک ظرف شیشه ای گذاشتم چند تا عکس ازش انداختم، خواستم ماهی طلایی را بگذارم کنارش، دیدم ماهی کوچولو حسابی وحشت کرد، دلم هری ریخت ترسیدم ماهی تلف شد، سبزه را آوردم خانه و با فتوشاپ یک ماهی کنار سبزه گذاشتم.

الآن دیگر باید بروم خواهرم ناخوش است، من اصلاً نفهمیدم این سطرها را چطوری نوشتم، سال نو مبارک، امیدوارم امسال بهتر از پارسال باشد.
 سین امروز هم سرکه است.
 








 

سرکه: نشانه ی فرشته ی امرداد است و نماد جاودانگی و صبر.

ماهی قرمز: نماد سال نوی چینی است و در کمتر از یک قرن پیش در کنار سفره ی هفت سین جای گرفته است. در آیین پارسی انار و یا سیب سرخ را بر آب قرار می دهند.



 

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com